داستان یعنی بحران و تغییر




عنوان داستان : چراغ درون محفظه
نویسنده داستان : کامیاب سلیمانی

هر شب آقای قاف قبل از اینکه به رختخواب برود،مقداری از شیر نایلونی که هر روز طبق برنامه از مغازه می‌خرید را روی اجاق گاز می‌جوشانید و می‌نوشید. لامپ دویست واتی آشپزخانه را خاموش می‌کرد و بعد از آن صدای بسته شدن درب اتاق خواب آخرین صدایی بود که در خانه‌اش شنیده می‌شد. یک شب طبق عادت همیشگی شیر را درون شیرجوش کن قدیمی‌اش ریخت و روی شعله گاز قرار داد. با چشمان خواب آلودش روی صندلی چوبی میز نهار خوری‌اش لم داد و در حالی که دستش را زیر چانه‌اش ستون قرار داد چرت‌های کوتاه می‌زد. ناگهان صدای ریختن شیر روی اجاق گاز او را از چرتش بیدار کرد. مقدار شیر باقی‌مانده در شیر جوش کن را سر کشید و با خود گفت: "فردا این کثیف‌کاری را پاک می‌کنم". صدای بسته شدن درب اتاق خواب به خانه سکوت بخشید.
آقای اجاق گاز پیر قهوه‌ای رنگ می‌نمود . محفظه فر او فلزی و کلید‌های گردانش همگی به رنگ سیاه بود. خراش‌های طویلی کناره‌های بدنه‌اش کشیده شده بود و لبه‌هایش خوردگی داشت. تکان کوچکی به خود داد و چراغ درون محفظه خود را روشن نمود. نور چراغ فضای آشپزخانه را تا حدودی روشن می‌کرد. آقای یخچال سفید رنگ که در امتداد در ورودی آشپزخانه قرار داشت موتورش را به صدا انداخت ط.وری که آقای آب گرمکن در انتهای دیوار آشپزخانه از خواب پرید و شعله‌اش زبانه کشید.آقای سینک ظرفشویی معروف به سینک قطراتی از آب که در لوله گردنش مانده بود را خالی کرد و آماده شنیدن جلسه امشب شد. اجاق گاز پیر صدایش را صاف کرد و با لحنی شکایت آمیز گفت: خب دوستان ... واقعا نمی‌دانم چطور شروع کنم .... خودتان که ملاحظه کردید .. 20 سال است که در این خانه با شما به سر می‌برم. حرف ده سال قبلش را نمی‌زنم که در انبار به سر می‌بردم. در این 20 سالی که عرض کردم هیچ‌وقت به اندازه امشب به من بی‌حرمتی نشده بود. شما شاهد بوده‌اید که من چه درد‌هایی را به همراه همگی شما دوستان تحمل نموده‌ام. بیست سال تمام بدون هیچ مشکل و آسیب‌دیدگی گذراندم. دیگر بس است .. شما را نمی‌دانم. شماها جوان‌تر هستید. فقط جناب آقای یخچال می‌داند که من چه‌ها کشیده‌ام. نا‌سلامتی ما از اول با هم در این آشپرخانه خدمت کرده‌ایم. از موضوع دور نشوم. خواستم عرض کنم خدمت دوستان که من تصمیم خود را گرفته‌ام. چند ماهی است که در حال فکر کردن هستم. تقریبا این افکار موقعی پدید آمد که دو ماه پیش آقای قاف با همکارش که آن شب به اینجا دعوت کرده بود گرم صحبت بودند. شنیدم که از اجاق گاز‌های جدید صحبت می‌کنند. البته این را هم بگویم که آقای قاف از من خیلی تعریف و تمجید کردند و اظهار داشتند که اجاق گاز من حدود 20 سال است که کوچکترین مشکلی نداشته و خلاصه خود را کاملا از بابت بنده راضی نشان داد. اما چند روز بعد از این ماجرا شاهد بی‌حرمتی‌هایی از آقای قاف شدم. از جمله اینکه پس از پختن خوراک‌های متعدد بدون هیچ‌گونه تمیز‌کاری من‌را رها می‌کردند. شاید دوستان با خود فکر کنند که من زود رنج شده‌ام یا اینکه این یک امر طبیعی است. بله من هم با شما موافقم. اما این وضع همانطور که خودتان هم شاهد بودید حدود یک ماه ادامه داشت. پس از یک ماه که من واقعا از این همه کثیفی و نجاست رنج می‌بردم نتوانستم یکی از شعله‌هایم را روشن کنم. علت این امر وجود حجم زیادی روغن از غذاهای مانده‌ای بود که در منفذ‌ شعله‌هایم گرفتار شده بودند. به من حالتی خفگی دست می داد. اما آقای قاف تا این مسئله را دید با دستش روی سر من کوبید و با گفتن جملات رکیکی مانند: آشغال ... دورت می‌اندازم ... یکی دیگه می‌گیرم، این دیگه اجاق نمی شه، من‌را به اوج بلندای تحقیر بردند. می‌دانم که شاهد تمام این ماجراهایی که خدمتتان عرض کردم بوده‌اید و مورد‌های مشابهی هم برای شما پیش آمده است و پیش می‌آید. اما من با اتفاقیکه امشب افتاد دیگر حاضر به تحمل این زندگی ذلت بار نیستم. همانطور که در اول عرض کردم فکرهایم را کرده‌ام و تصمیم به این کار گرفتم. اعتصاب کار.
با گفتن این کلمه آقای یخچال صدای موتورش زیادتر شد و شعله آتش آقای آبگرمکن بیشتر زبانه کشید. آقای ظرفشویی پس از مقداری تفکر گفت: بله ... من هم با شما موافقم جناب اجاق. من هم به همین صورت شاهد بیحرمتی‌هایی از طرف آقای قاف نسبت به خود بوده‌ام. اتفاقا همین دیروز بود که در فکر عوض کردن شیر آب بود. با اینکه من در این چند سال تمام تلاشم را کرده‌ام که کوچکترین قطره آبی از لوله‌های من هدر نرود. ولی از آنجا که همان دوست آقای قاف که آقای اجاق هم فرمودند سعی در عوض کردن تمام وسایل خانه دارد، آقای قاف را تحریک کردند که شیر آب ساده را به شیر چشمی ارتقا دهند.
آقای آبگرمکن سریعا خود را به درون بحث وارد کرد و گفت: بله... بله... خدا را شکر که بالاخره شما درد و دل‌های خود را بیرون ریختید تا اینکه من هم بتوانم به نوبه خود درد‌هایم را بگویم. هفته‌ی قبل بود که آقای قاف یک نفر را وارد آشپزخانه کرد تا در باره وسیله‌ای بنام پکیج گفتگو کنند. من با گوش‌های خود شنیدم که قرار است جایگزین من شود. اماااا چراا ؟؟؟ آقایان شما که شاهدید من تنها یک وظیفه دارم و آن را هم به خوبی به انجام می‌رسانم. حتی به یاد دارم روزی که آقای قاف با حوله‌اش وارد آشپزخانه شد و اتفاقی آن را جا گذاشت. پس از مکالمه‌ای که با جناب حوله داشتم شنیدم که تمام اعضای حمام از آقای دوش گرفته تا کاشی‌ها و خلاصه همه و همه از من راضی بودند.بخاطر گرمای همیشگی‌ای که به اعضای حمام تقدیم می‌کنم. واقعا می‌ترسم. از ترد شدن می‌ترسم. شنیده‌ام وسایلی که به سمساری می روند اگر خیلی شانس بیاورند دست صاحبی فقیر و بدجنس می‌افتند . این بهترین شرایط است وای به حال اینکه اگر خوش شانس نباشد ... واقعا زندگی خیلی عجیبی است.! همانطور که صحبت می‌کرد به سکوت کوتاهی فرورفت و دوباره از نو شروع کرد و گفت: اما آقای اجاق من با این حال که کارم را درست انجام می‌دهم در حال اخراج شدن هستم. حالا شما در نظر بگیرید که من اعتصاب هم بکنم .... می دانید چه می‌شود ... منن ... من.
در حالی که من من می‌کرد آقای یخچال صدای موتورش را کاهش داد و گفت: اعتصاب می‌کنیم .. من با شما موافقم هرچند که من هنوز شاهد هیچ‌گونه بی‌حرمتی به خودم نبوده‌ام. اما وقتی که شما دوستان را در این وضعیت منزجر کننده مشاهده می‌کنم این برداشت را دارم که چند سال دیگر من هم به همین وضع دچار خواهم شد. اما اعتصاب نتیجه‌های وحشتناکی را بدنبال دارد. ما باید خود را برای بدترین شرایط آماده کنیم. یا اخراج می‌شویم یا تعمیر.
پس از مدتی که در سکوت گذشت آقای ظرفشویی گفت: من هستم. پس از موافقت او آبگرمکن هم با حالتی پر از ترس قبول کرد. آقای اجاق گاز پیر با آرامی گفت: باشه فردا روز اعتصاب است. پس امشب را ....
این‌را که گفت آقای لباسشویی که حدود 5 ماهی به آشپزخانه آورده شده بود و عضو تازه تلقی می‌شد،حرف آقای اجاق گاز را قطع کرد و گفت: اما فردا روز خوبی نیست.
با این حرفش خشم تمام اعضای اشپزخانه را شعله‌ور کرد. آقای اجاق گاز پیر سریعا رو به او کرد و در حالی که کلید‌های گردانش از خشم می‌لرزید گفت‌: آن وقت به چه علت فردا روز خوبی نیست؟!. فکر نکنم که شما هیچ یک از حرف‌های ما را بفهمید . اصلا شما معنی درد را می‌دانید ؟ فکر کنم بهتر است شما در این کار دخالت نکنید.
آقای لباسشویی لبخندی زد و گفت: پیرمرد ... فکر می‌کنی فردا اعتصاب کنی چه می‌شود؟ فکر می‌کنی فردا از اینکه ببیند شما کار نمی‌کنید ناراحت می‌شود و برای رفع مشکل شما تعمیرکار می‌آورد ؟ واقعا همه شما این فکر را می‌کنید؟
اگر این طور فکر می‌کنید باید به شما بگویم که برادران ... خیلی ساده‌اید. شما اصلا چیزی از بازار و قیمت سرتان می‌شود ؟ نه .. فکر نکنم از آنجا که این شش ماه را با شما گذراندم فهمیدم شما دارید به همان سبک بیست سال قدیمتان که خریداری شده‌اید دنیا را تحلیل و تجزیه می‌کنید. اما الان خیلی دنیا فرق کرده نسبت به 20 سال پیش. اصلا چیزی از قیمت و بازار سرتان می‌شود یا قیمت را هم به همان نرخ بیست سال پیش حساب می‌کنید ؟ نمی‌خواهم زیاده گویی کنم. اما باید به شما بگویم که اگر بخواهید طبق روش جناب آقای اجاق فردا اعتصاب کنید هیچ که همه ظرف یک ماه اخراج می‌شوید بلکه باید انتظار از سمساری بدتر را هم بکشید.
با این صحبتهای آقای لباسشویی اعضای آشپزخانه به فکر فرو رفتند. دهان آقای سینک باز ماند و هرچه قطره آب مانده در دهانش بود پایین ریخت. آقای یخچال به آرامی گفت: می‌خواهید بگویید شما راه حل بهتری دارید؟
آقای اجاق فورا رو به یخچال کرد و گفت: چه می‌گویی ؟ این بچه چه می‌د‌اند؟ او فقط یک بچه است هنوز یکسال هم از تاریخ تولیدش نمی‌گذرد!!
آقای یخچال با ملایمت رو به اجاق کرد و گفت: اما بهتر است اول بشنویم. پس رو به لباسشویی کرد و گفت : بله ... بفرمایید ... راه حلتان را برایمان شرح دهید.
لباسشویی دو باره با لبخند موزیانه‌ای که بر درب دایره‌ای‌اش داشت گفت: قیمت‌های بازار روز به روز رو به افزایش است. من همین شش ماه پیش در مغازه‌ای روبروی یک تلویزیون به نام آقای پلاسما زندگی . هر روز خبر‌هایی را برایم بازگو می‌کرد و در صفحه‌اش نمایش می‌داد. هر روز شاهد افزایش قیمت بازار بودم. فروشنده از تماشای این اخبار که از آقای پلاسما پخش می‌شد درس می‌گرفت .بطوری که هرروز بعد از تماشای اخبار قیمت تمام جنس‌های مغاره را هماهنگ با آن افزایش می‌داد. خب به این دلیل این مطالب را بازگو کردم تا بگویم که بازار اگر طبق همین روال باشد جنس‌ها روز به روز رو به افزایش است. اگر فردا همگی شما اعتصاب کنید، آقای قاف می‌تواند شما را از دم تعویض کند. . اما شما برای یک لحظه فکر کنید اگر یک ماه دیگر اعتصاب کنید چه؟ خب تا یک ماه دیگر قیمت‌ها بالاتر می‌روند و بر این اساس آقای قاف فقط می‌تواند بخشی از شما را تعویض کند. یا حداقل یکی از شما را. خب بگذارید همین روند را برای دو سه ماه دیگر فرض کنیم که قیمت‌ها سه چهار برابر می‌شوند. خب آقای قاف دیگر قادر نیست حتی یک دانه از شما را هم با وسیله‌ای نو جایگذین کند. پس به نظر شما او چکاری می‌کند ؟ خب معلوم است کاری را که همه شما آرزویش را دارید . تعمیر!
با این سخنرانی آقای لباسششویی تمام اعضای آشپزخانه خشک شدند. طوری که فضا در سکوت کامل رفت و صدای مگسی که در آشزخانه بالا می‌پرید فضا را پر می‌کرد .
آقای یخچال آنقدر محو صحبت‌های لباسشویی شده بود که صدای موتورش کاملا قطع شده بود. یخ‌های فریزرش را تکان داد و گفت : واقعا که شما با هوشید. شما چطور با این سن کمتان از این چیزها سر در می‌آورید .. من که واقعا کف کردم ... به هر حال ما طبق گفته شما عمل می‌کنیم. رو به آقای اجاق پیر کرد و گفت: آقا .... شما چه می‌گویید ؟ به نظرم این روش درست‌ترین و منطقی‌ترین کاری است که می‌توانیم برای نجات زندگیمان انجام دهیم.
آقای اجاق در حالی که تمام افراد حاضر را دید می‌زد آخرین نگاهش را روی لباسشویی انداخت و گفت: اعتصاب می‌کنیم . سه ماه دیگر.
چراغ درون محفظه‌اش را خاموش کرد و آشپزخانه در تاریکی فرو رفت.
صبح‌ها و روزها می‌گذشت و آنها سعی می‌کردند با آقای قاف کنار بیایند. هر روز آقای قاف را می‌دیدند که غرغر کنان وارد آشپزخانه می‌شد و از قیمت بالای اجناس گله و شکایت می‌کرد. این غرغر‌های روزانه آقای قاف غیر از اینکه مایه دلگرمی و خوشحالی هر روزه آنها بود، بیشتر شبیه قدم‌هایی بود که آنها را به هدف اصلی نزدیک می‌کرد. بعضی اوقات دوست آقای قاف به ملاقاتش می‌آمد.مانند قبل از وسایل مغازه‌اش صحبت می‌کرد و آقای قاف را به فکر تعویض وسایل تحریک می‌کرد. اما تا پای قیمت‌ها به میان می‌رسید آقای قاف سکوت می‌کرد و پشیمانی در چهره و صدایش نمایان می‌شد.
پس از یک ماه شبی دوباره همه اعضا آشپزخانه منتظر ماندند تا آقای قاف طبق برنامه شیرش را بنوشد و به خواب رود. اما پس از مدتی متوجه شدند که آقای قاف داخل آشپزخانه شد و بدون نوشیدن شیر،لامپ را خاموش کرد. سرفه‌کنان از آشپزخانه خارج و صدای بسته شدن در اتاق شنیده شد. پس از مدت کوتاهی آقای اجاق چراغ درون محفظه‌اش را روشن کرد و سریعا بدون مقدمه چینی شروع کرد: بنظر شما دوستان چقدر دیگر باید صبر کنیم ؟"
آقای یخچال سریعا در جوابش گفت: آقا ... لطفا کمی دیگر صبر داشته باشید بالاخره روزش نزدیک است بنظرم ....
آقای لباسشویی صحبتش را قطع کرد و گفت : الان موقعش هست.
آقای ظرفشویی و یخچال با تعجب رو به او کردند: اما تو خودت به ما گفتی که باید تا سه ماه دیگر صبر کنیم ؟ الان هنوز دو ماه بیشتر نگذشته است.!
آقای لباسشویی با همان لبخند و لحن مرموزانه اش جواب داد: من چون تازه به جمع شما پیوسته بودم هنوز به اندازه کافی از وضع مالی آقای قاف مطلع نبودم. اما اکنون که دیدم بعد از گذشت دو ماه مواد غذایی موجود در آشپزخانه کم شده و با توجه به اتفاق جالب امشب که آقای قاف شیری برای نوشیدن نداشت معلوم می‌شود که وضع مالی او به حدی رسیده که اعتصاب ما او را از پای در می‌آورد. فردا باید اعتصاب کنیم.
آقای اجاق پیر در حالی که با هر تکان خود صدایی جیر جیر مانند از او ساطع می‌شد رو به طرف آقای آبگرمکن کرد و گفت: برادر ... تو چرا هیچ حرفی نمی‌زنی ؟!
آقای آبگرمکن که شعله‌اش آنقدر کوچک شده بود که به حالت روزنه‌ای ریز دیده می‌شد در جواب گفت: نمی‌دانم هر‌کاری صلاح می‌دانید من پایه‌ام.
آقای یخچال به آرامی در گوش ظرفشویی زمزمه کرد: احساس می‌کنم که آبگرمکن به ما خیانت کند اما نه از روی دو رویی بلکه از روی ترس. او بدون شک یک ترسوی حسابی است.
پس از این زمزمه سکوتی در آشپزخانه برپا شد و تا مدت کوتاهی هیچ‌یک از آنها صحبت نکردند.
آقای اجاق پیر نیم نگاهی به لباسشویی کرد و با حالتی ناراضی گفت: طبق حرف این بچه عمل می‌کنیم. فردا با هم اعتصاب می‌کنیم.
روز موعود فرا رسید. آقای قاف فورا وارد آشپزخانه شد و با عجله کتری را پر از آب کرد و روی اجاق گاز قرار داد. کبریتی را روشن کرد و نزدیک شعل‌ های اجاق گاز برد. اما مشاهده کرد که روشن نمی‌شود. با عصبانیت گفت: همین را کم داشتم. سراغ شعله دیگر رفت و همینطور تمام شعله‌ها‌را امتحان کرد و روشن نشد که نشد. با خشم لگدی به اجاق گاز زد و با صدای بلند گفت: "به جهنم ".سراغ یخچال رفت و در آن را گشود. مشاهده کرد که لامپ داخل یخچال روشن نیست. همین که کره آب شده را دید فریاد زد: ایی خداا .... این چه وضعیتیست ... همه چیز با هم خراب شده است.
همانجا نشست و دستش را داخل موهای سرش برد و با خود گفت: باید به خودم مسلط باشم .. بهتر است دوش بگیرم و سریعا سر کار بروم. در حمام را باز کرد و پس از درآوردن لباسهایش زیر دوش رفت. اما دو مرتبه ناله‌ای دردناک سر داد. آب سرد مانند شلاق پشت او را شکافت.
بعد از ظهر بود. نور خورشید به صورت هاله‌ای ضعیف داخل آشپزخانه را روشن می‌کرد اعضا با حالتی پیروزمندانه منتظر بازگشتن اقای قاف بودند. آقای اجاق پیر از آن ضربه‌ی محکم آقای قاف ناراحت می‌نمود. اما از آنجا که کارشان را طبق برنامه به پایان رسانده بودند احساس رضایت می‌کرد. پس اینطور شروع کرد: "با تشکر از همکاری همه شما دوستان امیدوارم تا ساعاتی دیگر بتوانیم نتایج دلخواهمان را بدست آوریم".
آقای یخچال با صدای موتورش شادی خودش را ابراز و آقای ظرفشویی با ریختن قطره‌های آب پشت سر هم ریتمی نشاط آور را اجرا می‌کرد. تنها کسی که هیچ سخنی نمی‌گفت آقای آب گرمکن بود. آقای یخچال رو به او گفت: آقای آبگرمکن چرا هیچ حرفی نمی‌زنید؟! همچنان هیچ صدایی از او بیرون نمی‌آمد. دو مرتبه او را صدا زدند. آقای آبگرمکن ؟ آقای آبگرمکنن؟. ظاهرا هیچ صدایی از او بیرون نمی‌آمد. آقای اجاق پیر ناگهان مشاهده کرد که شعله آبگرمکن خاموش است. فریاد زد: آبگرمکن ... آبگرمکن. اما آبگرمکن مانند آهن سرد و تو خالی کنج دیوار آویزان بود. همه اعضا ناگهان متوجه شدند که او صبح از عمد با آنها در اعتصاب همکاری نکرده بود بلکه او دیگر از کار افتاده بود .
آقای قاف همراه دوستش وارد خانه شدند و دو مرد بزرگ جثه یک پکیج را وارد آشپزخانه کردند. در حالی که بدنه سرد آقای آبگرمکن را از دیوار جدا می کردند آقای یخچال در فریزرش اشک می‌ریخت و آقای ظرفشویی با آنکه خودداری می کرد قطره‌های آب از شیرش جاری می‌شد. آقای قاف همانطوریکه تعمیرکاران را که در حال وصل کردن آبگرمکن جدید بودند. تماشا می‌کرد، رو به دوستش گفت:"فکر کنم تا دو ماه دیگر نتوانم شیر بخرم.
شب فرا رسید. آقای قاف شیر نخورده به اتاقش رفت و صدای بسته شدن درب اناقش تمام سالن را به سکوت دعوت کرد. آقای اجاق پیر آن شب چراغ درون محفظه‌اش را روشن نکرد و تمام آشپزخانه تا صبح در تاریکی به خواب رفتند.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. برای داستانی که شما نوشته‌اید نمونه موفقی بهتر از داستان اسباب‌بازی‌ها، انیمیشن معروف و محبوب سراغی ندارم. البته انیمیشن دیگری هست که دقیقا شبیه داستان شما حکایت از تبانی لوازم برقی خانه دارد. اگر به داستان و متن این انیمیشن‌ها نگاه کنید، مسیر تبانی و قهر لوازم و وسایل بی‌جان با مالک‌شان، بناست در راستای شکل‌گیری یک بحران برای مالک و در نتیجه ایجاد تغییر در رفتار یا نگاه او باشد. داستان شما حجم زیادی را به گفتگوهای ناکارآمد اختصاص می‌دهد و یک بند هم درباره آقای صاحبخانه، چکیده روایی می‌نویسید. این درحالی است که مرد هیچ نقشی در داستان ندارد. در کنار این بستر گسترده جان‌بخشی به اشیای بی‌جان، باید داستان هم می‌گفتید. معتقدم که در متن شما داستان رخ نداده است. این را بدانید که داستان از بحران و تغییر به وجود می‌آید.شاید بحران در داستان شما همان اعتصاب کالاهای آشپزخانه باشد، که مهارت شما در داستان‌نویسی آن زمان رخ می‌دهد که شما بعد از این بحران تغییر معناداری بسازید. تغییر مرگ و اساسا از کار افتادگی ابگرمکن است که هیچ تغییری در وضعیت سایر کارکترهایی که پایشان در بحران گیر است ندارد. ‌
متن شما شاید یک متن سمبلیک از محترم به فنا بودن هرگونه اعتراض از وضعیت موجود در بستر هر اجتماعی است. اینکه یا بپذیر یا بمیر. با این حال باید این پایان بندی با حضور معنادار صاحبخانه رخ میداد. چرا که کنش کالاهای آشپزخانه نیازمند واکنش مرد است. در حالی که مرد هیچ نقشی در این پایان ندارد. ‌
داستان شما برای داستان شدن باید در ذات خود دارای مضمون یا درونمایه باشد. باید درونمایه داستان دست کم از سوی منطق و معیار حاضر قابل تبیین و تشریح و دفاع باشد. بنابراین از شما می‌خواهم تا با دقت بیشتری به مضمون مطلب‌تان توجه کنید. داستان زمانی پایانبندی شکست‌خورده دارد که مغایر با ارزش‌های شخصیت اصلی داستان به اتمام برسد. روحیه جنگ‌طلبی و اعتراض و تلاش برای احقاق حق به سکوت و مماشات و مدارا ختم می‌شود. دقیقا ازسوی اجاق گاز که اتفاقا پرشورترین فرد در ساخت بحران داستان بود.
از شما می‌خواهم حتما انیمیشن اسباب‌بازی‌ها را ببینید. نه برای سرگرمی. بلکه برای کشف تکنیک‌های متن. اینکه چرا برای این مضمون متوسل به اسباب بازی شده‌اند. چه لزومی دارد از کالای یک آشپزخانه برای داستان استفاده کنیم؟ حتما بابت شکل کنش داستانی و جهان آن و محتوای داستان. پس بنابراین باید از امکانی که ذات داستان به شما داده نهایت استفاده را کنید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت