اسم‌های معمولی




عنوان داستان : بيكاري
نویسنده داستان : قربانعلی قربانی

مقصدش پارک‌سوار آزادی بود اما میدان فردوسی از اتوبوس پیاده شده بود. آفتاب مردادماه محتویات مغزش را به غل‌غل انداخته بود. به گرمای زیاد حساسیت داشت و گرمای این موقع سال بیداد می‌کرد. چشمانش داشت سیاهی می‌رفت. سرگیجه داشت. در سایه یک مغازه دور میدان پناه گرفت. چشمش به مجسمه فردوسی با شاهنامه زیر بغلش افتاد. خیلی زود مسیر نگاهش را تغییر داد. کمی که حالش جا آمد، پياده راه افتاد. هواي اتوبوس اذيتش مي كرد. تمام عضلاتش خسته بود و نای راه رفتن نداشت. کف کفشش سوراخ شده بود و کف خیابان را حس می‌کرد. راه رفتنش را که نگاه می‌کردی، مردی را می دیدی که دارد می رود ولی انگار که هنوز مردد است برود یا نرود. اصلا مگر می‌شد نرفت. باید برمی گشت به سمت شهرش در جنوب تهران. خیلی جنوب. جنوب؟ جنوب تهران که شوش، راه آهن، مولوی و خزانه است! پس اسلامشهر و نسیم شهر و گلستان کجا می‌شوند؟ حوصله فکر کردن به این چیزها را نداشت. همین هست که هست. حدود یک ساعت و نیم باید می‌رفت. اما قدم‌هایش خسته‌تر از آن بودند. کم‌کم به میدان انقلاب نزدیک می‌شد. کتاب‌های دانشگاهی‌اش را ازآنجا تهیه می‌کرد. این نقطه از تهران را خیلی دوست داشت. از مقابل دانشگاه تهران گذشت. سردر دانشگاه را دید. جوان‌تر که بود، آرزو داشت ازاینجا دکترای روانشناسی بگیرد. دو سالی می‌شد که کارشناسی مدیریت بازرگانی‌اش را از دانشگاه پیام نور گرفته بود. هفت هشت سالی هم طول کشیده بود تا فارغ‌التحصیل شود. آخر در تمام طول تحصیل مجبور بود ساعات زیادی از روز را کارگری بکند. این دانشگاه را هم همه می‌شناسند. باید برای گذراندن واحدهایش کلی کتاب بخوانی. با ده ساعت کار در روز و محاسبه زمان رفت و آمد، زیاد جور درنمی‌آید. هرچند خودش می‌دانست این‌ها همه بهانه است. اگر بیشتر تلاش می‌کرد، زودتر تمام می‌شد. حالا شاید با تلاش بیشتر. شاید با تلاش خیلی بیشتر. شاید هم با تلاش خيلي خیلی بیشتر. دوباره صفحه نیازمندی روزنامه همشهری را که ساعت هشت صبح از میدان آزادی خریده بود، نگاه کرد. دوباره همان آگهی همیشگی را دید. یک سالی می‌شد، یک موسسه آموزش زبان برای جذب یک کارمند آگهی می‌داد. ناگهان هیجانی شد. گوشی موتورولای C119 کهنه‌اش را از جیبش درآورد و شماره را گرفت. خانمی جواب داد بفرمائید.
- خانم خیلی عذرمی خوام. من صدبار اومدم اونجا فرم پر کردم. یک‌ساله دارین آگهی می دین. میشه بگین دنبال چه پدیده‌ای می گردین؟
- آقا اگه باهاتون تماس نگرفتن حتماً فرم تون تائید نشده دیگه!!
و قطع کرد. اصلاً چرا زنگ زد؟ حتماً باید تحقیرش کنند؟ دیگر جان نداشت. شاید هم داشت و این روحش بود که خستگی‌اش را ریخته بود درجانش. باید زودتر می‌رفت. آخر شب‌ها در مطب یک دکتر مریض‌های نیمه‌شب را پذیرش می‌کرد. آن‌هم با حقوقی که در موردش حرف نزنيم بهتر است. به همین خاطر سوار اتوبوس پارک‌سوار شد. توی اتوبوس درحالی‌که میان انبوه مسافرین پشت‌به‌پشت ایستاده، از دستگیره بالای سرش گرفته بود، گذشته‌اش را مرور کرد. یک ماه بعدازاینکه سربازی‌اش تمام شد، وارد دانشگاه شده بود. يك سال آخر سربازي را درس خوانده بود براي كنكور و هم دانشگاه آزاد روانشناسي عمومي قبول شده بود و در پيام نور مديريت بازرگاني. دانشگاه آزاد كه تكليفش روشن بود. شهريه سنگين داشت و به همين خاطر همان اول قيدش را زد و در دانشگاه پيام نور ثبت نام كرد. از همان روز اول هم صبح‌ها ساعت شش صبح اتوبوس سوار می‌شد می‌رفت سرکار. وقتی هم که برمی‌گشت ساعت هشت و نیم شب بود. بلکه هم دیرتر. هیچ‌وقت حس نکرده بود دانشجوست. هیچ کتابی را با لذت نخوانده بود. هرچند هیچ‌وقت هم انگیزه کافی نداشت. ده سال از آن موقع می‌گذرد. در این سال‌ها همه کاری کرده بود. خیاطی، خط تولید پیتزا و ساندویچ سرد، سر ساختمان، کارگاه قند خردکنی، کارخانه تن ماهی، انتشارات تولید کتاب کودک. این آخری‌ها هم توی مطب دکتر. خانواده‌اش هیچ‌گاه حضور او را در خانه تحمل نکرده بودند. هر وقت کار می‌کرد و پول درمی‌آورد، با او خوب بودند. اگر هم بیکار بود مثل حالا ، باید اخم‌وتخم پدر و مادرش را تحمل می‌کرد. مدتی بود که با دوستش صادق در یک خانه مجردی زندگی می‌کرد و کمتر به خانه می‌رفت تا کمتر نیش و کنایه تحمل کند. اصلاً به خاطر آن‌ها بود که هیچ‌وقت دنبال کاری که با روحیاتش سازگار باشد نگشته بود. فقط برای اینکه صدای خانواده‌اش را بخواباند، سر هر کاری رفته بود. حالا که درسش تمام‌شده بود، تازه افتاده بود دنبال یک کار به قول خودش خوب. کار کجا بود؟
****
به پارک‌سوار رسید. حالا دیگر هوا کمی خنک‌تر شده بود. کمی قابل‌تحمل‌تر. از اتوبوس پیاده شد برود به سمت یک ایستگاه اتوبوس دیگر. این آخرین ایستگاه بود. هیچ‌وقت پول تاکسی نداشت. هنوز چند قدمی نرفته بود که تلفنش زنگ خورد. افشین بود. دوست صمیمی‌اش.
- الو سلام علی کجایی؟
- کجام؟ صبح اومدم دنبال کار حالا هم دارم برمی‌گردم.
- علی امشب شام بیا خونه ما. منصوره ماکارونی درست کرده. توش قارچ هم ریخته. به خاطر تو.
- مرسی افشین جان. به خدا انقد خسته‌ام که نگو
- بیا برات یه خبردارم. سر قلیون بهت میگم
- کدوم خبر؟
- بیا بهت میگم
- جان من بگو به خدا داغونم
- ابوالفضل که می‌شناسی دامادمون و میگم. برات کار پیداکرده
- تو رو خدا راست می گی؟
- دروغم چیه خودش گفت به جون منصوره
- کارش چی هست؟
- نمی دونم حالا بیا. واسه من که اون کار پیدا کرد توی دانشگاه
- وای افشین اگه توی دانشگاه کار پیداکرده باشه که محشره. هر کاری باشه می‌کنم. طی می‌کشم. توالت تمیز می‌کنم. هر چی باشه. ولی بعدش پیشرفت می‌کنم.
- ایشالله که خیره. میای دیگه؟
- آره بابا
- پس شب می‌بینمت
- حتماً داداش. خدافظ
نسیمی توی موهایش پیچید و همه جای سر عرق کرده‌اش را خنک کرد. بعد از مدت‌ها آرامشی در سینه‌اش احساس کرد. با خودش گفت اگر توی دانشگاه کارکنم بعد از مدتی چه میدانم حتماً منتقل می‌شوم واحد آموزش. شاید هم دبیرخانه. کتابخانه دانشگاه. شاید ادامه تحصیل دادم و ... خودم را حسابی نشان می‌دهم. سخت كار مي كنم. اما دیگر ادامه نداد. ذهن خسته‌اش تحمل این‌همه خوشی را نداشت. حتی توی خیال. خودش را توی صندلی اتوبوس فرسوده شهرش ولو کرد و زانوهایش را به پشت صندلی جلو تکیه داد و چشم‌هایش را بست. آخر برای اینکه اتوبوس ظرفیت بیشتری داشته باشد، هر چه توانسته بودند تویش صندلی چپانده بودند. به همین خاطر صندلی های اتوبوس خیلی به هم چسبیده بود و مسافر قادر بود پایش را به صندلی روبرویی تکیه بدهد. با همه این حرف‌ها همیشه هم مسافر سرپایی داشت.
****
- علی آقا شما بچه با جنمی هستی. می دونم کار برات عار نیست. زحمتکشی. تعریفت رو از افشین زیاد شنیدم. خبردارم برای خونوادت چه کارایی کردی. این و هم بگم خیلی سفارشت رو کردم.
این‌ها را ابوالفضل، شوهر خواهر افشین گفت. علی تشکر کرد و گفت:
- شما محبت دارین. لطف تون رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. نگفتین چه‌کاری هست؟
- بهشت‌زهرا
- بهشت‌زهرا؟ اونجا باید چیکار کنم؟
- علی جان باید اونجا قبر بکنی
- قبر؟
دهان افشین از تعجب بازماند و دود سفید دو سیب آلبالو تمام‌صورتش را پوشاند. علی رویش را به‌طرف افشین کرد. مه غلیظ دود از جلوی صورت افشین کنار رفت . قیافه مات او نشان از غافلگیری او می‌داد. شیلنگ قلیان را توی دستش نگاه داشته بود و حتی پلک نمی‌زد. علی هم پلک نمی‌زد. آن‌ها بدون ادای حتی کلمه‌ای باهم حرف می‌زدند. علی می‌گفت:
- بهشت‌زهرا؟ قبر؟
- به خدا من بی‌خبرم. فکر کردم توی دانشگاه خودشون کار جور شده.
ابوالفضل روی خیار پوست‌کنده‌اش، نمک پاشید و به دهان گذاشت. صدای خرت خرت جویدن خیار، علی را به خودش بازآورد و از ابوالفضل تشکر کرد. ابوالفضل با سر تشکر علی را پذیرفت. منصوره که از این وضعیت و این پیشنهاد کاری خنده‌اش گرفته بود، برای رعایت ادب و حال علی خنده‌اش را فرو خرد. همان‌طور که دهانش را جمع‌وجور می‌کرد تا يكوقت گند نزند، نگاهی انداخت به شوهرش افشین. بعد به ابوالفضل و آخرسر علی و از جایش بلند شد و گفت:
- علی چایی می‌خوری برات بریزم؟
- نه مرسي آبجی منصوره . باید برم مطب. دکتر گفته امشب کمی زودتر بیا دست تنهام.
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا. با سلام و احترام. اصلاً هیچ قانونی وجود ندارد که اسم داستان حتماً باید قشنگ و دهان پرکُن باشد. بعضی کتابها با اسم‌های معمولی هم مشهور شده‌اند. مثلاً "بینوایان" اثر "ویکتور هوگو" اصلاً اسم جذّابی نیست. نه قشنگ است و نه ذهن مخاطب را تحریک می کند، برود ببیند این "بینوایان" چه کسانی بوده‌اند و چه میکرده‌اند. از طرف دیگر برخی اسم ها کنجکاوی آدم را برمی‌انگیزند. مثلاً "بارون درخت نشین" اثر "ایتالو کالوینو". مخاطب دلش می‌خواهد برود ببیند این بارون چرا درخت نشین شده است و اصلاً درخت نشین یعنی چه. شهرت "بینوایان" شاید دلایل مختلفی داشته باشد. الان که کلّی رمان نوشته شده است، رمانی با نام "بینوایان" و "تیره‌بختان" و "بدبختها"، مخاطب را به طرف خود جلب نمی‌کند. از طرف دیگر به نظر می‌رسد نام داستان اگرچه نباید به داستان بی ربط باشد، ولی بهتر است داستان را لو ندهد. مخاطب امروز شاید با دیدن عنوان "بیکاری" احساس کند علاقه‌ای ندارد از بدبختی‌های بقیه با خبر شود. چه بسا خودش هم یکی از کسانی باشد که با بیکاری دست به گریبان است. پس بهتر است با توجّه به فضای طنز داستان، نامی دوپهلو و جذّاب برای داستان انتخاب شود. از طرف دیگر در داستانی که حدود هزار و سیصد کلمه دارد، خیلی ضرورتی ندارد همه چیز را درباره‌ی علی بگوییم. قدیمترها این کار را می‌کردند، ولی خیلی سال است دیگر این طور به داستان نگاه نمی‌کنند. البته نمی‌شود منکر این شد که اطّلاعات ارائه شده در داستان، برای ضربه‌ی نهایی، مقدّمه‌ی خوبی است، ولی مشکل این جاست که داستان را به طرف تعریف کردن پیش برده است تا نشان دادن. همیشه تعریف کردن داستان بد نیست، ولی در داستان کوتاه این کار نشود بهتر است. آخر داستان ضربه‌ی خوبی زده می‌شود، ولی خیلی اغراق شده است. کاش شغل دیگری مطرح شود که خیلی پرت نباشد، ولی در عین حال دور از توقّع علی باشد. به طور خلاصه بهتر است داستان توصیف یک روز یا یک ساعت از زندگی علی باشد. مثلاً یک ساعت قبل از تماس افشین با علی، ما علی را در موقعیت سردرگمی و در جست‌وجوی کار ببینیم و بعد در موقعیتی که ضربه‌ی نهایی داستان فرود می‌آید. مثلاً همان روز گرم مرداد علی را در حال جست‌وجو برای کار نشان بدهیم. می‌توانیم او را در حالی توصیف کنیم که ناامید از پیدا کردن کار، از شرکتی در میدان فردوسی بیرون می‌آید و می‌خواهد برود ترمینال آزادی. بعد افشین تماس می‌گیرد و علی می‌رود خانه‌ی دوستش و ادامه‌ی ماجرا.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت