سادگی مزیتی برای زبان داستان است




عنوان داستان : کاکتوس های بی زبان
نویسنده داستان : مینا افشاری

کاکتوس کوچک پر از خار را در دستش گرفته بود و می رفت، توی دست دیگرش هم چادر تا خورده ای آویزان بود و هم کیفی که به جای شانه اش توی دستش تاب می خورد. نگاهی به گلدان 10 سانتی توی دستش انداخت، آخه زبون بسته کی گفته تو می تونی نشونه عشق و علاقه باشی، آخه مردم در مورد تو چی فکر می کنن؟ حتی زحمت گفتن یه تقدیم به شما رو هم نکشید، عجب آدمایی پیدا می شن.
دختر در حالی که با سرعت از خیابان عبور می کرد آنچنان این جمله را با صدای بلند گفت که مردی سرش را از ماشینی که پیش پای دختر ترمز گرفته بود، خارج کرد و داد زد: من چرا باید جواب پس بدم، برو حواست رو جمع کن، داشتی کار دست ملت می دادی.
تای ابروی دختر به سمت تای دیگر رفت و بدون آنکه پاسخی به راننده ماشین بدهد، آن سوی خیابان رفت و روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشست و دوباره نگاهی به کاکتوس 10 سانتی متری پر از خار توی دستش انداخت آخه زبون بسته من به تو هم چیزی نمی تونم بگم که.
توی گلخانه داشت قدم می زد، دنبال گل شمعدانی بود، پسر گل فروش حتی دختر را نمی دید و دختر با صدای بلند فریاد زد، یعنی تو گلخونه شما یه شمعدونی پیدا نمی شه؟ پسری از لای گلدان های قد و نیم قد آن سوی گلخانه سرش را بلند کرد و گفت: همه شمعدونی ها رو بردی که، الآن ما به جای شمعدونی کاکتوس می فروشیم، کاکتوس می خوای؟
دختر دستش را برد روی سرش و با یک دست مقنعه خود را مرتب کرد و با دست دیگری موهای بیرون ریخته اش را تو داد و دوباره چادر و کیفش را از دستش آویزان کرد، من شمعدونی می خوام، اگه شما ندارید برم یه جای دیگه، این اطراف نمی دونید شمعدونی کجا پیدا می شه؟
پسر این بار نزدیک تر آمده بود، نزدیک تر از آنکه دختر حتی نتواند حضورش را احساس کند، پشت دختر ایستاده بود که گفت: گفتم ما دیگه شمعدونی نمی فروشیم، حالا باز برای چی می خوای؟
برای کار خاصی نمی خوام، شمعدونی دوست دارم.
پسر بندهای سرهم سورمه ای رنگ تنش را روی دوشش محکم کرد و گفت: شمعدونی که زبون نداره، می خوای ببری با یه دختر بچه لوس و ننر حرف بزنی؟ یا قبلیا چی کار کردی؟ گفته باشم شمعدونی به درد درد و دل های عاشقانه نمی خوره ها.
دختر تای ابرویش را به ابروی دیگرش نزدیک کرد و گفت: تو از کجا می دونید می برم واسه درد و دل های عاشقونه؟
پسر نیم متری روبروی دختر ایستاد و کاکتوس پر از خار 10 سانتی متری را که توی دستش بود، سمت دختر گرفت و گفت: کاکتوس ها حرفت رو بهتر می فهمند...
دختر به کاکتوس توی دست پسر چشم دوخت و گفت: آخه من کاکتوس دوست ندارم، زبون ندارن، حرف بلد نیستن، نیش می زنن، از خارشون بدم می آد.
پسر زل زد به چشم های دختر و گفت: ببر اگه حرفتو گوش نکرد، پسش بیار.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان در دو بخش روایت شده که البته این دو بخش از حیث توالی زمانی جا به جا شده‌اند یعنی بخش اول پس از بخش دوم روایت شده است. چنین حرکتی خود نوعی تکنیک به حساب آمده و قابل ستایش می‌باشد، به‌خصوص که وحدت ادراکی داستان به هم نخورده است یعنی باعث سردرگمی خواننده از حیث محتوا نشده.
داستان رگه‌ای از طنز دارد و بر پرحرفی زنانه استوار است که خوب هم در داستان نشسته و عاری از اغراق است. داستان پیچیدگی‌های معنایی و فرمی ندارد و همین امر به کیفیت خوب آن افزوده است درعین حالی که از حیث محتوایی زیاد هم نمی‌شود در مورد آن حرف زد. شخصیت دختر هم به‌خوبی جا افتاده است بدون آن که نیازمند توصیفات بی‌دلیل و اضافی باشد. داستان باید به اندازه لازم حرف بزند و این داستان به همان اندازه حرف زده که لازم بوده. برای مثال نیازی به این نبوده که بدانیم دختر چه شکلی داشته و فقط رفتار او برای نویسنده جالب بوده است. گرچه توصیف شخصیت می‌تواند به عنوان یک ابزار به پیشبرد محتوایی داستان هم کمک نماید. توصیف ویژگی‌های ظاهری این دختر اگر با مهارت خاصی همراه بود می‌توانست بر جنبه‌های طنز داستان بیافزاید. ما فقط چادر تا شده‌ی او را داریم و کیفی که به‌جای شانه روی دستش تاب می‌خورد و هر دو این‌ها نشان از رفتار ساده و بی‌خیال دختر دارند.
اما چرا دختر به دنبال گل شمعدانی است؟ دو جواب ممکن است. اول این که این مساله می‌تواند یک بهانه باشد برای دیدن همان پسر. می‌توان این گونه استنباط کرد که دختر گل شمعدانی را به خاطر همین پسر می‌خواهد. هر زمان که دختر برای خرید گل شمعدانی مراجعه می کرده در اصل برای دیدن پسر می رفته و به نوعی می خواسته این مساله را به او تفهیم نماید. گرچه داستان صراحتی در این مورد ندارد اما مراجعات مکرر دختر نشانه‌ای بر این امر است و منتقد معمولاً این نشانه‌ها را مورد نظر قرار می‌دهد حال اگر نویسنده اصلاً هم چنین نکته‌ای را در ذهن نداشته باشد. به هر حال پسر دانسته یا ندانسته این بار به او گل کاکتوس پیشنهاد می‌کند چرا که مغازه آن‌ها دیگر شمعدانی نمی‌فروشد. اگر پسر به عمد چنین پیشنهادی به دختر می‌دهد که طنز داستان بسیار بالا می‌رود بدین معنا که دارد به او غیرمستقیم می‌گوید هر چقدر خواستی با این گل ها حرف بزن اما تاثیری ندارد.
دوم این که اگر دختر عاشق فرد دیگری هم باشد مراجعات مکرر او نشانه عدم موفقیت وی در عشق بوده و این بار پسرک گلفروش به او پیشنهادی کاملاً متفاوت می دهد بلکه نتیجه بگیرد. برعکس شدن کیفیت گل شاید شانس دختر را هم برعکس کند و او را به موفقیت برساند. تبدیل شدن شمعدانی به کاکتوس که قرار است چاره کار دختر باشد حرکتی طنزآمیز به نظر می آید. در کل تبدیل گل شمعدانی به کاکتوس که به خاطر خارهایش معروف است موقعیت طنزآمیز زیبایی است.
این داستان نمونه خوبی از فرم ساده است. همه چیز در سطحی بسیار ساده روایت و توصیف می‌شود. راحتی بیان و عاری بودن آن از دغدغه‌های فرمی امتیازی برای اثر محسوب می‌شود. البته نویسنده محترم به ویرایش کار باید دقت نمایند و اغلاط زبانی را حذف کنند چرا که همان‌طور که ذکر شد این داستان بر همین فرم ساده استوار است و لذا نباید غلط داشته باشد. مثلا در این جمله : " تو از کجا می‌دونید... " مشخص است که تو بر فاعل مفرد و می‌دونید بر فعل جمع دلالت دارند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.