در بازنویسی هر آنچه را که داستان نیاز دارد اعمال کنید



عنوان داستان : او

این داستان ویرایشی از داستان «او» می باشد.

روز بیست و سوم:
نمی‌توانم نگاهش نکنم. همان‌طور که به بقیه مشتری‌ها می‌رسم زیرچشمی هوای او را هم دارم. امروز روسری‌ کرمی با گل‌های صورتی درشت پوشیده. از مشتری‌های تازه مغازه‌مان است. با صدای پیرزن پای ترازو از جا می‌پرم: «آقا رضا با شمام ها! اینا چند شد؟» تند خریدهایش را جمع می‌زنم و می‌گویم: «بیست‌ودو هزار و چهارصد تومن. قابل نداره.». اخم می‌کند و می‌توپد بهم: «وویی! چه خبره؟ چار تا بادمجون و گوجه و خیار بیست تومن!؟» دست می‌کند توی کیفش و دوتا ده‌هزارتومانی می‌اندازد روی صفحه ترازو. «بفرما... بخورین مال مردمو، ببینم تهش کجا رو می‌گیرین!» جوابش را نمی‌دهم. تازه دو هزار و چهارصد تومان هم کم داد! دوباره دنبال او می‌گردم. توی قسمت‌ میوه‌هاست. دارد پرتقال جدا می‌کند. گاری خرید گلبهی رنگش را دنبال خودش این‌طرف و آن‌طرف می‌کشد. اکبر از بیرون داد می‌زند: «رضا، توت‌فرنگی امروز بسته‌ای 5 تومن شده‌. حواست باشه.» دارم برای اکبر سر تکان می‌دهم که صدای او را می‌شنوم: «سلام!» برمی‌گردم طرفش. «سلام خانم! روزتون بخیر.» ممنونی می‌گوید و پلاستیک‌های خریدش را یکی‌یکی می‌گذارد روی ترازو. از رفتارش خوشم می‌آید. لفظ قلم حرف می‌زند، هیچ‌وقت قیمت هیچ جنسی را نمی‌پرسد. فقط آخرش می‌گوید چقدر تقدیم کنم؟ وقتی هم مبلغ را می‌گویم بی‌هیچ حرفی کارت می‌کشد و بعد هم می‌گوید روز خوبی داشته باشید و می‌رود. خیلی باکلاس است. خریدهایش را جمع می‌زنم. می‌گویم: «قابل‌تونو نداره، هشتادوپنج هزار تومن.» پوز را سر می‌دهم طرفش. تا حالا نشده کارتش را بدهد خودم بکشم، وگرنه اسمش را از روی کارت می‌خواندم! تا حواسش به کارت کشیدنش است از فرصت استفاده می‌کنم و نگاهش می‌کنم. صورتش گرد است. روسری‌اش تا نصف ابروهایش را پوشانده. نور لامپ پشت سرم افتاده توی شیشه عینکش و چشم‌هایش معلوم نیست. بقیه صورتش هم که زیر ماسک است. صدایش اما آهنگین و لطیف است. آدم را از خود بی‌خود می‌کند. تا به خودم بیایم «روز خوبی داشته باشید»اش را گفته و رفته. صدای تلق تلق چرخ‌های گاری خریدش را از بیرون مغازه می‌شنوم.
روز چهلم:
امروز اول صبح پیدایش می‌شود. زیر چادر سیاهش مقنعه قهوه‌ای پوشیده. گاری‌اش همراهش نیست. می‌خواهم سر صحبت را باز کنم. اما اخم‌هایش توی هم است. حواسش اینجا نیست. سه چهارتا خیار و بادمجان و فلفل تند می‌خرد و زود می‌رود. یادش می‌رود برایم آرزوی روز خوبی کند. آسمان ابری و دلگیر است، روز خوبی نیست.
روز پنجاه و هشتم:
دارم سیب‌های کهنه را از توی سبدها جمع می‌کنم که چشمم می‌افتد به گاری خرید گلبهی رنگی که ته مغازه به حال خودش رها شده. فوری سر بلند می‌کنم و دنبال او می‌گردم. پیدایش نمی‌کنم. یعنی این گاری او نیست؟ یک‌دفعه صدای آهنگینش را از پشت سرم می‌شنوم: «آقا ببخشید این سیب‌های کهنه‌ای که دارید جمعشون می‌کنین فروشی‌ان؟» برمی‌گردم طرفش. نور توی عینکش نیست. چشم‌هایش درشت و سیاه‌اند. دلم می‌ریزد، سیب‌ها هم. اکبر بلند می‌خندد. او پلاستیکی برمی‌دارد و سیب‌های پخش‌وپلا روی زمین را می‌ریزد داخلشان. می‌گویم: «شما زحمت نکشین!» ساده جواب می‌دهد: «دارم واسه خودم جمع می‌کنم.» موقع وزن کردن سیب‌ها برای آن‌که چیزی گفته باشم تعارف می‌کنم: «قابل نداره سرکار خانم! مجانی ببرین.» اخم می‌کند. «مگه گِدا هستم!؟» از خجالت سرخ می‌شوم. پول سیب‌ها را می‌دهد و بی‌هیچ حرفی می‌رود. خاک‌برسر نفهمم! گند زدم. اکبر سری به تأسف برایم تکان می‌دهد. «این مسخره‌بازیا چیه!؟ پسر پونزده ساله‌ای؟» محلش نمی‌گذارم.
روز هفتاد و هشتم:
امروز ماسک جراحی سبزرنگ به صورتش زده. روسری‌اش هم سبز پسته‌ای گل‌دار است، چقدر شیک! به صدایش و آن‌ مقداری که از چهره‌اش پیداست، می‌خورد جوان باشد. شاید سی و یکی‌دوساله. به دست چپش نگاه می‌کنم که هیچ انگشتری ندارد. تصمیمم قطعی است، می‌خواهم با این دختر ازدواج کنم. تا می‌بینم دارد می‌آید طرف دخل صاف می‌نشینم و آب دهانم را قورت می‌دهم. وقتی مقابلم می‌ایستد می‌پرسم: «کلاسای دانشگاه شما هم تعطیل شده؟» نگاهم می‌کند. ابرویش بالا می‌رود. «من دانشجو نیستم. اما اخبار می‌گفت تعطیل شده.» باز می‌گویم: «آهان، پس درستون تموم شده؟» سر تکان می‌دهد. «یه‌جورایی!» و می‌پرسد: «شما دانشجویین؟» یک‌لحظه می‌‌آیم لاف بزنم که بله، پزشکی می‌خوانم! اما کی باور می‌کند دانشجوی پزشکی صبح تا شب پشت دخل میوه‌فروشی باشد؟! صادقانه می‌گویم: «نه و الله! من حقیقتش دیپلمه‌ام.» گوشه‌های ماسکش کشیده می‌شود. دارد لبخند می‌زند: «منم همین‌طور!» پس تحصیلاتمان اندازه هم است. بی‌اختیار می‌خندم. چقدر دلم می‌خواهد بدون ماسک ببینمش. کمکش می‌کنم گاری خریدش را از تک پله مغازه پایین ببرد. می‌گویم: «به خاطر حرفی که اون روز زدم ببخشید.» و عمدا اضافه می‌کنم: «به همسرتون سلام برسونین.» تشکر می‌کند و می‌رود. یعنی اگر مجرد بود می‌گفت که همسر ندارد؟ لزوما نه! به قول اکبر اما اگر متأهل بود حتما می‌پرسید «شما مگه همسر منو می‌شناسین!؟»
روز نود و پنجم:
صبح زود از بهداشت آمدند ازمان ایراد گرفتند که چرا ماسک و دستکش نداریم. چرا جلوی دخل را با پلاستیک نپوشانده‌ایم. چرا محلول ضدعفونی نداریم. ده میلیون تومان جریمه‌مان کردند! سبیلمان را دود دادند. خدا را شکر که آن‌موقع مشتری نداشتیم، مخصوصا او. درحالی‌که زیر ماسک نفسم به‌سختی بالا می‌آید می‌بینمش که وارد می‌شود. می‌‌خواهم وقتی از مغازه بیرون رفت دنبالش بروم و حرف دلم را بزنم. یا قبول می‌کند یا نه. اگر قبول کرد شماره تلفن خانه‌شان را برای مادرم می‌گیرم. خلاف که نمی‌خواهم بکنم. نیت‌ام خیر است. یا خدا... درست می‌بینم؟! قلبم می‌خواهد از کار بایستد. مرد کت‌وشلوارپوشی همراهش است. بی‌هیچ حرفی از مقابلم رد می‌شوند. با نگاه دنبالشان می‌روم. وقتی می‌خواهد میوه بردارد نظر مرد همراهش را می‌پرسد، مرد هم حسابی هوایش را دارد. پلاستیک‌های میوه را از دستش می‌گیرد. یعنی شوهرش است؟ حتما دیگر. خودشیرین چقدر هم خوش قد و بالاست! من با این دماغ گنده و هیکل استخوانی‌ام در مقابلش هیچی نیستم. این بار او ساکت می‌ایستند و اجازه می‌دهد مرد کارت بکشد. دارم دیوانه می‌شوم. اختیار زبانم دست خودم نیست. به مرد می‌گویم: «همسرتون خیلی کار خوبی می‌کنن که با خودشون گاری خرید میارن. این‌طوری پلاستیک کمتری هدر میره.» گردن مرد می‌چرخد طرف او. از حالت چشم‌هایشان معلوم است که دارند به هم لبخند می‌زنند. از آن لبخندهای عاشقانه طولانی و پرمحبت. بدون شک شوهرش است.
روز صد و پانزدهم:
اکبر مدام جوک آن مورچه‌ای که عاشق مورچه دیگری شد و آخرش فهمید طرف چای خشک است را تعریف می‌کند و مثل اسب شیهه می‌کشد! خدایا! شکست عشقی را می‌توانم تحمل کنم. این اکبر دیلاق را نه. من را بکش و راحتم کن!
روز صد و چهل و دوم:
حرف زدنم نمی‌آید خب. کاش بقیه این‌قدر به من پیله نکنند...
روز صد و هفتاد و یکم:
یکی به همه بگوید به کسی مربوط نیست تازگی‌ها چه مرگم شده!
روز دویست و سوم:
کاش او دیگر نیاید از ما خرید کند. طاقت ندارم چند روز یک‌بار ببینمش. اصلا شاید من از اینجا بروم.
روز دویست و نود و هفتم:
بالاخره برگشتم سرکار. تقریبا سه ماه گذشته. یعنی اگر اکبر نیامده بود خانه‌مان و تهدید نکرده بود سهمم از مغازه را پس می‌دهد و شراکتمان را به هم می‌زند، شاید هرگز برنگشته بودم. تصمیم گرفته‌ام دیگر به او فکر نکنم. هر چه بود تمام شد. فراخوان داده‌اند برای مراجعه به درمانگاه‌ها و تزریق واکسن کرونا. دیشب رفتیم خواستگاری دختری که مادرم برایم پیدا کرده. دیگر دل‌ودماغ این چیزها را ندارم. مادرم می‌گوید ازدواج که کنید عشق هم پیدا می‌شود. ما که از عشق خیری ندیدیم. دستم زیر چانه‌ام است و بی‌حوصله با مشتری‌ها که از برگشتنم خوشحال‌اند خوش‌وبش می‌کنم که یک‌‌دفعه او وارد مغازه می‌شود. دست دخترکی سه‌چهارساله را هم در دست دارد. بچه خودش است؟ فوری رویم را برمی‌گردانم و شیطان را لعنت می‌کنم. به من چه! قبلا نیت ازدواج داشتم. حالا دیگر هیچ. صدای بچه را می‌شنوم که دنبال او کشیده می‌شود و شیرین‌زبانی می‌کند. دم دخل که می‌آید می‌گوید: «رسیدن به خیر آقا رضا!» تلخ لبخند می‌زنم و آه می‌کشم. کارت را می‌کشد و مشغول چیدن خریدها توی گاری می‌شود. زیادی خرید کرده، بعید است همه‌اش توی گاری جا ‌شود. دارد با دخترک که یک‌بند می‌گوید می‌خواهد موزش را همین‌جا بخورد، سروکله می‌زند که صدای چِرِقی می‌آید و گاری خرید گلبهی پخش زمین می‌شود. صاف می‌ایستد و نچ‌نچ آرامی می‌کند. به بچه می‌گوید: «برو به بابا بگو بیاد کمک!» آهان، لندهور هم همراهش هست! دخترک می‌دود دم در مغازه و از همان‌جا جیغ می‌زند: «بابا، عمه میگه بیا کمک!» یک‌دفعه از جا می‌پرم. ضربان قلبم می‌رود روی هزار. زل می‌زنم به در. خدایا لطفا همان آقای آن روزی باشد. مرد وارد می‌شود و بله خودش است. فوری از جا می‌پرم و می‌گویم: «اجازه بدین الان براتون پلاستیک بزرگ میارم!» خدایا عاشقتم!
روز سیصد و پانزدهم:
دارم جای واکسن روی بازویم را می‌خارانم و مشتری‌ها را نگاه می‌کنم. مغازه پرنور است، سبدها تا خرخره پر هستند. مشتری‌ها خوشحال‌اند، راحت شانه‌به‌شانه هم ایستاده‌اند. کسی از کسی فرار نمی‌کند. دیگر خبری از ماسک و دستکش نیست. زنی جوان پلاستیک بزرگی پر از سیب‌های کهنه می‌گذارد روی ترازو و می‌گوید: «سلام آقا رضا! صبح‌تون به خیر.» خشکم می‌زند. خودش است، بدون ماسک. از لحن آهنگینش می‌شناسمش. صدایم می‌لرزد: «صبح شما هم به خیر» به صورتش خیره نمی‌شوم. نمی‌خواهم بی‌ادب باشم. خودم را شیرین می‌کنم: «سیب بهتر هم داریم‌ها. از اون پشت درجه‌یکش رو براتون میارم..» لبخند می‌زند و گونه‌هایش چال می‌افتد. صورتم داغ می‌شود. باز چشم‌هایم را می‌دزدم. می‌گوید: «ممنون. همینا خوبه، واسه لواشک می‌خوام.» سیب‌ها را می‌گذارد داخل گاری آبی‌رنگ تازه‌اش. با اکبر توافق کرده‌ایم پوز را از جلوی دست مشتری‌ها برداریم. بس که در این مدت دکمه‌هایش را محکم فشار داده‌اند دکمه تاییدش هرز شده. کارتش را می‌گیرم و قبل از کشیدن، یواشکی اسم رویش را می‌خوانم. نمی‌توانم به پیروزی بزرگم لبخند نزنم. همان‌طور که کارت را پس می‌دهم بی‌مقدمه می‌پرسم: «ببخشید شما مجردین دیگه!؟» لحظه‌ای جا می‌خورد. بعد ابرو بالا می‌اندازد و می‌گوید: «زودتر از اینا منتظر بودم بپرسین!» این را می‌گوید و می‌رود، درحالی‌که دارد لبخند می‌زند. منظورش چه بود؟ یعنی او هم...!؟ تنها کاری که باید بکنم این است که اسم و فامیلی‌اش را به مادرم بگویم. بقیه‌اش را خودش بلد است.
نقد این داستان از : ندا رسولی
دوست عزیز سلام و احترام
اتفاق خوبی که در بازنویسی داستان می‌افتد این است که نویسنده فرصت خلقِ مجدد داستان و رسیدن به ایده‌های تازه و جایگذاری آن در داستان و اصلاح نواقص و رسیدن به پرداختی کامل در مورد عناصر داستانی را دارد. البته همراه با این فرصت سختی‌هایی برای نویسنده وجود دارد و معمولا بسیاری از نویسنده‌ها از خلق و نگارش اولیه‌ی داستان حظ بیشتری می‌برند تا بازنویسی آن؛ چرا که در مورد اولی پای غریزه و خلق در میان است و در مورد دومی این غریزی‌نویسی کنار گذاشته می‌شود و در عوض نویسنده با تکیه بر اصول و فنون داستان‌نویسی مانند یک ناظرِ سخت‌گیر به داستان خود نگاه می‌کند و به رفع نواقص آن می‌پردازد. بنابراین در یک بازنویسی اساسی انتظار نمی‌رود نویسنده تنها به تغییراتی جزئی در داستان بسنده کند. مثلا ممکن است بنا بر صلاحدید نویسنده حجم داستان تغییر کند و کم و زیاد شود، شخصیتی به داستان اضافه یا کم شوند یا نحوه‌ی شخصیت‌پرازی تغییر کند، فرم داستان و نحوه‌ی روایت یا اصلا راوی و زاویه دید عوض شوند. به طور کلی در بازنویسی نیاز است که نویسنده هر آنچه را که لازم است برای داستانش انجام دهد؛ جوری که در بازخوانی نهایی با یک داستان شسته‌ رفته مواجه شود که امکان تغییرِ دیگری به جز تغییرات اعمال شده در آن وجود ندارد.
هر چند در بازنویسیِ داستان «او» تغییرات کلی و آنچنانی اعمال نشده است و داستان پتانسیل بهتر شدن و بازنویسیِ دوباره را دارد اما می‌شود گفت با همین تغییرات جزئی خواننده با داستانِ قابل قبول‌تری روبه‌رو است. در نقد قبلی اشاره به راوی غیر همجنس شد و اهمیت اینکه لحن راوی متناسب با شخصیت و جنسیت او باشد. نویسنده به این مورد توجه داشته‌اند و تقریبا خوب عمل کرده‌اند، جملات احساسی و لطیفی که مناسبِ لحن مردانه‌ی راوی نبود حذف شده و در خیلی از بخش‌ها خوب عمل شده است؛ اما باز هم در بخش‌هایی این روایت مردانه از دست نویسنده در رفته و لحن قدری احساسی و زنانه شده است ولی می‌توان این اعمال تغییر را احساس کرد و این اتفاق خوبی است. در نسخه‌ی بازنویسی شده راوی هدف و نیازی دارد و مانعی در مقابلش احساس می‌کند و مهمتر این که کنش‌گر است و بر مبنای هدفی که دارد تلاش می‌کند، این کنش‌های نرم‌نرم در طول داستان به نسبت قبل خوب درآمده است ولی نویسنده می‌توانند روی دیالوگ‌های پایانی داستان فکر کنند، چندتا دیالوگ آخر خیلی مستقیم است. شاید اگر نویسنده چیدمان و مکانِ صحنه را عوض کنند و مجالِ بهتری برای جریان این دیالوگ‌ها فرآهم آورند این مستقیم و ناگهانی بودن به چشم نیاید و باورپذیرتر شود. به طور کلی لازم است نویسنده توجه بیشتری به فضاسازی و صحنه‌های داستان داشته باشند.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت