طرح خوب، متن گنگ




عنوان داستان : «به موازات یک خواب طولانی »
نویسنده داستان : همایون به آیین

این داستان ویرایشی از داستان «دختر شالیکار» می باشد.

وقتی آسمان رگ هایش را برای لحظه ای نشان می دهد و بعد از آن،گلویش را صاف می کند، من بیشتر از هر وقت بی تاب می شوم تا آوایش را بشنوم. در این موقع مانند همیشه، بی تردید بالبخندی به نهال های سبز شالیزارم نگاه می کنم درحالیکه تمام حواسم به معبریست که وقتی باران شدت می گیرد، دختران شالیکار از آنجا می گذرند. در کنار بی تابی ام، بوی خیانت، همیشه مغزم را به آشوب می کشد و دلم با مشغله عظیمی که دارد،اندکی از این آشوب، دلخور است و شاید بخاطر چنین وضعیت پیچیده ای، فیلسوفی که مرا در احاطه خودش دارد،اینچنین متقاعدم می کند:« هر چیزی که موضوع فعل ارادی انسان نباشد خیانت محسوب نمی شود». و من با اینکه سواد چندانی ندارم این جمله را بخوبی متوجه می شوم و از آنموقع،آشوب مغزم کمتر و دلم سرحالتر شده است.
بذرهای شالی تمام دشت را یکرنگ کرده اند و آسمان هم انگار به سبزی می زند! بوی سبزینه های شالی همه جا را فرا گرفته و صدای خنده دختران شالیکار مانند همیشه در پهنه دشت جاریست. کمی آنطرف تر، با دو مزرعه فاصله، سبحان کنار سبزینه ها مانند همیشه چگور می نوازد. ولی او این شانس را پیدا نکرده است که هنگام شدت گرفتن باران و دست از کار کشیدن نشاءکاران،دختران شالیکار از کنار مزرعه او بگذرند، آن معبری که به پناهگاه می رود درست از بغل مزرعه من می گذرد و سبحان تنها اجازه دارد که در آن موقع چگور را محکمتر بنوازد بااینکه تلاشش اغلب بیهوده است، صدای چگور در میان شرشر باران گم می شود ولی او ناچار است که همچنان به وظیفه اش عمل کند. گاهی دلم برای او که چنین سرنوشتی برایش رقم خورده،می سوزد. بااینکه خوش هیکل است،چگور نواختن را به خوبی بلد است و صدای دلنشینی هم دارد باید بخاطر من و احترام به من پا پیش نگذارد. بعضی وقت ها وسوسه می شوم که خودم را متقاعد نمایم که او، لبخندی دلنشین نداشته باشد،اندامش نیرومند نباشند و وقتی می خواند همه بزنند زیر خنده، چگورش صدای کلاغ بدهد. حسادت هم حدی دارد و من بعضی وقت ها از خودم خجالت می کشم که با رفتار خودخواهانه ام، سبحان را بازی داده ام.
عشق چندان از بلوغ جنسی تبعیت نمی کند و من قبل از اینکه به بلوغ جنسی برسم، با شنیدن جمله ای از رعنا،عاشق شدم. وقتی که رعنا به من گفت که چشمهایم برخلاف دماغم،گنده نیست،دیگر سال سوم ابتدایی،آخرین سال تحصیلم شد. صبر کردم تا نوشتن انشاء را یاد بگیرم و وقتی یاد گرفتم نامه ای عاشقانه برای رعنا نوشتم و او هم که نمی دانست موضوع نامه چیست به همراه دوستانش، نامه را خواند و پدرش که غریبه ای چگورنواز بود و سبیل دراز و دستان پهنی هم داشت، چیزی شبیه سیلی به من زد و گفت:«هر وقت چگور یاد گرفتی،آنوقت حق داری عاشق دخترم شوی». بعد از آن،رعنا برای مدتی به مدرسه نیامد و بعد از مدتی،به مدرسه برگشت و سپس برای همیشه نیامد،آنوقت بود که زمزمه هایم، نفرت و خشم شد. پدر مریضم که آمادگی فراوانی برای نصیحت کردنم داشت،با صدایی که به درد انس داشت،گفت:«کسی که بر او خشم گرفتی،یک عاشیق است و یک عاشیق به کسی سیلی نمی زند.» سالها همین یک جمله را به من می گفت تا بعدها که انگار می خواست چیزی به آن اضافه کند دردی که از درونش امد باعث شد که به خودش بپیچد و نتواند حرفش را تمام کند و وقتی شبحی، لیوان آب و تکه گچی بدستش داد تا آن را هورت بکشد،من رفتم تا بقیه اش را نشنوم ولی این همه تکرار و اینبار حرف ناتمام پدرم، کمی روی من اثر گذاشت و مرا مردد ساخت از اینکه شاید پدر رعنا، نوازشم کرده است،شاید نوازش عاشیق ها فرق می کند. او دستان پهنش را روی گونه ام گرفته بود و تکرار می کرد که:«من یه عاشیق هستم.». بعدها،کارم این شده بود که نزد سبحان بروم تا برایم چگور بنوازد. سبحان رفتار مهربانانه ای با من،پدرم و زنم داشت. برایم چگور می نواخت و در میان نوای سوزناک چگور، از او شنیدم که رعنا خودش نمی خواهد به مدرسه بیاید چون خیلی به خواب علاقه دارد و نمی تواند هر روز صبح از خواب بیدار شود و یادم آمد که روزی رعنا خودش همین را به من گفته بود و من یادم نبود که بگویم من هم به خواب علاقه دارم.
صدای حنجره آسمان، لبخندی را بر لبانم می نشاند و نگاهم را بطرف آسمان می گیرم. ابرهای نجیب،شیطنت شان را آغاز کرده اند، کمی می بارند و کمی هم آرام می گیرند و من مانند همه شالیکاران و سبحان،می دانم که بزودی باران شدت خواهد گرفت و دختران شالیکار دست از نشاء خواهند کشید و برای فرار از باران،باید از اینجا بگذرند. کاری که بارها و سالها اتفاق افتاده است و من موقع گذر آنها از اینجا، تنها به پاهایشان نگاه می کنم که ردی از خود، روی گل و لای باقی می گذارند، و وقتی که دیگر کاری از من ساخته نیست،چاله های بجا مانده از رد پاها، خیلی زود با هجوم آب های گل آلود حریص،محو می شوند. فصل امسال انگار فرق دارد. ابرها خیلی ضخیم و تیره تر هستند. سبحان مانند همیشه، به موقع برای سرکشی به شالیزار آمده است. با اینکه آدم خوب و مطیعی است ولی من او را بعنوان یک رقیب،هیچوقت دست کم نمی گیرم. از صدای چگورش لذت می برم ولی گاهی خوشحال می شوم که شرشر باران،صدایش را خفه می کند. بیچاره سبحان،او که به دلخواه خود نمی نوازد. صدای باران سراسر دشت را پر می کند. دختران شالیکار دست از کار می کشند و قصد دارند بسمت پناهگاهی بروند که از کنار شالیزارم، می گذرد.شرشر باران با جیغ و داد دختران در هم می آمیزد و آشوبی در دشت به پا می کند. این بار که دختران شالیکار به اینجا رسیدند و چگور سبحان هم صدایش خفه شد، با رعنا صحبت خواهم کرد تا تکلیف من،سبحان،پدرش،پدرم و همه از جمله این دشت و آسمانش برای همیشه روشن شود و البته،تکلیف زنم. نصیحت های سبحان،گاهی اوقت هوشیارم می کند که رفتار خوبی با زنم ندارم و همیشه به این نتیجه می رسم که اگر او نباشد قرص های پدرم،هیچگاه سروقت خورده نخواهد شد و کسی که بیش از همه و حتی بیشتر از من به او ظلم کرده،آن فیلسوف است که او را نیز در احاطه خویش دارد و وادارش کرده که با این نوع زندگی بسازد.
رعنا بعد از غیبتی کوتاه، وقتی دوباره به مدرسه آمد، لاغر شده بود ولی لبخندش همچنان نمکین بود. به من گفت که زیاد می خوابد ولی من به آن مرد سبیل دراز شک کردم. فیلسوف به من نگفت که عاشیق ها برای تنبیه،قهر می کنند ولی من فکر کردم که به این خاطر به او آب و غذا کم داده است. پدرم چه می داند که عاشیق ها چگونه آدمی هستند و شاید عاشیق با عاشیق فرق می کند و این مرد سبیل دراز دست پهن شاید اصلا عاشیق نیست و پدرم غریب نواز است. نفرت مرا به کمینش نشاند تا در جایی تاریک و خلوت،تهدیدش کنم. مرد سبیل دراز ،صدای مهیبش،چندان صلابت نداشت.در پاسخ تهدیدم به آرامی گفت:« در غروب هنگامی که بارانی شدید همه دشت را فرا بگیرد و شالیکاران زمین هایشان را رها کنند و به خانه هایشان پناه ببرند، حقیقت را خواهی فهمید و تهدیداتت پایان خواهد گرفت.» و دستان نیرومندش که شانه های تکیده ام را محکم گرفته بود،نرم و روان شد و به پایین افتاد. خنده تلخش مرا بیاد سرزنش های پدرم انداخت و قبل از اینکه تاثیری روی من بگذارد،رعنا دیگر به مدرسه نیامد و پدرم که بخاطر درد کمرش نمی توانست از عهده شالیزارش بربیاید و سالها گوشش را تیز کرده بود تا من بگویم برای کمک به او دیگر مدرسه نمی روم، با شنیدن انصرافم ازمدرسه،قیافه تاسف باری بخود گرفت و برای اینکه مجال پشیمان شدن را از من بگیرد،بسرعت پذیرفت و بعد از آن برای همیشه مریض شد. تمام درآمد اندک شالیکاری صرف مداوایش شد تا من نتوانم چگوری برای خودم تهیه کنم و وقتی از چگورنوازی ناامید شدم،پدرم به دورغ گفت که رعنا برای همیشه خوابیده است. او دروغ گفت تا برایم زن بگیرد که از او مراقبت کند و مرا هم به شالیزار بفرستد و پس از آن، زنم مراقب پدرم شد و من هم مراقب شالیزار. اما رعنا بعد از ازدواجم از خواب بیدار شد و من دیگر هیچوقت پدرم را نبخشیدم. بعدها،دوست چگورنوازی پیدا کردم. اسمش سبحان بود و می گفت که توی کلاس پشت سر من می نشست با دو تا نیمکت فاصله ولی من یادم نمی آید که معلم موقع حضورغیاب،هیچوقت اسمش را خوانده باشد. وقتی چگور می نواخت، متوجه شدم که چشمانش خیلی شبیه چشمان من است ولی دماغش گنده نیست. اگر رعنا چشمان او را هم دیده باشد پس سبحان هم باید عاشق رعنا باشد،برای همین است که سالها می نوازد و می خواند ولی او بدون اجازه من، پا پیش نخواهد گذاشت.
باران شدت می گیرد و شالیکاران دست از کار می کشند. دختران شالیکار به سمت پناهگاه می دوند و من همچنانکه به سبزینه ها چشم دوخته ام و گوش به صدای دختران شالیکار سپرده ام،نگاهی هم به سبحان می اندازم که چگورش را در دست گرفته و می نوازد ولی صدایی از آن به گوش نمی رسد. سبحان برایم دست تکان می دهد و من هم،سری تکان می دهم ولی آنقدر تکرارش میکنم که بیشتر مفهوم تاسف به خود می گیرد. صدای دختران شالیکار در میان شرشر باران نزدیک و نزدیکتر می شود. دوباره نگاهی به سبحان می اندازم، دهانش باز و بسته می شود. در حالیکه مشغول خواندن است به من لبخند می زند. عبارت فلسفی، اغتشاش ذهنی ام را سروسامان می دهد و آشوب دل با شرشر باران در هم می آمیزد. چشم از سبزینه ها می گیرم و می خواهم ابتدا تکلیف رعنا را روشن کنم و بعد سبحان. دختران شالیکار به معبر نزدیک می شوند،اینبارصدای چگور شرشر باران را می شکافد و در دلم می نشیند.برمی گردم و زیرچشمی به معبر چشم می دوزم. اولین دختر از آنجا رد می شود،پاهایش را می بینم و اندکی بعد، دسته ای از دختران از راه می رسند که بطور حتم، رعنا در میان آنهاست. در حالیکه سرم پایین است،به خود قدرتی می دهم تا انگشت سبابه ام را همچون کودک دبستانی بسمت آنها بگیرم. دختران شالیکار با اشاره ام می ایستند و دستان به کمر زده رعنا را می بینم که رو به من ایستاده تا چیزی بگویم. شاید دختری شکلکی درآورده که خنده های شیطنت آمیز همه سراسر دشت را فرا می گیرد. سرم همچنان پایین است و به ماهیچه های لرزان پاهای رعنا نگاه می کنم که در زیر پارچه ای گلرنگ، تمام حس های عاشقانه و تن خواهانه ام را بیدار می کند! خیانت ذهنم را مغشوش می کند.پایین دامنش با گره ای تنگ تر شده است تا روی زانوانش بایستند. قوزک های زانوانش از پس گل های شلوار دلم را می آشوبد. سرم همچنان پایین است. ایکاش همسرم فلسفه می دانست! ایکاش بلد بودم همچون سبحان چگور بنوازم! ایکاش اگر سرم را بلند کردم،صورت رعنا پر از عشوه باشد! ولی صدای خنده های شیطنت آمیز دوستانش، هیچ قدرتی برایم نمی گذارد تا سرم را بلند کنم. نه، همچون قبل و قبل ها،در این لحظه دیگر کاری از من ساخته نیست،نمی توانم سرم را بلند کنم،نمی خواهم سرم را بلند کنم.
توی حیاط مدرسه،رعنا و دوستانش را زیر نظر دارم که مشغول خواندن نامه عاشقانه ام هستند و وقتی همگی زیر خنده می زنند من نمی دانم که اوضاع اکنون خوب است یا نه! ولی وقتی مدیر مدرسه مرا به دفترش می خواند و توبیخم می کند،متوجه می شوم که اوضاع چندان خوب نیست.مدیر به من که سرم پایین است،تشر می زند و می گوید:«تو که جربوزه نداری،سرت را بالا بگیری پس دیگر نامه عاشقانه برای کسی ننویس» از حرفش،قدرتی گرفتم و وقتی ماجرای نامه عاشقانه ام در محل پیچید و پدر رعنا برای حل و فصل موضوع به مدرسه آمد،در مقابلش،سرم را بالا نگه داشتم ولی او گونه ام را به سبک خودش نوازش داد،به شکلی که خیالش را از هر مزاحمتی برای دخترش راحت کند.
باران شدت می گیرد و نشاء تعطیل می شود و دختران شالیکار راه خانه را در پیش می گیرند. سبحان در حالیکه سعی دارد اندوهش را از من مخفی کند،لبخند می زند و من تصمیم می گیرم که حداقل تکلیف سبحان را روشن کنم. با شتاب دو مزرعه کناری را پشت سر می گذارم تا به شالیزار سبحان برسم ولی آنجا، تنها تپه ایست که پشت آن جاده ای خاکی دارد و تعدادی از ماشین های کشاورزی در زیر باران داخل گل و لای گیر کرده اند. نه از مزرعه خبری بود و نه از سبحان! با شتاب برگشتم تا خودم را به معبر و پناهگاه برسانم تا شاید سبحان را در آنجا ببینم ولی در آنجا هم نبود. گوشم را تیز کردم تا شاید صدای چگورش را بشنوم ولی باران آنقدر شدید شده بود که هیچ چیز جز صدای باران به گوش نمی رسید و تمام شالیکاران به خانه هایشان پناه برده بودند. بسرعت غروب فرا رسید و آنطرف پناهگاه، در خط افق، جاده باریک گلی که به سمت دهکده می رفت، مرد قدخمیده ای را دیدم که با سازی بر دوش، بر روی رد پای دختران شالیکار قدم می گذاشت و آرام آرام به سمت غروب پیش می رفت. به دنبالش روان شدم. جاده باریک گل آلود را پشت سر گذاشتیم و از کنار دهکده هم رد شدیم تا به گورستان رسیدیم. مرد قدخمیده، کنار سنگ قبری نشست و دستان پهنش را روی سنگ گذاشت و نوازشش کرد. مردی جوانی به او ملحق شد. وقتی به بالای سر مرد قدخمیده رسید،آن مرد سازش را روی دوش مرد جوان گذاشت و دستان پهنش را روی گونه هایش کشید و بدون اینکه حرفی بزند آنجا را ترک کرد. مرد جوان برایم خیلی آشنا بود. او سبحان بود،مردی تکیده با چشمانی ریز و دماغی گنده. مدتی به سنگ قبر نگریست و همچون مرد قدخمیده دست پهن، دستان تکیده اش را روی سنگ قبر کشید و وقتی ساز بردوش به طرف دهکده حرکت کرد،من هم در میان باران گم شدم.

به آیین / شهریور 1398
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
بسمه تعالی. با سلام. دوست عزیز، این اولین داستانی است که من از شما می‌خوانم. ظاهراً این داستان ویرایشی از داستان قبلی‌تان است که من متاسفانه آن را نخوانده‌ام. داستان حاضر با عنوان《به موازات یک خواب طولانی》هرچند ایراداتی دارد اما من از خواندنش لذت بردم. اول از همه یاد شعر مهدی اخوان عزیز افتادم: 《آواز چگور》 ساز چگور در ببن ما آذری زبان‌ها معروف است و ترک‌ها معمولاً با دوتار و سه‌تار و چگور آشنا هستند. در شعر اخوان هم دقیقاً تصویری شبیه به تصویر داستان شما وجود دارد. مردی چگور می‌زند و قومی قد خمیده در حال عبور هستند. انگار که در داستان شما سبحان مشغول نواختن چگور است و دختران در حال پناه بردن به پناهگاه، از دست باران هستند. اگر شعر مهدی اخوان را نخوانده‌اید حتماً بخوانید.
داستان شما مولفه بومی بودن را دارد. این حُسن بزرگی است. لوکیشن داستان‌تان شمال است. و این برای خواننده لذت‌بخش است. ما شالیزار و شالیکاری داریم، چگور داریم، باران داریم، پاهای گل‌آلود داریم و کلی المان داریم که برای ما مازندران را می‌سازند. اصلاً همین که دختران شالیکار وقتی باران می‌بارد به پناهگاهی پناه می‌برند، این خودش اتفاق بکری است که من نمی‌دانستم و دست‌مایه سوژه داستان شما شده، ارزشمند است.
اما مشکل داستان شما چیست؟ بسیط است و گنگ است. این دو مشکل داستان شما را انتزاعی کرده است. شخصی‌تر شده. شما دایره مخاطب‌تان را بی‌جهت کوچک کرده‌اید. داستان شما اضافه دارد. زیاده‌گویی راوی مشهود است. حداقل یک سومش را باید حذف کنید. تک‌گویی‌های راوی زیادی است. ببینید، طرح دوخطی و سرراست شما چیست؟ «پسری عاشق دختری به نام رعنا می‌شود. ولی با او نمی‌تواند ازدواج بکند. اکنون پسرک بزرگ شده و زن دارد اما دلش پیش رعناست.» خب این طرح، طرح خیلی خوبی است و با این طرح یک داستان عالی می‌شود نوشت. اما نباید از این خط فراتر رفت. نباید فاصله گرفت. تک گویی‌های راوی اضافی‌اند و باید اصلاح شوند. قصه شما در شروعِ کار تاخیر دارد. من جایتان بودم در اولین جمله از اولین پاراگراف، داستانم را شروع می‌کردم. مثلاً با این جمله: «از همان دوران مدرسه عاشق رعنا شدم. اما نمی‌دانستم قرار است به او نرسم و بعد از ازدواج، مجدداً عاشقش شوم.» فراموش نکنید کش دادن بی‌موردِ داستان، تعلیق نیست بلکه ایراد است‌. ما باید اتفاقات و حواث را بدون فوت وقت بگوییم. این اتفاقات هستند که خودشان تعلیق و درام خواهند آفرید. وگرنه با مطول‌کردن داستان، مخاطب دل‌زده می‌شود.
نکته دوم گنگ بودن داستان شماست. چرا دوست دارید گنگ بنویسید؟ جایی راوی می‌گوید یک جایی فلان جمله را شنیدم ولی خودم هم متوجه نشدم معنی این جمله چیست! خب گنگ بودن تا این حد؟ شما حق ندارید مخاطب را گیج کنید. نویسنده با تعلیقِ درست و رودست زدن به مخاطب را می‌تواند فریب دهد ولی غیر از این باشد مخاطب احساس خواهد کرد احمق فرض شده است و دیگر داستان را همراهی نخواهد کرد. حتی پایان‌بندیِ شما هم پر از ابهام است که به هیچ عنوان، قابل قبول و راضی‌کننده نیست. حتماً در بازنویسی اصلاحش کنید.
گنگ‌نویسی امضاء نیست. امضایِ کار، خلق درست شخصیت‌ها و صحنه‌ها و سبک ساده و منحصر به فرد داشتن است. مانند عباس کیارستمی. مانند اصغر فرهادی مانند مجید مجیدی. یا مانند غلامحسین ساعدی و احمد محمود. آیا اینها پیچیده‌گویی دارند؟ آیا اینها رک و ساده حرف نمی‌زنند؟ فراموش نکنید ساده‌گویی در داستان ارزش است و پیچیده و گنگ گفتن یک ایراد بحساب می‌آید.
پیشنهاد می‌کنم این داستان را بازنویسی کنید و مجدد ارسال کنید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت