آفت نوشتن به سبک سریال‌های تلویزیونی




عنوان داستان : بچهِ مردم؛ حرفِ مردم
نویسنده داستان : مائده افشردل

۲۶ سال گذشته و همسرش فوت کرده آن ¬هم بدون وارث. چطور می¬توانست از او جدا شود؟ چطور زنی مثل او می-توانست از خانه¬ی شوهرش به بهانه¬ی اجاق کور، بیرون بیاید؟ حرف مردم هیچ، آخر کجا را داشت که برود با چه پولی؟ اگر پول داشت که از روی درماندگی به خانه این مرد نمی¬آمد و سال¬ها را سوت و کور طی نمی¬کرد. مردم چه می¬گفتند؟ شوهر اولش که او را ترک کرد، از شوهر دومش هم جدا شد، حتما این زن مشکلی دارد وگرنه سر خانه و زندگی¬اش می¬ماند. در آن 26 سال خیلی وقت‌ها دلش می‌خواست همسرش به بهانه¬ی بچه¬دار نشدن بگذارد و برود، و او هم از روی ناچاری برگردد به زندگی قبلی¬اش. ولی شوهرش می¬دانست که مشکل از او نیست، همه می¬دانستند چون از شوهر اولش بچه¬دار شده بود، همان بچه¬ای که روزی او را در خیابان رها کرد و برگشت خانه¬ی¬ شوهرش، همان بچه ای که شوهرش او را مزاحم زندگی خودش می‌دید و دلش نمی¬خواست بچه¬ی دیگری را سر سفره¬اش بزرگ کند. زن تمام سوت و کوری زندگی¬اش را آه طفلش می¬دانست که او را روزی در خیابانی رها کرد و به زندگی خودش رسید. همه این را می‌گفتند. حتی یکبار شوهرش هم وقتی شبی در قهوه خانه محل، ناخوش بود با گریه و ناراحتی، پشت غبار قلیان¬ها و تریاک¬های بی¬امانش این را اقرار کرده بود. یکبار زن به صرافت پیدا کردن پسرش افتاد و یکی دو روزی رفت همان جایی که پسرش را رها کرده بود، ولی بی¬فایده بود. بعد از چند سال، حتما باید پرس و جویی انجام می¬داد که این کار را هم نکرد پس با همان حال زار و دست از پا درازتر برگشت به سر خانه و زندگی¬اش. اما حالا دوباره بعد ۲۶ سال به صرافت پیدا کردن پسرش افتاد. شاید از روی دلتنگی، شاید مهر مادری و شاید هم عذاب وجدان؛ چیزی که در تمام این سال‌ها وجود نداشت و فقط نیاز خانه¬اش به یک بچه بود که او را به یاد فرزندش می‌انداخت.
صبح زود راه افتاد به سمت همان میدان. خیلی تغییر کرده بود، بدیهی است طی این مدت، همه چیز تغییر می‌کند حتی آدم¬ها که نمی¬توان آنها را شناخت. به دور و برش نگاه کرد، می¬خواست به یاد بیاورد؛ چقدر سخت است که بتوان ۲۶ سالِ قبلِ یک میدان شلوغ را به یاد آورد. چند دقیقه ای بی¬حرکت ایستاد، بعد چشمانش را بست، انگار می‌خواست چیزی را به یاد آورد اما نمی¬توانست، چطور ممکن بود چیزی را به یاد آورد وقتی از همان لحظه¬ی اول شروع به فراموش کردنش کرده بود. به دور و برش نگاه کرد و به سمت جوی آب رفت و روی لبه¬ی آن نشست. متغیر بود، کسی نمی‌توانست حدس بزند که چه می‌خواهد، منتظر است، خسته است، گداست یا... ؛ حتی خودش هم نمی-دانست که دقیقا باید چه کار کند. صدای اذان می¬آمد، بلند شد و به مسجدی که در همان¬جا بود رفت. نماز ظهرش را خواند و همانجا نشست، همچنان حیران بود، انگاری در سرزمینی غریب است. وقتی احساس گرسنگی کرد لقمه نان و پنیر و سبزی¬ای که در یک پارچه پیچانده بود را از سبدش بیرون آورد و چند لقمه¬ای را به دندان گرفت. کمی آن طرف تر، در مقابلش یک بچه¬ی حدودا دو _ سه ساله کنار مادرش نشسته بود، مادرش همچنان مشغول نماز خواندن بود ولی بچه به او زل زده بود. فکر شاید بچه لقمه¬ی در دست او را بخواهد، اجازه نداد که بتواند به خوردنش ادامه دهد پس لقمه را به طرفش دراز کرد، چند لحظه¬ای بچه همچنان به او زل زد، ولی ناگهان بلند شد و به سمت او دوید، لقمه را از دستش دزدید و سپس با همان سرعت برگشت کنار مادرش و مشغول خوردن لقمه¬ی نان و پنیر و سبزی شد. ابتدا به حالت اولش، رو به زن نشست اما بعد از چند دقیقه¬ای پشتش را به او کرد و در کنار چادر مادرش مشغول خوردن لقمه شد.
دوباره صدای اذان آمد. مگر چه وقت است؟ از در به بیرون نگاه کرد هوا تاریک شده بود. کنار حوض نشست، وضو که گرفت برگشت و نمازش را خواند. حالا وقت رفتن بود. سه روز را به همین منوال گذراند، چه فایده؟ صبح زود تا تاریکی هوا نشستن و فقط نگاه کردن به یک میدان شلوغ مگر فایده¬ای هم دارد؟ باید کاری می‌کرد. از صبح روز چهارم شروع کرد به پرسیدن و جستجو از بچه¬ای که ۲۶ سال قبل در آنجا آن را رها کرده بود. ولی چطور می‌توانست به مردم بگوید که خودش بچه¬اش را رها کرده. از کاسبان و افراد ثابتی که در آن مکان می¬دید سوال می‌پرسید. رانندگان، دست فروشان، اداره جاتی¬ها و پیرمردها و پیرزن‌هایی که آن اطراف می¬دید. یک عده¬شان خبری از ۲۶ سال قبل نداشتند و به این و آن ارجاعش می‌دادند؛ به کاسبان و افراد قدیمی تر، به کسانی که بیش از یک دهه در آنجا ثابت بودند، به رانندگان، که افراد زیادی را از آنجا می¬بردند و با خود می‌آوردند. خیلی از آنهایی که او به سراغشان می-رفت، وقتی حرف¬هایش را می¬شنیدند، ابتدا پوزخندی می¬زدند و سپس کنایه و تمسخر تحویلش می¬دادند و گاهی وقت¬ها هم او را دیوانه خطاب می‌کردند. کسانی هم که عاقلانه به او نگاه می‌کردند در جوابش می‌گفتند که کارش بیهوده است. ولی او تصمیمش را گرفته بود و قصد منصرف شدن و جا زدن را نداشت، نمی¬خواست دوباره فرزندش را رها کند، اشتباهی که سال¬ها کرده بود و الان او را به این حال کشانده بود. اما دیگر فرصتی برای خود نمی¬دید، 26 سالِ بعد! نه امکان ندارد که 26 سالِ دیگر زنده باشد تا بتواند فرزندش را ببیند، شاید بتواند 10 سال دیگر را حداکثر ببیند، آن هم شاید!
وقتی از پیرمرد کفاشی که در همان محل دکان کوچکی داشت سوال کرد، او گفت که من کفاش دوره گرد و سیار بوده¬ام و الان ۵ سال است که در این¬جا ساکن شده‌ام ولی میوه فروش آن طرف میدان باید چیزهای بیشتری بداند. به طرف میوه¬ فروشی رفت. - خانم چی می‌خواین؟ -هیچی. –هیچی؟ پس برید. –نه. ... سوال دارم. – سوال؟ برید پی کارِتون، مزاحم نشید. –راسِش خرید هم دارم. - اگه نری، مامور خبر می¬کنم. -من ۲۶ سال قبل پسرم رو تو این میدون گم کردم. الان می¬خوام پیداش کنم. - اگه ۲۶ سال قبل گمش کردی، چرا الان می¬خوای پیداش کنی، چرا همون موقع سراغش نیومدی؟ زن سرش را به پایین خم کرد و چادر را بر روی صورتش گذاشت و چیزی نگفت. – ببین مادر، من ۴۰ سالمه، از بچگی همراه پدر خدا بیامرزم که خدا رحمتش کنه، میومدم در مغازه کمکش. چیزی یادم نیس، هس ولی اصلش بچه گمشده یادم نمیاد. این میدون خیلی شلوغه و هر کی به هر کیه. خیلیا میان و میرن، خیلیا ثابتن و خیلیاشون هم عابر. ولی می‌تونم به شما اسم چند تا از این آدم ثابتا رو بگم و از اونا بپرسین.
زن دوباره حیران، به این سمت و آن سمت راه افتاد. –اووو، چه خبرته دختر؟ من الان فقط اینجام و منتظر عزرائیلم، دیگه به هیچّی فکر نمی‌کنم، اصلا چیزی یادم نیس، همه چیو انداختم دور. می‌دونی، آدم باید با بار کم بره اونور وگرنه سر پل صراط که همچین پُلِش هم محکم نیس یهو میفته، اگه افتاد دیگه افتاد. باید خودت مواظب خودت باشی. اگه بارت سنگین باشه، اگه پات بلغزه رفتی که رفتی دیگه برگشتی هم تو کار نیست. فهمیدی دختر؟ زن همچنان سرش پایین بود و به سکوتش ادامه داد. به بار خودش فکر می¬کرد، به بار سنگینی که سال¬هاست آن را در این دنیا به دوش می‌کشد و قرار است آن دنیا هم بر دوشش بماند. قطعا می‌افتد، در اولین قدم می‌افتد. زن پشتش را به پیرمردِ خمیده¬ی نابینا کرد، که همچنان گوشه¬ی دکانش منتظر عزرائیل است؛ و ناامید تر از قبل از این سو به آن سوی میدان می‌رفت و از کاسب¬های محل سوال می¬پرسید، ولی همه¬ی جواب¬ها یکجور بودند.
در راه چشمش به همان بچه¬ی چند روزِ قبلِ داخلِ مسجد افتاد. بغل مادرش بود و به اتفاق به سمتی می‌رفتند. به او لبخندی زد، اما بچه وقتی متوجه او شد فورا چهره¬اش را در هم کشید و رویش را از زن برگرداند. زن با خودش فکر کرد او حق دارد او هم قیافه¬ی مادر گناهکار را می‌شناسد و رویش را از او برمی‌گرداند. همه¬ی این آدم¬ها می¬دانند که من که هستم و چه کرده¬ام اما هیچ‌ کدامشان مثل این بچه‌ صداقتِ اینکه واقعیت را به روی من بیاورند را ندارند یا شاید هم حوصله¬اش را نداشته باشند شاید هم کسی پیدا شود و به روی من بیاورد.
پیرزنی در آن محل بود که جلوی درب مسجد بساطی داشت. چند روزی هم که به اینجا آمده بود او را دیده بود. پیرزن چادرشب چهارخانه¬ی قرمز و مشکی¬ای را به دور کمرش بسته بود. انگاری یک تکه از همان چادرشب را به سرش هم بسته. مشغول بافتن بود. بافته¬های خودش را می‌فروخت. کنار پیرزن نشست و خسته نباشید به او گفت ولی پیرزن همچنان مشغول بافتن بود و به او توجهی نکرد. بعد از چند دقیقه انگار پیرزن متوجه او شد؛ رویش را به سمت او برگرداند و با صدای بلند گفت: سلام ننه، خسته شدی ننه؟ خُب اشکالی نداره همینجا بشین. -شما هم خسته نباشی مادر. دوباره پیرزن جوابی نداد انگاری نمی‌شنود پس با صدای بلندتری جمله¬اش را تکرار کرد. –درمونده نباشی ننه. –یه سوال داشتم از قدیم قدیما، البته خیلی قدیم نه ولی خب. مربوط به همین اطرافه. چیزی از قدیما یادتونه؟ -بپرس ننه، بپرس. و زن دوباره، سه باره و چندباره داستانش را تعریف کرد. انگار همه¬ی آدم های آنجا این داستان را شنیده بودند و می¬دانستند. اگر این پیرزن چیزی نمی¬دانست¬، دلیلش گوش¬های سنگینش بود. -دُرُسّه خیلی پیر شدم ولی همچنان سالمم. خوب راه میرم، خوب می¬بینم، خوب می¬شنوم! همه چیز هم خوب یادمه! زن چیزی نگفت و حتی واکنشی هم نشان نداد، در حقیقت از او هم ناامید شد و می¬دانست که از او هم نمی‌توان نشان و آدرسی پیدا کرد. –یه نوزاد دختر بود ننه. گذاشته بودنش جلوی در همین مسجد. می¬دونی ننه من تا رفتم یه تُکِ پا نماز بخونم و بیام اینطوری شد. وگرنه اگه من بودم که نمی¬ذاشتم اون ننه_ بابای از خدا بی¬خبرش که چنین کنن ننه.–نه، نه، یه پسر بچه 3 ساله بود. پسر 3 ساله. –پسر ننه؟... آهان حالا یادم اومد ننه. یه پسرکی بود. راس میگی ننه. تو این سالا چن باری از این اتفاقا افتاده. میدونی چیه ننه اینجا جای شلوغیه، هرکی هم بخواد چیزی رو گم کنه میاره اینجا. حق دارن ننه، اینجا با این همه آدم رنگ و وارنگ آدم خودش هم گم میشه. بعد از چند لحظه¬ای مکث حرف قبلی‌اش را از سر گرفت و گفت: آره ننه، یه پسرکی بود شیرین زبون با لباس‌های نو و خوشگل. فکر کنم با ننه_ باباش می¬رفتن مهمونی که اینجا گمش کردن. چون هیشکی با اون لباسا رو جا نمی¬ذارن، یه لباس چرک و پاره می-پوشونن ننه. یه چی هم دَسِش بود و هی می¬ذاشت تو دهنش و هی گریه می¬کرد نمی¬دونم چی بود ننه. از گاریچی گرفته بود، خودِ گاریچی می¬گف پول دسِ بچه بوده. باورت میشه ننه. من که میگم آدم حسابی بودن وگرنه لباس به این قشنگی و پول تو دسش. آدم حسابی که بچه شو نمی¬ذاره بره. می¬ذاره ننه؟ انگاری پیرزن کامل متوجه حرف¬های زن نشد که حرف از ننه¬_ بابای خدا بی¬خبرِ بچه می¬زد وگرنه مادرش همین زنی بود که در کنارش نشسته بود. زن با شنیدن حرف‌های پیرزن چهره‌اش دگرگون شد و ناگهان دو دستش را به بازوی پیرزن چسباند و با هیجان گفت: راس می¬گی؟ درسه. خودشه. خودشه. پیرزن که از این حرکت زن متعجب شده بود گفت: ننه، دسم ننه. – بَدِش؟ بَدِش، بچه چی شد؟ تو رو خدا بهم بگو. -دستمو ول کن ننه بِت میگم بذار کارمو بکنم وگرنه نمی¬فهمم چی می¬گم. می-دونی ننه، من با کاره که... – باشه، باشه. فقط بگو، تورو به خدا بگو. –هیچی. –هیچی؟!! –آره ننه. پسرک بیچاره. گفتیم لابد ننه_ باباش میان، سپردیمش دسِ متولی همین مسجد ننه.... –کو؟ کجاس؟ همینه؟ همینه؟ ننه؟... ننه؟... چطور شدی؟ -اَمون بده. کُشتی منو ننه. یه وَرَم افتاد! اگه من نبافم، پس چطور بخورم؟ هان ننه؟... . داشتم می¬گفتم ننه. بعد اون دو روزی گذشت اما هیشکی نیومد پِیِش. به متولی گفتن، ببره بده مامور. اونم برده. – مامور؟... –اِی ننه چقد عجله می¬کنی. پیرزن ساکت به بافتنش ادامه داد. –ننه غلط کردم، میشه بگی چی شد؟ قول میدم دیگه وسط حرفات نپرم. تو رو خدا ننه ... ننه.... -همونجور که گفتم قرار بوده متولی بدش دسِ مامور. اما ظاهرا نبرده. اینجور که میگن من که نمی¬تونم گناه مردم رو بشورم ننه. میگن داده دسِ همون گاریچی. ظاهرا گاریچی بَچَش نمی¬شده. من که نمی¬دونم ننه. همه می‌گفتن بچه رو گاریچی گرفته و بزرگش می¬کنه. اما من که ندیده بودم حتی یه بارَم با خودش بیاره. ... –چی شد ننه ساکتی؟... آخه... همین؟... –آره ننه پس چی؟ -الان گاریچی اون کجاس؟ نشونیش چیه؟ کجا برم؟ -بیچاره 10 سال پیش همین جا ... نَه چند متر اونورتر یه مینی¬بوسی میاد میزنه به خودش و گاریش. خدا بیامرزتش. با چشای خودم دیدم که بیچاره.... هِی ننه. –بچه، بچه کجاس؟ -چه می¬دونم ننه. چه سوالیه می¬پرسی. -پس کی می¬دونه؟ خونه¬ش، زنش، کسی نمی¬دونه؟ پیرزن جوابی برای سوال زن نداشت و همچنان مشغول بافتنی¬اش بود. زن که انگاری چیزی به یادش آمده باشد گفت: متولی، متولی چی؟ اون می¬دونه؟... اون تو مسجده؟ -آره ننه، تو حیاط مسجد، اونوری که به مستراح میرن اونجا خوابیده. –خوابیده؟!! –آره ننه، ۲۰ ساله که خوابیده. -یعنی اونم... – چی ننه؟ بلند بگو. زن مدتی را کنار پیرزن در سکوت نشست و به سرنوشت خودش فکر می¬کرد. انگار قرار نیست که تو زندگی لحظه¬ای خوش باشد. حتی زندگی لبخند را هم از او دریغ کرده. –ننه... ننه... با تواَم میای نماز یا اینجا میمونی؟ اذانه ننه.
زن نمی¬دانست چند دقیقه یا حتی چند ساعت کنار قبر متولی مسجد نشسته است. وقتی متوجه اطرافش شد اولین چیزی که دید همان بچه¬ی کوچکی بود که چند بار با مادرش در مسجد او را دیده بود. به این سمت و آن سمت حیاط مسجد می¬دوید و مدام زمین می¬خورد. مادرش هم هر بار او را از زمین بلند می‌کرد و نصیحتش می¬کرد که چه کار بکند و چه کار نکند. بچه لبخند زنان به سمت زن ¬دوید، زن ابتدا تعجب کرد ولی بعد از لحظه¬ای او هم لبخندی به بچه زد. اما وقتی بچه نزدیک او شد خود را به مرد جوانی که نزدیک زن و کنار قبر متولی نشسته بود، رساند. در تمام این مدت اصلا متوجه آن مرد نشده بود. مرد از جیبش کمی آجیل و کشمش بیرون آورد و با احتیاط داخل دست بچه می¬گذاشت تا او هم بتواند آنها را در دستان کوچکش نگه دارد. زن رویش را از آن مرد و بچه برگرداند. این بچه او را به یاد خودش می¬انداخت و باعث تنفر بیشتر از خودش می¬شد. از آن¬جا بلند شد و رفت.
روز بعد تصمیم گرفت دوباره به پرس¬و¬جویش ادامه بدهد اما این بار غیر از پسرش از گاریچی و متولی هم پرس¬و¬جو می¬کرد. دوباره همان جواب¬های تکراری و آدم¬هایی که رفتار و حرف¬هایشان شبیه به یکدیگر بود. وقتی خسته شد لب جویی نشست تا استراحت کند، همچنان سرگردان به این طرف و آن طرف نگاه می‌کرد. اما ناگهان متوجه چیزی شد که باعث شد سرش از چرخش بایستد و مدت¬ها ثابت بماند. چهره¬ی متعجب و حیران او برای هر عابری قابل درک بود. چیزی را که می¬دید نمی¬توانست برای خودش توجیه کند. روبه¬روی او آن طرف خیابان یک مرد جوان با گاریِ دست فروشیِ آجیل. او همان مرد دیروزی در حیاط مسجد بود. چطور در این مدت متوجه او نشد. کمی به حافظه¬اش فشار آورد تا به یاد آورد. یعنی این مدت او اینجا بوده و او را ندیده است؟ افکارهای زیادی به ذهنش هجوم بردند. ممکن است آیا ممکن است که او همان پسر گاریچی باشد؟ یعنی خودش است؟ اگر... پس او پسر گمشده اش است. آیا ممکن است؟ حتما خودش است.
ساعت‌ها لب همان جوی نشست و به اعتراض رانندگانی که از آنجا عبور می¬کردند و حضور او باعث مزاحمت آنها می-شد، هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. چند روزی را به همین منوال گذراند. عابرانی که از آنجا رد می¬شدند به خیال اینکه او گدا است، سکه¬ای را جلوی پایش می¬گذاشتند، اما او هیچ اعتنایی نه به عابران و نه به سکه¬ها می¬کرد. برخی هم وقتی حال او را می¬دیدند دیوانه خطابش می‌کردند و سکه¬هایش را بر می¬داشتند و می‌رفتند! کاسبانی که او از آنها پرس¬و¬جو کرده بود و او را می¬شناختند فکر می‌کردند که او از جستوجویش دست کشیده و خسته و ناامید شده است. آنها گاهی از احوال او می¬پرسیدند و هر روز برایش غذا می‌آوردند. و زن هم گاهی وقت¬ها آن غذا¬ها را می¬خورد و گاهی هم نه. صبح¬های خیلی زود وقتی هوا تاریک بود خودش را به آن مکان می¬رساند و همان¬جا می¬نشست. تمام روزها را همان¬جا می¬نشست و خیره به گاریچی و گاری¬اش می¬شد. موقع اذان وقتی گاریچی برای نماز به مسجد می‌رفت، او هم به مسجد می‌رفت و دوباره برمی¬گشت سر جای خود تا هوا تاریک می‌شد و مرد می¬رفت، او هم بر می-گشت به خانه¬اش. تمام روزها را به همین منوال می¬گذراند. یک روز، تمام مدت از جایش تکان نخورد و حتی شب هم به خانه¬اش برنگشت. فردای آن روز وقتی مرد جوان میوه‌ فروش برایش کمی نان و سبزی آورده بود، هر چه او را صدا زد فایده¬ای نداشت، او جواب نمی‌داد.●
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم افشردل، سلام.

واقعیتش این است داستان شما پُر از دست‌انداز و حفره است. جدای از ایده‌ی بسیار کلیشه‌ای و روایت کلیشه‌ای‌تر قصه که مادری پشیمان بعد از رهاکردن فرزندش بعد از مدت‌ها می‌خواهد دنبال فرزندش برگردد، زبان داستان‌تان هم مملوء از ابهام است و حتی یک‌جاهایی گنگ و الکن می‌شود. داستان شما به‌راحتی و هرکجایی که دلش می‌خواهد توقف می‌کند، می‌ایستد و بدون این‌که اصلاً تمایلی داشته باشد برای خواننده‌اش چیزی را روشن کند راهی را می‌رود که دلش می‌خواهد. خواننده متوجه نمی‌شود زن چرا بچه‌اش را رها کرده و حالا دوباره می‌خواهد بعد از 26سال از همان‌جایی که رهایش کرده شروع کند به جست‌وجو؛ البته نویسنده دلالیش را می‌گوید ولی باید بگویم این دلایل نه‌تنها قانع‌کننده نیستند که بازهم کلیشه‌ای غیرقابل باورند: «شاید از روی دلتنگی، شاید مهر مادری و شاید هم عذاب وجدان؛ چیزی که در تمام این سال‌ها وجود نداشت و فقط نیاز خانه‌اش به یک بچه بود که او را به یاد فرزندش می‌انداخت.»
داستان را نمی‌توان با حجم زیادی از احتمالات جلو برد و محمل محکمی برای آن درست نکرد. جالب این‌جاست که زن بدون هیچ درگیری و این‌که اصلاً قرار است برمبنای کدام مستندات و مشاهدات دوباره به محل گم‌شدن بچه برگردد شروع می‌کند به گشتن. مهم‌تر این‌که، 26سال از رهاکردن بچه‌اش می‌گذرد و به‌طور منطقی نمی‌توان از آدم‌های قدیمی و مغازه‌داران سابقه‌دار و... درباره‌ی پسربچه‌ای که گم‌شده پرس‌وجو کنند. امّا نویسنده بدون توجه به هیچ‌کدام از اینها زن را وارد این ماجراجویی کلیشه‌ای می‌کند. البته این ماجراجویی تا التهابی می‌آفریند، نه تنشی و نه حتی زمان آن‌چنانی. چراکه بعد از نهایتاً دو تا سه‌روز دست‌آخر در کنار مسجد با پیرزنی وارد گفت‌وگو می‌شود که از قضا آن پسربچه را دیده و با جزئیات زیادی نشانی‌اش را می‌دهد. به‌نظر می‌رسد نویسنده به‌شدت تحت‌تأثیر سریال‌های تلویزیونی قرار داد چون روایتش به آن شیوه از به‌اصطلاح قصه‌گویی شبیه است و این البته بسیار برای یک قصه‌نویس خطرناک است.
از طرفی، دیالوگ‌های پیرزن یا شخصیت اصلی هم به ورطه‌ی کلیشه افتاده و تکرار تکه‌کلامی مثل «ننه» نه‌تنها صمیمیت و جاذبه‌ای ایجاد نکرده که باعث خستگی خواننده می‌شود. فراموش نکنید که این نوع دیالوگ نوشتن و با این شیوه داستان‌گویی مدت‌هاست که دیگر کارکرد ندارد و کسی را سر ذوق نمی‌آورد. نکته‌ی دیگر این‌که، نثر و زبان شما در این اثر نشان می‌دهد باید بیشتر از این‌ها داستان بخوانید و با جنس کلمات داستانی بیش از این‌ها آشنا شوید. از طرفی، به‌نظر می‌رسد بدون هیچ بازنویسی و چکش‌کاری داستان را به‌قول معروف در یک نفس نوشته‌اید. درصورتی‌که شما باید اجازه بدهید ایده‌هایی که به ذهن‌تان می‌آید قوام بگیرند، اجازه بدهید نقشه‌ی راه داستان شکل بگیرد و بعد از آن تا می‌توانید با آن سروکله بزنید. امّا قبل از همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم در حال حاضر جز خواندن کار دیگری نباید بکنید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت