مرزهای خطرناک خاطره‌نویسی و داستان‌نویسی




عنوان داستان : آن
نویسنده داستان : مانلی آذرمهر

پاییزِ شانزده سالگی‌ام بود.
دراز کشیده بودم روی مبل پَت و پهنِ مخمل‌کبریتی و کتاب منطق را ورق می‌زدم؛ برخی از مفاهیم هیچ تعریفی ندارند. مانند: چیز، واحد.
یعنی همۀ مفاهیم تعریف شده‌‌اند؟!
زنگِ تیزِ تلفنِ زیمنس، بندِ دلم را پاره‌کرد.گوشی را که برداشتم، صدایی پیچیده درکیوسک زردِ تلفن و همهمۀ خیابان، گفت:« آ مُرده... همین یک ساعت پیش وقتی با موتورش از پادگان برمیگشته خونه...»
صدای آ و گپی که روز پیش زده‌بودیم، سیلی‌های پی‌در‌پی می‌شدند و می‌خوردند توی گوشم.
« عاشق شده‌م ...»
« من تقریبا سالی چندبار دارم اینو ازت میشنوم...»
« اَی بی‌انصاف. آخرین بار کی بود؟»
« ببین من پس فردا امتحان منطق دارم ...»
« آره میدونم... تو از همون اولِ پاییز خره رو میگیری زیر مشت و لگد تا تهِ بهار!»
« من اونو نزنم، اون منو میزنه... حالا مث بچه آدم بگو چیکارداری!؟»
« باشه. باشه! میگم! من، عاشقِ... ن شده‌م.»
« کاری نداری؟»
« به خدا راست میگم... ازهمون روزی که اسباب کشیدن اینجا؛ با تو وایساده بود زیر درخت بیدِ جلوی درشون.»
« یعنی تو یکساله عاشقی و صدات درنمیاد؟ گوشای من مخملی‌ان؟»
«می‌ترسیدم به جون تو... مطمئن نبودم.»
« یهو امروز مطمئن شدی؟»
« برای همین به تو زنگ زدم. آروم و قرار ندارم. یه چیزی توی دلم لَق شده. مگه عشق همینجوری نیست؟»
« نمیدونم... از یکی بپرس که دستکم یه بار عاشق شده باشه.»
« تو عاشق نشدی اما آدم باعشقی هستی.»
« تو رو سر عمه‌ت شعر نگو!»
« من یه دونه عمه دارم اونم مال تو... میگی بهش؟»
« به من چه؟! خودت بگو! هفتۀ پیش که رفتیم سینما چرا بهش نگفتی؟»
« ترسیدم بگه نه. همین الانم میترسم به تو بگه نه.»
« یعنی انقدر اوضاعت خرابه که دلِ نه شنیدن رو هم نداری؟»
« خودم داغون. دلم لِه و پِه!»
باور کردم. گفت اگر تو را برای دوستی با او راضی کنم، قول می‌دهد بلندی‌های بادگیر را برایم بخرد. گفتم باشد. آ، شنگول اما بفهمی نفهمی نگران گوشی را گذاشت. من هم دلم را خوش کردم به خواندن کتابی که دیگر رنگ جلدش از زیر گرد و غباری که روی‌اش نشسته بود، پیدا نبود. اما در کمتر از بیست و چهار ساعت، زندگی چمدان دل‌خوشی‌ها را برداشت و فِلِنگ را بست؛ مرگ دویده بود، از تو، من و هیت‌کلیف جلو زده بود و داشت از آن‌سوی خط در گوش من قهقهه می‌زد....
گوشی را گذاشتم. توی سینه‌ام چیزی می‌لولید که نمی‌توانستم سر و ته‌اش را پیدا کنم. ترسیده‌بودم و بُغضِ وامونده نمی‌ترکید. قلبم تکه پاره شده بود. از خانه رفتم بیرون و راه سنگفرش بلوار را گرفتم و راه‌افتادم. نمی‌دانستم کجا می‌روم و به‌اش هم فکر نمی‌کردم. آسمان کدر بود و هوا بوی باران می‌داد.
با خودم فکر می‌کردم حالا که آ نیست، جای خالی‌اش را چه کنم؟ با چه می‌توانم پُرش کنم؟ جای نبودنً همیشه گود می‌ماند و تهی؛ هرگز پُر نمی‌شود. چه بر سر آن عشقی می‌آید که در قلبش است؟ در قلبش بود. آن را با خودش برده؟ یا با گفتن‌اش به من، پیش من گذاشته؟ حالا من باید آن را به تو برسانم؟! اگر به تو چیزی نگویم، آن عشق هم می‌رود زیر خاک؟! و اگر بگویم؟! کاش در آن کتاب لعنتیِ منطق، چیزی هم در این باره نوشته بود؛ به جای اینکه دو صفحه زِر بزند تا ثابت کند مُرده ترس ندارد، می‌گفت وقتی بمیریم چه بر سر احساس‌مان می‌آید. مرده‌شور هرچه کتاب درسی است را بِبَرد که تویشان فقط درباره هست نوشته‌اند نه دربارۀ نیست.
باران، نم‌نم باریدن گرفته‌بود و بوی خاکِ آب‌خورده هوای بلوار را پُر می‌کرد. عشقِ آ چه زیر خاک مانده باشد، چه لابلای سیم‌های تلفن و چه در هوا پخش شده باشد، دیگر به دردِ تو نمی‌خورَد؛ آن روزها در شانزده‌سالگی، عقلم همین‌اندازه کار می‌کرد. از کجا باید می‌فهمیدم گفتن به تو درست است یا نگفتن!؟ می‌دانی چقدر سخت است به چیزی فکر کنی که نمی‌شناسی‌اش؟ اگر همان روز که آ زنگ زد‌، تلفنی همه چیز را برایت گفته‌بودم... آره، دست دست کردم چون می‌خواستم برق چشم‌های کهربایی‌ات را ببینم وقتی می‌فهمی آ از همان‌ روز که تو را دیده عاشقت شده. می‌خواستم همۀ این‌ها را توی راه مدرسه به‌ات بگویم. مرده‌شور من را ببرد.
قطره‌های باران درشت‌تر شده‌بودند و باد سردی می‌وزید. کلاه کاپشنم را سرم گذاشتم و از روی پلِ باریک آهنی که از این‌سو به ‌آن‌سوی نهرِ بلوار کشیده‌شده بود، گذشتم. در پیاده‌روی آن‌سو چراغِ کم نورِ ویترینِ کتابفروشی را می‌دیدم؛ هیت‌کلیف، خاک‌آلود افتاده بود کنج ویترین. آن روز نمی‌دانستم تو در تابستانِ هفده سالگی‌ام بلندی‌های بادگیر را به من کادو خواهی داد: " از طرف آن". چه‌اندازه از خواندن این یادداشت یکه‌خوردم؛ فکر کردم همه چیز را فهمیده‌ای. ترسیده بودم؛ از روبرو شدن با از دست دادنِ تو... ترسی که امروز دیگر در من نیست.
به تهِ بلوار رسیدم؛ خیس شده‌بودم و مثانه‌ام، مغزم را توی دستاش گرفته بود و فشار می‌داد. نوازندۀ نابینای ویولن، زیرِ طاقیِ کیوسک روزنامه فروشی مرا ببوس را فالش می‌نواخت. پشت سرش درِ سبزرنگی بود و بالای آن تابلویی که روی‌اش نوشته شده بود: کافه لور. از خیابان گذشتم و پله‌های موکت شده را در مخلوطی از بوی کباب و قهوه و سیگار پایین رفتم. توی دستشویی فهمیدم چقدر خسته‌ام. آمدم از پله‌ها بالا بروم که از لای در چشمم افتاد به ورودی نیمه‌تاریکِ لور، دلم خواست بنشینم توی یکی از این اتاقک‌ها. آمدم و نشستم همین‌جا؛ اتاقک کنار صندوق. ماتوسیان آمد و چراغ بالای سرم را روشن کرد و پرسید چه می‌خورم و توی همین سینی‌های‌ ورشویی برایم یک فنجان قهوه و یک استکان آب آورد. مانند همین الان...
چراغ اتاقک را روشن می‌کند و می‌نشیند.
« از اولین باری که اومدی اینجا چقدر می‌گذره؟»
«هیفده‌سال...»
« هیفده‌ساله که انقدر میشینی تو تاریکی تا من میام این لامپو روشن می‌کنم... واقعا اینهمه سال گذشته؟! تو جوونترین مشتری لور بودی و عجیب‌ترین!»
« چرا؟ چون میشینم تو تاریکی یا چون اونشب فنجونی رو که توش قهوه خوردم همونجوری دَمَرو توی نعلبکی بردم؟»
« هردوش... بردی پیش فالگیر؟»
«بردم پیش آشنای خونوادگیِ ن؛ یه دخترِ پنجاه شصت ساله‌ قلمی که چشم‌هاش انحراف داشت و توی دوتا اتاق تودرتوی طبقۀ اول یک خونۀ قدیمیِ چند طبقه، تنها زندگی می‌کرد. گاهی می‌رفتیم بهش سر می‌زدیم. قهوه می‌خوردیم، سیگار می‌کشیدیم و اونم برامون قهوه و هله‌هوله می‌آورد و فال می‌گرفت. اونشب اولین بار بود که بدونِ ن رفته‌بودم؛ تا فنجون رو برگردوند گفت سوگواری افتاده. از همۀ اون چیزایی که اون شب گفت، همین یادم مونده. انگار همون دو واژه بس بود؛ جایی بیرون از دلِ من سنگینیِ مُردن آ جا مونده بود. سوگواری رو نشونم داد؛ تفالۀ قهوه بود که قلنبه شده بود وچسبیده‌بود به دیوارۀ فنجون.»
« پس فالگیر هم نبوده... اما چرا هیچوقت چیزی ازش نگفتی؟ هنوزم میری پیشش؟»
« مُرده...»
« اوووه... کِی؟»
« یه روز قبل از جواب کنکور.»
« پس خیلی سال پیشه...اما مطمئنا اون روز تو یه سر به کافه زده‌ی. نزدی؟»
این را می‌گوید و خنده‌کنان پیپ‌اش را برمی‌دارد و شروع می‌کند به خالی کردن تنباکوهای سوخته در زیر سیگاری.
«بالاخره به ن گفتی؟»
« همون بهتر که نگفتم.»
« چطور؟»
« چون فهمیدم اونم آ رو دوست داشته.»
« چه دلیل موجهی! چجوری فهمیدی؟»
« تابستون بعد از رفتنِ آ... روز تولدم، بلندیهای بادگیر رو بهم داد؛ توش نوشته بود از طرف "آن". همونروز بهم گفت همیشه از آ خوشش میومده اما خجالت می‌کشیده درباره‌ش با من حرف بزنه و... گفت چون بارها شنیده و دیده بود که آ و من سرِ خریدن اون کتاب برای من و بلیط سینما برای آ شرط بسته بودیم و هربار آ می‌بُرد، تصمیم گرفته بود کتاب رو از طرف دوتاشون بهم کادو بده.»
« اونوقت تو باز هم اون زبونت رو نگه داشتی و نگفتی!؟»
« چیو باید میگفتم؟ میگفتم اوه ن، منم خبر داشتم؟!»
« آ پیش از مردنش از تو چی خواسته بود؟ کردی؟ نه!»
« دیگه آ یی نبود. بنابراین عشقی وجود نداشت... هر کاری بیهوده بود.»
« چرا فکر میکنی هرکاری باید نتیجه‌ای رو بده که ما بتونیم ازش سر دربیاریم؟ اینکه ن بعد از فهمیدن عشق آ چه حالی پیدا میکرد و چه برداشتی، به تو مربوط نبود. تو یه پستچی بودی، باید نامه رو می‌رسوندی. نوشتۀ توی نامه به تو ربطی نداشت. به همین سادگی!»
ماتوسیان اشاره می‌کند برایمان گاتا بیاورند.
« برنامۀ اومدنش چی شد؟»
« گفت اگر بتونه یه نوازنده کنترباس جای خودش بذاره، تو این ماه میاد.»
« خیلی هم خوب... یه غروب همینجا باهم میشینم...»
« اصلا! نیستم! چرا باید بعدِ اینهمه سال ناراحتش کنم؟»
« تو نگران دلخوری اون از خودتی!»
« اگر شیش ماه پیش بود، آره. اما الان تنها چیزی که برام اهمیتی نداره، دلخوری این و اون از منه.»
« چرا؟ امروز چه فرقی داره با روزای دیگه؟ دوباره کسی مُرده؟»
« نه هنوز.»
درست می‌گوید؛ هربار کسی می‌میرد، من می‌شوم کشتیِ توفان‌زده و لور می‌شود تنها فانوسِ روشن اقیانوس. هرجا که باشم و مُرده هرکسی که باشد، کورمال کورمال خودم را می‌رسانم اینجا. از بعد از آ، این شده یک آیین سوگواریِ ناخودآگاه.
« برگشتم، مث یه دختر حرف‌شنو بگو چته.»
چه باید به‌اش بگویم؟ چه‌جوری بگویم؟ اصلا چرا باید بگویم؟ گفتن‌اش بیهوده‌ است.؛ چیزی را درست نمی‌کند. هیچ‌کس نمی‌تواند کاری بکند. از دیدن نگاه‌هایی که پشت‌شان " آخی حیوونکی" و "دختر بیچاره" پنهان شده و شنیدن "ای وای" ها و "الهی بمیرم" ها و جملات آبکی و دستِ دَهُم بیزارم. نمی‌گویم!
ماتوسیان، مشتریِ کنار صندوق را راه می‌اندازد و برمی‌گردد. همان‌طورکه می‌نشیند، با نگاهش می‌گوید تو همان دخترک شانزده‌ساله‌ای که دروغ گفتن و طفره رفتن را بلد نیستی. پس بگو! اعتراف کن!
« خب؟!»
« سفرم یه کم جلو افتاده.»
تکیه می‌دهد.
«چرا؟ چقدر؟»
« اگر بلیط باشه، ده پونزده روز دیگه.»
« این که خیلیه؛ یکسال کجا، ده روز کجا...کم نیست برای همه کارا؟»
«صابخونه بابت پولِ پیش یه چک داده برای دَه روز دیگه. تو این دَه روز جمع و جور میکنم؛ هفتۀ دیگه شرکت بسته‌بندی میاد کتابارو میبره و سی روز بعدش میفرسته به آدرس جدیدم. فردا هم سمسار میاد برای وسایل خونه و رخت و پَخت... یه کوله پشتی بزرگ میمونه که باخودم میبرم. »
« چرا همه رو نمی‌فرستی اینجا؟ میذاریمشون زیرشیروونی؛ جاگیر پاگیر که شدی، کتابا رو خورد خورد می‌فرستم برات یا میدم مسافر بیاره. چشمِ این زیرشیروونیِ مادرمُرده که سفید شد به در و آخرسر نیومدی استودیوش کنی، دستکم بذار با وسایلت اونجا رو یه سرو شکلی بدم. شاید کسی اجاره‌ش کرد. شاید کردَمش یه سوییت دنج برای وقتایی که ن میاد، خودت میای. اصلا تو چیکار داری کی میخره اونا رو. سمسار چقدر میخواد بده، من میدم.»
« باشه.»
می‌خندم و به ریشِ بلند و سیبیل‌های فلفل نمکی‌اش نگاه می‌کنم. آخرین تکۀ گاتا را در دهانش می‌گذارد و دست به سینه تکیه‌ می‌دهد. زل زده‌است به پیش‌دستی خالی و با دهانِ بسته می‌جود. دلم می‌خواهد بقیه‌اش را هم برایش بگویم؛ اینکه آن تودۀ لعنتی پس از ده‌سال دوباره برگشته. اینکه برای همین مقصد سفرم از اروپا به آسیا و از یکسال بعد به ده روزِ دیگر تغییر کرده‌است. اینکه چقدر سخت است یک درد را دوبار کشیدن و سخت‌تر است همه‌این‌ راه را تنهایی رفتن. اینکه تنها بودن چه سهمگین است. اینکه ما آدم‌ها چه اندازه تنهاییم و همۀ زندگی‌مان را به پای دویدن و دور شدن از تنهایی نفس‌نفس می‌زنیم اما مرگ، باز یک گوشه‌ای، تنها گیرمان می‌اندازد... آخ که چه سخت است قورت دادن و نگفتن!
« ن میدونه زودترمیری؟»
« هیچکس نمیدونه.»
« نمیخوای بهش بگی؟»
« براش نامه مینویسم، واسه خداحافظی که اومدم میدمش به شما.»
به جایی زیر میز خیره شده است. لب‌هایش را جمع کرده و از تو می‌جود.
« پس باید به فکر یه لست ساپر باشیم. ها!؟»
سر تکان می‌دهم. ساعتِ زنجیردار پدربزرگ را که سال‌هاست به گردنم می‌اندازم، نگاه می‌کنم. ماتوسیان لبخند بی رمقی می‌زند و سرش را تکان می‌دهد.
« باشه... برای امشب همین بسه اما اونشب دیگه نمیتونی از گفتن طفره بری. میشینی مث دخترای خوب باقیِ چی شده رو تعریف می‌کنی؟ میگی که اوضاع با شیش ماه پیش چه فرقی کرده. شد؟»
«شد.»
می‌گذارم این به قول تو اوشوی سپیدموی دلش را به شام آخر خوش کند و فکرکند می‌تواند دوباره من را از کله‌پا شدن در خودم نجات دهد. می‌گذارم فکر کند می‌تواند دعایی را که به قول خودش جهوده آورده، پیدا کند و در آتش بسوزاند. نگاهش می‌کنم؛ هنوز همان مرد چهل‌سالۀ هفده‌سال پیش است. فقط به قول شاعر، یادم نمی‌آید کدام شاعر، اندکی برف بر سرش نشسته‌. لور هم همان است؛ با همان اتاقک‌های چوبی و رومیزی‌های ترمه و سکوت و روشنایی اندک‌اش... و تو هم با اینکه نیستی، هنوز همانی.
از لور که بیرون می‌آیم، باران بند آمده‌است. می‌ایستم تا چراغِ پیاده سبز شود. نوازندۀ ویولن، کنار مرد روزنامه‌فروش درکیوسک نشسته و با تلفن‌اش بازی می‌کند. یاد تو می‌افتم که اگر بودی و بعد این همه سال می‌فهمیدی نوازندۀ ویولونِ سر چهارراه هرگز نابینا نبوده، چه ریختی می‌شدی؟! مطمئنم می‌رفتی و بهش می‌گفتی:« آقای محترم شما حق نداشتی همه این سالها به موسیقی توهین کنید...»‌
چراغ سبز می‌شود، از چهارراه می‌گذرم و راه سنگفرش بلوار را پیاده راه ‌می‌افتم. آسمان و بلوار و نهر مانند همان روزی هستند که دنبال بلیطِ ارزانِ یکسره به وین و یک کِیسِ محکم برای سازت می‌گشتیم.
همان روز بود که گفتم اگر یک بار دیگر اتفاق بیفتد، یک ثانیه هم مکث نمی‌کنم. گفتم اگر دوباره یک توده اندازۀ یک گردو یک جایی از تنم جا خوش کند، می‌روم. یادت هست؟
« کجا؟»
« یه جایی که نه مرکز خرید باشه نه وای‌فای نه آشنا.»
« بگو دِه کوره دیگه... بدَم نیستا اما به درد اونایی میخوره که میخوان برن چله نشینی یا میخوان یه مدتی ریلکس کنن، اثری خلق کنن.»
« یا بمیرن... به نظر من اگه مجالشو داشته‌باشی که برای مردنت برنامه‌ریزی کنی و نکنی، خیلی خری! اومدنمون که دست خودمون نیست. موندنمون هم که زیر دست‌ و پای زندگی و ماتحت دیگرون هزاربار هیچ و پوچ میشه. دستکم اگه انقدر خوش‌اقبال بودیم که فهمیدیم کِی قراره بریم، یه‌جوری بمیریم که فقط خودمون بدونیم چه‌جوریه؛ یه‌جوری که همه‌چیشو خودمون برنامه ریزی کرده باشیم....ها؟ بهترنیست؟»
« چرا. خیلی هم عالیه. من اگه بفهمم کِی قراره بمیرم، یه‌جوری برنامشو میریزم که کنارِ فک و فامیل باشم، نه تک و تنها تو دِه.»
« گندت بزنن که مُردن هم دورهمی دوست داری.»
« مردن هم مث زندگی دورهمی‌اش خوبه؛ اینجوری آدم وقتی داره میمیره احساس تنهایی نمیکنه.»
« خیلی هم مطمئن نباش!.»
« هستم.»
آن روز ما بیست و سه ساله بودیم. موهای سِر من تازه درآمده بود، تو در تدارک رفتن به اتریش بودی. دَه سال گذشته است... اگر ده سال برای به پایان رسیدن بس باشد، دَه روز هم برای بستن و گذاشتن و رفتن بس است. نیست؟! تو دَه روز می‌شود همۀ کتاب‌ها را چید در کارتن موز و لباس‌ها و خرده‌ریزها را ریخت در کیسه‌های بزرگ و سیاه زباله. می‌شود حساب‌ها را تسویه کرد و تلفن را برداشت و با باربری برای فرستادن کارتن‌ها و کیسه‌ها و اسباب به نشانی کافه لور قرار گذاشت. می‌شود به خانه‌ی لُخت نگاهی انداخت، در را بست و رفت. می‌شود سرِ راه یک نامۀ بدونِ فرستنده را به نشانیِ کافه‌ای دنج و به نامِ دوستی در دوردست‌ها، در صندوق پست انداخت و در راه به لست ساپری فکر کرد که هیچ مهمانی نخواهدداشت.



.......................................................................................
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم آذرمهر، سلام.

«آن» قصه خوبی از کار درآمده است. شیوه‌ی پردازش، توصیف‌ها و ضرب‌آهنگ کلمات و جملات نشان می‌دهد نویسنده داستان‌نوشتن بلد است و اهل خواندن داستان است. این موضوع به‌خصوص در نیمه‌ی دوم که انگار داستان تازه از آن‌جا شروع می‌شود و راوی شروع می‌کند به سروکله‌زدن‌ با گذشته‌ی خودش به‌خوبی خودش را نشان می‌دهد. نکته‌ی اول این‌که آغاز داستان خیلی ورودی دلچسب و جذابی برای ترغیب خواننده نیست. حتی چه بسا باید مرگ را به‌عنوان آغاز انتخاب می‌کردید و به وادی نماد و نمادگرایی ورود نمی‌کردید. در داستان بین پاراگراف اول و پاراگرافی که با زنگ تلفن آغاز می‌شود تناسبی وجود ندارد و ازهم‌گسیخته جلوه می‌کند. حتی فکر می‌کنم هول‌هولکی به‌نظر می‌رسد و بدون یک مقدمه‌ی درخور.
نکته‌ی دیگر دباره دیالوگ‌های ابتدایی کار است. اگر بخواهم مقایسه کنم باید بگویم نثر شما به‌مراتب از دیالوگ‌های شما تَروتمیزتر و پخته‌تر نشان می‌دهد. نکته‌ی دیگر این‌که، با وجود شعله‌گرفتنِ داستان از نیمه‌ی دوم ولی بازهم در کلیّت اثر شما به‌جای جلوبردن قصه بیشتر درگیر توصیف حالات و درونیات شده‌اید و به حاشیه پرداخته‌اید. من فکر می‌کنم حتی داستان یک‌جاهایی تبدیل به خاطره‌گویی صرف می‌شود تا داستان‌پردازی. فلاش‌بک‌زدن و بازسازی گذشته و این‌که هرجایی و هر شی‌ای گذشته‌ای را تداعی می‌کند باید در خدمت داستان باشد. این موضوع با رفتن راوی به کافه ماتوسیان اوج می‌گیرد. از طرف دیگر، این‌طور به‌نظر می‌رسید که رفتم به کافه لور می‌تواند بیشتر شخصیت «آ» را بازگو کند و او را برای ما بشناساند ولی بازهم این اتفاق نمی‌افتد و این شخصیت هم‌چنان برای خواننده ناشناخته می‌ماند. شما از ماتوسیان و کافه لور بیشتر و بهتر گفته‌اید و روایت کرده‌اید تا خودِ آ که انگار با مرگ او داستان شکل گرفته است ولی در ادامه این شخصیت به حاشیه می‌رود. همان‌طور که گفتم داستان شما زیادی به توصیف بها داده و جلوبردن قصه را هم بعضی جاها کلاً فراموش کرده است. اطلاعات داستان فوق‌العاده اندک است و البته از پیشینه‌ی شخصیت‌ها هم چیز زیادی نمی‌دانیم.
امیدوارم در ادامه داستان‌های بیشتری از شما بخوانیم.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت