یک بستر مناسب برای داستان




عنوان داستان : دست به خیر
نویسنده داستان : معصومه تاوان

حیاط مستطیلی و دراز بود درخت های تنومند توت زیر دیوار کنار درخت چه های انار قطار ایستاده بودند. زیر دیوار را اجاق کنده بودند ودور و برش را با بلوک های سیمانی بالا اورده بودند کله های تمیز شده ی گوسفندی کنار پاشویه میان خون های دلمه شده افتاده بود. بوی خون تمام حیاط را پر کرده بود. صدای پت و پهن خنده ی مردها از بالای دیوار می آمد داشتند ریسه ها را از تیرهای چراغ برق و علمک های روی دیوار آویزان می کردند. زن ها هم جا به جا گروهی توی حیاط پهن شده بودند و هر کدام سرشان را با کاری گرم کرده بودند بوی دنبه ی سرخ شده با بوی اسپند قاطی شده بود و لابه لای همه چیز می چرخید. یکی از زن ها که صورت پفی داشت دست های آبچکانش را که به خاطر پوست گرفتن پیاز لیز شده بود به چادرش کشید و با لحنی صدادار و کمی ادا گفت:
-حالا انگار از پسر چه خیری به آدم می رسه. والله به خدا.
و نگاهش را دوخت به زن ها و یکی یکی آنها را رصد کرد برای گرفتن جواب تایید حرفش. زن ها هم همانطور که سرشان پایین بود گوشه های چادرهایشان را سفت دادند زیر دندان و با صدایی خفه که به زحمت شنیده می شد گفتند:
-بله...بله.
مرحمت خانم در حالی که چادر چیتش را دور کمرش بسته بود تا شکم بالا امده اش کمتر توی چشم بزند نفس نفس زنان و سلانه سلانه از پله های دالان پایین آمد و با ناز و ادارفت سمت شوهرش و پاکت ها را داد دستش.
-بیا بیا کربلایی چند نفر از قلم افتادن تصدقت اینارم بینیویس.
پسر بچه ای گریه کنان دوید و خودش را انداخت توی دامن مرحمت خانم.
-ووی چی شده صورتت چرا ایطور پلشت شده؟ خاک به سرم.
-اینا می گن من قراره مثل دخترا دامن بپوشم.
-بی خود کردن...
و توپید سمت بچه هایی که از اتاق ته حیاط سر بیرون آورده بودند و با ترس و شیطنت نگاه می کردند. و پر چادرش را کشید به صورت پسرش که حالا از پدرش اویزان شده بود و ار می زد.
-امشب دامادیته. ایطور اشک میریزی چش و چالت گود می افته فدای قد و بالات برم من.
و یک ماچ آب دار چسبان از صورت پسرش برداشت هلش داد سمت بچه ها.
-نوشتی؟ دختر خاله بدری و شوهرش....کبیرخان و مادرش.بینیویس تصدقت دیر شد.
-چشم خانم جان چشم.
-خدا شامس بده ببین چه دل و قلوه ای میدن و میگیرن یکی ندونه فکر می کنه جوون بیست ساله ان.
همه ی سرها چرخید سمت خیر النسا خانم که کنار اجاق پیاز سرخ می کرد و با حرص کفگیر را می کشید ته دیگ. دود گلویش را خش انداخته بود و صدایش عوض شده بود.یکی از زن ها گفت:
-چیه خرنسا خانم حسودیت شد؟ تو از ای شامسا نداری؟
-من گورم کجا بود کفن داشته باشم خواهر؟ من اگر شامس داشتم اسمم شامسی خانم بود.
و آهش را هل داد توی دود و دم اجاق و گوشه ی لبش را مکیدبعد یک مرتبه چیزی یادش آمد و ذوق زده از سر اجاق بلند شد و آمد کنار زن ها، دست کرد توی یقه ی لباسش و کاغذ چند لایی را بیرون آورد.
آخر سر تانستم یک دعایی از این ملای تازه بگیرم. میگن کارش حرف نداره دعاهاش رد خور نداره هر کی رفته پیشش حاجت روا شده. آی یعنی میشه منم یک گشایشی در کارم بشه گناه دارم به خدا.
دوباره همهمه افتاد بین زن ها چادرهایشان را روی سرهاشان مرتب کردند و خودشان را خم کردند به جلو.
-ها منم شنیدم.
-توی ده بالا که خیلی ازش راضی بودن من خودمم مخوام همی روزا برم پیشش برای دخترم دعا بگیرم بلکم بختش باز بشه و این بیچاره ام از دست ما خلاص بشه. جانش در آمد بس کلفتی ما و برادراش را کرد.
-ها خاله منیر حتمی برو یه سر کتاب باز کنه نه که بخت دختر بیچاره رو بسته باشن.
-حتما هم یک چیزی هست وگرنه دختر مثل پنجه ی آفتاب من چی کم داره که هر چی آدم قراضه ی گدا گشنست طالبش مشه، والله به خدا.آدم شوهر نکنه دستش جلوتره.
و تربچه ی نقلی را که دستش بود با چاقو دو تکه کرد و انداخت توی سبد.
خیر النسا طلسم را چسباند به سینه اش و نگاهش را دوخت به آسمان.
-آخ اگر اهل بشه و کاری هیشی از خدا نمخوام.
-حالا باید چکارش بکنی؟
-لابد باس بده به خوردش دیگه همه ی دعاها همی طوره.
-هر دعایی فرق مکنه. من که رفتم برای گشایش روزی یک چیزی داد دستم و گفت بینیویس روی شکم مردت نمی دانی چه بدبختی کشیدم آقا کاظمم قلقلکی...هی هر و کر کرد.
زن ها دسته جمعی زدند زیر خنده و صدای خنده شان رفت قاطی خنده ی مردهایی که آن طرف تر زیر آفتاب گیر جگر کباب می کردند. خیرالنسا دوباره برگشت سمت اجاق و پیازها را که تازه داشتند سرخ می شدند هم زد.
-نه گفته بکوبم بدوزم به لباسش.
زن ها همه با هم گفتند:
-ها پس ای فرق مکنه.
خیرالنسا انگار که خیالش راحت شده باشد دست هایش را بهم مالید و لبخند پیروزمندانه ای زد. ایران خانم هیجان زده با سر و صورت گل انداخته سبد کاسه بشقاب دستش خودش را انداخت توی حیاط و با عله رفت و سبد را گذاشت روی دالان گوشه ی چادرش را داد زیر دندانش و گفت:
-بیایین ببینین بیرون چه فیلم و تیاتری راه افتاده...
و صبر نکرد تا بقیه چیزی بپرسند شلنگ تخته اندازان دوید توی کوچه و باقی زن ها را هم دنبال خودش کشید.
جلوی در ملا کرامت غلغله بود دو مرد با قمه و چوب ایستاده بودند و شاخ و شانه می کشیدند یکی دیگر هم با لگد میکوبید به در و بد و بیراه می گفت زنی بچه ای را داده بود روی کولش و بچه ی دیگری از لنگش آویزان بود رنگ صورتش از خشم به سیاهی می زد چادرش را دور کمرش بسته بود و ن و هن می کرد.
-مردی بیا بیرون چرا چپیدی توی خانه؟بیا بگو کدوم قبرستان دره ای بودی ای چند وقته.
یکی از مردها که قد کوتاه و خپله ای داشت با چوب دستش چند ضربه پشت سر هم به دیوار کوبید و با صدایی نکره نعره کشید:
-بیااااااا.
بچه ها از ترس خپ کرده بودند یک گوشه و جیک نمی زدند.
-سه ماه آزگار منو ای طوله هات را انداختی کدام گوری رفتی؟ فک کردی ردتا نمیزنم ها؟
و بچه ی توی بغلش را گرفت بالای سرش و تکان تکان داد گردن شل بچه لق لق می زد و پاهایش در هوا آویزان مانده بود. از ترس ار می زد و ساکت نمی شد.
-باید بیای جواب شیکم گرسنه ی اینا را بدی.
بچه با تکان های مادرش شل و وارفته شد و از همان بالا خودش را خیس کرد روی سر و کله ی مادرش. مردی که با لگد می کوبید به در دست آخر پرید روی دیوار و خودش را کشید توی حیاط زن هنوز جیغ می زد و فحش می داد. مرد یقه ی لباس ملا کرامت را گرفته بود و کشان کشان می آورد.
-حالا آبجی ما را عذاب مدی ها؟فک کردی کس و کار نداره؟
ملا کرامت قیافه ی موش مرده ای به خودش گرفته بود سرش توی گردنش فرو رفته بود و تمام هیکلش توی هم مچاله شده بود عبایش از رویدوششافتاده بود روی زمین. زن دوید و گردن شوهرش را چسبید.
-ها خیال کردی گیرت نمی آرم ها؟ از دس من هیش جا نمیتانی در بر.
-به والله قسم مخواستم براتان پول بفرسم.
-آره ارواح عمت.
زنی که کنار خیر النسا ایستاده بود سرش را برد زیر گوش او و گفت:
-همی مخواس زندگی تو را جمع و جور کنه؟ ای که خودش وضعش خیلی داغانه.
خیرالنسا لب هایش را فشار داد روی هم ناخودآگاه دستش رفت سمت یقه ی لباسش بسته ی کاغذ پیچ شده را بیرون اورد و نگاه کرد.
-همساده ها بیایید چای ریختم سر د مشه. ولش کنید باباااا.
صدای مرحمت خانم از توی حیاط مردها و زن ها را کشید سمت خودش.
چند ساعت بعد دعای کاغذ پیچ شده زیر دست و پای بچه ها داشت لگد مال می شد.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام خدمت شما دوست عزیز. در همین ابتدا باید بگویم وقتی نوشته شما را خواندم یاد داستان 《زن زیادی》 جلال آل‌احمد افتادم. پیشنهادم در ابتدای کار به شما این است که حتماً کتاب‌های جلال آل‌احمد را بخوانید. فضای ذهنی شما نزدیک به این فضاست. کتاب‌های 《زن زیادی》، 《مدیر مدرسه》، 《سنگی بر گوری》 و 《نون والقلم》 را حتماً بخوانید. ضمناً کتاب‌های 《غلام‌حسین ساعدی》 عزیز هم بسیار کمک‌تان می‌کند. اما به نظرم نوشته شما مشکلی دارد که با رفتن به کلاس یا حداقل خواندن کتاب‌های اصول داستان‌نویسی حل می‌شود.
لذا قبل از هرچیز پیشنهاد می‌کنم کتاب‌های داستان‌نویسی بخوانید. کتاب 《گذر از مه》 محمدحسین شهسواری یک نمونه خوب ایرانی است. کتاب 《جنبه‌های رمان‌نویسی》 هم بسیار مناسب است و به دردتان خواهد خورد. حتماً خواندن این کتاب‌ها را در برنامه داشته باشید. اما برویم سراغ داستان شما.
قبل از هرچیز، چیزی که در داستان شما مرا جذب کرد دیالوگ‌های بومی بود. هرچند المان‌های بومی هم تا حدودی در کار شما دیده می‌شود ولی کم هستند. نیاز داشت نشانه‌های زیادی از منطقه بومی داستان می‌دیدیم. اما اسامی و دیالوگ‌ها، زیبایی کار را بیشتر می‌کردند. وجود المان‌های بومی و دیالوگ‌های بومی را حتماً در داستان پیشنهاد می‌کنم. سعی کنید همیشه در کارتان از المان‌های بومی استفاده کنید.
نکته دومی که در نوشته شما به چشم می‌آید توصیف خوب صحنه‌ها است. جزئیات زیبا و توصیف دقیق مخاطب را در فضای داستانی قرار می‌دهد. ما شلوغی لوکیشن را به زیبایی می‌بینیم و انگار در داخل داستانیم. خاله‌زنک بازی زیبای زن‌ها، جمع و خنده مردها و شلوغی کودکان و بروبیا و بریز بپاشی که در داستان افتاده است را کاملاً لمس می‌کنیم. این دو ویژگی مهم‌ترین حُسن کار شما هستند. اما دقت کنید که تنه اصلی داستان مهم‌ترین چیز در داستان است. برویم سراغ نقد کار شما.
ببینید داستان شما طرح ندارد. ما صرفاً بستری مناسب برای داستان داریم. بستری زیبا که جان می‌دهد برای داستان‌گویی. اما واقعیت این است که خبری از داستان نیست. شما حساب کنید در این بستری بچه‌ای از پشت بام می‌افتاد و ما داستان او را می‌شنیدیم. یا داستان دو عاشق که می‌ترسند ارتباط‌شان لو برود و یا ده‌ها داستان دیگر. اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد. هیچ داستان خاصی در کار نیست. هرچند در یک‌چهارم پایانیِ داستان با آمدن مرد و راه انداختنِ دعوا کمی ماجرا دراماتیک‌تر می‌شود، ولی باز قانع‌کننده نیست‌. در واقع نوشته شما به چیزی فراتر از این نیاز دارد. یک تنه حسابی و خوب که سنگینیِ اصلی داستان را به دوش بکشد. کار شما تنه اصلی یا درواقع نخ تسبیح ندارد.
مورد بعد این است که نوشته شما شخصیت اصلی ندارد. معلوم نیست ما قرار است داستان چه کسی را بشنویم؟ خیرالنسا کمی پررنگ است اما فقط کمی. نمی‌شود نام او را شخصیت اصلی بگذاریم. بهتر بود داستان با یک فرد خاصی شروع می‌شد. آرزوها و نیاز او مطرح می‌شد و او سعی می‌کرد در طول داستان به آن خواسته‌اش برسد و در نهایت در پایان کار نتیجه را می‌دیدیم. اما در داستان شما این را نمی‌بینیم و شما به عنوان نویسنده صرفاً به توصیف صحنه و ردوبدل کردن چند دیالوگ و دعوای بچه‌ها بسنده کرده‌اید.
مساله بعدی که باید مطرح کنم ایرادهای نگارشی است. ایرادهای نگارشی و غلط‌های املایی در کار شما دیده می‌شود که این برای یک داستان عیب است. حتماً علایم نگارشی را اصلاح کنید و بعد از نوشتن داستان حتماً یک‌بار به قصد رفع ایرادهای نگارشی آن را بخوانید و تصحیح کنید.
در مورد پایان‌بندیِ داستان باید دقت کنید که پایان‌بندی یکی از موارد مهم در داستان‌نویسی است. پایان‌بندی باید باورپذیر، قانع‌کننده و تکان‌دهنده باشد. متاسفانه پایان‌بندی شما خوب نیست. در واقع اتفاقی در طول داستان نیست که ما به آن پایان دهیم. هرچند در واسط داستان بحثی در مورد دعانویسی اتفاق می‌افتد و در پایانِ داستان سعی می‌شود که این دعانویسی پایان یابد و نقطه‌گذاری شود، ولی این ماجرای دعانویسی چندان جان‌دار نیست که بتوان اسمش را اتفاق اصلیِ داستانی گذاشت. اگر شما تنه قدرتمندی داشتید به مراتب پایان‌بندی خوبی نیز می‌داشتید. اما اکنون در داستان شما در پایان‌بندی نیز می‌لنگد.
پیشنهاد می‌کنم حادثه جان‌دار و قدرتمندی به داستان اضافه کنید و مجدداً بازنویسی کنید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم‌. موفق و سربلند باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت