داستان شرح و گزارش وضعیت و موقعیت نیست




عنوان داستان : سیزده بدر
نویسنده داستان : مرجان یوسفی اوروند

نور تیزی روی پلک هایم افتاد ،چشمان رو باز کردم . دستم رو کنار بالشتم بردم و صفحه ی گوشی رو باز کردم .
ساعت هفت صبح رونشون می داد.
زود رفتم دست شویی و لباس هایم رو پوشیدم .وقتی رسیدم سر جاده خلوت بود امروز سیزده بدر سال هزار وسیصد ونود هست. خلوتی جاده از روزهای جمعه هم خلوت تر است .
بعداز چند دقیقه تاکسی وایستاد . سوارتاکسی شدم. که راننده با مسافر بغل کناریش صبحت می کرد. فهمیدم درمورد سیزده بدر دارند صبحت می
کنند.
راننده میانسال با غرور میگه -من در طول زندگیم روز سیزده بدر به گردش نرفتم ،به نظر من هرموقع پول باشه .همون موقع عید وسیزده بدر . مسافر کناریش سر ش رو برای تایید حرف های رانند ه تکان می دهد .
یاد سیزده بدر های گذشته می افتم که وقتی می فهمیدم فردا ی آن روز سیزده بدر ذوق می کردم . مامان شب قبل سیزده بدر برای ناهار روز سیزده ،قرمه سبزی بار می گذاشت .چقدر دلم تتگ شد برا اون روزها .
-آقا مرسی .-چشم بفرمایید .پول کرایه رو حساب کردم از تاکسی بیرون اومد . موسسه تا جاده ی اصلی یک قدم فاصله دارد. در حیاط موسسه با دست ضربه می زنم . میدونم ماهی حالا در آشپزخانه است. آشپزخانه کنار در موسسه قرار دارد. ماهی در رو بازکرد .

گفت:چرا دیر اومدی ؟ -ماشین گیر نیومد.
سریع روپوشم از رخش شورخانه آوردم ، سریع پوشیدم ،تاید وافروز از ماهی گرفتم ، رفتم سمت رخش شور خانه شروع کردم جدا کردن لباس ها اول بلوز ها رو توی ماشین لباس شوی گذاشتم ، و بعد از آن ها شلوارها رو گذاشتم توی لباس شوی وبعد همه لباس ها رو شستم ،"ژیلا" ناظم موسسه اومد ،سهیلا دیر اومدی!
- نه فقط پنج دقیقه دیر اومدم که مستقیم اومدم دور لباس ها رو شستم .
- چرا دیر اومدی ؟
وا مگه نمی دونی سیزده بدر کسی توخیابون مسافرکشی نمی کنه .
شانسی پیدا کردم این ماشینو،
- پس احمد چرا نیاوردت؟
-احمد ماموریت دروازه شهر آماده باش بودن از دیشب تا حال رفتن .
-خب ،برو استراحت کن زیاد فشار به خودت نیار و اون کوچولوی توی شکمت اذیت نکن .
ژیلا شخصیت جدی داره اما خیلی مهربون دلسوزه...
ساعت ده شد ،که بابای موسسه اومد وگوسفندی آورد ، -خانم ها این گوسفندرو خانواده ی برای نذری به موسسه دادن ،
حالا شروع کنید باهم همکاری کنیم ، تاامروز قصابیش کنم و کمک ماهی خانم بسته بندیش کنید . منم سرمو برای تایید تکون دادم . سریع رفتم یه کاسه بزرگ آب خنک برای گوسفند آوردم تا آب بخورد ،ماهی چاقو و پمپ ،طناب آورد.وقتی بابای موسسه شروع به کشتن گوسفند کرد من و ماهی کمک کردیم تا آویزانش کند. پوست کندن وتمیز کردن ،گوسفند تموم شد .
آتیش منقل به پاکردیم ،امروز ناهار بچه ها موسسه کباب گوسفند بود. بعداز کباب کردن بچه ها کنار سفره گذاشتیم و باهمکاری مادران هر بخش ناهار بچه ها رو دادیم ، هر موقع وقت داشتم کمک به مادران بخش ها می کردم.برام عادت شده بودم انگار واقعا انجام وظایفم بود.
بعداز صرفه ناهار بچه ها نوبت خودمان رسید . مادران تا لحظه ی می خواستن ناهار بخورند ،بچه ها رو نگاه می کردند. من وماهی کباب های آماده رو آوردیم ،چقدربوی کباب ها حالم بد می کردند. سفره ی روی میز برداشتم پهنش کردم ، روی زمین .همه کنارسفره بودند خواستم یک تکه گوشت بردارم که یک دفعه به خاطر حالت تهوع دستم رو کشیدم. وقتی دیدن عقب کشیدم .هرکدام شروع به نصحیت کردن ،کرده اند .وقتی دیدن حالم بدتر می شود. دیگه چیزی نگفتن.
ژیلا -سهیلا بیا این کباب رو بزار کناری شاید بعدا" بتونی بخوری حالا برو استراحت کن که بعداز ظهر کارت خیلی .
-چشم .رفتم اتاق بخش 2کنار بچه های اعصاب روان روی یکی از تخت های خالی دراز کشیدم .لیلی از اون سمت اتاق باصدای بلند دعا و تشکر می کرد برای اینکه ناهار کباب خورده بود .
ناهید ومرضیه و چندتا یی دیگه بالا سرم نشسته بودند همین جور که نگاه می کردند . ناهید -مامان زنگ به خونه میزنی بیان پیشم؟
-عزیزم زنگ زدم. گفتن :میایم .ناهید چه ذوقی می کند.دلم براش کباب می شود.
مرضیه- دوست دارم تو مامان من بشی. یه دفعه درعالم ناراحتی خنده ام جای ناراحتی روگرفت.
گفتم: مگه نیستم همین الان مامانتم.
من ازهمه این بچه ها سنم کوچکتر بودم ،فقط آنها محتاج محبت بودن نه مادر نمی خواستند.
حالم بهتر شده بود ، از پیش بچه هابه سمت دفتر رفتم ،یک لیوان چای ریختم تا خنک شود ،اما طاقت نیاوردم، پارچ آب رو برداشتم و مقداری آب درون لیوان چای ریختم شروع کردم خوردن چای .نگاه به ساعت کردم چهار بعداز ظهر شده بود .از دفتر بیرون زدم رفتم سمت حیاط نگاهی به حیاط موسسه کردم .از پله های یکی یکی اومدم پایین رفتم شیلنگ آب رو برداشتم وبه شیرآب وصل کردم وآب رو باز کردم اول شروع کردم باغچه ها رو آب دادن و بعد گلدون ها رو آب دادن. وقتی آب دادن گل ها تموم شد. از پله ها شروع کردم ،شستن حیاط وقتی تموم شد، خیلی دل نشین شده بود، ازحیاط موسسه انرژی مبثت می گرفتم . نگاه به ساعت کردم ،ساعت پنج بعد از ظهر نوبت تعویض لباس های بچه ها بود . سبد ها رو از رخش شور خانه آوردم .وبه سمت بخش ها رفتم هر بخش دوسبد گذاشتم یک سبد مخصوص بلوزها ویک سبد هم مخصوص شلوارها . شروع کردم با مادرهای بخش تعویض لباس های بچه ها . وقتی تموم شد ومنم یکی یکی سبد لباس ها رو می بردم ،به رخش شور خانه سبد اول که بردم بلوز بودند وارد ماشین لباس شوی کردم تاید و آب ریختم ،ماشین لباس شویی رو روشن کردم تا تاب بخورد . ورفتم بقیه لباس ها رو آوردم . وقتی تمام لباس ها شستن شون تموم شد، دست هام با صابون شستم ،رو پوشم عوض کردم . رفتم سمت اتاق مادران کیفم برداشتم . زنگ به احمد زدم، کجایی ؟
-از نیرو انتظامی دارم میام بیرون.
خب کار منم تموم شد بیادنبالم.
-باشه پنج دقیقه دیگه همون جاهستم.
-باشه.
ژیلا -سهیلا تمام لباس ها رو شستی وخشک کردی؟
-آره ،کارم تموم شد.
-خب خسته نباشی ،برو پیش ماهی کباب ها تو بگیر حداقل به زور بخور .
-چشم
صدای زنگ در موسسه اومد ماهی پایین بود در باز کرد.
-سهیلا آقای دلاوری منتظرته . از ژیلا خدا حافظی کردم ، به سمت ماهی رفتم خواستم بگم کباب هارو می خواهم که خودش اوردشون.واقعا به حالی که صبح رو با ناراحتی شروع کردم اما سیزده بدر امسال

باهمه سیزده بدرها فرق دارد.رفتم سمت احمد ،سلام کردم سوار ماشین پیکان مون شدیم . احمد سرباز هست . یک ماه دیگه خدمت سربازیش تموم میشه.

احمد روبه من می کنه میگه- بیا بریم بیرون شهر ما هم سیزده بدر بریم منم میگم باشه راستی امروز موسسه کباب داشتن من نتونستم بخورم برای تو اوردم . -دستت درد نکنه .
رفتیم خلوت ترین جا زیر درخت کنار روی کوه ی بلند،من دراز کشیدم روی علف های سبز .
احمد - کباب نمی خوری ؟-نه .
احمد من روبه سمت خودش کشید .خنکی بادی که می وزید بوی معطر علف های اطرافم چه آرامش خاصی به من می داد. از روبه رو خانواده ی روی کوی مقابلمان ما رو می دیدند ،نمی دانم دیگر شرم نداشتیم . از بس که دور بودیم ازهم خسته شده بودیم . در پایان داستان اینجور تموم می کنم . گر صبر کنی،ز غوره حلوا سازی.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم مرجان یوسفی اوروند سلام و احترام
با توجه به حجم داستان کوتاه و الزام ایجاز بهتر است که نویسنده از همان شروع این موضوع را مد نظر قرار دهد؛ هم در آغاز داستان و هم در طول داستان به حاشیه نپردازد و به آنچه که برای داستان مهم و ضروری می‌داند بپردازد؛ به عبارتی دیگر توجه به این نکته ضروری است که هر آنچه در داستان آورده می‌شود باید کارکرد داشته باشد. چخوف در توضیح این کارکرد می‌گوید: «هر آنچه نامربوط به داستان است بزدایید. اگر در فصل اول گفته‌اید تفنگی بر روی دیوار آویخته است، در فصل دوم یا سوم تفنگ قطعا باید شلیک کرده باشد. اگر بنا نبوده شلیک کند، پس بر دیوار هم آویخته نبوده است.» شاید کاربرد این قاعده در مورد داستان کوتاه از اهمیت بیشتری برخوردار باشد چون فرصتی برای زیاده‌گویی و پرداختن به مواردِ غیرکاربردی و حاشیه‌ای وجود ندارد و این مسئله در پرداخت همه‌ی عناصر داستان صادق است؛ نویسنده‌ی داستان کوتاه از همان شروع بدون مقدمه خواننده را وارد جهان داستان می‌کند؛ از همان شروع تعلیق و سوال و حس کنجکاوی خواننده را برمی‌انگیزد و از همان شروع عدم تعادل در داستان را آغاز می‌کند. نویسنده‌ی داستان کوتاه به این مسئله توجه دارد که اگر شخصیتی در داستان آورده می‌شود علاوه بر پرداخت درست قطعا باید به قدری وجودش برای داستان ضروری باشد که در صورت حذف ضربه‌ای به داستان وارد شود. در مورد شخصیت‌های فرعی هم همچنین؛ اگر وجودشان چندان ضرورتی ندارد بهتر است حذف شوند. مسئله‌ی دیگر در مورد موضوع داستان است؛ همه‌ی جزئیات داستان کوتاه باید پیرامون یک موضوع باشند و یک اثر واحد را القا کنند. مخاطب داستان کوتاه از همان ابتدا باید بتواند رشته‌ی اصلی داستان را پیدا کرده و پاسخی برای این سوال که: «مسئله‌ی داستان چیست؟» بیابد. این مسئله به پیرنگِ اولیه‌ای که نویسنده برای داستانش طراحی می‌کند هم بستگی دارد؛ پیرنگی با روابط علی و معلولی مستحکم؛ که مثل نقشه‌ای در مقابل نویسنده در طول داستان قرار می‌گیرد و کمک می‌کند به انسجام و نظم داستان. مسئله‌ی دیگر اینکه نویسنده باید به این موضوع توجه داشته باشد که داستان شرح یا گزارش موقعیت شخصیت‌ها یا توصیف و تعریف یک وضعیت نیست؛ نویسنده باید از خود بپرسد قرار است در داستان چه اتفاقی بیفتد؟ چه حرفی قرار است زده شود؟ آیا با خواندن این داستان کشف و شهود و تاثیر گذاری‌ای برای مخاطب رقم خواهد خورد؟
«سیزده بدر» با شرح موقعیت راوی آغاز می‌شود؛ مخاطب از برخاستن و تاکسی گرفتن و سر کار رفتن راوی می‌خواند، از توصیف محل کار و کار کردن راوی و معرفی همکاران او، این شرح و گزارش موقعیت راوی همچنان ادامه پیدا می‌کند؛ در حالی که مخاطب در طول داستان مرتب از خود سوال خواهد کرد که: «مسئله‌ی داستان چیست؟» نویسنده چه گره‌ای را در طول داستان کاشته که مخاطب بخواهد آن را دنبال نماید و به گره‌گشایی و پایان برسد؟ مشکلی که در «سیزده بدر» وجود دارد این است که مخاطب خط اصلی داستان را گم می‌کند، در حالی که همه‌ی عناصر و جزئیات در داستان کوتاه باید پیرامون یک موضوع واحد باشند؛ و این موضوع واحد به معنای گزارش و شرح وضعیت نیست؛ بلکه حداقل چیزی که یک داستان نیاز دارد داشتن شخصیت و اتفاق داستانی است و اتفاق داستانی به معنای اتفاق‌های معمولی دور بر ما نمی‌باشد. همچنین شخصیت داستان باید هدف داشته باشد و مانعی بر سر راهش باشد تا با در هم تنیده شدن همه‌ی این‌ها کشمکش ایجاد شود و مخاطب بتواند داستان را دنبال کند. اگر قرار است راوی از سیزده بدری حرف بزند که به قول خودش با همه‌ی سیزده بدرها فرق دارد؛ این تفاوت را با گره و اتفاق و کشمکش باید نشان خواننده دهد نه شرح وضعیت و موقعیت.
نکته‌ی دیگر توجه به نثر و زبان داستان است؛ واژه‌ها تنها ابزاری هستند که در اختیار نویسنده‌اند برای خلق داستان؛ بنابراین انتخاب صحیح و دقیق کلمات، استفاده از واژه‌های زنده و امروزی، رعایت ایجاز، بی‌پیرایگی، کاربرد درست افعال و زمان آن‌ها و یک دست بودن متن از مواردی است که نویسنده باید به آن‌ها توجه داشته باشد. نثر سیزده بدر نیاز به ویرایش و توجه بیشتری دارد. گاهی زمان افعال، کاربرد ضمایر به درستی انتخاب نشده‌اند، چینش عبارات و جملات نیاز به بازنگری نویسنده دارند و...
مورد بعدی انتخاب زبان نوشتاری به جای زبان محاورده در متن است. سیزده بدر در بخش‌هایی با زبان محاوره نوشته شده است و در بخش‌هایی با زبان نوشتاری؛ بهتر است که متن یکدست و با زبان نوشتاری نوشته شود.
نکته بعد اشاره‌ی مستقیم نویسنده به اسامی شخصیت‌ها قبل از دیالوگ‌ها است؛ نیاز به جداسازی و اشاره مستقیم برای دیالوگ‌نویسی نیست؛ دیالوگ‌ها باید پیش برنده‌ی داستان و در هم تنیده با سایر عناصر آن باشند.
سرکار خانم مرجان یوسفی موارد گفته شده تنها برای کمک به ارتقا داستان شما می‌باشد؛ شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۱
مرجان یوسفی اوروند » 19 روز پیش
سپاس گزارم از وقت که برروی نقد داستانم قراردادید. چشم سعی خودم را می کنم تا بهتر بنویسیم . اما این داستان از ساعت 7صبح تا 7بعد از ظهر زندگی خودم است. اول خواستم رمان بنویسم اما پیش خودم فکر کردم نه داستان کوتاه بهتره . مثل زویا پیرزاد و فریبا وفی .... آره می خواهم جذابیت به داستان هام بدم اما هنوز راه زیاد است. تا موفق شوم .... هنوز امید است . باسپاس . #مرجان یوسفی اوروند

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت