تحول شخصیت را غیرمستقیم نشان دهید!




عنوان داستان : حکایت سربلندی
نویسنده داستان : فاطمه املائی

حکایت سربلندی
شب ها،سقاخانه را بیشتر دوست دارم.انگار شمع ها درشب جانی دوچندان میگیرند.شعله‌هایشان سرکش‌تر میشوند وبیشتر چموشی میکنند.شب ها،در غیاب نور خورشید،زردی شعله شمع ها بیشتر به چشم می آیند.حتی سبزی کاشی های داخل سقاخانه هم بیشتر نمود میکند.همه چیز دوچندان میشود.حتی اجابت دعا.اصلا برای همین است که من بیشتر شب ها دعاهایم را به این گوشه از بقعه شاه احمد می آورم تا بیشتر برآورده شوند.روزها که می‌آیم،همه آنهایی که دخیل میبندند به پنجره مشبک اینجا،با چشم هایشان ذهنم را میجورند تافهمشان شود پی طلب کردن چه حاجتی آمده‌ام. اما من با اینکه شیفته تماشای چشم های دیگران هستم، نگاهم را از آنها میگیرم،و یکراست میروم در زاویه دنجی که این اتاقک چندضلعی با حصار آجری محوطه بقعه ساخته است،شمع خودم را روشن میکنم وتندتند حاجت‌هایم را زیرلب به خدا میگویم.بعد محکم به شعله شمعی که روشن کرده‌ام فوت میکنم وبرمیگردم.البته بیشتراوقات چندقدم که تا سر کوچه میروم یادم می افتد یکی از مهمترین آرزوهایم را از قلم انداخته‌ام.و دوباره روز از نو وروزی از نو. برمیگردم،شمع دیگری روشن میکنم و آروزی جامانده را هم تحویل خدا میدهم.من آرزوهای زیادی دارم.زیاد،مثل شمارتمام برگ های تنباکوی تجارت‌خانه حاج اسماعیل بابا.زیاد،مثل تعداد دفعاتی که مادر،چارقدبه دندان کشیده ودل‌ناگران ایستاده در درگاهی منزل وسمیر را فرستاده پی ام تا از بقعه شاه احمد مرا به زور به خانه بیاورد.مثل تمام دفعاتی که به قول خودش،در چشم مردم خواروخفیفشان کرده‌ام..مادر از خفیف شدن حرف میزند اما من،به جان خودم،هربار مابین دعاهایم از خدا طلب کرده‌ام مرا سربلند کند.مردم مرا کمتر ببینند.یا اصلا نبینند...بتوانم راحت‌تر گوشه حیاط شاه احمد،از شر اشکهایی که درچشمم جمع میشوند خلاص شوم یا میان بازار بتابم.بدون اینکه مجبور باشم به سلام واحوال‌پرسی‌های کسبه جواب‌های ناربط بدهم،راحت بنشینم کنار گذر روی زمین، به باریکه های نوری که از طاق‌های سوراخدار بازار نقش جهان فرومیریزند خیره شوم و هیچکس مرا نبیند که مشتهایم را از گردوغبار شناور در فضا پرمیکنم.من فوق النهایه در دام انداختن آن دانه‌ریزهایی که بی کله مشتاق در هوا پریدن‌اند را دوست میدارم.اما مردم مرا میبینند.خیلی بیشتر از سمیر یا ثریا.یا حتی بیشتر از حاج اسماعیل بابا، مرا که چندان سوژه دندان گیری هم نیستم، میبینند.شاید چون من پسربزرگتر اویم و قرار است تمام اعتبار و اموال تجارت‌خانه عریض وطویلش را به ارث ببرم.من اما هرگز خود را درگیر قیل وقال بازار نکرده‌ام.چون بلد اینکار نیستم.از وقتی که حاج سید نصیر مکتب‌دار خط نوشت برای پدرم وبه او گواهی داد که من بالاخره حساب را با تلاشهای او آموخته‌ام،همه انتظار داشتندمرا در بازار وردست پدر ببینند.حتی بعضی،همان ده سال را هم تلف کردن وقت میدانستند ومرا به چشم عصایی میدیدند که میبایست خیلی پیشتری ها زیر پروبال پدر را میگرفت.اوایل خودم هم مقاومت نمیکردم.هرچه نبود من پسر بودم و بازار را به اندرونی عمارت ترجیح میدادم.آنجا کم وبیش مرا میشناختند و روزهایم با چرخیدن در حجره های همسایه سپری میشد.اما کمی که از بازار رفتنم گذشت دیگر پابند حجره پدر با بوی تند توتون همیشگی اش نبودم.هر وقت او رفقای تاجرش را برای گپ وگفت یا معامله به پستوی حجره قیصریه می‌آورد،و کم کم بوی توتون قلیان هایشان فضای گرفته حجره را پر میکرد،با اینکه مسئولیت داشتم از سوادم بهره برده با چرتکه به حسابها رسیدگی کنم،فی‌الفور چون پرنده‌ای گرفتار قفس، بهانه‌ای میجستم و پدر را بارفقای تاجر پرحرف ومال‌التجاره بدبویش تنها میگذاشتم.بعد از طبقه دوم بازار که مخصوص دفاتر تجاری چون پدرم بود،پایین می آمدم وهرطور بود خود را در آمدوشد مردم گم میکردم.ازمقابل دست فروش ها میگذشتم،صدای برخورد چکش مسگری از راسته مسگرها،گوشم را پر میکرد و تازه احساس میکردم همچون یک ماهی لیز، در جریان زندگی حقیقی قرار گرفته‌ام.بعد از زیر سردر قیصریه رد میشدم، روی لبه های حوض مقابل آن پاورچین پاورچین میگذشتم و به عظمت خیره‌کننده نقش‌جهان چشم میدوختم.کمی که از بازار فاصله میگرفتم،صدای چکش مسگرها،در گوشم جایش را به صدای برخورد سم اسب‌های گاری‌کش با زمین میداد.نگاهی به سقاخانه نقش جهان می انداختم که درست مقابل عمارت عالی‌قاپو جا خوش کرده بود و در سکوت به حاجتی که در سر داشتم می اندیشیدم.به تمام شدن این بلاتکلیفی وسربلندی مقابل دیگران.اما بخاطر نزدیکی آن به محل کار پدر،هیچوقت به آن دخیل نمیبستم.گاهی ساعتها بی‌توجه به نگاه سنگین برخی از کسبه،سرپا در کنار گذر مینشستم گوشه ای به شمارش درشکه‌هایی که رد میشدند یا حجره هایی که گرداگرد میدان را در برگرفته بودند.شمارش بلد بودم اما اگر میخواستم ابتدا تعداد حجره های طبقه پایین را شمرده وبعد با خودش جمع کنم،حتما دچار مشکل میشدم.گاهی برای اطمینان با وسواس بیشتر دوباره شروع میکردم به شمردن وبعد میدیدم ساعتهاست گوشه میدان نشسته ام به سرشماری چیزی که دانستنش هیچکس را دچار حیرت نمیکند.وحتی میشد گاهی که شمار حجره های بالا وپایین را حفظ میکردم،فی الفور وارد بازار شده واز نزدیکترین حجره دار چرتکه ای به امانت میگرفتم تا بلکه به پاسخ این پرسش لاینحل برسم.اما پیش از اینکه به جواب نهایی دست پیدا کنم،به یکباره اعداد همه از ذهنم محو میشد ودست از پا درازتر از پس ساعتها تلاش بی نتیجه وزیرنگاه سنگین دیگران برمیگشتم به حجره تنگ ودلگیر پدر.وتازه آنجا بود که حاج اسماعیل در دولنگه چوبی را میبست وبا ترکه آلبالو به استقبالم می آمد.اما تمام ماجرا حکایت شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت نبود.میدان نقش جهان مسیر هرروزه من برای رسیدن به حجره پدر بود ومن نمیتوانستم چون دیگران نسبت به تعداد حجره و حجره‌داران آن بی تفاوت باشم.چطور میتوان چیزی را هر روز دید وهرروز هم نادیده انگاشتش؟ این سوال تنها آتش خشم پدر را شعله ورتر میکرد.اصلا گویی بعضی از سوال ها آفریده شده‌اند برای پرسیده نشدن. برای شنیدن پاسخ نیست که به زبان می آیند؛برای پذیرفتن صفات جدید است.فی المثل پرسش مذکور برایم از جانب پدر صفت «تهی مغز» را به ارمغان آورد...
اما حالا چندماهی میشود که دیگر پدر هم رهایم کرده وپاپی حجره رفتنم نمیشود.چندماهی هست که بقعه کوچک و دنج شاه احمد با کمی فاصله از میدان، صبح های زود مرا همراه پدر تا بازار وبعد از آن به تنهایی وبا بسته‌ای شمع در جیبهایم به کنج دنجش میکشاند.مادر چاشت صبحانه را آماده میکند،بوسه‌ای به پیشانی‌ام نشانده و سفارش میکند بین راه کار ناصوابی نکنم.جیب هایم راهم از آجیل فرداعلا پرمیکند تا مثل سابق،از اعتبار پدر برای مشتی آجیل میرزاعباس خرج نکنم..که البته آن هم دهلیز عمارت را رد نکرده تمام میشود..
از خانه که بیرون می آیم،خیلی چیزها تمام میشوند.مثلا سروصدای سمیر وثریا که روز وشب پاپی بچگیشان بیرونی به اندرونی خانه را متصل گز میکنند.یا صدای گریه های مادر سر سجاده، وقت نماز صبح، که می دانم شکایتی است تلخ،از احوال من به درگاه خدا.اما من مثل مادر نیستم.من برای شکایت به سقاخانه شاه احمد دخیل نبسته‌ام.من گرفتارم.مثل تمام آنهایی که شب‌های جمعه به آنجا پناه می‌آورند ومن با اینکه از نگاه کردن در چشمهایشان فراری‌ام اما هرازگاهی از نگاهشان درد دوری یا خواستن شدید یک چیزی را میفهمم.یا اینکه گاهی گوشه‌ای از زمزمه های آهسته‌شان باخدا را میشنوم و فهمیده‌ام حتی آن رهگذرانی که به بهانه نوشیدن پیاله‌ای آب از کاسه سنگی سقاخانه به آنجا می آیند هم؛آن نیاز وتمناست که وادارشان میکند شیرآب خلوت و بی تقاضای صد متر آنطرف تر را نادیده بگیرند وگاهی مدتها در صف بایستند..من گرفتارم.اما گرفتاری‌ام همنوع آن گرفتاری‌هایی نیست که پدر موقع معامله از رفقای تاجرش میشنود.گرفتاری من از زمانی که خود را به خاطر می آورم همراهم بوده است.از بچگی بوده و همراه با تنهایی‌هایم رشد کرده است.اینکه من هیچوقت هیچ‌کس نبوده‌ام..باید روزی تمام شود این گرفتاری.مگر این نیست که گفته‌اند بعد از هر گرفتاری راحتی است؟
حالا،ساعتهاست ازخلوتی وسکوت شبانه سقاخانه استفاده کرده‌ام وفکر میکنم تمام آرزوهایم را به شمع هایی که روشن کرده‌ام گفته‌ام.حالا حتما وقتی اشک شمع ها سفت شود آرزوهای من نیز برآورده میشوند..شایدمعجزه‌ای رخ دهد و مادر از خیر عروسی که برایم درنظر گرفته است بگذرد ..شاید دیگر فکر نکند عروسی،میتواند مرا به‌دردبخورتر کند.و این امر را موکول کند به وقتی که سقاخانه حاجتم را داده واحوالم مساعدتر شده باشد.سمیر دیگر مرا چلمن خطاب نکند،حسابم قدر جمع کردن تعداد حجره های دورتادور نقش جهان هم که شده،روبه راه بشود تا بتوانم مطابق انتظار پدر به دخل وخرج تجارت‌خانه‌اش رسیدگی کنم..با اینکه بوی تند توتون واصلا خود تنباکو،مرا از آن حجره چند ده متری فراری میدهد،اما از پدر شنیده ام که قبای دامادی بر قامت مردی مینشیند که پیشتر از آن رخت کار تن کرده باشد..چاره دیگری نیست. برای کارکردن باید ذهنی مجموع داشت..دستم را به پنجره مشبک سقاخانه میگیرم ،چشم‌هایم را میبندم،و نفسی عمیق میکشم.عطر گل محمدی سینه‌ام را پرمیکند.خوب فکر میکنم.این همان بویی است که سالها پیش پاپی زیارت خانوادگی از حرم حضرت معصومه شنیده‌ام.از سالها پیش تا امشب،که رقص شعله‌های زردرنگ شمع ها فضای سبز سقاخانه را اینطور خیره کننده و عجیب نموده است،هیچگاه این بو را استشمام نکرده بودم.چشم باز میکنم ونگاهی به اطراف می اندازم.هیچکس نیست.بقعه خلوت است.کسی را نمیابم که از او درباره منبع این بو سوال کنم.فکر میکم شاید بوی شمع هاست.دست میکنم داخل و شمعی که آورده‌ام را بیرون میکشم.دست میکشم به بدنه‌اش.مثل همیشه است.کمی مایلش کرده، به بینی نزدیک میکنم وعمیق، بو میکشم.و کم‌کم نفس حبس شده را بیرون میدهم.بویی شبیه سوختن چیزی مشامم را پرمیکند.ناگهان شعله ای آرام آرام از یقه پیراهنم بلند میشود و زبانه میکشد.هول میشوم.شمع را رها میکنم وبا فریاد به اینطرف وآنطرف میدوم.هیچکس نیست.شعله هرلحظه زیادتر میشود.فقط فریاد میکشم واز خدا کمک میخواهم.همه چیز را از خاطر برده ام؛به جز نام خدا.آتش با پوست بدنم مماس میشود.سوختن،هرلحظه جدی تر میشود.ناگهان نمیفهمم چطور میشود که پیاله‌ای آب روی پیراهنم خالی میشود.بی اختیار روی زمین می‌افتم.دود از لباسم بلند میشود.پوست بدنم شروع به سوزش میکند.چشم میچرخانم و کمی آنطرف تر مردی را میبینم که کاسه فلزی سقاخانه را در دست گرفته وبالبخندی ملیح و آرام به من خیره شده است.در تاریک روشن بقعه،سعی میکنم چهره‌اش را واضحتر ببینم اما تصویر لرزانش مقابل چشمم مدام بالا وپایین میشود.قادر به حرف‌زدن نیستم.زبانم بند آمده است انگار.همانطور نشسته خود را عقب میکشم وبه دیوار سقاخانه تکیه میزنم.تندتند نفس میزنم وبه شمعم که خاموش روی زمین افتاده است خیره میشوم.مرد همانطور که با صلابت قدم برمیدارد،کمی جلوتر می آیدو آهسته میگوید:آتیشی که یه پیاله آب سقاخونه مرحمش باشِد،بلا نیست..رحمته‌س جوون..
حالا چهره اش را در پرتوی روشنایی شمع ها بهتر میبینم.نمیتوانم جواب بدهم.درست مثل خیلی از مواقع دیگر که دستم برای کسی رو میشود وزبانم به توضیح نمیچرخد.کمی بعد مرد خم میشود،شمع را از روی زمین برمیدارد وهمانطور که به سمت سقاخانه پیش می آید،زیر لب میخواند:
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
و شمع راباشعله شمع های دیگر دوباره روشن میکند.کلمات،وقتی از دهان او خارج میشوند در هوا تاب میخورند،وبعد مستقیم در گوشهایم مینشینند.انگار صدایش از جایی دیگر می آید.خودش اینجاست اما کلماتش آهنگی عجیب دارند.معنای شعری که شنیده‌ام را نمیدانم اما میدانم برای حال و روز من آن را خوانده است.همانطور که با پشت آستین لباسم اشک از صورت پاک میکنم،بریده بریده میگویم:آقا..نذر شاه احمد کرده‌ام اگه اونی که میخوام بشِد، بساط قلیونی هرکی دخیل ببندِد به این پنجره رو،تا یه ماه پیش‌پیش بهش بدم..
مرد نگاهش را از من گرفته،پایین می اندازد.متفکرانه دست هایش را پشت بدنش قلاب کرده وچند قدم نزدیک میشود.فکر میکنم شاید باورش نیامده است. تاکید میکنم:به خدا راست میگم..
-میدونم جوون اما نذر کردن فقط قول انجام دادن نیست..پاری مواقع، برا حاجتی که داری،می باس نذر کنی که یه کاراییو اصی انجام ندی..از خیر این نذری که کردی میگذِری پسر..
گیج شده‌ام.روزهاست به پنجره مشبک اینجا دخیل میبندم که حاجتم برآورده شود ونذر کرده‌ام کاری کنم که دیگران به اندازه انتخاب همسر هم که شده قدری روی عقلم حساب باز کرده و حداقل نظرم را در این باب جویا شوند؛حالا او که ندیده‌امش به عمرم،حرف از انجام ندادن کاری برای برآورده شدن حاجت میزند.. ذهنم را کمی مجموع میکنم و میگویم:پسری حاج عباس وقتی میخواست زن بسونه رفت زیارتآ اونجا به امام رضا قول داد دیگه دست کجی نکنِد..اما..اما آقا منکه مثی اون نیستم..
مرد با مهربانی زیربازویم را میگیرد وبلندم میکند.بعد چند قدم باهم تا مقابل سقاخانه پیش میرویم .نگاه مهربانش از روی صورتم دوخته میشود به شمع ها.نور،صورتش را روشن کرده است.آهسته زمزمه میکند:«تو شبیه هیچکِس نیستی جوون..تو یه شمع روشنی،میوون هزارتا شمع روشن و خاموش دیگه..کار تو فقط سوختنآ آب شدنِ گتره‌ای تا لحظه خاموشی نیستش..تو میبایس بتونی شمع های خاموشی که اطرافت میبینیا بیگیرونی.. اینطوری»
و با شعله همان شمعی که دردست دارد،مابقی شمع های خاموش را روشن میکند.
-حالا کل شمع های اینجا روشنند..تو اینکارو کردی!بدون اینکه خودت خاموش بشی..این یعنی تو بهترین نذری که ممکن بودس را ادا کردی..میفهمی؟
-نیمیدونم..
نگاهش را به چشم هایم میدوزد.نور سبز بقعه حالا تمام چهره‌اش را دربرگرفته است.
-میفهمی!به موقعش.فقط یادت باشِد هرچی حاجِتی که داری بزرگتر باشِد،می بایست بیشتِر از اینی که الان هستی فاصله بیگیری آ شمع های بیشتریا روشن نگه داری..
و بعد به شعله شمع ها خیره شده،ادامه میدهد:پیشتر از اینکه وقت خاموشی خودت برسِد..
منظورش را نفهمیده ام.اما سعی میکنم جملاتش را به خاطر بسپارم.شاید بعدا کمی در فحوای کلامش غور کرده یا از کسی سوال کنم..او همانطور که در سکوت به شمع ها خیره شده است دستی به محاسن سفیدش میکشد و زیرلب صلواتی میفرستد.صدای قدمهای کسی از پشت سر شنیده میشود.دلم نمیخواهد حرفهایش تمام شود.دلم نمیخواهد از چهره‌اش چشم بردارم.تبسمی روی صورتش نشسته،که مانندش را بر چهره هیچکس ندیده ام.صدا هر لحظه نزدیکتر میشود.دهان باز میکنم که چیزی بگویم..میخواهم بگویم:راهی نشانم بده تا بتوانم از زیربار این عروسی ناخواسته شانه خالی کنم.. اما ناگهان دستی از پشت روی شانه‌ام مینشیند.
-پَ کوجای چلمن خان؟از جا پریده،رو برمیگردم به پشت سر.سمیر است.چیزی نمیگویم. وقت رفتن است.دوباره رو برمیگردانم به سمت پیر ریش‌سپید تا بااو خداحافظی کنم.اما نمیبینمش.نیست.چند قدم گرداگرد سقاخانه میگردم ومرد را صدا میزنم.رفته است.هیچ اثری هم از او نیست.سمیر متعجب دنبالم کرده و فکر میکند خیالاتی شده‌ام.میدانم این هم میشود بهانه‌ای تازه در دستان مادر که مانع آمدنم به اینجا شود اما سمیر را میفرستم پشت بقعه را دنبال مردی با مشخصات پیر بگردد.خودم نمیروم. می ایستم کنار سقاخانه و آرزو میکنم حرف مرد فهمم شود.داخل حیاط شاه احمد تاریک است.از تاریکی هراس دارم.همینجا زیر رنگ سبز بقعه برای من جای بهتری است..
جمعیت زیادی در میدان نقش جهان تجمع کرده، همه پای سکوی بزرگ مسجد شاه، چشم به پیرمرد نحیفی دوخته‌اند که با فریاد،در حال ایراد کردن خطابه‌ای مهم است.مرد وزن،جوان وپیر،یکدیگر را کنار میزنند تا چهره پیرمرد را ببینند.حاج محمدتقی آقانجفی، در حالی که به عصایش تکیه زده و مشتهایش را گره کرده است،با صدایی رسا خطاب به مردم میگوید:«مردم اصفهان!مردم ایران! این آقایان خادم الباس، از احقاق حقوق حقه‌ی شما ملت بیگناه هراس دارند..اینها همانهایی هستند که مملکت را قطعه قطعه به فرنگ فروخته، وحالا برای اموال و تمکن مالی شما تصمیم میگیرند..مگر نشنیده‌اید که ناصرالدین شاه چطور با وقاحت تمام شما را که بدنبال قطع ید اجانب از اموال خود هستید الواط و اشرار مینامد؟چطور به ولیعهدخلفش ظل السلطان خط مینویسد و وعده قشون سواره وپیاده میدهد برای تنبیه شما؟»
همانطور که میان مردم قدم زده و در حال نگاه کردن به آنها هستم، امواج بغض و خشمی که از سخنان شیخ در میان مردم نسبت به شاه منتشر میشود را به خوبی احساس میکنم.بسیاری از آنهایی که پای سخنان شیخ ایستاده اند را از پیش میشناسم.از کسبه بازار،یا مردمی هستند که چپق هایشان را با توتونی که خود کاشته‌اند،پر میکنند،یا مشتری دائم تجاری چون حاج اسماعیل بابا بوده‌اند.چشم میچرخانم میان جمعیت.جای او خالی است.پدر را میگویم.حاج شیخ محمدعلی نجفی ،برادر شیخ و پدر فیروزه،همان دختری که مادر ماهاست به نیت وصلت ، به منزلشان آمدوشد دارد، را گوشه جمعیت ایستاده پایین سکو میبینم که اطراف را به دقت زیرنظر گرفته ،جو حاکمه را رصد کرده وهرازگاهی به من نگاه میکند.معذبم.نمیدانم در غیاب پدر باید چگونه با او روبه رو شوم.از همان فاصله زیرلب سلامی گفته ودستم را روی سینه به نشانه ارادت میگذارم.شیخ در جواب آرام چشم بسته وسرش را کمی خم میکند.خطابه شیخ محمدتقی به اوج خود میرسد.جمعیت در هم فشرده شده وگویی میخواهند حامل خبر مهمی شوند،گوش تیز میکنند.سکوتی نامعمول برهمه جا چیره میشود. به یاد همان شبی می افتم که در سقاخانه با تمام وجود ،تمام سعی‌ام را کرده بودم که سخنان مرد ریش سپید را به خاطر بسپارم.. لحن صدای شیخ مصمم تر از پیش وچشمهایش، پرالتهاب‌تر از همیشه است.با صدای بلند میگوید:«میگویند شش ماه فرصتی که شرکت رژی به ملت داده رو به اتمام است.میگویند حق خرید و فروش محصول خودتان را مثل سابق ندارید.فیا عجبا! ما کاشته ایم،ما برداشته ایم،ما آنرا مصرف میکنیم، فرنگی های زالوصفت باید سودش را ببرند..ملت هشیار اصفهان!مبارزه با ناحقی از شما شروع شده است!از اصفهان وشهرشماست،از مردانگی وغیرت شماست که حرکاتی نظیر آنچه در شهر رخ داده است را در شیراز و تبریز وغیره وذلک میبینیم..مردم! از امروز برای قطع ید فرنگی‌های اجنبی،و طرفداران داخلی مزدورشان،استعمال توتون وتنباکو در سطح شهر حرام است..تنباکو نجس است.مصرف کردن آن فعلی حرام تلقی میشود.حرام!»
ایستادن میان مردمی که پس از شنیدن حکم شیخ، تازه به اعماق حکایت پی برده‌اند،کار من نیست.خود را به زور از جمعیت بیرون کشیده ،کنارگذر ایستاده و انگشت به دهان به سیل خروشان جمعیت چشم میدوزم که با فریاد الله اکبر،حکم شیخ را تایید میکنند.سخنرانی امروز شیخ آشناست..انگارمیکنم آنرا پیش از این در جایی شنیده‌ام..کمی فکر میکنم تابه یادمی‌آورم نظیر نطق امروز شیخ را چند هفته پیشتر در منزل‌شان شنیده‌ام.آن شب بااینکه مادر آیینه و انگشتر نقره عروسی خودش را به اندرونی خانه آقانجفی‌ها برای فیروزه پیشکش برده بود و در مقابل از طرف خانواده شیخ کله قندی هم به نشانه پذیرش خواستگاری دریافت کرده بود،اما من که تا آن لحظه عروس آینده‌ام را ندیده‌بودم،به همراه پدر در بیرونی عمارت آقانجفی،با دلشوره نشسته وبه اختلاط بزرگترها درباره وقایع روز گوش میدادم.گرچه در اندرونی قبای عروسی برای هردوی ما بریده ودوخته شده و تمام حواس من هم همانجا بود، اما در بیرونی عمارت، مابین مردان،خبری از رسوم پیش از وصلت نبود.جلسه،برخلاف رسم همیشه،بدون پذیرایی با قلیان از پدر و مردان فامیل برگزار شده و شیخ محمدعلی برای پدر،که تاجری سرشناس بود،اهدافشان از قیام علیه قرارداد جدید دولت را که گویا پاپی سفر شاه به فرنگ منعقد شده بود، مطرح کرده وسعی میکرد نظر حاج اسماعیل بابا را در این رابطه جویا شود..آنجا بود که برای اولین بار،کم کم گذشته‌ام را به فراموشی سپرده،احساس بزرگی کردم،و در جمعی رسمی از امور مملکتی شنیدم .طبق عادت سعی کردم جزئیات مکالمات را که به نظر بسیار پراهمیت میرسید،به خاطر بسپارم تا در فرصت مقتضی به محتوای آن بایندیشم..شیخ در جواب پدر که پرسیده بود: «وظیفه تجار در این غائله چیست؟» چند دانه از تسبیح را با انگشتان پینه بسته‌اش جلوعقب کرده و با متانت پاسخ داده بود:«شما صاحب اختیار اموال خودتانید اما اگه بخواید در این قضیه همراه مردم باشید بایِد از فروش توتون وتنباکو به فرنگی‌ها یا دولتی‌هایی که از جانبی اونا برای وساطت می آندشون جواب رد بدید..تحریم این معامله دولتا به زانو درمی‌آرِد.»و پدر هم با اینکه در جلسه نشسته وسر به زیر انداخته بود،اما در دل به مال التجاره‌اش می‌اندیشیدکه روزگاری مایه افتخارش بود وحالا نمیدانست باید با آن چه کار کند.این را روزها پس از آن جلسه مابین دردودلهایش به من که پسر بزرگترش بودم،گفت.
هیاهوی جمعیت هرلحظه زیادتر میشود.مردم یکصدا و هر یک با لحن خود سوگند یاد میکنند که هرگز توتون وتنباکو مصرف نکنند.دهانم از تعجب باز مانده است.آقانجفی به زحمت از روی سکوی مسجد پایین آمده و با کمک برادر از میان جمعیت رد میشود.مردم بعضی پشت سر شیخ میروند وبرخی با هم شروع به گفتگو کرده و بعد چندتاچندتا به طرف سردر قیطریه حرکت میکنند.نمیدانم دنبال شیخ محمدعلی بروم و عذرخواه غیبت پدر شوم یا دنباله جمعیت را بگیرم و ببینم برای چه روانه بازار شده‌اند.باید تصمیم بگیرم.نمیتوانم.همانجا روی دوزانو بلاتکلیف میان جمعیت مینشینم.ناگهان میان مردم چهره ای آشنا میبینم.خوب فکر میکنم تا به خاطر می آورم کجا دیده‌امش.مرد ریش سپیدی که در سقاخانه بقعه شاه احمد دیده ام،درست از چند قدم آنطرفتر،همراه مردم به سمت بازار روانه شده ،هرازگاهی برگشته و با تبسمی خاص که از آن شب تاکنون به خاطرم مانده است مرا دعوت به رفتن میکند.می‌ایستم.پاهایم بی اختیار به دنبالش کشیده میشود.مردم با عجله وارد قهوه خانه‌ها یادکان‌هایی که بساط قلیان و چپقشان جور است میشوند.صدای اعتراض دکاندارها کم وبیش شنیده شده و مابین صدای شکستن قلیان‌ها گم میشود.این اولین بار است که رفت وآمد مردم در بازار متحول شده و دیگر مانند سابق کسالت‌آور نیست..پشت‌بند شکسته شدن قلیان دکانهای ابتدای بازار؛ برخی سراغ دکانداران رفته و حکم شیخ را برایشان بازگو میکنند.اکثرا میپذیرند والتهابشان کم میشود.جمعیت رفته رفته به اواسط بازار نزدیک میشود.یاد خودمان می‌افتم.یاد حاج اسماعیل بابا.سریع از گوشه جمعیت گذشته و از راه‌پله وارد طبقه دوم میشوم.مابین راهروهای تودرتو و از مقابل دکانهای بازوبسته میگذرم تا به حجره پدر میرسم.در دولنگه چوبی بسته است.اما قفل ندارد.میفهمم پدر داخل است.در میزنم.صدای پدر می آید:کیه؟
-منم صمد! حاج بابا دروباز کن..کاریت دارم
کمی میگذرد که در باز میشود.پدر،با چهره ای درهم فرورفته،پذیرایم میشود.وارد حجره میشوم.به سرعت در را پشت سرم میبندد.بوی تند توتون در مشامم میپیچد.چیزی که میبینم قابل باور نیست.پدر تمام بار توتون وتنباکوی داخل انبار را میان حجره جمع کرده است.بی آنکه حرفی بزنم خیره نگاهش میکنم.حیرتم را فهمیده است.همانطور که تسبیح شاه مقصودش را در دست میچرخاند،آهسته میپرسد:شیخ محمدعلی از نبودنم معترض نشد؟
بالکنت جواب میدهم:من ..میونی جمعیت ایستادم..شیخ به مردم گفت..گفت..
کلمات شیخ در ذهنم میچرخند.نمیدانم کدامشان را باید بگویم.
-گفت تنباکو حرومه..
-آره همینا گفت..الانم مردم اول بازارند..اومدن پی قلیون شکونی..
و نگران،رو به بارتنباکو کرده میپرسم:اینارا میخوای چیکارکنی حاج بابا؟
پدر،کمی نزدیک میشود. دستی به سرم میکشد و دهانش را کنار گوشم می‌آورد.بعد آهسته زمزمه میکند:میخوام آتیششون بزنم..
از حیرت دهانم باز میماند.پدر نمیگذارد بیش از این رنج نفهمیدن را بکشم.شفافتر توضیح میدهد:من به زور مال به کِسی نمیدم صمد...چه فرنگی باشِد چه داخلی..آ از طِرِفی مردمم بایِد بدونن از بابتی تحقق خواسته هاشونم که شدِس میبا هزینه بدن... سر این گونی را بگیر بابا.
حرف هایش را فهمیده‌ام.خم میشوم وکمک میکنم تا گونی‌های کنفی بدبویش را از حجره بیرون بیاوریم.صدای هیاهوی مردم از داخل بازار به وضوح شنیده میشود.پدر مرتب میگوید:«جلد باش.»عجله دارد هرچه زودتر بارش داخل بازار منتقل شود.پس تمام توانم را میگذارم و گونی ها را یک به یک به پایین میآورم.وقتی تمام بار روی زمین انباشته میشود،پدر کسبه را دور خود جمع کرده،و شروع به صحبت میکند.کم کم مردمی هم که برای شکستن قلیانها به بازار روانه شده اند خود را رسانده و دور ما حلقه میزنند.پدر،صدایش را بلند میکند،همانطور که دبه نفت را روی گونی‌ها خالی میکند، میگوید:«امروز،پاپی حکم تحریم مصرف و معامله تنباکو شیخ آقانجفی،تمام مال التجاره‌ام را که طبق حکم شرعی با نجاست برابری میکنِد،مقابل چشم شما به آتیش میکشم اما قرونی به ظل‌السطان شال پا و چلمن برای منافعش باج نمیدم..»
صدای فریاد وتکبیر حاضرین بلند میشود.همه با صدای بلند از شجاعت پدر تقدیر میکنند.پدر برمیگردد به سمت من که با لبخند به سخنرانی‌اش گوش سپرده و حرفهایش را تایید میکردم، جعبه کبریت را به سمتم میگیرد و میگوید:«تو بیگیرونش!».با تعجب نگاهش میکنم.این اولین باری است که برای یک کارمهم انتخاب شده ام.مضطربم وچشمهایم دودو میزند. چوب کبریت را از داخل جعبه بیرون کشیده وبه بدنه آن میکشم.اولی آتش نمیگیرد.هول شده‌ام.جرئت نگاه کردن به واکنش مردم را ندارم.دوباره سعی میکنم.اینبارهم شعله هنوز جان نگرفته خاموش میشود.از اطراف نچ نچ برخی را میشنوم.تصمیم میگیرم کبیرت را به پدر برگردانم.اما پیش از آن دوباره امتحان میکنم.اینبار کبریت روشن میشود.وقتی شعله‌ور میشود،به پدر نگاه میکنم که همچنان مصمم به من چشم دوخته است.و در نگاهش ردی ازتردید یا نگرانی برای ادامه معیشت نیست.و به مردم،که انعکاس درخشش شعله را در چشمانشان میبینم.همه منتظرند.شعله هر لحظه بزرگتر شده وبه انتهای چوب نزدیکتر میشود.ناگهان مابین جمعیت چهره مرد ریش‌سپید را میبینم و.صدای پرآرامشش را به خاطر می‌آورم که گفته بود:«تو میبایست بتونی شمعی هایی که اطرافت میبینیا بیگیرونی..»بی اختیار کبریت را رها میکنم.آتش روی تمام دارایی موجودمان زبانه میکشد.تنباکوها مقابل چشم ده هاتن از کسبه میسوزند.به نذری فکر میکنم که پیر، گفته بود روزی از خیر آن خواهم گذشت..شعله های آتش درهم میپیچند.مردم هر یک دور پدر حلقه زده و او رادر آغوش میکشندو گه‌گداری سراغ من هم آمده وتحسینم میکنند.حس خوبی دارم.چشم میگردانم میان جمعیت..از پیرمرد خبری نیست...
در اتاق ساده ومحقری که دورتادور آن را بالشت‌های سفید پر کرده و سطح آن را زیلویی کهنه پوشانده است،روی دو زانو وبا فاصله از حاج شیخ آقانجفی نشسته‌ام.بوی چای تازه دم کشیده فضای اتاق را پر کرده است.نور چند رنگ،مورب از پنجره به داخل تابیده و روی فنجان چای ونعلبکی گلدار مقابلم و صفحه کاغذی که در دست گرفته‌ام افتاده است.دستانم یخ کرده است.دعا دعا میکنم موضوعات داخل ذهنم را بایکدیگر ادغام نکرده و هر نکته را به جای خود بازگو کنم.شیخ با نگاهی که رد تحسین در آن به خوبی پیداست،چشم هایش را به من دوخته،احوال پدر را جویا شده و میگوید:«جواب عریضه نگاری پدرت با ظل السلطان را آورده‌ای؟»آهسته پاسخ میدهم:«عریضه اول را خودم به دربار بردم..از طرف تجارتنباکو..ملاباشی ظل السلطان، فرستاد پی‌ام برای دریافت جواب..حاج بابا گفت اول بیارم خدمت شما»و ادامه نمیدهم، که بیش از این نامه، برای طرح مسئله ای مهمتر،که مربوط به ماجرای وصلتم با فیروزه است،آمده ام.تردید تمام وجودم را دربرگرفته است.نمیتوانم حرفم را پیش از قرائت نامه بزنم.شیخ محمدتقی،که نگاهش پر از تامل است سر تکان داده ومیگوید:«بخوان جوان».محتوای نامه را میدانم.میدانم سزاوار کسی چون شیخ نیست.اما مجبور به قرائتم.دهان باز میکنم تاپیش از قرائت توجیهی بیاورم که شیخ تاکید میکند:«بخوان!» همین که دوباره دهان باز میکنم تا اولین کلمه را بخوانم،شیخ محمدعلی،پدر فیروزه وارد میشود ،سلام داده و بالای اتاق کنار برادر مینشیند..به احترام او از جا برخاسته ،کمی بعد شروع میکنم به خواندن. صدایم در اتاقک چندمتری میپیچد:«از تجار باسابقه ای چون شما،انتظار پیروی از این مشایخ سفیه که عقل ذی عقول از حرکات آنها مات میماند نمیرود»گلویم خشک میشود.صدا به سختی از حنجره‌ام بلند میشود.شیخ محمدعلی زیرلب استغفرلله‌ای آهسته میگوید.چشم از کاغذ برنداشته و به سختی ادامه میدهم:«شما سزاورید که احضار شده و به کیفر گستاخی خود برسید.حق این است که شما را گردن بزنند تا دیگر احدی قادر نباشد در امور دولتی بگوید چرا؟اعلی حضرت پادشاه،صاحب اختیار ایران و اصفهان و اهالی و اموال آنان است وبهتر از هرکس میداند مصلحت رعایا در چیست..بدون گستاخی به شغل خود بپردازید وکاری به این کارها نداشته باشید.»
نامه که تمام میشود،سکوتی جانکاه بر اتاق حاکم میشود.روی نگاه کردن در چشمان شیخ وبرادرش را ندارم چه رسد به طرح مساله‌ای که شب وروزم را یکی کرده است.خجالت‌زده‌ام.نه به جهت خویشاوندی قریب الوقوعم باشیخ محمدعلی..و نه بخاطر نگرانی برای آینده پدرم که حالا سردمدار حرکت تجار معترض وتهدید شده است..بلکه بخاطر الفاظ ناپسندی که از قلم بی‌تدبیر حاکم شهر،اما از دهان من به گوش آنها رسیده است.کمی بعد شیخ انگار که نگرانی‌ام را فهمیده باشد میگوید:«میدونم تو دلت انقلابس جوون اما پریشون نباش..ماهم نیستیم.این قلبی مردمِس که تکیه گاه امن حرکت ماست..».منظور جمله آخرش را نمیفهمم.اما سر تکان داده،اجازه مرخصی میخواهم.حاج محمدعلی،برخاسته همراهم تا اواسط حیاط می آید.همانطور که دستش را روی شانه‌ام گذاشته باهم چند قدمی پیش میرویم.من ومن میکنم ومیخواهم چیزی بگویم که شیخ آهسته میگوید:«پاپی ختم این غائله،به یاری خدا،شما وفیروزه هم میرید سر زندگی خوددون..میخوام از بابت قول وقراری که گذاشته شدِس دل ناگِرون نباشی . هنوز به قوِّت خودش پابرجاست.شما فقط دعا کن زودتِر خبر خوشی از نجف برسِد» نگاهم را که به آجرفرش کف حیاط دوخته شده است برمیدارم و از شیخ تشکر میکنم.شیخ لبخند میزند ونمیداند تضمینی که برای این وصلت به من داده ،نگرانی‌ام را دوچندان کرده است..نگرانم و نمیتوانم بگویم اینبار من از جانب خودم،آمده‌ام که پیش از عروسی همه چیزم را به دختر این عمارت بگویم ونظرش را درباره خود و بلاتکلیفی اوضاعم بدانم.میدانم همه حتی مادر، آن را به پای سنت شکنی‌ام گذاشته وباز در دام پرسشی می افتم که برزبانم آمده است تنها برای تقبیح شدن. با تواضع از او جدا شده واز خانه بیرون می‌آیم..با اینکه نمیدانم ماجرای شهرمان به نجف چه دخلی دارد یا خبرخوشی که او انتظارش را دارد چیست؛ اما شیخ از من درست همان کاری را خواسته است که خوب بلدم.دعا کردن.و برای دعا کردن هم تنها یکجا را میشناسم.با عجله واشتیاق مستقیم به سمت سقاخانه شاه احمد میروم.دست میکنم داخل جیبم.هنوز یک بسته تکدانه شمع داخل آن یافت میشود.
این‌روزها،که ایام درگیری مردم با دربار است،متصل درحال رفت وآمد بین بازار،منزل آقانجفی‌ها و دربار ظل‌السلطان هستم.یکبار نامه‌بر تجارمیشوم،یکبار وسیله صلح‌جویی دربار.یکبار لرزان وبا چشمانی پراز اشک شاهد فلک شدن سرکشان خاطی در دارالاماره بوده‌ام،یکبار شاهد شکستن قلیانها آنهم توسط ارمنی های اصفهان.اینبار اما،حامل خبری شده‌ام،که هفته‌هاست انتظارش را میکشیدم.پیک معتمد حاج‌آقا منیرالدین بروجردی،که چندی پیش از اصفهان و ازجانب شیخ محمدتقی آقانجفی به قصد استفتا روانه عراق شده بود، همین چندلحظه پیش،سررسید.چند روزیست که در دروازه ورودی شهر ،مشتاقانه چشم به راه او بوده‌ام. ونهایتا امروز پاکت نامه،مهروموم شده و با توصیه های فراوان بدست من سپرده شده است تا برسد به دست شیخ.سوار برمرکب بی‌مهابا در معابر تنگ وآجری میتازم و در دل دعادعامیکنم خبری که حامل آن شده‌ام، اوضاع آشفته زندگی‌ام را بهبود بخشد.نمیدانم سرانجام غائله‌ای که پدر بواسطه شغل و شجاعتش ومن بخاطر آینده‌ام،درگیر آن شده‌ایم قرار است با این نامه به کجا ختم شود.اما میتازم.به جلو میتازم ونمیفهمم چطور میشود که خود را مقابل عمارت آقانجفی‌ها میابم.ظهر است ومعابر خلوت. از اسب پایین پریده،در میزنم.صدای کلون در،عمارت راپرمیکند.مرتب وپشت‌سر هم میزنم.دلم میخواهد هرچه زودتر باز شود تا نامه را به شیخ رسانده،از هول آن خارج شوم.صدای قدم‌های آهسته کسی پشت‌در شنیده میشود.همانطور که نامه را دست به دست میکنم تا جای عرق کف دستم روی پاکت آن نماند،سربه زیر انداخته آماده رویارویی با شیخ میشوم.در با صدایی که تاکنون به آن توجه نکرده‌ام باز میشود.همانطور که سرم رابالا آورده وسلام میکنم،نگاهم به چشمان کشیده و پرنجابت دختری گره میخورد،که چادری سفید با گل‌های ریز به سر کرده و زیرلب سلامم را علیک میگوید.من از قدیم شیفته تماشای چشم‌های دیگران بوده‌ام.دلم میخواهد فیروزه باشد.بااینکه از خیلی پیشتری‌ها خواهان رویارویی با او بوده‌ام تا از اوضاع مشوش زندگی‌ام برایش بگویم،اما حالا،چیزی برای گفتن نمیابم.همه چیز را از خاطر برده‌ام.حتی نامه‌ای را که در دست دارم.لحظات به کندی میگذرند.من من کنان میگویم:«مطلب مهمی هست که..باید به شیخ میگفتم اما...»فیروزه،همانطور که نگاهش را به زیردوخته است،میگوید:«حاج شیخ بابا مسجدن.برای صلات ظهر.هرکس کارشون داره میتونه بره اونجا».و یک قدم به عقب برمیدارد تا در راببندد.میخواهم بگویم:«من هرکس نیستم..من صمدم!داماد این عمارت..»اما تنها یک قدم به عقب برمیدارم ودر بسته میشود.همانطور که مات پشت در ایستاده‌ام گوش تیز میکنم.صدای قدمهای دختر شنیده نمیشود..به پاکت نامه نگاه میکنم.از عرق خیس شده است.دوباره سوار برمرکب میشوم وبه سمت مسجد میتازم.
نامه همانی است که باید میبود.میرزای شیرازی،فقیه عالی‌قدر زمان،حرکت مردمی اصفهان را تایید،و مصرف تنباکو را در سراسر کشورحرام اعلام کرده است.شعفی بی‌اختیار در چشمان شیخ موج میزند.دستی به شانه‌ام میزند ومیگوید:«سربلند باشی جوان!»و حکایت سربلندی من،درست از همینجا آغاز میشود..
نقد این داستان از : سارا عرفانی
خانم املائی سلام
حکایت سربلندی را خواندم و اگر بخواهم صادقانه بگویم، از خواندن نیمه‌ی دوم داستان لذت بردم. اما نیمه‌ی اول را بارها و بارها می‌خواستم رها کنم.
داستان با توصیفاتی طولانی شروع می‌شود از شب های سقاخانه و سبزی کاشی‌ها و آنهایی که دخیل می‌بندند. بی‌آنکه اتفاقی بیفتد یا خواننده با سوالی مواجه شود که مشتاق خواندن شود. آن هم داستانی به نسبت بلند. خوب است شما در همان چند جمله‌ی اول، تعلیق یا سوالی ایجاد کنید که خواننده را در دام داستان بیندازید. بهتر است داستان در حرکت شروع شود. یعنی چه؟ با یک اتفاق یا حادثه‌ی در حال رخ دادن، نه صرفا توصیف یک فضا یا شخصیتی که گویی در سکون، به آن نگاه می‌کنیم و برای مخاطب تعریف می‌کنیم که چه دیده‌ایم.
راستش را بخواهید داستان برای من از میدان نقش جهان شروع می‌شود. از آنجا که حاج محمد تقی آقا نجفی برای مردم خطابه می‌خواند. حتی نه آنجا که پیرمردی در بقعه، صمد را پند و اندرز می‌دهد. چرا که آن اتفاق هم تعلیق و سرعت کافی را برای جذب مخاطب ندارد. پس این احتمال زیاد است که تا پیش از ماجرای میدان نقش جهان، شما مخاطبان زیادی را از دست بدهید. پیشنهادم این است که ابتدای داستان را با اتفاقی در حرکت و سوال برانگیز شروع کنید تا مخاطب بقیه داستان را با اشتیاق بخواند.
اما بعد از ماجرای میدان نقش جهان، داستان سرعت لازم را پیدا می‌کند و مخاطب تازه می‌فهمد باید از داستان چه بخواهد و چه سوالاتی داشته باشد و کدام طرف ماجرا را بگیرد. رفته رفته هر چه به پایان داستان نزدیک می شویم تعلیق‌ها پررنگ‌تر می‌شود و مخاطب با راوی داستان همراه می‌شود و از دیدار صمد و فیروزه لذت می‌برد. در واقع پایان داستان، غافلگیر‌کننده‌است و مخاطب را سر ذوق می‌آورد. بهتر بود داستان همان زمان که صمد به سمت مسجد می‌تاخت تمام می‌شد. هم مخاطب متوجه تغییر و تحول صمد می‌شد و هم اشاره‌ی مستقیمی به آن نمی‌شد.
پیشنهاد می‌کنم دو سه خط پایانی داستان را دوباره بخوانید. عبارات، بیشتر شبیه یک بیانیه است تا داستان: «میرزای شیرازی،فقیه عالی‌قدر زمان،حرکت مردمی اصفهان را تایید، و مصرف تنباکو را در سراسر کشورحرام اعلام کرده است.» و بعد از آن هم آنجا که می‌گوید «حکایت سربلندی من از همین جا آغاز می‌شود»، باز هم نوعی مستقیم گویی در جملات وجود دارد که زیبایی داستان شما را کمرنگ می‌کند.
مضمون داستان شما قابل تقدیر است. اگر بتوانید نکات مطرح‌شده را اصلاح کنید، داستان بسیار خوبی می‌شود. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : سارا عرفانی

متولد تهران، 1361، دانش آموخته فلسفه اسلامی، نویسنده و مدرس دانشگاه، دبیر کانون نویسندگان بانوی فرهنگ، داور کتاب سال دفاع مقدس



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت