مشت خودتان را زود باز نکنید



عنوان داستان : چهارپایه

هرچه از دستش برمی آمد، کرد. حتی وقتی لگد اول را هم خورد و در جایش این پا و آن پا شد باز هم سعی کرد نقش زمین نشود و پاهای مرد را رها نکند. اما دیگر بیشتر از این توان نداشت. با لگد دوم کاملا نقش زمین شد. حالا چهارپایه روی کف اتاق مثل آدمی که به پشت افتاده و نگاهش به سقف باشد، دراز به دراز افتاده بود.
پاهای مرد تکان تکان می خوردند. یکی از دمپایی ها از پایش سر خورد. کم کم تکانها کمتر می شد که فریادی بلند شد،کات! عالی بود!
همه دور مرد جمع شدند، اما از آن روز به بعد چهارپایه برای همیشه لنگید.
نقد این داستان از : احسان رضایی
سلام. داستانک شما غافلگیری نسبتاً خوبی در انتهای خود داشت. اینکه مردی که اقدام به خودکشی کرده، صرفاً داشته نقشی را ایفا می‌کرده و کل ماجرا یک نمایش صرف بوده. اما یک نکتۀ مهم در مورد کار شما، انتخاب زاویه دید آن است. از همان باتدای ماجرا، قهرمان داستانک، چهارپایه است و اتفاقات برای او می‌افتد. ما دربارۀ تلاش او می‌خوانیم و کنش‌ها و واکنش‌های او را شاهد هستیم. بنابراین، انتظار اینکه در پایان ماجرا، بعد از اینکه تکلیف مرد روشن شد به جچهارپایه برگردیم را داشتیم. به همین دلیل، جملۀ آخر داستان آن قدر که باقی متن، غافلگیرکننده نبود. شما از اول دوربین را روی چهارپایه تنظیم کردید. نور را روی او انداختید. پس خواننده انتظار داشت که چیزی هم دربارۀ او بخواند. منظورم این است که کمی زود مشت خودتان را برای خواننده رو کردید. پیشنهاد می‌دهم داستانک را از اول بنویسید. این بار با مرد شروع کنید. آن وقت لیدن چهارپایه در انتهاب کار، ضربۀ بیشتری دارد و خواننده را بیشتر غافلگیر می‌کند. موفق باشید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت