دغدغه‌های هم‌زمان




عنوان داستان : خوابهای تکراری
نویسنده داستان : مه جبین حکیمی نژاد

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «خوابهای تکراری» منتشر شده است.

نزدیک به یک سال از ازدواجش می‌گذشت و همسرش را دوست داشت .آدم مهربان و صاف و ساده‌‌ای بود .او گاهی از مشکلات خانوادگی و مسائلی که با خانواده‌ی شوهرش داشت، برایم حرف می‌زد .البته همیشه به صورت سر بسته چیزهایی تعریف می‌کرد . ولی سعی می‌کرد رازدار باشد و کسی، از زند‌گی‌اش با خبر نشود . در جمع‌هایی هم که با دوستان دیگر بودیم همین حالت را حفظ می‌کرد . اما این اواخر وقتی باهم به پیاده‌روی می‌رفتیم ،او را گرفته و ناراحت می‌دیدم .با این که دوست نزدیکش بودم ، ولی به خودم اجازه نمی‌دادم در زندگی خصوصی او وارد شوم .هر چند دلم می‌خواست کمکش کنم و او را از این حال در بیاورم .

یک روز که حین راه رفتن در مسیر پیاده‌روی صحبت می‌کردیم ،حرف از خواب و خواب دیدن پیش آمد .او برایم گفت که درچند شب گذشته خوابهای پریشان و در همی دیده است .اما برای تعریف کردن خوابش چیزی نگفت و آن را به خیر تعبیر کرد .با این حال متوجه شدم چیزی او را رنج می‌دهد و باعث اذیتش می‌شود .
بعد از چند روز که در فکر دوستم بودم و از او خبرجدیدی نداشتم ، با تلفن حالش را پرسیدم . بر خلاف تصورم احوالش خوب بود و صدایش آن ناراحتی قبلی را نداشت .حتی خوشحال شد واز من خواست که همان روز عصر به خانه‌اش بروم . تا اندازه‌ای خیالم راحت شد و دعوتش را قبول کردم .وقتی وارد خانه کوچک دوستم شدم ،بوی کیک در فضای سالن پیچیده بود. با تعارف او روی اولین مبل دو نفره نزدیک به آشپز‌خانه نشستم .درست حدس زده بودم ،دوستم می‌خواست با کیک شکلاتی داغ و خوشمزه از من پذیرایی کند .از نشستن او در کنارم حس می‌کردم که بامن صمیمی و راحت است . این بار که صحبت از خوابهایش را سبز کرد ،مطمئن شدم می‌خواهد چیزی را برایم تعریف کند .

-‌ چند روز پیش گوشی مرتضی روی میز آشپزخانه جا مونده بود .منم روی صندلی کنار میز نشستم وبرای ناهار مشغول پاک کردن سبزی شدم . ناگهان گوشی او زنگ خورد وچشمم به صفحه روشنش افتاد . خیلی اتفاقی اسم فامیلی احمد زاده رو ،روی گوشی همسرم دیدم . با دیدن اسم احمدزاده ، بلافاصله ذهنم منو به سمت خوابهایی برد که در این چند وقت دیده بودم . احمد کسی بودکه این اواخر در خوابهای من خودشو ظاهر می‌کرد .
همسرم که مشغول تماشای تلویزیون بود ،با شنیدن زنگ ،از روی مبل بلند شد و گوشی رو برداشت .با دیدن صفحه‌ی اون ،نگاهی به من انداخت و فورا ارتباط رو قطع کرد .البته این زنگها عادی بود ومرتضی به خاطر شغلی که داره ، بعضی از تماس‌ها رو جواب نمی‌ده . من هم معمولا کنجکاو‌ی نمی‌کنم که چه کسی با او کار داشته .اما این زنگ، توجه منو خیلی جلب کرد و کنجکاو شدم . نگاه همسرم به این اسم فامیلی و قطع کردن تلفنش هم بیشتر منو تحریک کرد .
همون طور که سبزی پاک می‌کردم در فکر فرو رفتم . این فکرها به یک باره حس غریبی رو در من بیدار کرد . وقتی از شوهرم پرسیدم چرا گوشیش روجواب نداده ،گفت که تلفن زیاد مهمی نبوده .
حالا می‌خواستم هرطور شده از تماس گیرنده‌ی تلفن ، که این اسم جوری به خوابهای من مربوط می‌شد ،سر نخی پیدا کنم .چون همون طور که قبلا برات گفته بودم ، در این مدت ،با دیدن خوابهای تکراری و ناراحت کننده اذیت می‌شدم.احمد مردی بود که در خوابهام گاهی عاشقم می‌شد و برام از عشق حرف می‌زد .گاهی هم به شدت ازمن نفرت داشت و منو تنبیه می‌کرد. طوری که دیدن این خوابهای آشفته منو از مرتضی دور کرده بود و در من اثر بدی می‌ذاشت . اما انگار حس و بویی می‌خواست به من کمک کنه تا به یه راز پی ببرم .
معمولا به گوشی همسرم کاری ندارم ،ولی اون روز حس عجیبی مرا برای گشتن در گوشی او وسوسه می‌کرد . بالاخره همون روزبه طور پنهانی به سراغ مخاطبین گوشیش رفتم و همون اسم فامیلی رو که موقع زنگ خوردن در گوشیش دیده بودم ، پیدا کردم .بعد در قسمت پیامها ،چند پیام رو دیدم که همون شخص با همسرم رد و بدل کرده بود .بیشتر کنجکاو شدم و اونها رو خوندم .از متن پیامها بر می‌‌اومد که تماس گیرنده یک خانم هست . ظواهر پیامها هم نشون می‌داد این خانم ،تمایل داره با همسرم ارتباط داشته باشه .اما مرتضی علاقه زیادی به این رابطه نشون نداده بود .حتی معلوم بود همسرم می‌خواسته به نوعی او رو از سر خودش باز کنه .از اینکه مرتضی نمی‌خواست با اون زن مراوده داشته باشه ، بی‌اندازه خوشحال شدم .ولی اینکه چطور این آدم به خودش اجازه داده بود وارد زندگی ما بشه ، حس بدی رو در من بوجود می‌آورد .اضطراب تمام وجودم رو گرفته بود که مبادا کسی همسرم رو از چنگم بیرون بیاره .کلافه و سر در گم بودم تا از این ماجرا سر در بیارم . همون شب وقتی مرتضی از سر کارش برگشت ، بدون رو‌‌‌ در بایستی موضوع را باهاش در میون گذاشتم .دستهاش را گرفتم و خواهش کردم که در باره‌ی این تلفن برام توضیح بده .اول او خیلی ناراحت شد که چرا گوشیش رو زیر و رو کردم .ولی کم‌کم آروم شد و به من حق داد .البته حق دادن او به خاطر این نبود که گوشی او رو بازرسی کردم .بلکه به این دلیل که حق داشتم از موضوع اطلاع داشته باشم ودر این مورد به او کمکی بکنم .
او برام تعریف کرد که خانم احمد زاده از فامیلهای دورشون هست که مادرش قبل از ازدواج ما ، به خواستگاری او رفته بوده .اما مرتضی سلیقه مادر‌ش رو نپسندیده و از دختر خوشش نیومده . وقتی هم شوهرم منو برای ازدواج انتخاب می‌کنه ،مادرش به این عروسی راضی نمی‌‌شه وخیلی سر سختی می‌کنه ‌.از اون به بعد دختر متوجه اختلاف سلیقه من و مادرم می‌‌شه و او رو حامی خودش می‌بینه . بعد هر چند وقت سعی می‌کنه بین من و تو تفرقه بندازه تا بلکه ازاین آب گل آلود ماهی بگیره .

وقتی این داستان را از زبان دوستم شنیدم ، بسیار متاسف شدم .تاسف من از این بود که چرا باید کسانی باشند که چیزی یا کسی را فدای خواسته‌های خودشان بکنند .از طرفی‌ خوشحال هستم که این روزها دوست عزیزم بعد از آن کابوسهای پر دغدغه ، حقیقتی را کشف کرده‌ و در بیداری به شوهر و خانواده‌ی او نزدیکتر شده‌ است .
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
داستان"خوابهای تکراری" علیرغم تکراری بودن موضوع، داستان خوبی است. خوب است به این جهت که به شدّت واقعی است. این نوع اتّفاقها، این روزها زیاد میافتد. از زمانی که تلفن همراه به زندگی بشر اضافه شده است، این موضوع هم به دغدغه‌های بشر اضافه شده است. با ظهور فضای مجازی، این مشکل به مراتب بیشتر شده است. چیزی که داستان را زیباتر کرده است، همزمانی خواب‌های زن با تماسها به تلفن همسرش است. هر دو همزمان دغدغه‌ای دارند. مرد از خواب‌های زنش خبر ندارد، چون خواب‌ها در ذهن زن است و زن البته در آن اتّفاقاتی که در خواب‌هایش می‌افتد، بی گناه است. مرد هم در جهان بیرون و در تماسهایی که با او گرفته میشود و پیامهایی که ردّ و بدل میشود، بیگناه است، ولی زن این را زمانی میفهمد که پیامها را میبیند. زن توضیح میخواهد و مرد توضیح می‌دهد و معلوم می‌شود از جانب مرد، خطری زندگی‌شان را تهدید نمیکند. این تا این جای داستان که خوب است، ولی چه چیزی باعث می شود این داستان در همین حد بماند و مخاطب بیشتری را جذب نکند؟ داستان خیلی مستقیم بیان شده است. میتوان به آن رنگ و لعاب داستانی بیشتری داد. میشود به جای تعریف کردن داستان و لحظات دلهره‌آورش، آن لحظات، آن التهابات، آن انتظارات و آن دغدغه‌ها را نشان داد. توصیف حالات زن در این داستان می‌تواند به داستانی شدن آن بیشتر کمک کند. این داستان یک مشکل دیگر هم دارد. آن هم این است که داستان را با واسطه میشنویم. یکی دارد این داستان را از زبان دوستش تعریف میکند. ما دوست داریم داستان را مستقیم از زبان راوی آن بشنویم. از زبان کسی که داستان برای خود او اتّفاق افتاده است. برای ما مهم است وقتی کسی داستان را تعریف میکند، آن لحظات را، آن دلهرهها را در چشمهایش ببینیم، ولی وقتی کسی داستان را از زبان کسی دیگر و دربارهی یکی دیگر تعریف میکند، این حس دیگر وجود ندارد. خبر دست دوّم میشود و توجّه ما را جلب نمیکند. با این حساب بهتر است اوّل و آخر داستان حذف شود و داستان را بدون واسطه بشنویم. کمی هم به آن هیجان بدهیم. داستان را کسی با هیجان برای ما تعریف کند. کسی که آن اتّفاق برای خودش افتاده است. بهتر است زن مثلاً در یک گفتوگو با همسرش، اطّلاعاتی را که نویسنده در ابتدای داستان به ما میدهد، در اختیارمان بگذارد. در این داستان توصیف حالتهای درونی و بیرونی زن و همچنین حالات بیرونی مرد از زبان همسرش، خیلی به بهتر شدن داستان کمک میکند.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت