مکان درست چکیده روایی




عنوان داستان : فانوس
نویسنده داستان : سعید اجاقلو

یک هفته از آمدنم می گذشت ؛ من هم سوار یکی از آن دو نفربری بودم که به قصد تثبیت مواضع از یک هفته ی پیش وارد پاسگاه زید شده بود .زمین اطراف پاسگاه وسیع بود ، چند کیلومتر دور تر،در چپ و راست تپه های برهنه اطراف شیرین شهر و خرمشهر دیده می شد.اما زمین اطراف پاسگاه وسیع بود . نه اثری از کوه بود نه تپه، فقط خاکریز های مثلثی شکل بودند که برجک های پاسگاه را از خاکریز بعثی ها جدا می کردند عراقی ها عقب کشیده بودند اما هنوز همان حوالی بودند.
حدودی بگویم یک کیلومتر آنطرف تر به تقلید از ما خاکریز زده بودند.
چند روزی بود که جز صدای هواپیما های عراقی که از بصره به خرمشهر بمب و موشک سوغات می بردند خبری از سر و صدا و شلیک نبود .
از همان روز اول دسته گل آب دادن را با اشتباه گرفتن حاج قاسم فرمانده پاسگاه با سیدطاهر تدارکات چی شروع کردم؛ نقشه ها را دادند من که ببرم سنگر فرماندهی . به سنگر که رسیدم پتوی سبزی که نقش در سنگر را داشت کنار رفت یک نفر همانطور که خم شده بود و سعی میکرد شلوارش را زیر پوتین های واکس زده اش جا کند جلو صورتم ظاهر شد ؛ نقشه ها را گرفتم سمتش گفتم: اینا رو از تدارکات دادن گفتن بدید به فرماندهی .بی زحمت شما زحمتشو بکشید ببرید داخل.
فرمانده همانطور که خم شده بود بند های آویزون و نبسته من را دید زد و نگاهش را تا صورتم کش داد ، صاف ایستاد جلوم و دستی به ریش جوگندمیش کشید کلاه سیاه سیدیش را برداشت و گفت:
من قاسمم ، سید قاسم اما همه حاج قاسم صدام میکنن ، می موندی شب میومدی عجله ای نبودا
از خجالت خیس عرق شدم ، خیلی دلم میخواست به گرمای تیر ماه ربطش بدم اما کمترین ارتباطی به گرما نداشت.فرمانده گفت : پوتیناتو درست بپوش هرلحظه دیدی زدیم تو دل بعثیا باس آماده باشی یا ن؟
برگشت و وارد سنگر شد. یکی گفت :خب نقشه ها هم رسید همهمه درون سنگر برای چند لحظه قطع شد . مات زده جلوی پتوی سبز که به آرامی جلوی چشمم میلرزید ایستاده بودم یک هو حاج قاسم گفت:برو دیگه پهلوون برو استراحت کن.
حالا یک از آن روز می گذشت و من تمام تلاشم را به کار گرفته بودم تا گند نزنم تا بدرد بخورم . به سمت مخزن آب میرفتم که کامیون تدارکات را از کنار چشم دیدم که وارد محوطه پاسگاه شد . سید طاهر با کلاه سبزمعروفش که همان روز جلوی فرمانده من را به اشتباه انداخت با عجله
به سممت کامیون رفت . هر دفعه که سید را می دیدم به خودم میگفتم : آخه یکی نیست به تو بگه هر کسی که کلاه بذاره که سید نیست تو عقل نداری آخه .
در همین فکر و خیال بودم که متوجه شدم سید طاهر من را صدا میزند:جوون ...جوون با توام آقا حمید حواست کجاس ؟
اینجایی یا تو عالم خودت ؟ دست بجنبون این کارتنا رو ببر بذار انبار... بپا نشکنه ها .
- چشم.
یا علی ناخوداگاهی از دهنم در آمد عضلاتم را سفت کردم که ضعیف نشون ندهم
سید خندید . گفت : نترس بابا سنگین نیس فانوسه ....برا سنگرا.
به سمت انبار که می رفتم و تقریبا تمام حواسم به جلو پاهایم بود تا کارتن را زمین نیندازم دیدم برای
آوردن کارتن بعدی یک داوطلب پیدا شد....پرویز بود جوان شاداب و تیز اردوگاه ، قد بلند و کمی لاغر بود اما از پس هر کاری بر می آمد .همه را با شوخی ها و اذیت هایش عاصی کرده بود اما همه دوستش داشتند .چند باری با او در صف دعا و نماز هم کلام شده بودم اما فقط در همین حد بود.
فانوس ها را با احتیاط زمین گذاشتم همین که چشمم را داخل انبار میگرداندم پرویز با کارتن توی دستش سر رسید .
-سلام
-سلام... خیلی سفت گرفته بودیا ،اولین باره فانوس جابجا میکنی؟
این جمله را با لبخند گفت .... هم تمسخر داشت هم شوخی
گفتم: نه بابا خواستم اتفاقی نیفته ....بیخودی سر چنتا فانوس تو دردسر نیفتیم
پرویز که یکی از فانوس هارا برداشته بود و با شوق وارسی میکرد گفت:
-نه بابا چرا بیفتی.
دستم را دراز کردم طرفش .
-من حمیدم.
- منم پرویزم ،چند باری که نگهبانی خاکریز بودم دیدم که بی خوابی زده به سرت
همیشه انقد بی خوابی میکشی ؟
- نه از وقتی اومدم اینجا .... یه خوفی داره
-آره خوف داره میفهمم ....خوفش تو سکوتشه با اینکه خیلی نزدیکشونیم .. بعثیا یکم جلوترن... خودم تک تیراندازشونو دیدم
از انبار که خارج شدم سید طاهر داشت به راننده کامیون خیر پیش میگفت ،نگاهم کرد گفت:
اگه خسته نیستی این کنسروا رو ببریم پخش کنیم؟
-چشم
آن شب از کمر درد نمیتوانستم بخوابم ...بلند شدم و وپوتینم را پوشیدم به سمت در پاسگاه می رفتم که پرویز را دیدم که با یک فانوس توی دست از انباری خارج شد و به سمت خاکریز مثلثی رفت. من هم دنبالش رفتم تا خاکریز های شمالی .نزدیک ترین نقطه به بعثی ها
به خاکریز که رسیدم نشسته بود و سعی می کرد فانوس را از دسته آویزان نی بلندی که دستش بود کند.
- چی کار میکنی؟
- تویی؟ باز خوف برت داشته ؟ اینجا چی می کنی ؟
- - نه بابا خوف چیه ... کمر درد دارم .. نگفتی چیکار میکنی
-دارم خودمو سرگرم میکنم
پرسیدم اونوقت چطوری؟
اشاره کرد بنشینم کنارش .با فندک فانوس را روشن کرد ونی را از لبه ی خاکریز بالا گرفت
و فانوس را لبه ی خاکریز گذاشت.
من از تعجب ماتم برده بود که در یک ثانیه صدای زوزه ی فشنگ تک تیر انداز بگوش رسید و فانوس را تکه تکه کرد. دستم را جلوی چشمم گرفتم و چرخیدم سمت خاکریز
- دیوونه ای ؟ این چه کاریه حیف فانوسا نیست؟
- پرویز که لبخند به لب داشت گفت: چه حیفی؟ ما توپ و تانک نداریم اما تا دلت بخواد از این چیزا میفرستن سمت خط.
من که همچنان در شوک این سرگرمی عجیب بودم یک باره لبخندی زدم و گفتم :
ولی خودمونیم باحال بودا ...پرویز که خر کیف شده بود گفت : آره... فقط باید حواست باشه
سر پا وانستی که زندت نمیذارن.
چهار روز از آن شب گذشته بود ،امشب نوبت من بود که نگهبان خاکریز شمالی باشم . مسافت خاکریز تا نیمه مسیر به سمت پاسگاه را قدم میزدم که پوتینم به چیزی زیر خاک برخورد کرد..... تکه های فانوس آن شب بود یاد آن شب همراه پرویز افتادم یاد پرویز افتادم که دو روز بعد همراه یک سری از نفرات به پادگان شیرین شهر رفت. شیشه را به طرفی شوت کردم و به سمت خاکریز قدم زدم و برگشتم به سمت مسیر پاسگاه اما نه تا نیمه مسیر .
وارد انبار شدم و از کارتن فانوس ها یکی را برداشتم . از دستپاچه گی و استرس خوردم به
قوطی کنسرو های خالی که بچه ها برای تمرین تیر اندازی روی هم تلنبار کرده بودند.خودم را نباختم و سریع به خاکریز شمالی رفتم.فانوس را سر نی آویزان کردم و گذاشتمش لب خاکریز و نه با خونسردی پرویز بلکه با عجله پریدم سمت گودی سمت چپ خاکریز که
مثل یک گودال برای سرپناه گرفتن بود.
لحظه ای که تک تیر انداز شلیک کرد باد شدیدی صدای زوزه مانند شلیک را خفه کرد، گرد و خاک زیادی بلند شد . بلند شدم و از گودال خاکریز نگاه کردم تن بی جان یک مرد کنار خاکریز افتاده بود ،کلاهی کنار پوتین های واکس زده و گره زده من افتاده بود رنگش به سبزی و سیاهی میزد
به پرویز فکر می کردم. ...
..... خیلی سفت گرفته بودیا ،اولین باره فانوس جابجا میکنی؟
گفتم: نه بابا خواستم اتفاقی نیفته ....بیخودی سر چنتا فانوس تو دردسر نیفتیم
پرویز که یکی از فانوس هارا برداشته بود و با شوق وارسی میکرد گفت:
نه بابا چرا بیفتی.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان خوبی نوشته‌اید و برای سوژه خاص‌تان به شما تبریک می‌گویم. نوشتن از سوژه‌هایی که کمتر کسی این روزها سراغش می‌رود نشان از ذهن پوینده شما به عنوان یک داستان‌نویس دارد. اما چند نکته در داستان شما وجود دارد که شاید بررسی و رفع آنها بتواند داستان شما را بهتر کند. اول از همه ایجاز مخل است که داستان را کمی گنگ و دم‌بریده کرده. شخصا بیش از سه بار داستان شما را خواندم تا بتوانم به دریافتم از داستان مطمئن باشم. در داستان کوتاه باید و باید از هر کلمه و جمله اضافه‌ای پرهیز کنید. این اساسی‌ترین اصل داستان کوتاه است. اما آیا این به معنای خورده شدن و ادای ناکافی کلام است؟ شما داستان را جویده‌جویده روایت کرده‌اید چرا که گویا تاکید و اصرار داشته‌اید که داستان را کوتاه و موجز کنید. اما درواقع این ایجاز به داستان اسیب زده و لذت را از خواننده گرفته است. و این ایجاز و خست نویسنده در حالی است که ابتدای داستان حجم بسیار زیادی از توصیفاتی را خوانده‌ایم که چیزی جز اطلاع‌رسانی مستقیم نیست. این که نویسنده قصد دارد با چکیده روایی به ما بگوید که راوی داستان فرمانده و مسئول تدارکات را با هم اشتباه گرفته است. این را به خاطر داشته باشید که چکیده روایی و تکنیک فلش از تکنیک‌های اطلاعرسانی هستند اما زمان استفاده از آنها در ابتدای داستان نیست. زمانی باید ازچکیده روایی استفاده کنید که سرنوشت و ماجرای سخصیت اصلی داستان و یا راوی برای خواننده مهم شده باشد. پیش از آن که سرنوشت شخصیت اصلی داستان برای خواننده مهم نیست و هنوز چیزی از آن نمی‌داند، ساخت مدخل داستان با چکیده روایی کاری پرریسک است که ممکن است منجر به از دست رفتن خواننده شود.
داستان شما در واقع بیش از نیمی از حجم خود را صرف دادن اطلاعات و روایت‌هایی کرده که کارکرد داستانی چندانی ندارند. بنابراین به جای مبحث طولانی ابتدایی داستان، شاید بهتر باشد در بخش نهایی داستان کمی گشاده دستانه رفتار کنید و صحنه بازی خطرناک پرویز و راوی را با بسط و تفصیل بیشتری بنویسید و همین‌طور صحنه درخشان پایانی داستان را که همچنان راوی در تردید بین این است که فرمانده کشته شده یا مسئول تدارکات.
به شما پیشنهاد می‌کنم داستانهای کوتاه جمال میرصادقی و همینطور کتابهای آموزش داستان‌نویسی را به قلم ایشان مطالعه کنید. به جرئت می‌توان گفت آقای میرصادقی از برترین مدرسان حوزه داستان کوتاه هستند که بسیار می‌توانید از ایشان بیاموزید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت