مخاطب پند نمی‌خواهد




عنوان داستان : هفت سنگ
نویسنده داستان : زیبا همت

سال ها پیش وقتی در یک بعد از ظهر گرم تابستان در یک اتاق سه دری با خر خر پنکه دراز کشیده بودم و به آینده محالی که با دختر همسایه داشتم فکر می کردم هر چند آینده مثل پره های پنکه محو بود. بچه های کوچه توپ پلاستیکی کوچکی که دورش پارچه کشیده بودند به پنجره زدند و با صدای خفه ای گفتند :
- جعفر جعفر زودتر هفت سنگ تو بیار تا بریم حال کنیم.
من که بناچار از فکر عشقم بیرون آمده بودم و دیگر حالی برایم نمانده بود خط خفیفی روی پیشانیم انداختم و گفتم
- بابا داشتم حال می کردما! شمام که خرابش کردین.
و حالا که بعد از سال ها با خط عمیقی که روی پیشانیم افتاده به آن روز فکر می کنم از خودم می پرسم "بهتر نبود آن روز رفته بودم و ...... ".
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
«هفت سنگ» اتفاق‌های خوبی در خودش دارد اما از همان ابتدا دستش را پیش خواننده رو می‌کند. از همان ابتدا تکلیفش را روشن می‌کند که بدانید و آگاه باشید که انتهای داستان چیست؟ این را از کجا می‌شود فهمید؟ درست از جملات ابتدایی‌ای که شما به داستان تحمیل کرده‌اید. می‌گویم تحمیل چون غیر از تحمیل چیز دیگری نیست. ببنید این جمله را: «سال‌ها پیش وقتی در یک بعدازظهر گرم تابستان در یک اتاق سه دری با خر خر پنکه دراز کشیده بودم و به آینده محالی که با دختر همسایه داشتم فکر می‌کردم.»
نوشتن آینده محال یعنی تحمیل کردن سرانجام قصه به ماجرای داستان‌تان. یعنی از همان ابتدا تکلیف خواننده را روشن کرده‌اید که چیزی جز آینده‌ای محال در انتظار شخصیت قصه نیست. بنابراین فکر می‌کنید خواننده چه علاقه‌ای دارد که داستان شما را دنبال کند؟ یک وقتی این مساله نوعی تکنیک به حساب می‌آید. مثلا داستان‌نویس می‌گوید پایان داستان این است. اما در ادامه به شرح ماجرا می‌پردازد تا بتواند تاثیرگذاری قصه‌اش را بالا ببرد. مثل گزارش یک قتل گابریل گارسیا مارکز که از ابتدا می‌دانیم ماجرا از چه قرار است و ادامه شرح این از چه قرار بودن است. منتها آن‌جا رمان است و اینجا داستان خیلی کوتاه. شما هم فرصت چندانی برای اعمال چنین تکنیکی ندارید. منتها این ماجرا تحمیل کردن باز هم در سطر‌های بعد ادامه پیدا می‌کند.
این جمله را هم ببینید: «هر چند آینده مثل پره‌های پنکه محو بود» این هم درست عین همان جمله قبلی است. این جملات جای این‌که به داستان هویت بدهند داستان را از مسیرش خارج می‌کنند.
با این همه آن‌چه در نوشته شما رخ می‌دهد داستان نیست. بیش‌تر به پندنامه شبیه است. این‌که شما خاطره‌ای از گذشته را می‌آورید و بعد به آینده می‌روید و می‌گویید کاش در گذشته این‌طور بود. این بیش‌تر از آن‌که داستانی باشد پندآموز است. اصولا نتیجه‌گیری کردن در داستان به اثر لطمه می‌زند. آن‌هم به این شیوه: «و حالا که بعد از سال‌ها با خط عمیقی که روی پیشانیم افتاده به آن روز فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم بهتر نبود آن روز رفته بودم و...»
یکی از ایرادهای عمده داستان‌نویسی هم همین است که داستان‌نویس از سال‌ها قبل شروع می‌کند و در مدت زمان کوتاهی یکهو به حال می‌رسد. این یعنی داستان‌نویس نتوانسته زمان را در داستانش مدیریت کند. معمولا داستان‌هایی که می‌خواهند پند و اندرز بدهند چنین اتفاقی را رقم می‌زنند و این اصلا داستانی نیست.
داستان را از حال شروع کنید و به گذشته بروید. پند و اندرز ندهید و بگذارید مخاطب پند را از داستان‌تان برداشت کند.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت