فریب‌های داستان




عنوان داستان : بر سنگهای سپید
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

دختر روی صندلی ایستاد. طناب را گره زد و دست دراز کرد به سقف چوبی، اما دستش تیرک افقی سقف را لمس نکرد. پایین آمد و خیره شد به داس پدرش که واژگون روی کپه ای از علفها افتاده بود.
هوای شرجی و خفه کننده ای نفس کشیدن را برایش سخت می کرد. رفت کنار پنجره . شب از نیمه گذشته بود. زیر نور مهتاب ، سایه های هراسناک دو مرد جوان بر سنگ های سپید روستا نقش بسته بود. باد لالایی حزن انگیز مادر را از دور دستها به گوش می رساند و صدای قدمهای دو مرد را در زوزه های ممتد خود محو می کرد.
پلک‌هایش سنگینی کرد.
یک ستاره کبود روی گردن عاشق و تلالو نقره ای ماه در دستان پدر . ستاره چشمهایش را بست و ماه گردنش را بوسه زد.
پلک باز کرد و برای آخرین بار چشم دوخت ، با نگاهی شبیه نگاه پدر ، به حلقه های سیاه گیسوانش که از هلال ماه آویخته بودند و گوش سپرد به صدایی همچون سایش دو تکه قند از ورای حریر سفیدی از مه .
خواست فریاد بزند ؛« دیگر تنها نیستم!» واژه ها جز به سرخی و شوری خون ادا نمی شدند. غبار سردی وجودش را فرا گرفت و اتاق در تاریکی ابدی فرو رفت.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
«بر سنگ‌های سفید» بیش‌تر از آن‌که متنی داستانی باشد یک متن ادبی است. یک تکه از یک اتفاق است که با جملات و توصیفات تزیین شده است. آن‌چه در کارنامه درج شده‌تان در پایگاه داستان می‌بینم دوستان بسیاری بر داستان‌های شما نقد نوشته‌اند و داستان‌های بسیاری در این پایگاه از شما ثبت شده است. بنابراین تجربه نوشتن داستان را دارید.
نوشته‌هایی با این تعداد کلمه توانایی بسیاری برای داستان شدن می‌خواهند. یعنی نویسنده باید خیلی تلاش کند تا یک داستان خوب بنویسد. و البته نگاه منتقدین به داستان خیلی کوتاه با یکدیگر متفاوت است. یکی این همه کوتاهی را دوست دارد و یکی نه. اما فراموش نکنیم که داستان کوتاه کوتاه، همان داستان کوتاه است. داستانی که نوشتنش به مراتب سخت‌تر از داستان کوتاه است. در داستان کوتاه یا بلند شما فرصت دارید تا فضای داستانی بسازید اما در این خیلی کوتاه‌ها فرصت خیلی خیلی کوتاه است.
اما آن‌طور که نوشته‌های دیگرتان را دیده‌ام شما دوست دارید این‌قدر کوتاه بنویسید. بنابراین روی همین داستان چند نکته را می‌گویم. داستان فقط و فقط دادن یک تصویر نیست. کنش و شخصیت‌ها باید در مسیر داستانی قدم بردارند. باید داستان اتفاق بیفتد. این‌که دختری را تصویر می‌کنید که یک طناب به گردن انداخته و در نهایت خودش را دار می‌زند اتفاق داستانی نیست. یعنی داستانی رخ نداده است. شما تصویری از یک اتفاق داده‌اید. خلاصه کردن داستان در یک اتفاق به گمان من نشان از این دارد که نویسنده دست و بالش در داستان‌پردازی بسته است. شما را ارجاع می‌دهم به داستان «قفس» نوشته صادق چوبک. داستان چوبک کمی بیش‌تر از داستان شما کلمه دارد و البته مقدار زیادتری داستان در آن رخ می‌دهد. دستی داخل یک قفس شده و تصویر قفس و پرندگان را به‌خوبی تشریح می‌کند.
یکی از نقاط قوت این داستان زاویه نگاه چوبک به ماجراست. این در حالی است که شما در نوشته‌تان زاویه نگاهی کاملا کلاسیک به ماجرا دارید. بیش‌تر شبیه دادن شعار است. همان‌طور که در یادداشت‌تان هم اشاره کرده‌اید امیدوار به این هستید که این اتفاق‌ها نیفتد. این امیدواری در قصه هم خودش را نشان می‌دهد.
هیچ وقت برای اثرگذار شدن قصه‌تان از توصیف‌های غیرقابل باور استفاده نکنید. داستانی بسیار کوتاه با بسیار بسیار توصیف. توصیف داستان را فلج می‌کند. از تک و تا می‌اندازد و سرعت داستان را کم می‌کند.
«یک ستاره کبود روی گردن عاشق و تلالو نقره‌ای ماه در دستان پدر»
«سایه‌های هراسناک دو مرد جوان بر سنگ‌های سپید روستا نقش بسته بود»
این‌ها توصیفات شما از یک اتفاق است. سایه‌ هراسناک کدام سایه است. چطور سایه هراسناک بر سنگ سفید نقش می‌بندد؟ این‌ها جملاتی است که داستانی نیست. برای این‌که سایه هراسناک را در داستان‌تان داشته باشید این سایه را باید نشان بدهید. ستاره کبود روی گردن عاشق چه ستاره‌ای است؟ تلالو نقره‌ای ماه در دستان پدر کدام تلالو است؟
این جملات داستانی نیستند. این‌ها جملاتی قشنگ هستند که شما را فریب می‌دهند.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت