آفت داستان‌نویسی از روی دست سریال‌های تلویزیون




عنوان داستان : حسرت فرهاد
نویسنده داستان : مصطفی صولت

غرق خون بود و نمی¬مرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه¬ی شیرین و به خوابش کردم
فرخی یزدی


کلید را که توی قفل چرخاند در روی لولا چرخید و باز شد. سایه‌اش زودتر از خودش داخل خانه شد. مهتاب نشسته بود توی تراس. بوی مهتاب هم نشسته بر بارانی همراهش داخل خانه شد. بارانی مملو از باران را از روی ساعد پرت کرد روی دسته‌ی مبل. لباسهای خیس را نکنده و موهای رشته رشته‌ی خیس ریخته بر پیشانی را خشک نکرده، سراغ یخچال رفت. دست انداخت از قفسه‌های در یخچال گلوی شیشه را گرفت و بیرون کشید. درش را با دهان باز کرد. زبان پشت در فلزی گذاشت و پرتش کرد روی سینک ظرفشویی. گلوی بطری را به دهان گذاشت و چند جرعه از توی حلق پایین فرستاد. خودش را روی مبل کنار بوی مهتاب رها کرد. مهتاب از گوشه‌ی پرده‌ها روی عسلی وسط هال آمده بود. گلویی را به دهان برد و دوباره خورد. این‌بار بیشتر خورد. تلخی سوزشی شد و از گوشه‌ی چشمها بیرون ریخت. با خیسی لباس چشمها را خیس‌تر کرد. بیشتر توی مبل فرو رفت. بار آخر گلویی را به دهان گذاشت و همه را یک نفس توی حلق خالی کرد. مشت بسته‌اش گلویی را داشت می‌فشرد. بطری را پرت کرد. پایین دیوار افتاد و مهتاب توی هر تکه‌اش تلالو داشت. چشمهایش سنگین شده بود ولی نمی‌خواست روی هم بگذاردشان. مهتاب حالا تا کنار دستش رسیده و کنار بوی مهتاب روی دسته‌ی مبل آمده بود.
دو ساعت پیش توی کافه نشسته بود داشت قهوه‌اش را هم می‌زد. با قاشق، ته فنجان را بالا می‌آورد توی گودی قاشق و قطره قطره به فنجان برمی‌گرداند. بارانی روی دسته‌ی لهستانی کنار دستش و مهتاب نشسته بود روبرویش. خودش را پیش کشیده و تا نزدیکای فنجان قهوه آمده بود تا شاید صدای خفیفی که از لابه‌لای لبهای فرهاد بیرون می‌ریخت را بشنود. ولی صدا نامفهوم‌تر از آن بود که چیزی بفهمد. انگار لبها را بهم دوخته باشند از هم باز نمی‌شد.
تکانی به خودش داد و کمی از مبل جدا شد. وردی از سرخی و کبودی بر جان و تنش.
فرهاد پله‌های برج جردن را بالا می‌رفت. کیفش را ضربدری روی شانه انداخته بود. صدای تکان خوردن نقشه‌های هر واحد و دکوراسیون داخلی هر یک توی کیف صدا می‌داد. قبل از ورود به پنت‌هاوس آماده‌ی تحویل کمی پشت در ورودی توقف کرد. چند بار نفس عمیق کشید. دستمالی از جیبش بیرون کشید و نوک انگشت سبابه‌ای را که به چارچوب تازه رنگ شده، مالیده بود، پاک کرد. کیف را به دست چپ گرفت و داخل شد. روز به اتمام رسیده بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت. به زن و مرد وسط پذیرایی که ایستاده بودند سلام داد. دست دراز کرد و دست مرد را فشرد. دست به سینه سری برای زن تکان داد. مهتاب کنار پنجره بود. سفیدی نور مهتاب در صورتش، نظاره‌گر لایه‌ی غبارآلود شهر بود. تمام قسمتهای خانه را نشان‌شان داد. از حسن و زیبایی معماری تلفیقی صحبت کرده بود. نقشه‌های درون کیف را بیرون کشید و از طراحی خود و تمامی روساخت‌ها و دکورهای استفاده شده توسط آقای خاوری تعریف و تمجید کرد. انتهای صحبتش هم تشکر از آقای خاوری بود برای بکارگیری از مصالح درجه یک جهت یک بنای استوار و ضرورت آن. گوشه‌ی چشم فرهاد، مهتاب را زیر نظر داشت که از دور نظاره‌گر این خوش خدمتی فرهاد برای خاوری بود. صدای خاوری از پشت سر، فرهاد را به سکوت واداشت. سلامی آرام به خاوری داد و قدمی به عقب برداشت. از پشت شانه‌های پهن خاوری، نگاه فرهاد به دنبال قدم‌های ساسان خاوری بود که به سمت مهتاب کشیده می‌شد. با مهتاب خوش و بش کردند و دست دادند. سپس هر دو به جمع خاوری و پدر و مادر مهتاب پیوستند. فرهاد حضور خود را چیزی به جز یک اضافه‌ای نادیدنی ندانست. شروع کرد به جمع کردن نقشه‌ها. بعضی‌شان را تاشده و بقیه لوله کرده توی کیفش گذاشت. حس کرد زیر چشمها و پیشانی‌اش حسابی خیس شده‌اند. همیشه وقتی احساس شرم داشت اینگونه می‌شد. به سرعت پله‌ها را به پایین دوید. در مسیر بازگشت به خانه‌اش به چیزی نمی‌اندیشید. حس می‌کرد دنیا برای او ساخته نشده است. برای امثال خاوری است.
امشب هم مثل آن شب روی صندلی راک نشسته و خیره به مهتاب آسمان بود. چشمهای خسته و کوفته‌اش را به زحمت باز کرد. به سمت کیفش رفت که تا صبح امروز پر بود از نقشه‌های برج جردن و حالا باقیمانده‌اش تکه‌های برزنت پاره‌ای بود. کیف را جلوی صورتش گرفت. پر بود و آغشته از سیاهی¬ها.
روز بعدی که به برج جردن رفته بود، نقشه¬هایی که از شب پیش جا مانده بود را در کشوها جانمایی کرد. شعاع خورشید از گوشه¬ی پرده‌ها می‌تابید. کنار پنجره رفت تا پرده‌ها را بکشد که چشمش به مهتاب افتاد که می‌خواست سوار آسانسور شود. تا می‌توانست حرکت آسانسور شیشه‌ای را دنبال کرد و مهتاب را در درخشش نور خورشید نظاره‌گر بود. کمی این پا و آن پا کرد. دل ماندن در دفتر کارش را نداشت. بی‌نگاه چندتایی از نقشه‌ها را در دست گرفت و از پله‌های برج شروع به دویدن به سمت پنت‌هاوس کرد. چندباری در پله‌ها ایستاد و نفس تازه کرد. به پاهایش التماس می‌کرد چند پله‌ی باقیمانده را تاب بیاورند. وقتی به چارچوب در رسید، مهتاب را دیده بود که داشت از همه جای آپارتمان عکسبرداری می‌کرد. سینه‌اش می‌سوخت و خس‌خس می‌کرد. تک سرفه‌ای کرد و مهتاب را متوجه حضور خود کرد‌. مهتاب با دیدنش کمی شال عقب نشسته‌اش را جلو کشید. چند گامی به جلو برداشت و گفت:(( می‌فرمودید تا نقشه‌ی واحد را تقدیم می‌کردم.)) مهتاب انگار نشنیده باشد عکس دیگری انداخت. بعد با لحن بی‌تفاوتی بدون آنکه نگاهی به فرهاد بیاندازد، گفت:(( جای چندتا تابلوی نقاشی را باید دیزاین کنم.)) فرهاد گویی خود را پیدا کرده باشد، با صدای رسا و کمی لبخند گفت:(( می‌توانم کمک کنم؟ من هم معماری خوانده و چیزهایی می‌دانم.)) مهتاب این بار نگاهی از سر تحکم به فرهاد انداخت که باعث شد قدمی به عقب بردارد و سپس اضافه کرد:(( نه ممنونم.)) باز هم حس کرد دور چشمانش خیس شده است. نقشه‌های لوله شده‌ی توی مشت را بهم فشرد و با گفتن (( پس با اجازه)) از چارچوب در خارج شد. پایین برج ساسان را دید که دستوراتی به کارگران می‌داد. سلامی به آرامی داد و از کنارش رد شد. دل آشوب داشت. هوا هم سرد شده بود و داشت سوزی به جانش می‌ریخت. احساس می¬کرد طوفانی در راه است.
پشت میز کارش نشسته و پاهایش را مدام تکان می‌داد. چنگ زده توی موهایش در بحر تفکر فرو رفته بود. ساسان بدون در زدن در را باز کرد و راه را برای ورود مهتاب باز گذاشت. بوی عطر سبک و بهاری مهتاب را استشمام کرد. بعد که هر دو وارد شدند راست ایستاد و سلام کرد. ساسان این بار با روی خوش جواب سلامش را داد. صندلی‌ای را پیش کشید تا مهتاب بنشیند و سپس رو کرد سمت فرهاد و گفت:(( خانم مهتاب تعدادی تصویر نقاشی باید چاپ کنند. عکسها هم روی تصاویر پنت‌هاوس پیش نمایش دربیاد.)) فرهاد تک نگاهی به مهتاب انداخت و به گفتن یک بله‌ی آرام اکتفا نمود. بعد از رفتن ساسان التهاب درونی فرهاد بیشتر شده بود. ولی سعی می‌کرد خود را خونسرد و بی‌تفاوت جلوه دهد. مهتاب صندلی‌اش را پشت میز فرهاد کشید و در فاصله‌ای اندک همراه فرهاد خیره به عکسهایی شد که از مانیتور پخش می‌شد و نشان فرهاد می‌داد. فرهاد هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، صدای مهتاب را کمتر می‌شنید و بیش از پیش غرق در طرحها می‌شد. عکسها شامل، دیدار خسرو و شیرین در قصر شیرین بود. دیگری تصویری از بزم خسرو بود که رامشگران با چنگ باربد همراه با مشربه‌ها و اطعمه‌های گوناگون مجلس آراسته بودند و در حالی که شیرین کنار خسرو بود به چهره‌ی خندان خسرو می‌نگریست که سرمست از سرور و شادی نظاره‌گر رقاصان بود. بعدی خنجری بود نشسته بر سینه‌ی شیرین، زانو زده بود کنار جسم بی‌جان خسرو. همینطور عکسهای بعدی هم مربوط می‌شد به این دو عاشق نامی. فرهاد چندین بار عکسها را به دقت تماشا کرد. دنبال گمگشته‌ای بود. ولی نمی‌یافت. می‌دانست او در این بزمها نبود و پیشتر از آن جانش را فدا نموده است. با سقلمه‌ی مهتاب به خود آمد. ((حال شما خوب است؟)) مهتاب با درخششی چون مهتاب خیره بود به فرهاد. ((بله خوب هستم. تصاویر جالبی بود. ولی نمی‌دانم چرا اثری از آن کوهکن بیچاره نیست. دریغ از یک تصویر.)) مهتاب انگار متعجب باشد گفت:(( چرا باید باشد؟ خودش را فنا کرد برای چی؟ وقتی می‌دانست شیرین به دنبال کس دیگری است.)) فرهاد به فکر فرو رفته بود. چه کسی جایی برای آدمها معین می‌کند؟ خود شخص یا تقدیری که از آن نام برده می‌شود؟ برای فرهاد تقدیری اگر بود بلاکِش بود. چیزی نبود جز تنهایی. تلاش برای آنکه بتواند جایش را خودش تعیین کند. این بار خیره شد به چشمهای مهتاب و گفت:(( مینیاتورهای جالبی بود. کارهای پیش فرض را انجام می‌دهم. ولی پیشنهاد می‌کنم طرحها را اضافه کنید. تمام خسرو و شیرین در این چند تصویر خلاصه نمی‌شود. راستی شیرین تصمیم درستی گرفت؟ اگر پی کوهکن می‌رفت چه می‌شد؟)) برقی توی چشمهای مهتاب درخشید. انگار اصلا منتظر چنین پرسشی نبود. بعد کاملا حق به جانب گفت:(( نه، همچین کاری نمی‌کرد و نکرد.)) کمی سکوت کرد و در خودش فرو رفت. به یکباره رو کرد سمت فرهاد:(( نمی‌دانم، شاید... شاید مسیری تازه در راه می‌افزود خوب یا بد، نمی‌دانم.)) فرهاد دستور چاپ را در کامپیوتر صادر کرد و با صدای دستگاه چاپ تصویرها یکی پس از دیگری روی هم نشستند. برگه‌ها را به سمت مهتاب دراز کرد. ولی مهتاب هنوز سر به زیر داشت. داشت فکر می‌کرد. شاید به سوال فرهاد.
گیج بود. تلوتلوخوران خود را به تراس رساند. خیره شد به ماه که تمام قد می‌تابید و تراس و کوچه را روشن نگاه داشته بود. سرش دوران داشت و حالت تهوع تا زیر گلویش بالا آمده بود. زل‌ زده بود به مهتاب تا مهتاب در مهتاب ببیند. انگار سوسو می‌کرد و هوهویی از ماه به سمتش می‌رسید. کشش عجیبی از سمت بالا فرهاد را فرامی‌خواند. حال پلنگی را دریافته بود که در چنین شبی در قرص کامل ماه به دامنه‌ی کوه رسیده بود. جست‌وخیز کنان خود را از لابه‌لای سنگ‌های کوچک و درشت بالا کشیده بود. پاهای پلنگ خراشیده بود. بی‌توجه به خراشها و زخمها و خون جاری خود را به قله رسانده بود. چشم در چشم بدر ماه بود. آیا پلنگ هم از سر عشق این کار را می‌کرد؟ یا جنون؟ اصلا فاصله‌ای بین عشق و جنون هست؟ فرهاد خود را رها کرد روی زمین. زانوها را به هم نزدیک و دستها را دورش حلقه کرد. همچون پلنگ چشمها را جمع کرده و به تماشا می‌نشیند.
لحظه‌ای چشمها را روی هم گذاشت. یاد آن صبحی افتاد که در پنت‌هاوس، برای مهتاب از طراحی داخلی صحبت می‌کرد. اما مهتاب به وضوح توجهی به حرفهای فرهاد نداشت. مهتاب بی‌مقدمه پرسید:(( چرا شیرین فرهاد را انتخاب نکرد؟)) فرهاد کمی جاخورد و وادار به سکوت شد. بعد از اندکی تامل از پنجره به بیرون نگاه کرد. بدون اینکه نگاهی به مهتاب بیاندازد گفت:(( به‌نظرم جواب این سوال شما در نقاشی‌هایتان نهفته است.)) برگشت با اشاره‌ی چشم و ابرو به مهتاب ادامه داد:(( امیدوار بودم شما این مورد را در نظر بگیرید. ولی مثل اینکه کسی نخواست که شیرین را با فرهاد ببیند.)) مهتاب از بین تصاویر یکی را جدا کرد و به فرهاد داد. بعد از تشکر از همکاری و لطف بیکران فرهاد و وقتی که برای او گذاشته بود، با فرهاد دست داد و از پنت‌هاوس بیرون رفت. تصویر را مقابل دیدگانش گرفت. نقشی بود از فرهاد بر بلندای بیستون، با تیشه¬اش. فرهاد به سرعت به دنبال مهتاب رفت. در پایین برج، خاوری را دیدند. مهتاب عینک دودی به چشم زد و بعد از سلام و خداحافظی کوتاهی با خاوری از آنجا دور شد. خاوری با تعجب مهتاب را بدرقه کرد و سپس نگاهی شماتت‌بار به فرهاد انداخت. فرهاد از نگاه خاوری می‌دانست که امروز با او کاری خواهد کرد. باید پیش از او اقدامی می-کرد.
مقابل دفتر فروش برج جردن شلوغ بود. افراد خشمگین دور محوطه جمع بودند. خاوری را دید که از پشت دفتر بدون دیده شدن سوار اتوموبیلش شد. دیگر نمی‌توانست از پشت شیشه‌ی دودی ماشین، خاوری را ببیند. به بالای برج نگاه کرد. در هوای گرگ و میش مهتاب را در پشت پنجره‌ی پنت‌هاوس تشخیص داد. خواست از دفتر به سمت برج حرکت کند که ساسان را دید به سرعت وارد برج شده و به سمت بالا حرکت کرد. وارد دفتر خاوری شد. زونکن‌های نقشه‌ها را به‌هم می‌ریخت. از سمتی دیگر از لابه‌لای پرده مراقب آمد و شدها بود. به آرامی و با دستانی لرزان کشوی مدارک خاوری را بیرون کشید ولی بیش از یک سانت به عقب نیامد. طپش قلبش بیشتر شده بود. عرق سردی تمام وجودش را فراگرفته بود. چند کلید را با سرعت و شتاب امتحان کرد ولی اثربخش نبود‌. میله‌ای را اهرم کرد بین کشو و چارچوب آن، عزم خود را جزم کرده بود. با تمام توان فشار آورد و قفل را خم کرد و کشو را به عقب رساند. حس می‌کرد تمام خون بدنش توی سرش جمع شده است. بی‌درنگ چند دسته از اوراق را برداشت و توی کیفش چپاند. سپس نقشه‌ها را جمع و داخل زونکن خودشان هولکی و نامرتب جا داد و سریعا از اتاق خارج شد. بدنش گر گرفته بود. طوری که سرمای زمهریر را احساس نمی‌کرد. اوراق را توی یکی از کشوهای اتاقش جاساز کرد. هنوز نمی‌دانست با اسناد می‌خواهد چکار کند. آیا اصلا اسناد به‌دردبخوری را توانسته به دست بیاورد یا نه؟ پشت میزش نشست تا امور پایانی برج را به اتمام برساند. دستش به کار نمی‌رفت. ذهنش مدام پرواز می¬کرد. چهره‌ی مهتاب، بزم شیرین، اسناد خاوری، تیشه¬ی فرهاد توی سرش چرخ می‌خورد. تمام وقایع صبح را توی فکرش نوشخوار می‌کرد.
صبح روز بعد که رسید از جمعیت دیروز در اول صبح خبری نبود. وارد دفتر کارش که شد، ساسان را دید پشت میز کارش نشسته و روی صندلی چرخان به چپ و راست یله می‌شود. ثانیه‌ای خیره به‌هم نگاه کرده و بعد سلامی زیر لبی به ساسان داد. طبق عادت ساسان سلامش را بی‌جواب گذاشت. فرهاد کیفش را که حاوی اسناد دستچین شده بود روی میز گذاشت. شب قبل ساعتها آنها را کندوکاو کرده بود و بالاخره تمام مدارکی که دال بر زمین‌خواری و پرداخت رشوه‌های کلان و فروش غیرقانونی واحدهای جردن به اشخاص مختلف بود را به دست آورده بود. نیمه¬ی شب را در اندیشه‌ی (( حالا چه کنم؟)) گذرانده بود. نمی‌دانست باید آنها را ابتدا به مهتاب بدهد یا مردمی که مقابل دفتر فروش تجمع خواهند کرد یا پلیس؟ ساسان به کندی از روی صندلی برخواست با لحن طعنه‌آمیزی خطاب به فرهاد گفت:(( دیزاین پنت‌هاوس در چه مرحله‌ای هست؟)) فرهاد بی‌اعتنا به لحن ساسان جوابش را داد:(( با خانم مه...)) حرفش را درز گرفت و ادامه داد:(( طرحهای ابتدایی و طرح پیش ساخته را به ایشان تحویل دادم.)) ساسان به هنگام خروج از دفتر فرهاد گفت:(( کسانی که بیش از حد پا درازی کنند یا جایی که نباید باشند پاها و سرشان قلم می‌شود.)) فرهاد این بار نگاهی پرسش‌گر به ساسان انداخت. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما زبان در دهانش قفل شده ماند و چیزی به ذهنش نرسید.
ساعاتی نگذشته بود که صدای داد و قال خاوری توی مجتمع پیچید. صدای پاها و آمد و رفت‌های افراد بسیاری دوباره طپش قلب فرهاد را بالا برده بود. دست‌هایش شروع کرده بود به لرزیدن. همه‌ی کارکنان توی محوطه جمع شده بودند. افراد نزدیک به خاوری و کسان دیگر با فاصله از او، مثل فرهاد که از خشم خاوری دنبال سوراخ موشی می‌گشتند تا مبادا این حجم از عصبانیت به سراغ آنها بیاید، در تکاپو بودند. تمام نفرات را در یک جا جمع کردند و عده‌ای شروع به گشتن دفاتر نمودند. حس ترس و اضطراب دوباره به سراغ فرهاد آمده بود. از حماقت خودش لج‌اش گرفته بود که چرا دوباره اوراق را با خود همراه کرده است. تازه جستجوگران کار خود را شروع کرده بودند که بارقه‌ای از امید در دل فرهاد نشست. چرا که عده‌ای از مال باختگان بار دیگر در محوطه‌ی برج ظاهر شدند و هر لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد. فقط چند دقیقه کافی بود تمام افراد دیروز، حتی بیش از آن، دوباره جمع و این بار با دیدن خاوری، فریاد و آشوب بیشتری به پا کنند. در این بین چیزی شادی بخش‌تر از آن نبود که فرهاد دید مهتاب به سمت دفترش در حرکت است. خود را از شلوغی جدا و به سمت مهتاب رفت. با جسارت تمام و با لبخندی با مهتاب احوال‌پرسی کرد‌. مهتاب می‌خواست در جایی به غیر از این مجتمع فرهاد را ببیند. شماره‌ی تماسش را به او داد و با زدن لبخندی و گفتن جمله‌ی ((منتظرت هستم)) از زاویه‌ی دید فرهاد دور شد. تمام ترس و اضطرابش را فراموش کرده بود. حالا حالتی از شادی در تمام وجود فرهاد یک جا جمع شده بود. صدای شکستن شیشه‌ای فرهاد را از رویای خود بیرون کشید. چند گامی به طرف شلوغی حرکت کرد. مردم خشمگین به سمت خاوری می‌خواستند هجوم ببرند و اطرافیان خاوری آن وسط حائل شده بودند. مثل اینکه کسی شب گذشته اسنادی را بطور ناشناس برایشان فرستاده بود و حالا آنها از فساد خاوری آگاه شده بودند. فرهاد با لذت و شعف ماجرا را سیر می‌کرد. خاوری را به زحمت از زیر ضربات بیرون کشیدند و سوار ماشین‌اش کردند و بلافاصله دور شدند‌. تعدادی سنگ به شیشه و بدنه‌ی ماشین خورد. فرهاد نمی‌دانست به کدام حالش لبخند بزند که متوجه شد ساسان دورادور نگاهش می‌کند. دیگر فرهاد نگاهش را از او ندزدید. انگار با چشمهایش او را به دوئل دعوت می‌کرد. می‌دانست دیگر دستش حداقل برای ساسان رو شده است. ولی دیگر ابایی از او و پدرش نداشت‌. کمی عقب عقب رفت و برگشت به سمت دفترش تا کیف و وسایلش را بردارد و برود. می‌دانست رفتنی خواهد بود که برگشتی ندارد. راهی بود که خودش برگزیده بود. می‌خواست تمام کند. احساس رضایت بخشی داشت و به پیروزی نهایی خود دل بسته بود. به ساعت نگاه کرد. عقربه‌های در کنار هم به سمت بالا عمود ایستاده بودند. دلش می‌خواست هر چه زودتر از آنجا برود. بار دیگر شماره‌ی مهتاب را نگاه کرد و شماره را توی موبایلش به نام mahtab ذخیره کرد. دست روی صفحه‌ی گوشی به نام mahtab کشید. کاغذ را مچاله کرد و توی سطل انداخت. از دفتر کارش که بیرون زد با ساسان روبرو شد. با تحکمی بیش از پیش گفت:(( کجا؟)) فرهاد بند کیفش را روی شانه انداخت و بی‌اعتنا بدون اینکه نظری به ساسان بیاندازد گفت:(( کارم تمام شد.)) نگاهی زیرچشمی انداخت و افزود:(( برای همیشه تمام شد.)) ساسان پوزخندی زد. خواست حرکت کند که ساسان بند کیفش را گرفت. نگاه تندی به هم انداختند. دندان به هم سایید و دست ساسان را به عقب هل داد و به راهش ادامه داد و رفت.
مهتاب نشسته بود توی نی‌نی چشمهای فرهاد. آنقدر زل زده و خیره شده بود به مهتاب که سرش به دوران افتاده بود. حس می‌کرد تمام دنیا توی سرش جمع شده و تحمل این حجم از سر درد را ندارد. به یکباره چشمش سیاهی رفت و آنچه را که خورده بود بالا آورد. تمام تنش می‌لرزید. بوی تعفن دوباره حالش را به هم زد. تن کوفته شده‌اش درد می‌کرد. به سختی قفسه‌ی سینه‌اش را جمع می‌کرد، هوایی به داخل ریه‌ها می‌دمید و با زحمت به بیرون می‌فرستاد. دلش به حال خودش می‌سوخت. خون جاری شده از سرش دوباره سر باز کرده بود. به هق‌هق افتاد. دوباره یاد و هوای مهتاب.
توی کافه نشسته بود روبروی مهتاب. بخار رقیقی از فنجان برمی‌خواست و خیلی زود محو می‌شد. هوا رو به تاریکی می‌رفت. از پشت شیشه‌ی کافه، ماه در حال طلوع را می‌دید. تصویری بی‌بدیل از طلوع و درخشش مهتاب بود. مانده بود به کدام مهتاب خیره شود. خود را خوشبخت‌تر از هر عاشق دیگری حس کرده بود. مهتاب دست کرد توی کیفش و کاغذی درآورد. آن را رو به فرهاد گرفت. طرحی بود از دربار خسرو، چنگ باربد، رقص رامشگران و سور و سات انواع مشربه‌ها و اطعمه‌هایی که در پیشخوان خسرو چیده شده بودند ولی بی شیرین. خسرو کماکان لبخند بر لب داشت. فرهاد با صدایی لرزان زمزمه کرد:(( مه...تاب.)) نگاهشان در هم گره خورد. کمی خود را به سمت مهتاب خم کرد و با اشاره به تصویر گفت:(( پس فرهاد و شیرین...)) باقی کلامش را بغض سد کرد. مهتاب سری تکان داد و گفت:((شیرین هیچ وقت قسمت فرهاد نبود. حتی اگر خسرو را هم انتخاب نمی‌کرد باز هم...)) مهتاب هم نتوانست ادامه دهد. قطره‌‌ای اشک از روی گونه‌هاش سرخورد. فرهاد دست دراز کرد تا قطره‌ی اشک را پاک کند، صورت به عقب کشید با بغضی که سعی در فرودادنش داشت گفت:((خودم می‌توانم پاکش کنم، همه چیز را.)) پشت دست را روی پلکها کشید و ادامه داد:((برای همه چیز ممنون.)) دیگر درنگ نکرد و از کافه بیرون زد. فرهاد مانده بود و کوه غمی بر سینه‌اش. چشمهایش پر شده بود از اشک ولی لب گزید و پس زد مرواریدهایی که می‌توانست غلتان باشد. تصویر آخرین بزم خسرو را توی جیب بارانی گذاشت. توان حمل کیفش را نداشت. بی‌هدف و سرگردان توی خیابان پرسه می‌زد. از کنار هر رهگذری که عبور می‌کرد حس می‌کرد سایه‌اش به دنبال او افتاده است. حالا تمام شهر با سایه‌هاشان به دنبال فرهاد بودند. او را ریشخند می‌کردند یا برای ناکامی‌اش دل می‌سوزاندند؟ به کوچه‌ی تاریک و خلوتی رسید. ناگاه متوجه هجوم سایه‌ها به سمت خود شد. به زمین خورد و ضربات مشت و لگدی که از هر سمت به همه جایش اصابت می‌کرد. سایه‌ها از جسم بی‌رمقش فاصله گرفتند. تک سایه‌ای به جلو آمد. ضربه‌ای به غایت دردآور به سینه‌اش خورد. نفسش بند آمده بود. به زحمت دستها را دور گلو حلقه کرد و هقی کرد تا هنوز زنده بماند. کیف خالی و پاره به صورتش خورد. سایه‌ای نزدیک صورتش شد و زیر گوشش زمزمه کرد:((مرخصی.)) وبا تحکم افزود:((برای همیشه.))
گریه کرد و تصویر اهدایی مهتاب را رو به خود گرفت. جایی برای خودش نمی¬دید. تصویر از دستش افتاد. دوباره خیره شد به مهتاب. انگار مهتاب در مهتاب می‌درخشید. دست گرفت از نرده¬ها از کف تراس برخواست. تلوتلوخوران خود را به لبه‌ی تراس رساند. مهتاب رو به او می‌خندید. حالا زمان وصال ماه و پلنگ بود. دست دراز کرد. این بار نه برای زدودن اشک مهتاب، بلکه برای چیدن خوشه‌ای از لبخندش. مهتاب در آسمان رو به فرهاد می‌درخشید. فرهاد با چشمهای باز کف کوچه، غرق خون خفته بود.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای صولت، سلام.

نمی‌دانم که این داستان اولین تجربه جدی شما محسوب می‌شود یا نه با این حال نثر و نگاه و تلقی شما از داستان و جهان داستانی کاملاً تحت‌تأثیر سریال‌های تلویزیون و فیلم‌های بسیار سطحی سینماست. این رویه برای کسی که قصه‌نویسی را انتخاب کرده و می‌خواهد در قامت یک داستان‌نویس فعالیت کند یک آفت بزرگ و مسموم به‌حساب می‌آید. «حسرت فرهاد» بیشتر از آن‌که یک داستان باشد طرح یک فیلم سینمایی است. اولین نکته‌ای که به‌نظرم می‌رسد حضور نمادین داستان‌های عاشقانه‌ی کلاسیک در روایت شماست که به‌نظرم کاملاً الصاقی و تحمیلی می‌آید. از یک منظر روشن نیست که شخصیت‌های مرفهی که در پنت هاوس رفت‌وآمد دارند و از طبقات بالای جامعه هستند چرا باید وسط نقشه‌ و نقشه‌کشی و عاشقی از خسرو و شیرین و فرهاد و بیستون و این‌ها حرف بزنند. آن هم این‌قدر تصنعی. غرضم این نیست شما نباید این‌کار را بکنید بلکه باید طوری این اتفاق بیفتد که با بافت کلی متن منطق باشد نه اینکه از روایت شما بیرون بزند. از طرف دیگر ان چیزی که در داستان شما محسوس است اطلاعات بسیار کم شما از ساختمان‌سازی و معماری است. شما صرفاً براساس آن‌چه تا به‌حال همه ما دیده‌ایم و شنیده‌ایم با کم‌ترین جزئیات جلو رفته‌اید و نتوانسته‌اید کار و روایت عاشقانه این دوننر را با هم در یک میزان به نمایش بگذارید. تقریباً داستان هیچ فراز و فرودی ندارد. خبری از تعلیق نیست. فضاسازی به کمک داستان نیامده و بیشتر از هر چیز روی توصیف حالات آن‌ها تمرکز کرده‌اید. مثلاً جملات شبیه به این توی داستان شما کم نیست: «زل‌ زده بود به مهتاب تا مهتاب در مهتاب ببیند. انگار سوسو می‌کرد و هوهویی از ماه به سمتش می‌رسید.» نویسنده به‌جای جلو بردن داستان مدام دارد با بازی‌های زبانی از جزئیاتی می‌گوید که بود و نبودشان در داستان اهمیتی ندارد. شرح غلیظ لحظات احساسی در متن آن‌قدر زیاد است که اصل قصه‌گویی را فراموش شده است. مناسبات قصه در سطح باقی می‌ماند و ما مثلا چیز بیشتر از مهتاب، خانواده‌اش و اساساً از خودش چیزی نمی‌فهمیم. تقریباً یک‌سوم ابتدای داستان که باید شروع توفانی برای ترغیب خواننده باشد شرح جزئیاتی است که داستان شما به آن‌ها احتیاج زیادی ندارد. انتهای داستان و آن درگیری و تحول ناگهانی فرهاد جدا از این‌که کلیشه‌ای است بدون هیچ پیش‌زمینه قبلی در شخصیت‌پردازی کاراکتر انجام می‌شود. قصه نه روایت بدیعی را بازگو می‌کند و نه در جزئیات توانسته خلاقیتی را بروز دهد و این به‌نظرم برمی‌گردد به تجربه نویسنده. معمولاً به نویسندگان تازه‌کار پیشنهاد می‌کنند از آن چیزی که خودتان تجربه کرده‌اید بنویسید و سراغ روایت‌ها و قصه‌های تکراری نروند.
امیدوارم در ادامه داستان‌های بومی‌تر و ملموس‌تری از شما بخوانیم.
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت