داستان، اتفاق می‌خواهد




عنوان داستان : میدان خدا
نویسنده داستان : نیما کویک

قدم می زدم،سرم پایبن بود و قدم هایم را می شماردم.دو کیلومتری رفتم،سرم را برگرداندم،کسی نبود،دو کیلومتر دیگر رفتم،سرم را برگرداندم
خورشید در کار غروب کردن بود،و خط باریک قرمزی رنگی ازش مونده بود.متوجه شدم نزدیک اتاقک هستم.
یک کیلومتر دیگر رفتم،فهمیدم،کمان شکلی راه رفته ام.
کمی بعد خورشید شیفت عوض کرده و ماه درآمده بود
قبلا چند کیلومتر دیگر راه رفته بودم؟! خدا میداند فقط خدا.
به اتاقک رسیدم،کسی نبود، جلوی پنجرم نشستم،نمی دانم چند ساعت.
چایی دم کردم،تیکه شعری بود یا کتابی نمی دانم خواندم موسیقی گوش دادم سقف را نگاه کردم،دور بر را نگاه کردم بیرون را نگاه کردم همه جا را پایدم، فکرکردم به این که، من میدانم چقدر راه رفته ام. من به خیلی از چیز ها در این اتاقک فکر کرده ام و من خیلی از چیز ها را می دانم.
من کارم فقط اشاره کردن به مردم است
کمی بعد بود که ماه هم شیفتش تمام شد و خورشید دوباره طلوع کرد.،با همان خط باریک قرمز.
خیالم راحت شد چون وقتش بود،دیگر میتوانستم بخوابم ونگهبان بعدی هم از راه رسیده بود.
من می دانستم ده کیلو متر راه رفته بود دقیقا ده کیلو متر
نقد این داستان از : احسان رضایی
هر داستانی حداقل به دو عنصر نیاز دارد: شخصیت، یعنی کسی که داستان در مورد اوست و اتفاق، یعنی وقایعی که باری شخصیت داستان می‌افتد. اما ایا هر اتفاقی، اتفاق داستانی است؟ خیر. هر کدام ما هر روز صبح که از خوب بیدار می‌شویم، تا شب که دوباره چشمهایان را ببندیم، انبوهی از کارها را انجام می‌دهیم و در معرض اتفاقات گوناگونی هستیم. اما اینها همه، اتفاقات داستانی نیستند. حتی ما برای نقل خاطره هم سراغ کارهای روزمره نمی‌رویم. بلکه آن اتفاقی ارزش بازگویی و تبدیل به داستان را دارد که ویژگی خاصی داشته باشد. این ویژگی چیست؟ اینکه باعث تغییر شود. هر نوع تغییری، درونی (مثل اینکه شخصیت داستان به چیزهای جدیدی پی ببرد) یا بیرونی. اما اتفاق باید باعث تغییری در جهان داستان شود. روابط شخصیت اصلی را با خود و دیگران دچار تغییر کند. به اصطلاح می‌گوییم اتفاق باید باعث عدم تعادل شود. به این معنی که در شروع داستان، ما شخصیت یا شخصیتهایی را داریم که داستان‌نویس به ما نشان می‌دهد در چه وضعی هستند. این وضعیت ابتدایی را تعادل اولیه می‌نامیم. بعد اتفاقی می‌افتد. بوووم. همه چیز به هم می‌خورد. عدم تعادل. بقیه داستان شرح کلنجار رفتن شخصیت(ها) با این مشکل و رسیدن به یک تعادل ثانویه است. برویم سراغ متن بالا. ما اینجا نگهبانی را داریم که اوقات کشیک خودش را با راه رفتن طی می‌کند. خب، این معرفی شخصیتها و تعادل اولیه. حالا باری این نگهبان چه اتفاقی می‌افتد؟ چه چیزی نظم جهان او را به هم می‌زند؟ به این سوال فکر کنید. یک اتفاق طراحی کنید و بعد واکنش این نگهبان را به آن اتفاق به ما نشان بدهد.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
نیلوفر اله تقی » 3 روز پیش
باید بگم توضیح خیلی خوب بود. کاری که ممکنه نویسنده هایی که تجربه های نه خیلی زیاد، و نه خیلی کم دارن گاهی به طور ناخوداگاه انجام بدن. یعنی بفهمن که بله، این اتفاقی که من برای داستان در نظر گرفتم و این یکی نیست. این چیزیه که با کتاب خوندن یا حتی تماشای فیلم و سریال میشه بهش رسید اما تا حالا خودم به این بخش "تغییر و تعادل" که شما اشاره کردی دقت نکرده بودم. مطمئنم چیزی که اینجا از شما یاد گرفتم خیلی در اینده بهم کمک میکنه. ممنون از توضیحات خوبتون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت