گره اصلیِ داستان پرداخت بیشتری می‌طلبد




عنوان داستان : پایان بازی
نویسنده داستان : مجتبی پورفرخ

پدر به آرامی دستی به ریش هایش، که حالا دیگر تارهای سفیدی از لا به لای آن پیدا بود، کشید.سپس نگاهی به من کرد و گفت:
زندگی یک الاکلنگ است؛ هیچ‌‌کس برای آن‌‌که فقط روی الاکلنگ بشیند، سوارش نمی‌‌شود؛ برای لذت بردن از این بازی می‌‌بایست که یک طرف آن پایین بیاید و تو به بالا بروی و بلعکس. این عمل آن‌‌قدر تکرار می‌‌شود تا از آن لذت ببری. اما دسته‌‌ای از آدم‌‌ها به جای رعایت قاعده‌‌ی این بازی، ترجیح می‌‌دهند که همیشه ساکن در جای خود بنشینند، نه بالا بروند و نه پایین. چون فکر می‌‌کنند که اگر یک مسیر ثابت و کم تحرک را انتخاب کنند، آن وقت از آن که شاید به زمین بیفتند، در امان خواهند بود. اما یادشان می‌‌رود که روزی، از این که نخواستند بازی کنند، پشیمان می‌‌شوند؛ چون زندگی هیچ‌‌وقت منتظر کسی نمی‌‌ماند.
من خسته‌‌تر از آن بودم که حرف‌‌های فلسفی و پندگونه‌‌ی او را بشنوم، شاید درست می‌‌گفت و شاید هم نه، فرقی نمی‌‌کرد، من دیگر قدرت تحلیلم را از دست داده بودم. من و پدرم هیچ‌‌وقت هم‌‌صحبت‌‌های خوبی برای یکدیگر نبودیم، اما به جز یکدیگر کسی را هم نداشتیم.
روز نحسی بود؛ مانند روزهای گذشته. سوز سرمای زمستان، حتی در خانه تنمان را می‌‌لرزاند.گیسو، نامزدم، برای دومین بار مرا ترک کرده بود. همه چیز سخت و طاقت فرسا می‌‌گذشت. سرخورده و ناراحت به گیسو فکر می‌‌کردم که ناگهان پدر میان افکارم دوید و گفت:« عجله نکن، همه چیز درست می‌‌شود. بهارخیلی زودتر از آن که فکرش را بکنی سر می‌‌رسد.»
آه، این کلیشه‌‌ای ترین جوابی بود که در عمرم می‌‌شنیدم. با این حرف از پدرم نا امید شدم. دوست داشتم حرفی را بزند که لااقل مرا خوشحال کند، نه آن که نصحیت‌‌های کسل کننده‌‌ی خودش را دائما تکرار کند. نمی‌‌خواستم مقابلش سیگار بکشم، این کار را درست نمی‌‌دانستم. برای کشیدن سیگاری از خانه خارج شدم. برف ریزی شروع به باریدن کرده بود. خودم را به گوشه‌‌ای از حیاط خانه رساندم تا از خاموش شدن فندکم در زیر برف، جلوگیری کنم. انگار که آسمان هم به حال من می‌‌بارید. تا آن روز سابقه نداشت که در یک روز، یک پاکت سیگار را تمام کنم. افسوس که اگر پدر مرا درک می‌‌کرد، شاید برایم کاری انجام می‌‌داد. بعید می‌‌دانم او هیچ‌‌وقت در زندگی‌‌اش چنین سختی‌‌هایی کشیده باشد که حالا این طور برایم از زندگی و بازی‌‌هایش داستان می‌‌بافد و حرف‌‌های قلمبه سلمبه می‌‌زند. احساس تنهایی عجیبی می‌‌کردم؛ هیچ‌‌کس را برای صحبت کردن نداشتم؛ پدر که هیچ، بگذریم. نه مادر، خواهر و حتی برادری.از طرفی هم دوستان قابل اعتماد، که برایشان از گرفتاری‌‌هایم بگویم؛ چون این روزها دوست و دشمن برایم هیچ فرقی نمی‌‌کند. همه‌‌شان، بدون استثنا، منتظرند زبان باز کنی تا لیست بدبختی‌‌هایت را در آن افکار زنگ زده‌‌شان ثبت کرده تا به وقتش از آن استفاده کنند. چاره‌‌ای نداشتم جز آن که سراغ پدرم بروم و از او تقاضای کمک کنم، اما غرورم این اجازه را به من نمی‌‌داد. دعا می‌‌کردم که پدر مرا صدا بزند تا زیر بار این ذلت کمر خم نکنم. هرگز با او صمیمی نبودم، اما این دلیلی نبود که بگویم او مرد خوبی نباشد؛ در پس آن چهره‌‌ی خشن، قلبی سرشار از مهر نشسته بود. دستان زبری داشت؛ می‌‌گفت برای سختی‌‌های زیادی است که در جوانی کشیده، اما کدام سختی؟ اگر او به اندازه‌‌ی من سختی کشیده بود، به من که تنها داشته‌‌ی او در دنیا بودم، کمک‌‌ می‌‌کرد. او حتی برای بازگرداندن گیسو، مرا همراهی نکرد. یک آن صدایی مرا به خودم آورد؛ دعایم مستجاب شده بود، پدر بود که مرا دو سه باری صدا می‌‌زد و می‌‌خواست بیشتر از آن در سرمای اسخوان سوز آن روز بیرون نمانم و به خانه بازگردم. جز او کسی را نداشتم. به داخل خانه رفتم. جلوی بخاری نشستم و دستانم را به آن چسباندم؛ احساس سرمای وجودم آن‌‌قدر شدید بود که حتی گرمای بخاری را حس نمی‌‌کردم. برایم پتویی آورد که خودم را گرم نگه دارم تا سرما نخورم. خیلی مرا دوست می‌‌داشت؛ این را از رفتارهای گاه و بی‌‌گاهش می‌‌شد فهمید. آمد و روی صندلی چوبی وسط سالن، مقابل من نشست. خواست برایم چایی بریزد، بی میل نبودم، اما تقاضایش را نپذیرفتم. از آن که کسی برایم کاری را، آن هم از روی دلسوزی انجام دهد، احساس حقارتی وصف ناپذیر به من دست می‌‌داد. فقط یک چیز بود که مرا خوشحال می‌‌کرد، که حرف بزنم؛ از اخراجم از دانشگاه، از بی پولی، از بیکاری و خدمتی که دائم به بهانه‌‌ی درس از آن فرار می‌‌کردم و در آخر، مهم‌‌ترین‌‌شان، گیسو. شاید او برایم از همه‌‌ چیز مهم‌‌تر بود؛ آدم‌‌ها وقتی عاشق می‌‌شوند دیگر به جز خاطر معشوق، چیزی برایشان مهم نیست و دقیقا به همین دلیل است که با تکرار اشتباهات، زندگیشان را از آن‌‌چه که هست، سخت‌‌تر می‌‌کنند.
حالا دیگر برف جای خود را به دانه‌‌های درشت باران داده بود که به سقف حلبی خانه می‌‌خورد و به آرامی برف‌‌های نشسته بر آن را آب می‌‌کرد. رفته رفته صدای ضربات تازیانه‌‌ی باران بر سقف خانه شنیده می‌‌شد.آه، چقدر دوست می‌‌داشتم به جای پدر، گیسو در مقابلم نشسته بود و دستانش را به گرمی می‌‌فشردم؛ افسوس که زندگی، داشتنش را از من دریغ کرده بود. خانه‌‌ی‌‌ما آن‌‌قدری بزرگ بود که من و گیسو و چند بچه‌‌ی قد و نیم‌‌قد را در خود جا دهد. ما در منطقه‌‌ای میان شهر و روستا زندگی می‌‌کردیم. نه آن‌‌قدر با امکانات بود که به آن شهر بگوییم و نه آن‌‌قدر سوت و کور که ده‌‌کوره باشد. در واقع جایی بود که پدر پس از دورانی که خودش را از اداره بازخرید کرده بود، برای استراحت انتخاب کرد؛ این را بگویم که او زمانی در آموزش و پرورش مشفول به کار بود؛ او معلم بود. نه از آن‌‌ها که تنها راه آموزش را، شیوه‌‌های غلط گذشته یعنی تنبیه و خشونت می‌‌دانند، بلکه همیشه تلاش می‌‌کرد به شاگردانش درس زندگی بدهد. یادم است که از این بابت گاها به او تذکرهایی داده می‌‌شد که باید در کلاس فقط از عدد و رقم و محاسبات حوصله سر بر صحبت کند، که او گوشش بدهکار نبود و آخر هم تا بازنشستگی‌‌اش دوام نیاورد.
گل‌‌کردن محبت پدر، نشان از آن داشت که برایم خوابی دیده است. او گفت چیزهایی‌‌ست که باید بدانم. اما من دیگر علاقه به شنیدن پند و نصیحت نداشتم. اما در آن هوا هم نمی‌‌شد جایی رفت؛ فکر نمی‌‌کنم درآن هوا سگ‌‌ها و چهارپایان هم از لانه‌‌شان بیرون بروند، چه برسد به بشر دوپا. با بی میلی خواسته‌‌اش را پذیرفتم.پدر دستانش را به هم قلاب کرد. همیشه هنگام شروع صحبت این‌‌گونه بود. سپس گفت:
«پسرم، مانی جان. ماجرایی را برایت تعریف خواهم کرد که تاکنون علاقه‌‌ای به گفتنش نداشتم؛ در واقع منتظر چنین فرصتی بودم. می‌‌خواهم همراه من سر این کلاف را گرفته و تا رسیدن به سر دیگر، رهایش نکنی.»
با آن که از حرف‌‌های او سر در نمی‌‌آوردم اما با کراهت سری به نشانه‌‌ی تایید تکان دادم. سپس ادامه داد:
نوزده-بیست سال پیش، دقیقا در جایی که تو الان ایستاده‌‌ای، قرار داشتم. تنها فرقم با تو، مدرکی بود که بعد از سال‌‌ها مشقت توانسته بودم از دانشگاه بگیرم؛ لیسانس تربیت معلم. اما انگار در آن سال‌‌ هیچ‌‌جایی، حتی موسسات آموزشی و ادارات، تصمیمی به جذب نیرو نداشتند و در نتیجه من بیکار بودم. البته این را هم بگویم که مانند من کم نبودند؛ آن‌‌هایی که با مدارک عالی در خانه می‌‌نشستند و شب‌‌ها هم لابد با شمردن گوسفندان خوابشان می‌‌برد. خوشبختانه تا دلت بخواهد، گوسفند برای شمردن وجود دارد؛ البته برای آدم‌‌های بیکار.
آن روزها وضعیت جامعه رو ابتذال بود. به جرات می‌‌توانستم آن دهه را دهه‌‌ی ابتذال بنامم؛ ابتذال در هرچیزی. در هنر، فرهنگ، سیاست، اقتصاد و هرچه که فکرش را بکنی. آمار بیکاری، طلاق، فساد اخلاقی و اقتصادی مدیران و ... روند صعودی خودشان را دنبال می‌‌کردند. می‌‌شود این‌‌طور گفت که همه در یک کشتی در حال غرق شدن نشسته بودیم؛ با این تفاوت که همان‌‌هایی که کشتی را سوراخ کرده ‌‌بودند، ثروت کافی برای اجاره‌‌ی یک کشتی دیگر را داشتند.
داشتم می‌‌گفتم که آمار بیکاران هر روز افزایش می‌‌یافت و آن‌‌هایی هم که با هزار مشقت به شغلی دست پیدا می‌‌کردند، به راحتی از سوی مدیرانشان اخراج می‌‌شدند؛ چون توان پرداخت حقوقشان را نداشتند. وضعیت کارمندان هم دست کمی از آن‌‌ها نداشت.
پس از پایان تحصیلاتم، به روستایمان بازگشتم تا شاید کسب و کاری راه بیاندازم، اما هیچ چیز برای شکوفایی یک دانشجوی تحصیل کرده در یک دانشگاه معتبر کشور، مهیا نبود. نه خودم پول داشتم و نه پدری ثروتمند که از او پولی بگیرم و کاری راه بی‌‌اندازم. در برخی هنرها مهارت داشتم؛ از نواختن تار گرفته تا نویسندگی و نقاشی و خیلی چیزهای دیگر، اما چه فایده ؟ جامعه به یک هنرمند بی پول اهمیتی نمی‌‌داد. متاسفانه در آن سال‌‌ها مانند الان، پول بود که میزان هنرمندی افراد را تعیین می‌‌کرد؛ نه تنها ملاکه هنرمند بودن، حتی اگر می‌‌خواستند بگویند فلانی آدم خوبی است، ابتدا موجودی حساب بانکی‌‌اش را رو می‌‌کردند. حتی عشق دوران دانشگاهم، من را بخاطر این که پولی نداشتم رها کرد.
از آن‌‌که پدر، قبل از مادر معشوقه یا معشوقه‌‌هایی داشت، قدری عصبی بودم اما به روی خودم نیاوردم. پدر پس از مکثی حرف‌‌هایش را از سر گرفت؛ انگار منتظر تمام شدن فکرهایم بود. او با صدایی که انگار کمی خسته باشد، داستانش را ادامه داد:
من تصمیم داشتم که برای کسب درآمد، در یک سال منتهی به اعزام به خدمت سربازی، وارد کشاورزی، شغل اجدادی‌‌ام بشوم. پدرم، یعنی پدربزرگت، دل‌‌خوشی از من نداشت؛ حق هم داشت، سال‌‌ها هزینه‌‌ی تحصیلم را پرداخته بود و اکنون که مرا این‌‌طور مستاصل می‌‌دید، عصبی و البته ناراحت بود.
از پدر و مادرم سنی گذشته بود و به دلیل کهولت سن، تنها منبع درآمدشان همان فروش محصولات کشاورزی‌‌شان بود؛ که بخش زیادی از آن صرف حق زحمه‌‌ی کارگران می‌‌شد. از آن‌‌جا که ما در نواحی مرزی و کوهستانی زندگی می‌‌کردیم، پیشنهاد یک کار ذهنم را به خودش مشغول کرد. البته قبل‌‌ترها که سن کمتری داشتم پیشنهاد آن به من داده شده بود، اما علاقه‌‌ای به انجام دادنش نداشتم. الان هم که این تصمیم را می‌‌گرفتم از روی اجبار بود، نه اختیار؛ مثل خیلی‌‌های دیگر. آن کار به این صورت بود که شبانه، آن‌‌وقت که چشم چشم را نمی‌‌دید و سیاهی همه جا را گرفته بود، باید اجناسی را از آن طرف مرز و طبق واسطه‌‌هایی به داخل می‌‌آوردیم. من در شرایطی نبودم که تصمیم قاطعی برای پذیرفتن یا عدم پذیرفتن آن پیشنهاد بگیرم. خلاصه آن کار هم سختی‌‌های خاص خودش را داشت؛ حتی ممکن بود دستگیر یا کشته شویم چون قانونی نبود، اما مجبور بودیم. اکثر مواقع، ما مجبور به کارهایی هستیم که دوستشان نداریم. در همین لحظه با جدیت و تعجب گفتم:« فکرش را نمی‌‌کردم در گذشته خلاف هم کرده باشی.»
پوزخندی زد و گفت:« صبرکن پسرم، زود قضاوت نکن، هنوز برای دانستن یک سری مسائل زود است.»
هیچ‌‌وقت فکرش را هم نمی‌‌کردم چنین مجذوب داستان زندگی او بشوم. من ساکت شدم تا او باقی ماجرا را بگوید. پدر از اولین شب‌‌هایی که به آن کار مشغول شد، می‌‌گفت:
ما پنج نفر بودیم، هوا تاریک بود؛ طوری که حتی همدیگر را به سختی تشخیص می‌‌دادیم. شرایط کار آن‌‌گونه ایجاب می‌‌کرد. من و مابقی افراد که اصطلاحا به ما «کوله بر» گفته می‌‌شد، آهسته و بی هیچ سرو صدای اضافه‌‌ای از مسیر صعب العبور کوهستانی رد شدیم، چیزی به رسیدن به داخل خاک خودمان نمانده بود که ناگهان صدای شلیکی ،در تاریکی محض شب، در دل کوه پیچید. پس از آن دو شلیک دیگر شنیده شد و سپس سکوتی مرگبار همه‌‌جا را فراگرفت. نه اثری از شخص شلیک کننده بود و نه اثری از دیگر کوله برانی که اول صف حرکت می‌‌کردند. به نظر می‌‌رسید که این شلیک از طرف مرزبانان منطقه باشد، به هرحال کاری از دست ما ساخته نبود. همه به سمت آن دو نفر دویدند و من هم به دنبالشان. بالای سر آن دو نفر رسیدیم. هیچ‌‌وقت آن لحظه را فراموش نمی‌‌کنم؛ مانند آن را، حتی در قصه‌‌ها و فیلم‌‌ها، نخوانده و ندیده بودم. چهره‌‌‌‌ی آن پدر و پسر که یکدیگر را عاشقانه به آغوش کشیده بودند و نفس‌‌های آخرشان را می‌‌کشیدند، هیچ‌‌گاه از ذهنم دور نشد.
پدر از یادآوری این ماجرا گونه‌‌هایش سرخ شد و بغضی راه گلویش را بست. به آشپزخانه رفتم و برایش یک لیوان آّب آوردم؛ لیوان آب را یک نفس تا انتها نوشید؛ شبیه اسیرهایی که مدت‌‌ها تشنه مانده باشند. حالش مرا به این فکر انداخت که از او بخواهم دیگر ادامه ندهد. خودش هم خوب می‌‌دانست قادر به ادامه دادن ماجرا نیست اما قبل از رفتن گفت که مابقی ماجرا را فردا برایم می‌‌گوید. باورم نمی‌‌شد که حالا، پدر، شهرزاد قصه گو شده بود و من شهریار.
فردای آن روز پس از صرف صبحانه و انجام کارهای منزل، دور میز نشستیم و پدر روایت حال و روزهای آن زمان را از سر گرفت. هوا دیگر سرسازگاری پیدا کرده بود و از میزان بارش‌‌ها کاسته شده بود. پدر با صدایی که دیگر اثری از حال بد دیشبش نداشت، شروع کرد:
پس از اتفاق تلخ آن شب کوله بری را رها کردم، دیگر نمی‌‌خواستم که روح و جانم در چنین عذاب عمیقی فرو برود؛ هرگز حاضر به دیدن چنین صحنه‌‌هایی نبودم و نخواهم بود.
پدر از این که مشتاقانه به داستان زندگی‌‌اش گوش می‌‌دادم نور امیدی در دلش روشن شد. من هم متعجب بودم. انگار کسی مرا سحر کرده باشد؛ به خواب هم نمی‌‌دیدم که این‌‌گونه با هم سر یک میز بنشینیم و گفتگو کنیم . اما گیسو، او کسی بود که همچنان به بازگشتش فکر می‌‌کردم و افسوس نبودنش را می‌‌خوردم. حالا پدر طبق عادت معمول انگشتانش را به هم قلاب کرده و ادامه داد:
بعد از آن که کوله بری را رها کردم، به شهر بازگشتم و خواستم آخرین تلاش‌‌هایم را برای یافتن یک شغل به کار گیرم. تمام ادارات ظرفیت‌‌شان تکمیل بود یا اگر هم جای خالی داشتند، این ظرفیت را برای آن‌‌هایی نگه ‌‌می‌‌داشتند که به قولی از ما بهتران بودند؛ برای آن‌‌که بیایند و پاهایشان را روی هم بیاندازند و پولی هم به جیب بزنند. دیگر خسته شده بودم. تصمیم گرفتم قبل از بازگشتم به روستا، لااقل سری به خانه‌‌ی دانشجوییه دوستان دوران دانشگاهم بزنم. همیشه افرادی بودند که از عشق به تحصیل(!) سعی می‌‌کردند که مدت تحصیل‌‌شان را طولانی‌‌تر کنند. به درخواست و اصرار آن‌‌ها، تصمیم گرفتم که مدتی را در آن‌‌جا و کنارشان مانده تا بلکه در این میان کاری هم پیدا کنم و دست خالی به خانه برنگردم اما همه چیز برایم دشوار و منزجر کننده به نظر می‌‌رسید؛ با آن که آن‌‌ها چیزی نمی‌‌گفتند اما حس مزخرف سربار بودن را اصلا دوست نداشتم.
چند روز بعد در حالی که در اینترنت مشغول چک کردن سایت‌‌های خبری بودم، چشمم به یک آگهی استخدام خورد؛ مربوط به اداره آموزش و پرورش بود و چیزی هم به پایان ثبت نام و شروع آزمون نمانده بود. خواستم با آن کار، دو هدف را که پیداکردن شغل و در رفتن از زیر خدمت بود نشانه بروم و آخرین شانسم را هم امتحان کنم؛ که اگر تیرم به هدف می‌‌خورد، زندگی‌‌ام از این رو به آن رو می‌‌شد. بالاخره بعد از گذشت مدتی قریب به یک الی دوماه، من در آن آزمون شرکت کردم و خوشبختانه قبول هم شدم. بالاخره آن همه تلاش و شب بیداری‌‌های دوران دانشگاه نتیجه داد. حالا من خوشحال ترینه مردم بودم. در چشم برهم زدنی، اقامت دوهفته‌‌ای من در خانه‌‌ی دوستانم به مدتی طولانی بدل شد و اگر تا الان مرا بیرون نیانداخته بودند، قطعا از رودربایستی بود. از این ماجرا شرمگین بودم اما قطعا روزی لطفشان را جبران می‌‌کردم. بعد از پذیرفته شدنم در اداره، با حقوق کم و برای دوره‌‌ای آزمایشی، مرا به یکی از روستاهای دور اطراف شهر فرستادند.
حالا دیگر کار داشتم، اما با حقوقی اندک. از آن جا که خانه‌‌ای نداشتم، ترجیح دادم بیش از این مزاحم دوستانم نباشم؛ با همان مقدار حقوق ناچیزی که داشتم یک خانه‌‌ کوچک و نمور در محله‌‌های دور، حتی دورتر از جایی که در آن مشغول به کار بودم، اجاره‌‌ ‌‌کردم. خیلی کوچک بود و کهنه ساخت، اما برای رسیدن به شرایطی مناسب باید آن‌‌جا را تحمل می‌‌کردم. هنوز یک ماهی از کارم نگذشته بود که سرنوشت باز هم مرا بازیچه‌‌ی دست خودش کرد.
صبح یک روز سرد، ناگهان تلویزیون اعلام کرد که به دلیل ورود ویروسی به نام «کرونا» به کشور و برای پیشگیری از شیوع آن، باید مقاطع تحصیلی را تا مدتی تعطیل کرد. بدترین خبر بود؛ بعد از آن همه سگ دو زدن، باز سرنوشت مرا راهی کنج خانه کرد. نمی‌‌خواستم که با سرشکستگی به خانه‌‌ی پدرم برگردم. تا آن لحظه خوشحال بودم که باز خوب است که جایی را برای ماندن پیدا کرده‌‌ام، اما مگر این جنگ سرنوشت پایان داشت؟ طبق آمار، از تعداد افرادی که به آن ویروس مبتلا می‌‌شدند، به ندرت از جوانان همسن و سال من بودند؛ با این حال دلیل نمی‌‌شدکه من یکی از آن‌‌ها نباشم. منزل جدیدم را پیدا کرده بودم؛ بیمارستان، بخش کرونایی ها. به نظرم همان‌‌قدر که باید از گفتن لفظ «سرطانی» به مبتلایان سرطان پرهیز کرد، نام گذاری آن بخش از بیمارستان هم به چنین شکلی، کار بسیار اشتباهی بود. فضای تلخ و عبوس بیمارستان مرا نگران می‌‌کرد که نکند به خانه باز نگردم و هیچ‌‌وقت پدر و مادرم را هم نبینم. چه پدران و مادران نازنینی که در آن روزها جلوی چشمانم پرکشیدند بی آن‌‌که حتی بتوانند لحظات آخر عمرشان را در کنار عزیزان خود باشند؛ مرگ آنها به اندازه‌‌ی مرگ همان پدر و پسر «کوله‌‌بر» برایم دردناک بود.
روزها به سختی می‌‌گذشت و حال من چون قاصدکی در چنگ باد، مدام به این طرف و آن طرف در تغییر بود؛ یک روز خوب و روزی دیگر بد. البته آن دوران با آن که سخت و طاقت فرسا بود اما خوبی‌‌هایی هم داشت. به نظر من زندگی مثل مادری‌‌ست که بچه‌‌اش را کتک می‌‌زند و بعد از یک ساعت او را با پشیمانی در آغوش می‌‌کشد و هدیه‌‌ای هم برایش می‌‌خرد. به میان صحبتش دویدم و گفتم:« هدیه؟ اشتباه نمی‌‌کنی؟ تو در حال مرگ بودی و از هدیه صحبت می‌‌کنی؟»
با خنده گفت: پسرجان، بگذار که حرفم تمام شود، آن‌‌قدر پا برهنه میانش ندو. آن روزها تمام پزشک‌‌ها و پرستارها، تمام وقت در خدمت بیمارانی بودند که به آن‌‌جا می‌‌آمدند.آن‌‌ها حتی برای استراحت به منزل نمی‌‌رفتند. اتفاقی افتاد که بیش از پیش حالم را دگرگون کرد. والدین یکی از پرستارها، در همان بیمارستان، زیر دست دخترشان جانشان را تقدیم مرگ کردند. چه لحظات غم‌‌انگیزی بود. او همان‌‌طور که زار زار گریه می‌‌کرد، به بیماران بخش می‌‌رسید. دختر مهربانی بود، سن و سالی نداشت؛ شاید بیست و یک سال، کمی از تو بزرگتر.
پریدم وسط حرفش و گفتم:« امم... مادر من هم یک پرستار بود. خودت گفته بودی، درست است؟»
بعد با حالتی مردد گفتم:« نکند آن پرستاری که گفتی همان مادر... ؟»
نگذاشت حرفم تمام شود. خنده‌‌ای سر داد و گفت: بله، درست متوجه شدی. مادرت، ماریا، همان پروانه‌‌ای بود که ‌‌دورم چرخید تا شعله‌‌ی این شمع هرگز خاموش نشود. می‌‌توانم بگویم او منجی بود، منجی من. در آن مدت با پیگیری و مراقبت‌‌های او بود که وضعیت من، که با مرگ دست و پنجه نرم می‌‌کردم،‌‌ رو به بهبودی رفت. حسم می‌‌گوید که آن روزها بیشتر از این که جسمم بیمار باشد، روحم بیمار بود؛ من معتقدم که ما هیچ‌‌وقت مریض نخواهیم شد مگر آن‌‌که آسمان دلمان ابری شود و بخواهد ببارد. من حسی را برای اولین بار تجربه می‌‌کردم که به آن فکر نکرده بودم. من عاشق شده بودم و نمی‌‌دانستم که عشق دوای خیلی از دردهاست؛ البته به شرط آن‌‌که سخت و با دوام باشد.
بعد از گذشت مدتی بالاخره حالم خوب شد و به خانه بازگشتم. در تمام آن مدتی که آن ویروس در بیرون جولان می‌‌داد، من در همان خانه‌‌ی تنگ و تاریک و به دور از هر چیزی مانده بودم و گاهی هم تلفنی حال ماریا را‌‌ می‌‌پرسیدم؛ شماره‌‌ش را در آخرین روزهای ترخیص با شیطنت خاصی گرفته بودم. آن‌‌قدر به او زنگ می‌‌زدم که همکارانش هم از این وضع شاکی شده بودند. به هر حال بعد از سپری شدن آن دوران و سفر آن ویروس به نیستی، من به خواستگاری مادرت رفتم، اما تنها. شرایط به گونه‌‌ای نبود که به روستا بازگردم و پدرو مادرم را مطلع کنم. دیگر بزرگ شده بودم، تصمیمم درست بود و به جا. من و او خیلی زود با هم ازدواج کردیم. اما حالا یک مشکل در پیش پایمان قرار داشت، آن خانه‌‌ی کوچک دیگر جایی برای زندگی دونفر نبود؛ تصمیم گرفتیم با روی هم گذاشتن حقوقمان جایی بهتر و بزرگتر و در منطقه‌‌ای بهتر از شهر اجاره کنیم. خانه‌‌ی پدری ماریا خالی بود اما ترجیح ‌‌دادم که مستقل باشیم تا که اگر روزی سر و کله‌‌ی دیگر وارثان خانواده پیدا شود برایمان مشکلی پیش نیاید؛ من هیچ‌‌وقت حوصله این دعواها را نداشتم و ندارم.
زندگی سخت بود اما شیرین. روزها یکی پس از دیگر به آرامی و ملایمت می‌‌گذشتند و ما هر روز از گذشته عاشق و دلباخته‌‌تر بودیم؛ چنان غرق در زندگی‌‌ام شدم که حتی پدر و مادر پیرم را مدت‌‌ها ندیده بودم و تنها گاهی اوقات تلفنی حالشان را می‌‌پرسیدم.
من و مادرت. هر روز صبح صبحانه‌‌ را باهم می‌‌خوردیم و عصر هم وقتی به خانه می‌‌رسیدیم، سر یک میز غذایی مختصر خورده و استراحت می‌‌کردیم. بعضی از شب‌‌ها هم مادرت کشیک بیمارستان بود و من دورادور مراقبش بودم؛ دوری‌‌اش را تاب نمی‌‌آوردم. گاهی نیز بر سر مسائل ریز و درشت زندگی بحث‌‌مان می‌‌شد؛ که این مسائل جزء بخش اجتناب ناپذیر زندگی است.
تا آن روز این را زندگی فهمیده بودم که زندگی همیشه وقتی روی خوشش را به من نشان می‌‌داد که در فروپاشی عمیقی به سر می‌‌بردم.
صبح خیلی زود در یک روز بارانی، اواخر پاییز، تلفن خانه زنگ خورد. چه کسی بود؟ آن هم هفت صبح.هر دویمان، مضطرب و نگران از خواب پریدیم.لابد آن موقع صبح خبر خاصی انتظارمان را می‌‌کشید؛ و شاید خبری بد. مسئله‌‌ای که مرا شدیدا آزرده خاطر می‌‌کند؛ عجله‌‌ی مردم برای رساندن خبرهای بد است، آن هم اول صبح. در حالی که خبرهای خوب را هیچ‌‌وقت آن‌‌قدر زود نمی‌‌دهند. درکمال شگفتی؛ آن طرف خط غلامعلی بود؛ همسایه دیوار به دیوار پدرم، که در نبود من به آن‌‌ها کمک می‌‌کرد. غلامعلی دستپاچه و نگران خبر بیماری سخت پدر را رساند و گفت که برای درمانش باید حتما او را به شهر منتقل کنیم.
نگران شده بودم و می‌‌خواستم فورا به روستا بروم اما آن‌‌قدر از اداره مرخصی گرفته بودم که ممکن بود اخراجم کنند و از طرفی دیگر امتحانات میان‌‌ سال مدارس هم شروع شده بود. نباید اولین سال حضورم در آن‌‌جا را با بدقولی‌‌ها و بی برنامگی‌‌هایم خراب می‌‌کردم. ماریا گفت که خودش می‌‌رود و مادرم را به خانه‌‌ آورده و پدر را در بیمارستانی که در آن کار می‌‌کرد، بستری می‌‌کند. اولین باری بود که می‌‌خواست با خانواده و محل زندگی‌‌ا‌‌م آشنا شود. نگران بودم. واکنش پدر چه بود؟ آیا از تصمیم خودسرانه‌‌ام برای ازدواج عصبی می‌‌شد؟ واکنش مادرم چه بود؟ می‌‌دانستم که ماریا آن‌‌قدر باهوش است که قضیه را به خوبی مدیریت کند. او تلفن را برداشت و با تماس با یکی از همکارانش، کشیک بیمارستانش را با او عوض کرد و به سمت روستا راه افتاد. باران رفته رفته زیادتر می‌‌شد و مسیرهای خیابان هم مانند همیشه آب‌‌گرفته بود. آن قدر فکرم مشغول بود که حتی فراموش کردم که چترم را بردارم و در نتیجه؛ مثل یک موش آب کشیده به محل کارم رسیدم. خدا خدا می‌‌کردم که هر چه زودتر مدرسه تعطیل شود. بعد از خوردن زنگ مدرسه، اولین کاری که به ذهنم می‌‌رسید آن بود که با ماریا تماس بگیرم؛ خاموش بود، چندباری تلاش کردم تا بالاخره تماس برقرار شد. صدایی زمخت و خشن آن طرف خط منتظرم بود. دست و دلم لرزید، این لحظه بدترین و پراسترس ترین لحظه‌‌ی زندگی‌‌ام بود. باران هر لحظه شدیدتر می‌‌شد، انگار می‌‌خواست زمین را سوراخ کند، شاید هم سر من را.
یک مرد با صدایی که نشانی از آرامش نداشت، گفت:« سلام جناب، خانم ماریا اعتمادی همسرتون هستند؟» همین جمله کافی بود که به خاکسترهای زندگی گذشته‌‌ام برگردم. استرسم از قبل بیشتر شد، به حدی که نزدیک بود همان جا در کنار خیابان پس بیفتم. با صدایی بی‌‌جان گفتم:« بله، بفرمایید، چه شده؟»
مکثی کرد و گفت: « در بزرگراه تصادف شدیدی بین دو ماشین رخ داده که متاسفانه همه سرنشینان یکی از ماشین ها به همراه راننده فوت شدند؛ البته یکی‌‌شان، که ظاهرا همسرتان باشد را به بیمارستان منتقل کردیم. ازمدارک داخل جیب پالتویش پیداست که خودش از کادر درمان بیمارستان است، درست است؟ اوضاع او وخیم است، پزشکان بالای سرش هستند. لطفا خودتان را سریع برسانید، این هم آدرس.»
احساس می‌‌کردم در خوابی هولناک قرار گرفته‌‌ام و دوست داشتم یک نفر سیلی‌‌ای به صورتم بزند و ازآن کابوس بیدار شوم. بی آن‌‌که به خانه بازگردم، همان جا، مقابل مدرسه ماشینی گرفتم و روانه‌‌ی بیمارستان شدم.
آن شب بدترین شب زندگی‌‌ام بود، نفهمیدم چطور به بیمارستان رسیدم. پس از رسیدن به بیمارستان به همراه پزشک وارد سردخانه شدیم؛ پدر و مادرم، آرام و بی‌‌صدا، در کشوی اجساد خوابید بودند، آرام و زیبا اما سرد. شاید اولین باری بود که پدر و مادرم آن‌‌قدر از هم دور افتاده بودند. آن‌‌ها هیچ‌‌وقت همدیگر را تنها نمی‌‌گذاشتند؛ برعکس من و البته، لعنت به من. اشک‌‌هایم مانند سربی داغ روی گونه هایم می‌‌ریختند و آن را می‌‌سوزاندند. شاید بی‌‌رحمانه باشد اما راستش این‌‌که ماریا را آن‌‌‌‌جا نمی‌‌دیدم خوشحال بودم که هنوز یک نفر را برای دوست داشتن دارم. از آن‌‌‌‌جا به سرعت خارج شدم و پزشکی دیگر را که از اتاق عمل بیرون می‌‌آمد، دیدم. شتابان سمتش رفتم و از حال ماریا پرسیدم. او گفت:« آقای محترم، ما تمام تلاشمان را کردیم، متاسفانه همسرتان فوت کرده اما جای شکرش باقی‌‌ست که بچه سالم است. یعنی می‌‌تواند زنده بماند».
بچه؟ از کدام بچه صحبت می‌‌کرد؟ آنقدر از این حرفش شوکه شدم که فوت ماریا را به کل فراموش کردم. سوالات بی‌‌جواب پشت سر هم در ذهنم رژه می‌‌رفتند. پزشک گفت که ماریا شش ماه باردار بوده و وضعیت بارداری‌‌اش به گونه‌‌ای بود که حتی از روی شواهد ظاهری هم کسی نمی‌‌توانست متوجهه حاملگی‌‌ ماریا شود! با دستور پزشک و موافقت من، بچه را در دستگاهی قرار دادند تا بچه به رشد و وضعیت عادی‌‌اش برسد. من در یک روز و چشم بر همزدنی، پدر، مادر و همسرم را ازدست داده بودم. دیگر چه چیزی مرا سر پا نگه می‌‌داشت؟! آیا چیزی هم برای باختن مانده بود؟ نفس می‌‌کشیدم اما زندگی نه. شاید تنها نور امیدی که در این زندگی برایم مانده بود؛ آن بچه‌‌ی داخل دستگاه بود. با خودم عهد کرده بودم که اگر او را هم از دست بدهم دیگر خودم را از شر این زندگی لعنتی خلاص کنم. بعد از گذشت سه ماه، پزشک گفت که آن جنین، حالا یک نوزاد کامل شده است و خوش‌‌بختانه، با توجه به تصادف شدید ماریا، هیچ نشانه‌‌ای از ضعف یا معلولیت در او دیده نمی‌‌شود.
ماریا دو بار مرا از خاکستر مرده زنده کرد. یک‌‌بار خودش و اکنون با آن بچه‌‌ی زیبا و دوست داشتنی، یعنی تو.
پدر خسته بود، نگران وسرخورد و گاهی حتی خوشحال. از ویژگی‌‌های خوبش این بود که می‌‌توانست تمام احساساتش را همزمان مدیریت کند، بی آن‌‌که مشکلی پیش بیاید.
از صندلی‌‌اش بلند شد، بی آنکه چیز زیادی بگوید. با گفتن این که «برای امشب بس است.» به سمت اتاقش رفت و در را هم بست. به دنبال پدر رفتم. در اتاقش را تا نیمه باز کردم. قاب عکسی را در آغوش گرفته بود. عکس مادر بود و در کنارش قابی دیگر؛ عکس مادربزرگ و پدربزرگ. پدر حرفی نمی‌‌زد. اشک‌‌های نقره‌‌گون از چشمانش سرازیر می‌‌شد و همان‌‌طور عکس‌‌ها را می‌‌بوسید. هیچ وقت فکرش را نمی‌‌کردم که من آنقدر با او رفیق شوم که دلم برایش بسوزد. دوست داشتم بروم و او را در آغوش بکشم و ببوسم اما هنوز حس خجالت از رفتارهای اشتباه گذشته مانعم می‌‌شد. ناگهان من را دید و با صدایی خسته رو به من کرد و گفت:« قصه‌‌ی من هنوز ادامه دارد. این زندگی درست در مسیری قرار گرفته است که از آن بدم می‌‌آمد، همان در بین زمین و آسمان ماندن بازی الاکلنگ؛ ساکن و خسته کننده. وقتش رسیده که این الاکلنگ را از یک طرفش تکان بدهیم.»
حرف‌‌ها برایم آشنا بود، اما آن‌‌قدر از حوادث پیش آمده در زندگی پدرم، خسته و غمگین بودم که قدرت فکر کردن را به کلی از دست دادم. از او خداحافظی کردم؛ به اتاقم رفتم و روی تخت ولو شدم. تمام ماجراهایی که از زبان پدر شنیده بودم، درست مانند یک فیلم سینمایی از جلوی چشمانم عبور می‌‌کرد.
فردای آن روز به شوق شنیدن ادامه‌‌ی معمای زندگی پدر بیدار شدم و صورت شسته و نشسته به اتاقش رفتم. روی تختش نشستم و گفتم:« سلام پدر، می‌‌خواهم بقیه‌‌اش را بشنوم.»
خنده‌‌ای کرد و گفت:« اول اجازه بده یک صبحانه بخوریم ، بعدش برایت خواهم گفت. فعلا برو آبی به دست و صورتت بزن.»
با صدای زنگ دَر خانه جا خوردیم؛ منتظر کسی نبودیم! از این که صبح زود زنگ در خانه‌‌ی آدم را بزنند، متنفر بودم. پدر به اشپزخانه رفت تا صبحانه‌‌ای آماده کند. من هم به سمت در رفتم.
چشمانم دروغ می‌‌گفت؟ آیا واقعا زندگی می‌‌خواست که روی خوبش را نشانم دهد؟ پشت در کسی به جز گیسو نبود. او بازگشته بود. هنوز به خودم نیامده بودم و در شوک بازگشتش بودم که طوری خودش را در آغوشم انداخت که انگار سالهاست مرا ندیده است.. برق چشمانش درست مانند روز اول آشناییمان بود؛ این چشم‌‌ها آمده بودند که بمانند. همان‌‌طور که خبر بازگشت گیسو را با صدای بلند در خانه تکرار می‌‌کردم ، دست گیسو را گرفتم و دوان دوان به سمت اشپزخانه رفتیم؛ پدر همان‌‌طور که نشسته بود، دستانش را زیر چانه اش گذاشته و به سمت در خیره بود. با خوشحالی گفتم:« پدر، این هم از تکانی که باید به زندگیمان داده می‌‌شد، درست است؟ گیسو برگشته.»
پدر حرفی نمی‌‌زد. جلوتر رفتم. گیسو ترسیده بود. شانه‌‌ی پدر را تکان دادم، ناگهان به زمین افتاد. وقتی او را در بغل گرفتم، سرمای تنش، تنم را لرزاند. مردمک‌‌های چشمش از قبل گشادتر بودند. توان بلند شدن نداشتم. چشمان گیسو می‌‌بارید؛ مثل ابر بهارکه ناگهان شروع به باریدن می‌‌کند. پدر رفته بود؛ ناگهان و بی هیچ سر و صدایی. خوشحالی ناشی از بازگشت گیسو به کامم زهرتر از زهر شد. آیا این زندگی دوباره بازی‌‌اش را از سرگرفته بود؟ من پدرم را درست وقتی از دست دادم،که او را پیدا کردم. دنیا دور سرم می‌‌چرخید. بر عکس گیسو، چشم‌‌های من خشک‌‌سالی گرفته بودند؛ بدون حتی یک قطره اشکی. چشمم به کاغذ مچاله شده‌‌ی در دست پدرم افتاد. به سختی آن را از انگشتان به هم قفل شده‌‌اش بیرون کشیدم. از دست خطش معلوم بود که آن را در حالت احتضار نوشته است:
« پایان این بازی همیشه تکراری‌‌ست. پس بهتر است با یک بازی خوب تمامش کنیم.»
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای مجتبی پورفرخ سلام و احترام
گره‌افکنی در داستان نقطه‌ی محوری تلاقی امور و مرکز ثقل داستان است. گره‌ای که در آغاز داستان افکنده می‌شود طی مراحلی از پیچ و خم وقایع داستان عبور می‌کند تا در پایان گشوده شود. در ساخت و نمایش داستان گره‌افکنی از آغاز عمل تا نقطه‌ی بحرانی پیش می‌رود، در واقع گره‌افکنی طراحی و ساخت حوادث و اموری است که پیرنگ داستان را گسترش می‌دهد. به عبارت دیگر گره‌افکنی موقعیت و وضعیت خاص و دشواری است که در داستان ظاهر می‌شود و آنچه را وجود داشته با تغییر مواجه می‌کند. به نسبت اهمیت گره‌افکنی پایان و نحوه‌ی گره‌گشایی هم بسیار با اهمیت است که در نهایت همه‌ی این‌ها باید مبتنی بر روابطِ علی و معلولی مستحکمِ داستان باشند.
«پایان بازی» از این حیث که نویسنده‌ توانسته است نخِ تسبیح و اتصال وقایع و حوادث را در طول داستان حفظ کند قابل توجه است. در طول داستان اشاره به حوادث و وقایعی پی در پی می‌شود. این مسئله نشان دهنده‌ی ذهن داستان‌پرداز نویسنده است که اتفاق خوبی است؛ اما این داستان‌پردازی باید مدیریت شود. آوردن حوادث و وقایع و گره‌هایی پشت سر هم امتیازی برای داستان محسوب نمی‌شود اگر این گره‌ها به درستی افکنده و گشوده نشوند. چگونگیِ نحوه‌ و زمانِ گره‌افکنی و تاثیر آن بر داستان و سپس گره‌گشایی با در نظر گرفتن روابط علی و معلولی مهم است.
فرمی که نویسنده برای نگارش «پایان بازی» انتخاب کرده است آن را به خاطره نزدیک می‌کند. پدری در کنار پسرش شروع به تعریف کردن از گذشته و خاطراتش می‌کند. از اتفاق‌ها و حوادث و گره‌هایی پشت سر هم و باز شدن آن‌ها می‌گوید. در این میان گاه خواننده به حوادثی برمی‌خورد که قدری از باورپذیری او دور است؛ به این معنا که نویسنده خیلی راحت با این موضوع برخورد کرده است؛ گره‌ای ایجاد شده و باید باز شود، باز هم می‌شود... اما چگونگی این گره‌گشایی و باورپذیر بودنش اهمیت دارد. مثلا این که زنی 6 ماهه باردار باشد و اتفاقا خودش هم پرستار باشد، ولی از بارداری خودش و همسرش بی خبر باشند باورپذیر نیست. در این‌جا نویسنده وجود بچه‌ای را نیاز دانسته برای داستان و این راهکار را برای آن طراحی کرده است؛ در حالی که طراحی و ساخت وقایع وقتی در مسیر درست پیش رفته است که مبتنی بر روابط علی و معلولی مستحکم باشد... در مورد تفسیر زندگی پدر خواننده گاه با چنین موقعیت‌ها و سوال‌هایی مواجه می‌شود.
اما در مورد راوی و مسئله‌ی اصلی آن. شاید بد نبود نویسنده روی موقعیتی که راوی در آن قرار گرفته و رفتن گیسو و بعد برگشتنش تمرکز بیشتری می‌کردند. اگر بنا بوده گره و مسئله‌ی اصلی راوی، رفتن گیسو باشد لازم بود نویسنده پرداخت بیشتری روی این بخش داشتند. به این معنا که به طور کلی برای داستان و راوی همیشه یک مسئله‌ی اصلی و اصلا بهانه‌ی روایت باید وجود داشته باشد که سایر اتفاق‌ها حول این موضوع اصلی بچرخد. هم نویسنده و هم خواننده باید بدانند که داستان از که و از چه می‌خواهد بگوید، پراکنده‌گویی و آوردنِ اتفاق‌های فرعی‌ای که به اتفاقِ اصلی بچربد از انسجام داستان می‌کاهد.
مورد دیگر در مورد نثر داستان است. نویسنده می‌توانند در مورد نثر قدری راحت‌تر عمل کنند. استفاده از واژه‌های زنده و امروزی، انتخاب افعال مناسب و رعایت ایجاز از ویژگی‌های یک نثر خوب است. در بخش‌هایی نثر «پایان بازی» قدری کراوات زده و خشک است. نویسنده می‌توانند با پیدا کردن معادل امروزی بعضی واژه‌ها نثر را دلنشین‌تر و صمیمی‌تر کنند.
جناب پورفرخ شما فرصت‌های زیادی پیش رو دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم.
موفق باشید.


منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۳
ندا رسولی » یکشنبه 15 تیر 1399
منتقد داستان
سلام و ادب. آنچه در داستان شما مشاهده می‌شود، همانطور که در نقد هم بهش اشاره شد، ذهن داستان پرداز شماست. شاید بتوان گفت داستان پردازی یکی از مهمترین عناصری است که خواننده از یک داستان انتظار دارد؛ فقط این داستان پردازی باید مدیریت شود. داستان نویسی هم مانند هر کاری نیاز به آموزش دارد. پیشنهاد می‌کنم کتابهای آموزش داستان نویسی را مطالعه کنید، در کنارش به مطالعه رمان و داستان کوتاه های موفق بپردازید. در خوانش رمان و داستان کوتاه ها، علاوه بر قصه به نحوه ی اجرای عناصر داستان، نثر و زبان و... توجه کنید و تمرین نوشتن داشته باشید. نویسندگی بیشتر از استعداد به پشتکار فراوان احتیاج دارد. شما سابقه ی کوتاهی دارید در این زمینه و جوان هستید و فرصت های بسیاری پیش رو... اگر بخواهید قطعا به نتیجه خواهید رسید. ضمن اینکه هدف منتقدین پایگاه نقد صرفا کمک به ارتقا داستان‌ها و روشن کردن نقاطی در داستان است که احتمالا برای خودِ نویسنده تاریک مانده است. منتظر آثار بعدی شما هستیم، موفق باشید.
مجتبی پورفرخ » یکشنبه 15 تیر 1399
خیلی ممنونم از کمک و راهنمایی شما
مجتبی پورفرخ » یکشنبه 15 تیر 1399
سلام، تشکر از نظرات شما. چند سوال داشتم که شاید کمی از بحث دور باشد؛ آیا با وجود چنین ایراداتی شما به عنوان یک منتقد،استعدادی در نوشته ی من میبینید؟ منظورم این است که من میتوانم ادامه دهنده ی این مسیر باشم؟ چون من متکی به تلاش فردی ام و از یک سال و اندی پیش که نوشتن را شروع کردم فقط مطالعه کردم و نوشتم و حتی برای آموزش به جایی به جز منابع در دسترس فضای اینترنت مراجعه نکردم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت