5 نکته برای وصیّت




عنوان داستان : وصیئت
نویسنده داستان : نازنین سلوک

دیس خرما را برداشتم و بلند شدم،جلوی چشم هایم سیاهی رفت.تکیه ام را به دیوار دادم.حنا با چشم هایی ورم‌کرده.دست روی شانه ام‌گذاشت و گفت:ببین‌اگه حالت‌خوب نیست بده من ببرم
سرم را بالا دادم و از آشپز خانه بیرون‌آمدم
صدای ضجه ها و گریه ها در گوشم اوج گرفت؛گریه ی عمه ها انگار تمامی نداشت.سیاه بود،همه جا!از دیواری که تا هفته پیش سفید بود گرفته تا لباس‌ها وچادر های زنان؛حتی پنجره ها!همان‌پنجره های رنگی و خوشگلی که همیشه برق میزد.حالا هیچ نوری از بیرون نمیتابید.روضه خوان هرلحظه صدایش بیشتر اوج میگرفت و انگار بند دل من بود که با لرزش بلندگو ها پاره میشد.با وجود دریایی که باز در چشم هایم متلاطم شده بود زمین را به‌زحمت نگاه کردم‌مواظب بودم پای کسی را لگد نکنم و به طرف‌ مهمان های تازه وارد رفتم
_بفرمایید...بفرمایید...بفر...
مچ دستم را گرفت...مچ دستم را گرفته بود و از من خاست سرم را نزدیک گوشش ببرم، قفسه ی سینه اش به سرعت بالا و پایین می رفت ترسیده بودم هر لحظه از حرکت بایستد.تقلا کرده بودم دستم‌را آزاد کنم و پرستار هارا خبر کنم‌ اما عزیز محکم تر‌گرفته بود.رفته بودم که فقط یک لحظه از نزدیک ببینمش چه‌میدانستم جلوی چشم های من جلوی چشم‌های اشکی من...وای خدایا...گوشم‌را که‌نزدیک لبهایش‌ بردم با صدایی که خز خز می کرد گفت:
_نهال جان تو و پرهام....تو و پرهام...
و بعد صدای نفس های بی بازگشتی که بیرون‌میداد
چه گفته بود؟من و پرهام؟بعد چه؟بعد تمام‌کرده بود پرستار ها خشن بیرونم‌کردند.چند دقیقه بعد در آی سی یو باز شد و بیرونش اوردند اما این بار ملحفه سفیدی روی سرش کشیده بودند!یعنی تمام شده بود؟...و صدای شیونی که از جانب عمه ها بلند شد.
مچم‌را محکم‌تر فشرد.و صورت سفیدش از بین سیاهی چادر بیرون آمد.اشک هایش‌را با دستمال کاغذی چروکیده ای پاک کرد با لبخندی ساختگی گفت:
_شما دختر کامبیزی؟
-بله
_ماشاالله عجب ماهی شدی نهال خانم
ماه؟بااین رنگ‌و روی پریده و چشم های ورم کرده؟ماه خورد به فرق سرم؛عزیز یک هفته بود که خوابیده بود آنهم زیر خروار ها خاک.ماه بودن به چه دردم میخورد آخه؟
به آشپز‌خانه برگشتم.صورتم را بین دو دستم گرفتم.فردا همان روزی بود که وصییت نامه ی عزیز جون باز می شد.بالاخره فردا باید می گفتم!رازی که روی قلبم سنگینی می کرد؛به اندازه ی بیل های پر از خاکی که روی عزیز خالی می شد.چطور می گفتم و به کی می‌گفتم...نمی دانم...سرم گیج‌ می رفت و حالم بهم میخور چطور باید چاره ای پیدا میکردم؟
_قربون دستت این حلوا رو میدی دم در؟ مردا حلوا ندارن
دیس حلوا رااز سیما گرفتم و به سمت در رفتم پدرام دست هایش را داخل جیبش کرده بود و قدم می زد.پنج سالی از پرهام کوچکتر بود.این سه سالی که ندیده بودمش حسابی قد کشیده و بزرگ شده بود ریش و سیبیل بورش‌جوانه ی کم‌پشتی زده بود؛ بینی عقابی اش به قرمزی میزد انگار به تازگی از گریه دست کشیده باشد.پشت چشمی برایم نازک کرد
_کجارو نگاه می کنی دختر عمو؟ماتت برده؟
و اخم ریزی بین ابروهایش‌جا گرفت.دیس حلوا را به جناق سینه اش فشار دادم. به آشپرخانه که رسیدم،از حرصم خودم را روی زمین کوبیدم
دلم‌می خاست سر به تن عمو منوچهر و بچه هایش نباشد.کدام عمو؟عمویی که سه سال قدمش را در خانه ما نگذاشته بود؟عمویی که بزرگی نکرده و یک بار برای رفع کدورت پاپیش نگذاشته بود!خدا لعنتت کند نهال...کاش قلم پایم می شکست و حلوا را‌ می دادم یکی دیگر دم در ببرد.اصلا کاش آن روز به از دور دیدن عزیز جون اکتفا میکردم...چه میدانم...اصلا از کجا معلوم عزیز جون منظورش از منو پرهام این بوده که زنش بشم؟...زنش بشم؟...وای خاک عالم به سرم...سرم را روی زانو هایم‌گذاشتم و بی وقفه گریه کردم.دلم تنگ عزیز بود،دلم شور میزد برای وصییتش!
به چه حال بدی دچارم کرده بود دلم.اصلا آن موقع ها که عزیز سرحال بود کسی چه می دانست قهر و قطع رابطه یعنی چه؟مگر اجازه می داد؟مگر کینه ای بین ما جا می گرفت؟آخ خدا رحمتت کند عزیز جون؛لعنت به سرطان.قبل از آن سه سال مامان همیشه تعریف می کرد
_نوزاد که بودی زن عمو فریده با پریا و پرهام می آمدند خانه ما پرهام سه چهار سال بیشتر نداشت از دیوار راست بالا می کشید گاهی هم دورو بر تو پرسه میزد فریده چشم غره می رفت و می گفت:بشین بچه...الان دیگه بهمون دختر نمی دن و قش قش می خندید.می گفتم:بچه اس فریده جان...بذار بازی کنه چیکارش داری؟؟؟
سرخوش می خندید و می گفت:تصدقت بشم...آخه الان عروسم می گه عجب پسری!دیگه زنش نمیشم
من هم می خندیدم و می گفتم:این چه حرفیه؟دختر مال شماس...عقدشونو تو آسمونا بستن
اینطوربود که از همان بچگی توی کله ی من و پرهام فرو کردند شما مال همید!تا همین بحث کذایی بین پدر و عمو منوچهر در گرفت و رابطه ها قطع شد بعد مامان گفت:اصلا من جنازه ی دخترمو رو دوش پرهام نمیندازم
چطور شد؟مگه عقد ما دوتا را توی آسمان ها نبسته بودند...؟
دستی رو شانه ام گذاشته شد سرم را که بلند کردم لیوانی شربت نزدیک به لبم آورد لیوان را پس زدم.حنا گفت:
_بسه گریه نکن...فشارت پایینه برو تو اتاق یکم استراحت کن من و بقیه هستیم
درست می گفت باید به جایی پناه میبردم به جایی که صدای گریه ها کمتر گوش هایم را بسوزاند.عمه منیره باآن چشم های متورم و صورتی تکیده در اتاق به آرش شیر می داد.وارد اتاق که شدم آرش بی توجه به مادرش سینه ی او را رها کرد و به سمت من دوید.بغلش کردم.و روی صندلی نزدیک به عمه نشستم سکوت بود و سکوت.منو عمه به گلهای فرش خیره مانده بودیم او به نبود مادرش فکر میکرد من به اینکه چطور حرف عزیز جون را باز گو میکردم؟ چه میگفتم؟ از کجا شروع می کردم؟آرش خسته تر از آن بود که ورجه وورجه کند سرش را روی سینه ام‌گذاشته بود،احتمالا او هم در فکر بود!این همه زن سیاه پوش؟این همه گریه و ناله؟برای چه بود؟پس عزیز کجا بود؟عمه بلند شد که بیرون برود دستم را روی زانواش گذاشتم
_عمه جان یه چیز مهمی رو باید به شما بگم
باید میگفتم باید به یک نفر می گفتم که او به بقیه ابلاغ کند چطور می توانستم بین آن همه بایستم و بگویم عزیز جون گفته تو و پرهام و بعد تمام کرده؟از خجالت ذوب می شدم
_بگو نهال...باید برم پیش بقیه
سرم را پایین انداختم و با ناخنم چوب دسته ی مبل را خراش دادم شاید اینطور از استرسم کمتر می شد
_اون روز آخر که رفتم عزیز جون رو ببینم یه چیزی بهم گفت...یه چیزی که حس می کنم جزئی از وصییتش بوده
عمه منیره هیکل تپلش را کمی جلو آورد و با کنجکاوی پرسید:خب؟؟؟چی گفت؟
باید می گفتم حالا وقتش بود
_مچ دستم رو گرفته بود و در گوشم گفت تو و پرهام...
چشم های اشکی عمه گرد شد و پرسید:
_توو پرهام چی؟خب بعدش چی گفت؟
کلافه سرم را تکان دادم و گفتم:نمیدانم عمه جان بعد عجل امانش نداد.حرفش رو نصفه زد...
چند لحظه ای عمه خشکش زد.آرش را که خوابیده بود از بغلم گرفت و او را روی متکای کنار اتاق خواباند پنجره ی روی سرش را بست و چند لحظه ای از همان جا به حیاط پر رفت و امد نگاه کرد.انگار فرار می کرد از واقعیت.از حرف زدن در این باره.چادر نماز گل گلی عزیز را که پشت در به جا لباسی آویزان بود را روی آرش انداخت.دوباره سرجای اولش کنار من نشست.استرسم دوچندان شده بود کاش عمه حرفی بزند.خودم پیش دستی کردم به سمتش برگشتم و گفتم:عمه جان اصلا شاید منظوری نداشته...یعنی می خوام‌بگم شاید خواسته بگه...خواسته بگه...
بالاخره عمه با صدایی لرزان به حرف امد:
_منظورش همین بوده که حدس می زنیم عمه...خاسته منوچهر و کامبیز کینه هارو کنار بذارن...شما دوتا هم بهم برسین
انگار کسی در قلبم بنای دویدن را گذاشت چه دویدنی می کرد انگار قهرمان دوی جهان بود.یک آن عمه شانه های نحیفم را بین دست های پهن و گوشتالودش گرفت،به سمت خودش بر گرداند چشم هایش را ریز کرد و پرسید:ببینم ور پریده از خودت که نمیگی بخاطر عشق پرهام؟؟؟
عشق پرهام؟کدام عشق؟عشقی که باید ته می کشید در این مدت!پس عمه خبر داشت!شاید عزیز هم همین را می دانست...ته دلم خالی شد انگار دونده به خط پایان رسیده باشد یعنی چند نفر دیگر خبر داشتند از احساسی که آن سال ها بین‌من و پرهام شکل گرفت؟به خودم‌لرزیدم و جواب دادم:نه به قران خوده عزیز جون گفت
و سرم را پایین‌انداختم.فشار دست عمه منیر روی شانه هایم شل شد شانه ام را نوازشی کرد و بلند شد.دستش را با خواهش گرفتم:
_عمه تو به بقیه‌میگی؟
با تکان دادن‌سرش نفسی از سر آسودگی کشیدم عمه که رفت، سرم را به پشتی مبل تکیه دادم نسیم خنک اردیبهشت با پرده های حریر اتاق عزیزجون بازی می کرد.خیره مانده بودم به شمعدانی های پشت پنجره...یعنی چه مدت بود که آب نخورده بودند؟زبانم را روی ترک لبهایم کشیدم.
سفره شام شب هفت پهن می شد چه سفره خوش رنگ و لعابی انگار که مهمانی به پا بود. از آن مهمانی های عزیز پسند از همانها که بوی غذای عزیز قبل از پهن‌کردن سفره بچه هارا بی طاقت میکرد و بزرگ هارا گرسنه تر.دور سفره قدم‌می زد تا چیزی کم‌و کسر نباشد همه می گفتند:عزیز جان خودتم بیا بشین...اینجوری که به ما نمی چسبه
می خندید و باز هم تعارف میکرد:بفرمایید بکشید توروخدا...خودمم‌میام...شما بفرمایید...تعارف نکنید
دیس میوه را سر سفره گذاشتم و دستم را روی کمرم گرفتم.
سیما از داخل آشپز خانه با صدای نسبتا بلندی گفت:نهال برو از تو حیاط یخ بیار یخمون‌تموم شده
جمعیت سیاه پوش را کنار زدم و رد شدم.
از بین هوای مانده و خفقان آور خانه پا به حیاط گذاشتم؛با تمام قوا هوای تازه و خنک را بو کشیدم.ریه هایم پر شد از بوی گلهای یاس و اکسیژن تازه ای که درختان حیاط تولید میکردند.به طرف قالب های یخ رفتم که روی تخته های آن طرف حیاط بود رفتم
وای که چقدر سنگین بود!انگار به زمین چسبیده بود همانجا ماندم، نفسی تازه کردم و از نو تلاش کردم
-سنگینه.زورت نمیرسه بذار من کمکت کنم
مبهوت به طرف صدای پر تحکم پرهام برگشتم.بالاخره بعد از یک هفته مثل سابق براندازش کردم؛عجب مردی شده بود برای خودش ماشاالله،چهار شانه و قوی هیکل.در چشم های مشکی مثل شیشه اش سایه ای از خودم را میدیدم؛از دیدن چشم هایش دلم می لرزید. شاید او هم می دانست‌ و عمدا همه ی موهایش را از روی پیشانی به عقب هول داد تا چشم هایش را واضح تر ببینم و به خودم بلرزم.کنار رفتم و پرهام یخ را مثل آب خوردن بلند کرد توی دلم برایش قند اب کردم و خودم را همان لحظه تشر زدم... ای دختره ی ور پریده.کنار حوض عمه منیره ایستاده مراقب آرش بود که آب بازی میکرد.با دیدن ما دستش را به کمرش زد و با لبخندی موذی نگاهمان کرد؛شرم زده سرم را زیر انداختم.وارد آشپزخانه که شدم حنا و سیما روی زمین ریسه می رفتند پریا هم دست کمی از آن ها نداشت.تشری بهشان زدم:هیسسسس...بچه ها الان صداتون بیرون میره...چه خبره؟
پریا مثل پدرام با من سرسنگین برخورد می کرد ساکت شد.اما خنده های سیما و حنا تمامی نداشت لحظه ای به خنده هایشان خنده ام گرفت،اما سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم:خاک به سرم عزیز جون شب هفتشه و داریم میخندیم.عجب نوه هایی هستیم ما
حنا که تازه به خودش مسلط شده بود گفت:آقا میگن تو مراسم مرحومی ک زیاد بخندی اون مرحوم بهشتیه
پس سیما بلند بلند خندید.پریا هول شد و جلوی دهانش را گرفت
چقدر دلتنگ شیطنت های دخترانه مان بودم دور هم جمع می شدیم و به سرو کول می زدیم.یعنی عزیز این سالهای آخر که زمین گیر شده بود دلتنگ دیدن چنین روزهایی بود؟بمیرم من برای دل پر دردش!حتما باید خنده ها و دور همی های دوباره مان را از آن دنیا نظاره گر می شد؟!کاش عزیز این کار ناتمام را به من نمی سپرد؛کاش خودش قبل از رفتن همه چیز راانجام داده بود.اما چطور می توانست؟
آفتاب کم کم طلوع میکرد که خوابم برد ذهنم خسته ی داغ عزیز بود جسمم خسته ی مهمانداری و پذیرایی،اما خوابم نمیبرد افکار دست از سرم بر نمی داشتند.
عمه منیره وسط نشسته بود بقیه دورش جمع شده بودند پدر دستش را بین ریش هایش که کم‌کم سفید می شدند برده بود و عمیق فکر میکرد.عمو منوچهر با انگشت هایش انگار چیزی رااز روی فرش جابجا میکرد شاید دانه ای برنج شاید تکه ای آشغال شاید هیچ؛فقط خودش را سرگرم می کرد.
مامان و زن عمو فریده بااخم بهم خیره شده بودند.عرق از پیشانی پدر سر میخورد انگار گره کوره ای که بین ابروهایش افتاده بود تاابد باز نمیشد کلافه بلند شد و گفت:نه...این وصلت انجام نمیشه
من عزیز را ندیدم اما حس کردم کسی با چادر نماز گل گلی گوشه ی اتاق اشک هایش را پاک می کرد
_نهال...نهال...بلند شو...خسرو خان اومده وصییت نامه رو بخوونه
تکانی خوردم و به صورت متعجب حنا خیره ماندم پرسید:چیه خواب دیدی؟
خواب بود؟یعنی خواب بودم؟خدایا شکرت.گونه ی لاغر و رنگ پریده ی حنا را بوسیدم که باعث شد تعجبش بیشتر شود
همه در اتاق بزرگ که مناسب پذیرایی مهمان ها بود آماده بودند
خسرو خان برادر بزرگ عزیز بود و بزرگ فامیل محسوب میشد که امروز بالای اتاق روی یک‌صندلی نشسته بود در یک دستش عصای لرزان و در دست دیگرش کاغذی زرد شده ای که معلوم بود مدتها پیش نوشته شده،قرار داشت.
همان یک صندلی در اتاق بود دور تا دوراتاق را پشتی های دستباف قرمز چیده بودند که به سلیقه عزیز با فرشها ست می شدند.
پدرم سمت راست خسرو خان و عمو منوچهر سمت چپ او نشسته بودند
بقیه هم بصورت خیلی مرتب در دو طرف راست و چپ نشسته بودند. من که رسیدم،به اندازه سه وجب کنار سیما برایم جا مانده بود.یک طرفم سیما و طرف دیگرم در رو به حیاط بود که از این بابت خوشحال شدم.حنا که با من وارد شد.رفت پیش عمه اشرف و خودش را آنجا‌چپاند.خسرو خان تک سرفه ای جهت صاف شدن‌گلویش کرد
که بعید میدانستم بااین سرفه ها بتواند صدایش را صاف کند
لب های باریکش کمی میلرزید بااینکه سفیدی ته ریشی که تازه در آورده بود آنرا پوشش میداد.اما دیدن‌لرزش لب هایش کار سختی نبود
دیدم که چشم هایش برقی زدند انگار مرواریدی در چشمش افتاده باشد با پشت همان دستی که کاغذ را گرفته بود چشم هایش را پاک‌کرد.با صدای بالا کشیدن‌ بینی دیدم که همه چشم هایشان باز هم تر شده
اگر همان‌اشک بازیگوشی که از روی گونه ام سر خورد و افتاد روی دستم حس نمیکردم
شاید هیچوقت‌نمیفهمیدم من هم پلک هایم خیس شدند.
خسرو خان کاغذ را باز کرد و گفت:
_بسم الله رحمن رحمیم....
سینگی‌نگاه‌عمه منیر را روی خودم‌ حس کردم.فکر کردم لحظه به لحظه رنگم بیشتر به گچ دیوار متمایل می شود.شکمم به قور و غار افتاده بود.عمه چشم هایش را با ملایمت بست و باز کرد یعنی که آرام باشم
با نگاهم دنبال پرهام گشتم کنار عمو منوچهر کز‌کرده بود پا هایش را با زاویه نود درجه گذاشته بود پای راستش عمود پای چپش افقی و دست راستش را روی پای راست گذاشته بود
سرش پایین بود لحظه ای سرش را بالا آورد و با هم‌چشم در چشم‌شدیم.
مثل سارقی که حین سرقت‌مچش را گرفته باشند سرخ شدم و سرم را پایین انداختم‌. قلبم محکم تر به سینه ام کوبید.
هوا که سرد نبود بود؟اما دست هایم‌یخ کرده بودند. ناخن هایم که حالا به کبودی میرفتند را داخل دست هایم جمع کردم.تیزی ناخن هایم گوش کف دستم را به درد اورده بود این درد انگار تسکینم می داد.
سعی کردم کف پایهایم را زیر خودم‌پوشش بدهم تا شاید کمی گرم تر شوند
عمو خسرو با همان صدای لرزان گفت:وسلام...
همین؟یعنی وصییت به این‌زودی تمام شده بود؟حس کردم روده هایم به هم‌میپیچند و تمام محتویات‌معده ام را همین حالا خالی می کنند
عمه منیر من من کنان طوری که دست هایش را مشت میکرد و باز میکرد. تا کمی ریلکس تر به نظر بیاید گفت:
_بااجازه از کل جمع باید عرض کنم عزیز جان یه وصییت دیگه هم‌داشته...
باز هم سکوت حاکم شد و همه نگاه ها سمت او رفت.پاهایم بی فرمان من بلند شدند و من را به بیرون‌کشاندند؛در حیاط نفسی تازه کردم انگار نفس کشیدن هم سخت شده باشد.
از حیاط به پنجره داخل اتاق نگاه کردم شیشه های رنگی و مربعی باعث میشدند هر کس را به رنگی خاص ببینم.
عمه را قرمز میدیدم که‌چیزی را توضیح میداد صدایشان را نمیشیندم‌و این‌ کلافه ام می کرد.انگشت هایم را بیشتر داخل مشتم‌جمع کردم حالا حس میکردم ذره ای نوک ناخن هایم نم دار شده اند؛عمه سرش را به زیر انداخت و نسبت به حرف های بقیه با سر جواب میداد.دیدم که بقیه کنجکاو و جستجو گر با چشم هایشان دنبال کسی که انگار من بودم‌می گشتند.خدارا شکر که نبودم وگرنه زیر فشار نگاه ها له می شدم
همه به طرف پرهام برگشتند.پرهام که حالا آبی میدیدمش گوشه لبش کمی بالا رفته بود و هنوز سرش‌پایین بود
خسرو خان به رنگ نیلی بود چند سرفه پشت سر هم‌کرد و چیزی گفت.پدرم و عمو منوچهر بااکراه نیم نگاهی به هم انداختند
نگاهم سر خورد به عکس قاب شده ی عزیز جون و آقا بزرگ روی طاقچه‌،که هردو لبخند بر لب داشتند سبز بودن چقدر برازنده ی آنها بود
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
به داستان "وصیّت" به دو شکل می توان نگاه کرد و در هر دو نگاه، فرض را بر این می گیرم که با نویسنده ای حرفه ای رو به رویم که اصول نوشتن را می داند و به سنّ و سال و تجربه ی نویسنده کاری ندارم. این داستان از نظر من حرفه ای نوشته شده است و در نگاه اوّل، آن را به همین شکل می پسندم و مطمئن هستم مخاطبان بسیاری نیز، این داستان را به همین شکل دوست خواهند داشت. در نگاه دوّم امّا چند پیشنهاد دارم. این پیشنهادات اصلاً به این معنا نیست که حتماً حق با من است، ولی تجربه ی سی سال داستان نویسی من و همچنین مطالعاتم مرا به این نتیجه رسانده است که:
1- ایرادهای املایی و احتمالاً تایپی داستان حتماً برطرف شود.
2- نثر داستان خوب است، ولی به نظر می رسد می شود آن را با وسواس بیش تری هم ویرایش کرد. مثلاً از نظر زبانی و در فضای داستان که فضای عزاداری است، بهتر است از به کارگیری نثر شاعرانه پرهیز شود و جملاتی مانند: دریایی که در چشم هایم متلاطم شده بود، در داستان نباشد.
3-این داستان درواقع گره ندارد و گره وصیت نامه چندان جا نمی افتد. به نظرم می رسد اصلاً وصیت نامه ی عزیز اهمیتی ندارد. او در سه سال اخیر نقشی در فامیل نداشته است. دلیلی ندارد وصیت نامه اش برای کسی مهم باشد و همه جمع شوند تا ببینند در وصیت نامه اش چه چیزی نوشته است. کاش درباره ی عزیز اطّلاعاتی در داستان گنجانده می شد تا وصیت نامه ی او از نظر مادّی و معنوی اهمیت پیدا کند. از آن گذشته، عزیز وقتی خودش اهمیتی در زندگی برخی از فرزندانش ندارد، چرا باید وصیت نامه اش نقشی داشته باشد. البته از نظر مالی هم اگر قرار است چیز مهمّی به داستان درباره ی دارایی عزیز گنجانده شود، باید به این موضوع توجّه داشت که متوفّی فقط درباره ی یک سوّم اموالش می تواند وصیت کند و بیش تر از آن به توافق وارثان ربط دارد و ارزش قانونی ندارد.
4- کاش پدر و مادر نهال نقش بیش تری در داستان می داشتند. در داستان که به دلیل فضای خانوادگی و فامیلی مراسم برای عزیز، شلوغ است، به همه پرداخته شده است و بالاخره از هر کسی اسمی برده شده و تا حدّی درباره ی ظاهرش سخن گفته شده است، ولی نقش پدر و مادر نهال کمرنگ است، در حالی که به نظر می رسد باید پررنگ تر شود و به اصل ماجرای اختلاف هم پرداخته شود تا این قطع ارتباط سه ساله و حرف هایی که درباره ی نگذاشتن جنازه ی نهال روی دوش پرهام زده می شود، منطق داستانی هم داشته باشد.
5- از عشق بین پرهام و نهال نه قبل از درگیری سه سال پیش و نه در سه سال اخیر، نشانه ای نمی بینیم. حتّی نهال در عشق بودن آن تردید دارد. دلیل اصرار احتمالی عزیز به ازدواج این دو نفر با هم اصلاً مشخّص نیست. چرا وقتی این دو نفر تقریباً هیچ ارتباطی با هم ندارند، عزیز که تا زمان سرحال بودن، مرکز فامیل بوده است، باید به ازدواج آن ها اصرار داشته باشد؟ در حالی که در وصیت نامه ی مکتوبش هم به این موضوع اشاره ای نکرده است. اصلاً شاید عزیز حرف دیگری می خواسته بزند و نویسنده، داستان را به این سمت سوق داده است و داستان را بدون گره گذاشته است.
این موارد فقط پیشنهاد هستند، ولی پیشنهادهایی که به نظر خودم می تواند به داستان کمک کند تا خواننده ی بیش تری داشته باشد.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت