تکیه بر اصول و قواعد داستان نویسی




عنوان داستان : پرنده سیاه و سفید قلبم
نویسنده داستان : شهاب رخشا

در را باز کردم.کلید را انداختم روی میز.نشستم روی مبل.قفس را از توی قلبم بیرون اوردم.پرنده ام ساکت بود.سیاه و سفید است.بچه که بودم سفید سفید بود. هرچه گذشت و بزرگتر شدم رنگ عوض کرد . نیمی سیاه نیمی دیگر سفید.قدیم تر ها شب که می شد برایم می خواند. ان زمان که تنها بودم و تنها.حالا اما پرنده ام ساکت است. برایم نمی خواند .
شب بر سر شهر کشیده شده بود.هر کس در کنجی گوشه ای خلوت کرده بود با پرنده قلبش.نگاهش کردم . نمی خواند که نمی خواند .پرننده احمق .. قفس طلایی برایش خریده بودم.این همه نازش را می کشیدم . نمی خواند.پرنده احمق.همسایه های کناری ام بیدار بودند . خوش بودند برای خودشان.صدایشان اینطرف هم می امد.ادم های خوبی اند.زن و شوهر همه چیزشان معمولی است.شغل هایشان.لباس پوشیدنشان. حتی قیافه هاشان.صبح میروند. شب می ایند .دوباره از اول .غمگینم می کنند.جالب ولی انجاست که کیفشان همیشه کوک است.پرنده هاشان همیشه می خوانند .نه قفس طلایی دارند نه چیزی . ولی پرنده هاشان می خوانند.حالا که فکر می کنم حالم ازشان به هم می خورد.صدایشان دیگر داشت می رفت روی اعصابم.محکم زدم روی قفس .داد زدم :بخوان.برایم بخوان.دوباره زدم روی قفس.داد زدم:بخوان پرنده احمق.دوباره و دوباره و دوباره.نگاهم کرد . هیچ نگفت . رنگش کمی سیاه تر شده بود .جدید تر ها زود عصبی می شوم.سرش داد می زنم .او هم نگاهم می کند.ارام ارام.
قفس را برداشتم گذاشتم کنار پنجره.شاید ماه ارامش کند . شاید بخواند.چند وقت پیش قرار بود ازدواج کنم.می خواستم هم خودم از تنهایی در بیایم هم پرنده ام.تنهایی ادم ها را به خیلی کار ها وا می دارد. دختر را از دانشگاه می شناختم.زیبا بود .با بقیه فرق داشت.پرنده اش هم همینطور بود.فقط یکبار پرنده اش را نشانم داد.تمام سفید بود.توی قفس نگهش نمی داشت.می گذاشت توی قلبش بخواند. بیاید بیرون سرک بکشد.حتی پرواز کند.پرنده ها اما نباید پرواز کنند . قانون است. پرنده ها باید توی قلب ادم ها بمانند .توی قفس. اخر اما اوضاع طبق میل من نچرخید.دختر تحمل نداشت . تحمل ما ادم ها را .تحمل قفس ها را .قلب ها را. خودش را کشت.من هم از خیر ازدواج و زن ها گذشتم.اول ها از او خوشم می امد ولی حالا که فکر می کنم حالم از او هم به هم می خورد .خودخواهی کرد. مرا گذاشت و رفت.
رفتم کنار پنجره . من هم به ماه خیره شدم.شب چیز غریبی است . ادم در ان تنهایی اش را سخت درک میکند. .شب که می شود می فهمی همه ادم ها تنهایند .ادمی برای خودش و دنیا برای همه.فلسفه پرنده ها هم از همین جا می اید.تا هیچ وقت تنها نباشی.
خسته بودم. یکبار دیگر نگاهش کردم.لبخند زدم.
-بخوان برایم بخوان.
هیچ نگفت .
خسته بودم.دیگر جانی نمانده بود.
-بخوان برایم بخوان
هیچ نگفت
اشک از چشمانم امد
خسته بودم .دیگر جانی نمانده بود.تنها بودم
-بخوان برایم بخوان
و باز هیچ ننگفت
دست گذاشتم بر در قفس .درش را باز کردم ارام گفتم:برو ازاد باش سفید باش.پرواز کن
پرنده ام از قفس پرید و رفت.
قفس را گذاشتم روی زمین پنجره را بستم.روی مبل دراز کشیدم و ارام به خواب رفتم به انتظار پرنده سیاه و سفید قلبم.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای شهاب رخشا سلام و احترام
داستان‌نویسی اصول و قواعدی دارد و داستان تنها بیان خام یک روایت یا شرح یک رویداد یا توصیف یک موقعیت نیست. در داستان کوتاه نویسنده با بهره‌گیری از وقایع واقعی یا تاریخی یا خیالی و ابداعی به خلق وقایعی بر حسب توالی زمانی می‌پردازد. داستان شروع و میانه و پایان دارد، در آن تخیل به کار رفته، شخصیت و اتفاق دارد و ساختار آن بر مبنای روابط علی و معلولی استوار است. آشنایی نویسنده با اصول و قواعد داستان‌نویسی و عناصر داستان اولین گام در شروع نوشتن است. در کنار این‌‌ها تخیل، داستان پردازی و در مراحلِ بعد استفاده از نماد و تمثیل و استعاره و... می‌تواند به عمق و موفقیت یک داستان کمک کند.
«پرنده سیاه و سفید قلبم» نوشته‌ی پر احساسی است که به نظر می‌رسد قصد نویسنده نشان دادن تنهایی و در بند بودن زندگی راوی داستان بوده(با استفاده از نمادهایی چون قفس، شب، پرنده...) اتفاقا استفاده‌ی غیر صریح از واژه‌ها و عبارات در داستان‌ می‌تواند اتفاق خوبی باشد و خواننده را به تفکر و کشف و رسیدن به حظ وا دارد؛ اما به این شرط که همه‌ی این‌ها در ظرفِ داستان جای گرفته باشد به این معنا که نویسنده در نگارش داستان ابتدا به اصول و قواعد داستان نویسی و پرداخت عناصر پایبند باشد و سپس با استفاده از نماد یا تمثیل یا استعاره‌ و... به داستان خود عمق بخشد و لایه‌هایی را برای تفکر خواننده ایجاد کند. مشکلی که در «پرنده سیاه و سفید قلبم» وجود دارد این است که نویسنده بیش از این که خود را درگیر اصول و قواعد داستان نویسی کند و به داستان‌پردازی و عناصر داستان و پرداختشان فکر کند به احساسات و بازی با کلمات بسنده کرده‌اند؛ در حالی که خواننده وقتی قالب داستان را برای خوانش انتخاب می‌کند از نوشته انتظار داستان بودن را دارد؛ خواننده انتظار دارد شخصیت‌ها را ببیند و مهمتر از آن بداند قصه‌شان چیست؟ در «پرنده سیاه و سفید قلبم» نویسنده از تنهایی شخصیتی حرف می‌زند که چندان حالِ خوشی ندارد ولی خواننده چیزی از قصه‌ی او نمی‌داند؛ تنها در بخشی اشاره‌ای می‌شود به این که زمانی، راوی می‌‌خواسته با دختر هم دانشگاهی‌اش ازدواج کند که این اتفاق نمی‌افتد و دختر خودکشی می‌کند. این تنها قصه‌ای است که نویسنده برای مخاطب رو می‌کند اما بدون این که آن را گسترش دهد یا پرداختی روی شخصیت‌ها و دیگر عناصر داستانی داشته باشد. تنها سوال‌هایی بدون جواب در ذهن خواننده باقی می‌ماند...
با توجه به این که سابقه‌ی داستان نویسی نویسنده کمتر از یک سال است؛ اما توانسته‌اند در مورد نثر تقریبا خوب عمل کنند و نوشته را با نثر و زبانِ روان و یکدستی پیش ببرند.
پیشنهاد می‌کنم علاوه بر کتاب‌های آموزش داستان نویسی به مطالعه‌ی رمان و داستان کوتاه‌های موفق بپردازید. 17 سالگی سن خوبی است برای شروع نویسندگی، شما فرصت‌های بسیاری پیش رو دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید.
از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت