شگفتی روایت را به طرز مؤثر‌تری به مخاطب منتقل کنیم




عنوان داستان : ایوان شیوا
نویسنده داستان : زیبا همت

در ایوان آپارتمان خواهرم ایستاده بودم و به تپه ماهور روبرو نگاه می کردم. تپه ها تیره و روشن بودند که از این فاصله مسیر پیاده روی با حاشیه درختچه های کاج بخوبی دیده می شد. آسمان آبی به سفیدی می زد و هوای لطیفی بود که نسیمی بوی خاک را به ایوان می آورد. چند کفتر روی درخت باغچه نشسته بودند که قور قور می کردند و روی شاخه تکان می خوردند. خواهرم در طبقه اول یک ساختمان سه طبقه زندگی می کند. یک لباسشویی و تعداد زیادی گلدان در ایوان بود. گربه ای روی هره دیوار در کمین نشسته بود. روی طناب لباس آویزان بود و شیلنگ آب حلقه شده مثل ماری شیر آب را گرفته و چنبره زده بود. سروصدای زیادی از حیاط می آمد. نگاهم را از تپه ها به حیاط آوردم. در گوشه حیاط کنار باغچه تعداد زیادی از همسایه ها جمع شده بودند. یکی از همسایه ها لگن بزرگی را از زیر ایوانی که من ایستاده بودم به کنار باغچه آورد. چند خانم با دمپایی لبه حوض در انتظار نشسته بودند. صدای بع بع گوسفندی از زیر دست و پای همسایه ها می آمد. بچه ها دنبال هم می دویدند و به سر و تن پر پشم گوسفند دست می کشیدند. یکی ازهمسایه ها که کاردی در دست داشت گفت:
- بچه جان اذیتش نکن. بهش آب بده تا حیوونکی تشنه از دنیا نره.
نگاهم را از حیاط گرفتم و خودم را به جمع کردن لباس های روی طناب مشغول کردم. همسایه ها را نمی دیدم ولی صدایشان را می شنیدم. به ایوان آمده بودم تا از کاکتوسهای شیوا قلمه کنم. شیوا به ایوان آمد و کاکتوس ها را به من معرفی کرد و از من خواست خودم انتخاب و قلمه کنم. روی دو زانو نشستم و کمی به دیوار تکیه کردم تا دستم برای بریدن شاخه های کاکتوس آزاد باشد. من با دقت به شاخه ها نگاه می کردم و با وسواس چند شاخه بریدم. شیوا از گوشه کنار گلدان ها قلمه های زیادی را برایم برید و در پاکت گذاشت. او کاکتوسی به نام اشک تمساح را به من نشان داد که روی لبه برگ های کنگره ای شکلش تعدادی برگچه به شکل قلب نشسته بود. و گفت:
- این برگچه ها روی خاک می افتن و رشد می کنن و به یک کاکتوس جدید تبدیل می شن.
صدای صلوات ما را به خود آورد. شیوا که روی گلدان ها خم شده بود بلند شد و به همراه دیگران صلوات فرستاد. صلوات که تمام شد او به همسایه هایی که در حیاط بودند تبریک گفت و با شیرین زبانی مشغول گفتگو شد. آن ها هر از چند دقیقه یک بار صلوات می فرستادند. به اشک تمساح نگاه کردم برگچه ها مثل بچه هایی مرتب در انتظار پرش از لبه برگ های کاکتوس بودند. یکی از قلب های کوچک پایین پرید و بعد دومی و سومی خودش را روی خاک نرم انداخت و خیلی سریع ریشه هایشان را در خاک فرو کردند. برگچه ها لحظه به لحظه بزرگ می شدند و هرکدام از آن ها وقتی به شکل یک کاکتوس جدید در می آمد روی برگ هایش برگچه های نو می نشست. باورم نمی شد. چشمانم را مالیدم .نه !عین واقعیت بود. برگهای تازه بچه دار شده خودشان را با انداختن برگچه هایشان سبک می کردند و برگچه ها هم خیلی زود برگچه دار می شدند و دوباره و دوباره طوریکه دیگر در این گلدان جایی برای ریشه کردن در خاک نداشتند. سری جدید برگچه ها خودشان را برای پریدن آماده می کردند. آن ها وقتی می پریدند روی تلی از برگها سر می خوردند و به خاک گلدانهای کناری می افتادند. طولی نکشید که همه گلدانهای جدید پر شد و دیگر باید برای خودشان فکری می کردند. یادم افتاد که آن ها فکر نمی کنند. آن ها فقط و فقط رشد می کنند. اشک تمساح تمام ایوان را گرفته بود و برگچه های جدید با پریدن از روی انبوه برگها به حیاط افتادند و روی خاک باغچه ریشه دواندند. صدای شیوا در گوشم می پیچید ولی ذهنم درگیر اشک تمساح بود. با تعجب به دیوار ایوان چسبیده بودم. تمام حیاط از برگچه های اشک تمساح پرشده بود و برگچه ها در حال پیدا کردن خاکی مناسب برای ریشه دواندن بودند. دهانم مرطوب بود و من نگران بودم. سعی کردم با دهان بسته به شیوا اشاره کنم ولی او هنوز به صلوات فرستادن مشغول بود. صدای آب خوردن گوسفند فضا را پر کرده بود. اشک تمساح تا زیر پلکم بالا آمده بودند. سرم را بالا بردم و دیدم از ایوان تا بالای تپه ها فرشی از اشک تمساح پهن شده بود. دهان شیوا پر بود از برگچه هایی که داشتند قد می کشیدند و بچه دار می شدند. سکوت با اشک تمساح درآمیخته بود و تنها صدای بع بع گوسفند می آمد که از روی اشک تمساح فرار می کرد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم زیبا همت
بدون شک بایستی پذیرفت که روند گام‌به‌گامِ شکل‌گیری روایت، به طرز قابل‌توجهی از تخیلی قدرتمند و وجهی اعجاب‌انگیز برخوردار شده است و مشخص است که نویسنده محترم، سعی خودش را کرده است تا مطابق با ظرفیت‌های محدود روایت‌پردازی «داستان» کوتاه، از اطناب و ارائه بخش‌هایی که صرفاً موجب حجیم‌تر شدن روایت می‌شوند، اجتناب آگاهانه و قابل تقدیری داشته باشد [درواقع داستان با حدود «هفتصد و بیست» واژه اکثراً مدیریت شده، از وجه روایی نسبتاً منسجمی برخوردار شده است] تا روند مدیریت شده روایت‌پردازی، حتی‌الامکان مطابق با رفع نیازمندهای متن اجرایی بشود.
همچنین داستان توسط راوی «اول‌شخص» و مطابق با توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه روایت می‌شود: «...، به تپه ماهور روبرو نگاه می‌کردم. تپه‌ها تیره و روشن بودند...، مسیر پیاده‌‌روی با حاشیه درختچه‌های کاج...، آسمان آبی به سفیدی می‌زد و نسیمی بوی خاک را...، گربه‌ای روی هره دیوار در کمین نشسته بود...، مثل ماری شیر آب را گرفته و چنبره زده بود...، با دمپایی لبه حوض در انتظار نشسته بودند...، زیر دست و پای همسایه‌ها می‌آمد...، روی دو زانو نشستم و کمی به دیوار تکیه کردم...، روی لبه برگ‌های کنگره‌ای شکلش تعدادی برگچه به شکل قلب...»؛ آفرین برشما، درواقع چنین توصیف‌های دقیق و ملموسی، حتی‌الامکان و متناسب با «نظرگاه» راوی اول‌شخص، موجب اطلاع‌رسانی روایی نسبتاً قابل‌قبولی در داستان شده‌اند.
اما از سویی دیگر، علی‌رغم این تناسب نسبی راوی با توصیف‌های ارائه شده، به این دلیل مهم که داستان با برخی از ویژگی‌هایِ آثار «رئالیسیم جادویی» [یکی از گونه‌های ادبیات داستانی است که در آن ساختارهای واقعیت‌گرایانه روایی، دچار دگرگونی و بازیافت اعجاب‌انگیزی می‌شوند، برداشت متفاوتی از دنیایی واقعی که منطبق با روابط علت‌و‌معلولیِ مختص به خودش بازتعریف می‌شود و با ترکیبی از واقعیت، افسانه و تاریخ شکل می‌گیرد]، مطابقت قابل‌توجهی دارد: «...، یکی از قلب‌های کوچک پایین پرید و بعد دومی و سومی خودش را روی خاک نرم انداخت و خیلی سریع ریشه‌هایشان را در خاک فرو کردند. برگچه‌ها لحظه‌به‌لحظه بزرگ می‌شدند...، روی تلی از برگ‌ها سر می‌خوردند و به خاک گلدان‌های کناری می‌افتادند...»، مؤثرتر است که در صورت صلاحدید و در هنگام بازنویسی نهایی اثر، حتی‌الامکان از راوی «سوم شخص» استفاده کنید تا با فاصله گرفتن از راوی اول شخص [گاهی از اوقات ممکن است که شخص روایت‌پرداز، چنان دچار «همزادپنداری» با راوی اول‌شخص داستانش بشود که ناخواسته استقلال عمل کاراکتر اصلی را نسبتاً تحت‌الشعاع نظرات خودش قرار بدهد، به طور مثال می‌شود که این بخش از داستان را مدنظر قرار داد: «...، آن‌ها فکر نمی‌کنند...، آن‌ها فقط و فقط رشد می‌کنند...»] و بهره‌گیری از راوی «دانای کل، روند روایت‌پردازی وجه گسترده‌تر و در نتیجه تأویل‌گونه‌تری را به دست بیاورد.
همچنین با توجه به ضرورت رعایت برخی ویژگی‌های مؤثر در هنگام نام‌گذاری اثر، اسم انتخابی داستان «ایوان شیوا»، گرچه با موضوع و مکان روایت تناسب دارد و حتی در برخورد نخست، ممکن است که موجب جذب مخاطب سخت‌پسند به خوانش اثر بشود]، اما از کارکرد شاه‌کلید‌گونه، متصل‌کننده و چندان پیشبرنده‌ای در نحوه شکل‌گیری سیر منطقی روایت [درواقع آثار روایی «فراواقع» هم از وجه باورپذیری و روابط علت‌ومعلولی و منطقیِ مختص به خودشان برخوردار هستند] برخوردار نیست؛ بنابراین مؤثرتر است که پس از مطالعه و تدقیق دوباره اثر [جهت شناسایی سایر ظرفیت‌های روایی احتمالی و قابل‌پردازش سوژه انتخابی]، اسم مؤثرتر، تأویل‌گونه‌تر و تأمل‌برانگیزتری برای این داستان‌ منحصربه‌فرد انتخاب کنید.
البته علی‌رغم موارد مطرح شده، چنانچه تصور بنده صحیح باشد و نیت شما دوست نویسنده خلاق، تألیف اثری مطابق با ویژگی‌های یک داستان رئالیسیم جادویی باشد، آن وقت لازم به ذکر است که هنوز هم داستان به برخی از تغییرات [اعم از تعبیه‌ها، چشم‌پوشی‌ها، تنظیم‌ها، مطابقت‌های علت‌ومعلولی و...] نیاز دارد تا از وجه باورپذیری و تعمیم‌پذیریِ محسوس‌تر و مؤثرتری بهره‌مند بشود، به طور مثال وقتی که در بخشی از داستان، نحوه مواجهه راوی با چنین واقعه شگفت‌انگیزی، این گونه است: «...، چشمانم را مالیدم، نه! عین واقعیت بود...»، گرچه به طور منطقی و متداول، چنین واکنشی برای راوی یک داستان واقع‌گرایانه، کاملاً طبیعی است، اما از سویی دیگر و به طور معمول، در روند شکل‌گیری یک داستان فراواقع، تمامی اجزاء و عوامل مؤثر در روایت، با اتفاق‌های اعجاب‌انگیز و تأویل‌گونه داستان، حتی‌الامکان برخوردی عادی و روزمره دارند تا وجه شگفت‌انگیزی روایت را به طرز محسوس‌تر و تأمل‌برانگیزتری به مخاطب مکاشفه‌گر و منحصربه‌فرد اثر منتقل کنند؛ درواقع رعایت چنین نکات به ظاهر معمولی و ساده‌ای، موجب تقویت روند دقیق و محاسبه شده روایت‌پردازی و تأثیرگذاری حداکثری داستان‌های فراواقع می‌شود.
خانم زیبا همت گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم موارد مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مطمئناً ویژگی‌های مشهود در این اثر تأویل‌گونه، نشان‌دهنده استعداد ارزشمند و توانایی روبه‌رشد شما در زمینه تألیف آثار رئالیسیم جادویی است، بی‌صبرانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت