با کمبود شدید قصه مواجهیم



عنوان داستان : چوب

مثل آدمی که تازه از بستر زناشوویی بلند شود، بی حس و کرخت در پیاده رو پیش می رفت. از بس که خمیده بود خیال می کردی نوک انگشتان دستش الان به زمین می خورد. سرچهار راه به جوی آبی نسبتا عریض رسید. سرش را پایین انداخت . انگار که هیچ مهره ای در گردنش نباشد چانه اش تا روی سینه افتاد. به تگ جوی دقیق شد. آب جوی پای تبریزی ها، خنکای سایه درختان را دو چندان می کرد و بوی بد و گندیده اطراف را قابل تحمل تر. گمانم کوچه باغهای قدیم برایش تداعی شده بود. نشست. تکه چوبی در گوشه جوی به آشغالهای انباشته شده گیر کرده بود و ضربان آب قادر نبود آن را از این وضعیت خلاص کند. شاید هم خود تکه چوب نمی خواست جدا شود.اصلا شاید به این وضعیت عادت کرده بود.
خودش را جای تکه چوب گذاشت. چه قرابت عجیبی .او هم مثل چوب، تکیده بود. استخوانهای تیز صورتش از گونه هایش بیرون زده بودند . انگار شقیقه هایش می خواستند به هم بچسبند. دستان بدون مو با زخم تیزی ها و سیگار را به سمت چوب گیرکرده در زباله ها دراز کرد. قصد نجات چوب را از آن مزبله داشت. حتما این تکه چوب هم مثل او زمانی عضوی از یک درخت پر شاخ و برگ بود. خودش را تصور کرد در کنار خواهر و برادرانش. پیش پدر و مادرش. شاید این تکه چوب هم می توانست جزیی از یک تختخواب جهزیه باشد. شاید هم تکه چوب می توانست قلمی در دستان نویسنده، میزی برای یک قرار عاشقانه، یا تخته نردی برای قمار بازی قهار و یا حتی شانه ای بر زلف یار باشد. هرچه بود سرنوشت تکه چوب چیزی غیر از اینها بود. درست مثل خودش. تکه چوب و خود را گرفتار ترین موجودات روی زمین می دانست.
صدای آژیر ماشینی از دور بگو مگو های درونی اش را قطع کرد. سرش را به سمت صدا برگرداند. بلندگو از اعدام قاتل دخترکی در صبح فردا، فریاد می کرد. خیابان لحظه ای آرام گرفت. نه دخترک را می شناخت و قاتل را. در ذهنش عمق گرفتاری اش را اندازه گرفت. دستش را از جوی آب بیرون کشید. بدبختی کم، بازهم خوشبختی است. تکه چوب اکنون روی آب شناور بود و آزادانه حرکت می کرد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
سلام.

«چوب» انگار با زبان، توصیف‌ها و فضای جذاب و خواندنی که ساخته عامدانه به سمت یک قطعه ادبی پرنقص تغییر مسیر داده است. این احتمالاً به این برمی‌گردد که نویسنده بیشتر از قصه گفتن روی توصیف‌ها و شرح یک موقعیت کوتاه تمرکز کرده است. مهم‌ترین مشکل داستان نه شخصیت‌پردازی و فضاسازی که کمبود قصه است. این‌که نویسنده با این چوب قرار است چه چیزی را برای ما شرح بدهد؟ تعلیق داستان کجاست؟ این چوب و آن جوی که حالا دیگر نماد کلیشه‌ای برای یک داستان محسوب می‌شود در نهایت به کجا و به چه‌چیزی منتهی می‌شود؟ امّا از زبان و شیوه‌ی روایت نویسنده این‌طور برمی‌آید که هم خوب داستان خوانده و هم توانایی قصه‌گویی دارد.
نکته‌ی دیگر این‌که، فکر می‌کنم برای نمایش فلاکت و بیچارگی کاراکتر باید کمی برای خواننده زمینه‌چینی کنید. این‌که چرا به این حال‌وروز افتاده و مقداری از جزئیات زندگی‌اش را روایت کنید. در داستان «چوب» شما فقط همین مقدار از خانواده او گفته‌اید: «خودش را تصور کرد در کنار خواهر و برادرانش. پیش پدر و مادرش.» این اشاره‌ی گذرا و بی‌فایده وجهی از شخصیت اصلی برای ما نمی‌سازد. یا حتی جلوتر مقداری هم از خودش می‌گوید امّا همچنان گنگ و نچسب: «درست مثل خودش. تکه چوب و خود را گرفتار ترین موجودات روی زمین می دانست.» او دارد از کدام گرفتاری حرف می‌زند و چرا جز شرح حالات و مسیری که طی می‌کند و صدایی که در انتها می‌شونیم تصویری دیگری از زندگی او وجود ندارد؟ ظاهراْ نویسنده به همین مقایسه گرفتاری چوب در جوی با کاراکتر اصلی بسنده کرده است و ترجیح داده خیلی‌زود سروته داستان را هم بیاورد.
یک نکته هم درباره شروع داستان بگویم. شما برای توصیف حالات شخصیت اصلی تشبیهی مانند: «مثل آدمی که تازه از بستر زناشوویی بلند شود، بی حس و کرخت در پیاده رو پیش می رفت...» دور و حتی نچسب به‌نظر می‌رسد. این را از این جهت گفتم که دقیقاً توصیف بعدی کاملاً در خدمت شخصیت اثر است: «از بس که خمیده بود خیال می کردی نوک انگشتان دستش الان به زمین می خورد.» یا «انگار که هیچ مهره ای در گردنش نباشد چانه اش تا روی سینه افتاد.‌» فکر می‌کنم از نیمه‌ی دوم داستان به نمادگرایی علاقه بیشتری نشان می‌دهد تا قصه‌گویی.
پایان‌بندی «چوب» هم آن‌چنان ارتباطی با کلیّت داستان‌تان ندارد. نویسنده مدعی است: « صدای آژیر ماشینی از دور بگو مگو های درونی اش را قطع کرد.» ولی واقعیتش این است که هیچ چیزی از درونیات او نخواندیم و او هم حرفی درباره‌اش نزده است. حرف‌های قبلی هم صدای سوم شخص داستان بود نه صدای درونی کاراکتر اصلی. از طرفی، در پایان‌، ناگهان فضا عوض می‌شود و بدون این‌که بدانیم او چه مسیری را طی کرده و اصلاً آن‌جایی که حضور دارد دقیقاً کجاست صدای بلندگویی را می‌شنود که خبر میدهد فردا قرار است قاتلی را اعدام کنند. البته نویسنده به دوره‌ی زمانی و جغرافیایی که داستان در آن همچنان با بلندگو خبر اعدام می‌دهند اشاره‌ای نکرده است.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت