دوپهلو گفتن بهتر از دروغ گفتن است.




عنوان داستان : صد و هشتاد کیلومتر
نویسنده داستان : مه جبین حکیمی نژاد

چند وقت پیش که قرار بود برای یک سفر کاری به ماموریت دوری بروم ،حاضر شدی همراهم باشی .آن روز از همدلی تو خیلی خوشحال شدم .باید بدانی من هم دیگر نمی‌توانم لحظه‌ای از تو جدا باشم .حتی حاضر هستم هر گونه سختی و مشکلات را برای با تو بودن ،تحمل کنم .
در آن روز خاطره ساز ،من و تو درماشین اداره نشستیم و آماده‌ی رفتن شدیم .ما از کنار هم بودن لذت می‌بردیم و احساس خوبی داشتیم .کم‌کم در میانه راه ، متوجه شدم که ممکن است این سفر برای تو سخت باشد .هرچند که تو از این سختی حرفی نمی‌زدی و دم بر نمی‌آوردی‌ .ولی احساس کردم که ناآرام و بی‌قرار شده‌ای .البته تا اندازه‌ای حق با تو بود .چون راه صد و هشتاد کیلومتری ما پیچ و خم‌های زیادی داشت .جاده‌های باریک و ناهموار آن هم باعث ترس و اذیت تو می‌شد.باور کن اگر این راه را قبلا رفته بودم ،هرگز با این ماموریت موافقت نمی‌کردم .اما در هر حال تو در این سفر سخت کنارم بودی و همه چیز را تحمل کردی .
راستی از وقتی متوجه شده‌ام همراه زندگی من هستی ،احساس فوق العاده‌ای دارم .گاهی از شوق با تو بودن دلم می‌لرزد .آن وقت بر خودم می‌بالم که تو مرا برای زندگی ،انتخاب کرده‌ای .دیگر مطمئن هستم که ما دو نفر همدم خوبی برای هم هستیم وهیچوقت تنها نخواهیم بود .
عزیز دلم خودت می‌دانی‌که من زودتر از اینها منتظر خبر آمدنت بودم .باید قبول کنی که خیلی دیر تصمیم گرفتی به من ملحق شوی .چون چند وقت بود که دوست داشتم به من بپیوندی .حالا دیگر گله‌ای از تو ندارم و از تصمیم تازه‌ات بسیار خوشحالم.
فقط برای زودتر دیدن تو ذوق زده هستم و در پوستم نمی‌گنجم .
مهربانم ،امروز چند وقت از آن ماموریت سخت می‌گذرد و می‌دانم که حالت بهتر شده است .حالا برایت می‌گویم که من هم در آن روز طاقت فرسا ،عذاب و درد زیادی کشیدم .باید بدانی قبل از اینکه برای خودم ناراحت باشم،به تو فکر می‌کردم .هر لحظه برایت دلواپس بودم و فقط سلامتی تو را می‌خواستم.حتی وقتی تیم پزشکی بیمارستان تشخیص دادند که تو سالم هستی ، باز هم دلم آرام نمی‌گرفت .در هر حال خوشحال هستم که هیچ گونه آسیبی به تو نرسیده است .اما اگر راستش را بخواهی از انجام این سفر پشیمان بودم و خودم را سرزنش می‌کردم .حتی می‌گفتم کاش از خیر این ماموریت گذشته بودم .

اما این روزها خودم را به تو نزدیکتر احساس می‌کنم .صدای قلبت را می‌شنوم و با تو حرف می‌زنم .از لمس کردن توغرق در شادی می‌شوم و از داشتنت به وجد می‌آیم .بااین که از شیره جانم استفاده می‌کنی و انرژی مرا می‌گیری ،ولی از بزرگترشدنت لذت می‌برم . این بار دیگر حاضر نیستم به هیچ قیمتی رنج تو را ببینم و همواره مواظبت هستم .از این به بعد تند‌تند روزها را می‌شمارم و برای دیدنت لحظه شماری می‌کنم .البته می‌دانم راه سختی در پیش داری .این را هم به خوبی می‌دانم که باید برای به موقع آمدنت صبوری کنم .
این روزهای باقی مانده را با هزاران امید و آرزو سپری می‌کنم و از اینکه خداوند زیباترین هدیه‌ام را سالم به من تحویل می‌دهد ، او را شکر می‌کنم.
پری جان ،امیدوارم اسمی را که برایت انتخاب کرده‌ام ،دوست داشته باشی و از اینکه زندگی جدیدت را بامن آغاز می‌کنی ،راضی باشی. ‌من هم قول می‌دهم به شکرانه‌ی وجود تو همیشه در کنارت باشم و لطیف‌ترین عشق مادری‌ام را نثارت کنم .
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این متن بیشتر به سمت دلنوشته رفته است تا داستان، به خصوص که از نیمه‌ی نوشته به بعد مشخص می‌شود که ماجرا چیست و دیگر رازی و تعلیقی هم وجود ندارد. تمام متن هم یک روایت متکلم الوحده است که دارد بیان احساس می‌کند. سعی شده البته تا در این بیان احساس خواننده هم گول بخورد و تصور کند با ماجرای خاصی همراه است اما این ترفند از اواسط متن به آن سو تاثیر خود را از دست می‌دهد.
علاوه بر این‌ها برخی ایرادات نیز از کیفیت نوشته کاسته‌اند. برای مثال در ابتدای نوشته و جایی که گفته‌اید "حاضر شدی همراهم باشی" خوب مشخص است که گزینه دیگری برای این شخصیت وجود نداشته پس این شیوه بیان فقط تعمدی است و برای گول زدن مخاطب. اما فراموش نکنید که گول زدن مخاطب در داستان باید طبیعی باشد نه مصنوعی. برای مثال می‌توانستید بگوئید: "از این که همراه من هستی خوشحالم". این طوری هم دیگر تلاش نکرده‌اید تا مخاطب به عمد گول بخورد. جمله شما صرفا در مسیر گول زدن تعمدی حرکت کرده و این را برخی کارشناسان درست نمی‌دانند. دوپهلو بودن یک تکنیک داستانی است اما دروغ تعمدی نه مگر این که جنبه شخصیتی از یک شخصیت باشد. متن می‌تواند دوپهلو باشد اما دروغ نه. فارغ از درستی یا غلطی این نظریه فکر می‌کنم که هنر نویسنده در همین است که مشخص نباشد دروغ گفته یا راست. همان دوپهلو بودن به نظر کاری هنری است تا به طور مشخص بخواهیم خواننده را به بیراهه ببریم. از جملات دیگری که ربطی به حقیقت موقعیت ندارد یکی دیگر هم این است: " باید قبول کنی که خیلی دیر تصمیم گرفتی به من ملحق شوی ." ایت شخصیت که در تصمیم‌گیری نمی‌توانسته دخیل باشد.
از طرفی بستر و موقعیت داستانی هم چندان گیرا و جذاب نیست. ماجرای سفر چه ارزشی داشت که باید بیان می‌شد. ما هیچ چیزی از سفر دستمان نمی‌آید جز این که باز هم این سفر ترفندی بوده تا خواننده فکر کند هر لحظه قرار است حادثه‌ای روی دهد یا حادثه‌ای روی داده و داریم سرگذشت آن را می‌‌خوانیم. سفر هیچ چیزی جز یک بستر مصنوعی برای گول زدن مخاطب و در خطر نشان دادن شخصیتی که برای مخاطب هنوز ناشناخته است نیست.
به عبارتی متن حاضر چیزی از لحاظ داستانی برای گفتن ندارد بلکه فقط بازی با مخاطب و گول زدن اوست که البته وقتی از اواسط به بعد همه چیز لو می‌رود دیگر این بازی هم بی نتیجه است بیهوده کش پیدا کرده است و در اواخر فقط بیان احساس شخصی نسبت به فرزند در شکم را شاهدیم که ارزش داستانی ندارد.
اگر بپذیریم که داستان چیزی جز گول زدن ندارد پس بخشی از آن که بعد از لو رفتن قضیه نوشته شده بی‌مورد و بی اثر است و باید حذف شود.
برای جذابیت بیشتر نوشته بهتر است موقعیت را تغییر دهید و جملات را در قالب جملات دوپهلو بیاورید تا گول زدن مستقیم.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت