اتفاقی که نشان داده نمی‌شود




عنوان داستان : قلب و قلاب
نویسنده داستان : مجتبی پورفرخ

فصل ماهیگیری بود و از اون‌جایی که این کار، به صبر و حوصله زیادی نیاز داره، هیچ‌وقت توش موفق نبودم.
یعنی می‌خواستم یاد بگیرم اما هرگز وقتش رو پیدا نکردم.
همیشه از کارایی که باید ساعت‌ها ساکت و بی سر و صدا بشینی تا نتیجه بده اذیت می‌شدم.
اما با این حال به پیشنهاد دوستم، سمت یکی از رودخونه‌های بزرگ و آروم اطراف شهر راهی شدیم.
هوا نه سرد بود و نه گرم. معتدل بود و مطبوع.
پرنده‌ها می‌خوندن و فضا، فضای تفریح و استراحت آخر هفته‌مون بود.
کارمون رو شروع کردیم.
بر عکسِ دوستم، که همون چند ساعت اول ده پونزده‌تا ماهی کپور گرفته بود و به قول گفتنی اوستای این کار بود و بچه محل‌ها هم خوب می‌شناختنش،
سهم من از اون رودخونه‌ی بزرگ، فقط لاکپشت‌های گنده و بی‌مصرفی بود که نصف وقتم رو صرف جدا کردنشون از قلاب و پرت کردن دوبارشون به آب می‌کرد.
دم دمای غروب شد و هوا به سمت سرد شدن می‌رفت.
از این‌که نتونسته بودم حتی یدونه ماهی بگیرم، ناراحت و سرخورده بودم.
درست همون‌ موقع ها بود که یه لحظه قلابم تکون شدیدی خورد.
احساس کردم یک چیزی داره من رو به سمت خودش می‌کشه.
با اون شدت و لرزشی که داشت، انگار که یک نهنگ داره نصیبم می‌شه.

با اولین نشونه‌ها، قلاب رو بالا کشیدم.
اما قلاب، از ضعیفی و عجله‌ی من شکسته شد و ماهی بزرگی هم که داشت تو دامم می‌افتاد، رفت که رفت.

رفیقم رو کرد بهم و گفت:
- عجله کردی، باید می‌موندی تا قشنگ اسیر طعمت بشه و بعد آروم می‌کشیدیش بالا.حیف....
صید خوبی می‌شد.

هوا دیگه به سمت تاریکی رفته بود و تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم.
تموم راه، همه‌ی فکرم صید بزرگی بود که از دستم در رفته بود.
از حال گرفته‌ی اون روز، پرت شدم تو روزای نچندان دور زندگیم.
درست همون روزی که زود قلابِ دلم و بالا کشیدم و از دهنم در رفت و گفتم "دوسِت دارم" و تو، دقیقا مثل همون ماهی، ترسیدی و واسه‌ی همیشه رفتی.
و سهم من ازت یک قلاب و قلب شکسته شد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
دوست ارجمند «قلب و قلاب» را که می‌خواندم و در انتها به یادداشت‌تان رسیدم متوجه شدم هنوز در نوشتن خام‌دستید. میان داستان بودن یا داستان نبودن نوشته‌تان معلق هستید. باید بگویم براساس سوالی که پرسیده‌اید نوشته شما داستان نیست. بیش از آن‌که شکل داستانی داشته باشد خاطره است. خاطره‌ای از یک روز تفریحی که سرانجام برای‌تان تداعی روزهای تلخ دیگری را می‌کند.
داستان نوشتن اصول دارد. از همان ابتدا شخصیت‌های‌تان را بررسی کنیم. یکی که حوصله ندارد (این را نویسنده می‌گوید)، شخصی که دلش می‌خواهد ماهیگری یاد بگیرد (باز هم پای نویسنده در میان است) شخص دیگری که در ماهیگیری ماهر است (این را هم از زبان نویسنده می‌شنویم) و... این‌ها را نویسنده به ما می‌گوید نه خود داستان. خاطره‌نویسی یعنی نویسنده دستش در نقل کردن باز است. او می‌تواند هر کاری بکند. هرجور دلش خواست توصیف کند. هرجور دلش خواست شخصیت‌ها را معرفی کند. اما شما در داستان این حق را ندارید. شما حتما باید شخصیت‌پردازی کنید. باید همه این‌هایی که در بالا از داستان‌تان مثال آوردم را نشان بدهید. باید خواننده همه این‌ها را ببیند. شما صرفا گزارش می‌کنید درحالی که داستان جایی برای گزارش نیست. همان ساعت اول دوست‌تان ده پانزده تا ماهی کپور صید می‌کند داستان نیست بلکه گزارشی است که شما از یک صید به دست می‌دهید. شما هیچ اتفاقی را نشان نمی‌دهید.
در ادامه هم اتفاق مهلک رخ می‌دهد. اتفاق مهلک نتیجه‌گیری شماست. یعنی از یک خاطره به خاطره‌ای دیگر می‌روید. یعنی تعریف کردن یکی را زمینه‌ای برای به یادآوردن دومی کرده‌اید. شاید اگر این دو داستان را در کنار هم روایت کرده بودید به سمت داستان‌ شدن پیش می‌رفتید. هر لحظه به صید نزدیک می‌شدید. چه در داستان ماهیگیری و چه در داستان عاشقانه. فضاها را نشان می‌دادید. شخصیت‌ها را برای مخاطب می‌ساختید و آن‌ها را به نمایش می‌گذاشتید. آن‌وقت بود که داستان نوشته بودید. اما هیچ‌یک از این اتفاق‌ها رخ نمی‌دهد و شما خاطره‌ای تلخ از زندگی شخصیت روایت کرده‌اید.
داستان را می‌توانید از جایی که ماهی به قلاب‌تان گیر کرده شروع‌ کنید. آن لحظه را روایت کنید و در میان این بالا کشیدن و شکستن قلاب و در رفتن ماهی هر دو قصه‌تان را روایت کنید. شما به راحتی در چنین فضایی می‌توانید از داستان به داستانی دیگر بروید و یک چیز برای‌تان تداعی چیز دیگری بکند. این‌طور است که می‌توانید به داستان اصلی‌تان که شکست عشقی است برسید و آن را با شرح بیش‌تری روایت کنید. از روایت کردن نترسید. قصه بسازید و فضاها را تشریح کنید. سعی کنید همه چیز را نشان بدهید. ناراحتی و سرخوردگی‌تان را از صید نکردن نشان بدهید. این احساس را بیان نکنید. این‌که من ناراحت بودم داستان نیست. این‌که ما این ناراحت بودن را ببینیم داستان است.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت