توجه به تصویرگری و صحنه




عنوان داستان : ریحانه
نویسنده داستان : محمد حیدری

شنوندگان عزیز! صدایی که هم اکنون می شنوید، صدای آژیر «وضعیت سفید» است و این بدان معناست که شرایط عادی است و می توانید پناهگاه ها را ترک کنید ...
هنوز صدی آژیر وضعیت سفید نخوابیده است. حمیدرضا را که روی پایم خوابش برده را بغل می کنم و زودتر از همه از پناهگاه بیرون می آیم و خودم را به آپارتمان می رسانم. در باز است. مثل هروقت دیگری که که با سراسیمگی به پناهگاه می رویم. خوبی اش این است که دیگر لازم نبود کج و معوج بشوم تا در را باز کنم بدون اینکه سر حمیدرضا از روی شانه هایم بیافتد. با پا در را پشت سرم می بندم. برق شهر که وصل می شود صدای صلوات همسایه ها کل آپارتمان را می گیرد. حمیدر ضا را به تختش می رسانم. عینکش را روی چشمانش در می آورم. یک پتوی اضافه رویش می کشم تا سرما به جسم نحیفش نرسد.
همین طور که به سمت در اتاق که می روم دستم را دراز می کنم تا چراغ اتاق را خاموش کنم. دستم به کلید چراخ نرسیده پایم به چیزی می خورد. آلبوم است. آلبوم من و ریحانه که برای هزارمین بار حمیدرضا از توی اتاقمون کش رفته بود تا در خاطرات سفر کند. آلبوم را از روی زمین بر می دارم و چراخ را خاموش می کنم. قبل ازاینکه در اتاق را کامل ببندم از روی نوار نوری که از لای در تا صورت حمیدرضا رفته نگاهی به چهره معصومانه اش می کنم و در را اهشته می بندم.

آلبوم را روی میز عسلی پذیرایی می گذارم. اما دلم نمی آید راه تخت خواب را پیش بگیرم. حس می کنم من هم هوای سفر در خاطرات را دارم. به آشپرخانه می روم و کتری را روی اجاق می گذارم. فوری خودم را به اتاق پذیرایی می رسانم و روی مبل می نشینم. میز عسلی را کمی به طرف خودم می کشم. آلبوم را باز می کنم.

عکس اول
روسری سفید چقدر به ریحانه می آمد. اولین روزی که سر کلاس آناتومی یک دختر ترکه ای با مانتوی بلند سرومه ای و روسری سفید وارد کلاس شد، چیزی که مطمئن بودم این بود که اون رو سری سفید چقدر به آن صورت کشیده و چشم های شب رنگ می آید. او هم مثل من ترم اولی بود. اما فقط در همین کلاس می دیدمش. این عکس دست جمعی را هم پایان همان ترم گرفتیم. دانشجویان ترم اول پزشکی 55 . ریحانه همان روسری سفید را سرش کرده بود.

عکس دوم
چشمم به عکس دست جمعی مان با آدم برفی وسط حیاط دانشگاه می افتد. آن سال زمستان هر روزش برف بود. یکی از همان روزهای برفی احمد را کشان کشان، کشاندم دانشگاه. شوهر دختر خاله همسایه دیوار به دیوارشان کارمند واحد آموزش دانشگاه بود. کلی زبان ریختیم و رگ خویش و قومی اش و عالم همسایگی را بهم گره زدیم تا قبول کرد لیست دروسی که ریحانه برای آن ترم برداشته را نشانمان بدهد.تا جایی که می شد هماهنگ با ریحانه درس گرفتم. دیگر لازم نبود برای دیدن چشمان محبوب دختر ترکه ای کلاس منتظر دوشنبه ها باشم و قیافه پیراستاد آناتومی را با آن کروات قرمزش را تحمل کنم. چند کلاس در طول هفته با هم بودیم.

عکس سوم
نگاهم گره می خورد به عکس پیکان سفید بابای احمد. آن موقع هرکسی پیکان نداشت. اما بابای احمد به یمن مهندس شرکت نفت بودن پیکانی خریده بود. خودش که ماه به ماه در معیت مستشاران امریکایی در خوزستان زمین را متر می کرد. بخاطر همین اکثر وقت ها احمد این فرصت را داشت تا پیکان را یواشکی از گاراژ بیرون بکشد. روزی که قرار بود ریحانه با بچه های دانشگاه برود برای کمک به فقرای جنوب شهر، با احمد ماشین باباش را برداشتیم تا همراهشان برویم. نشد که ریحانه با ماشین ما سوار بشود. اما نگاهم همه اش بهش بود. اولین باری هم که با ریحانه قرار گذاشتم تا باهاش حرف بزنم، دوباره با کلی التماس پیکان را، البته اینبار بدون راننده، از احمد قرض گرفته بودم. حرف زیادی نزدیم. اما وقتی سرکوچه بنفشه، فرعی اول پیاده اش کردم، چشمام را بستم و تند تند حرف دلم رو گفتم. بدون اینکه چیزی بگوید از ماشین پیاده شد و رفت.

عکس چهارم
دو چشم سیاه ریحانه در لباس سرتاسر سفید عروس شده بودند مروارید سیاه. آنقدر از همیشه زیباتر و درخشان تر که بعد از این سال ها هنوز چشم آدم روی آن همه زیبایی قفل می کند. تابستان 57 اوضاع کشور به سامان نبود. روزی جایی تظاهرات بود و روزی سر کوچه ای حجله ای! نه من و نه ریحانه دل و دماغ عروسی را نداشتیم. و بیشتر ریحانه. اما دیگر توان مقابله با خانواده ها نداشتیم. شب عروسی آنقدر خواستنی شده بود که تمام وقت زیر لب برایش ان یکاد می خواندم.

عکس پنجم
چشمم به عکس خودم با لباس سفید می خورد. در کنار ریحانه. در بیمارستان. روزی که حمیدرضا به دنیا آمده بود. مادر ریحانه شب قبلش زنگ زده بود و کل حرف بارم کرده بود که چرا دختر دست گلم را ول کرده ای رفته ای. وقتی شنیدم ریحانه رفته بیمارستان، همان شب حرکت کردم. نزدیک های ظهر بود که رسیدم بیمارستان. وارد اتاق که شدم مادر ریحانه با کلی بد و بیراه زیرلبی از اتاق زد بیرون. حمیدرضا در بغل مادرش بود. ریحانه دستی به صورت بچه کشید و گفت: آقا حمیدرضا! ایشون بابا دکتر سعید خوش قول شماست. دو ماه پیش برای ماموریت رفت سیستان و قرار بود دو هفته بعد برگردد. حالا بعد دوماه با لباس سفید برگشته. البته نه لباس سفید دکتری. لباس سفید بلوچی!
به سرتا پای خودم نگاهی انداختم. آنقدر با عجله آمده بودم که یادم رفته بود حتی لباسم را عوض کنم. در سیستان کار نکرده بسیار داشتیم. هر دویشان را در بغل گرفتم زیر لب برایشان ان یکاد خواندم.

عکس ششم
و بازهم عکس ریحانه خانم. در لباس سفید پزشکی. البته نه در بیمارستان تهران. در بیمارستان رازی اهواز. بعد از آزاد سازی خرمشهر که برگشتم تهران، ریحانه پایش را توی یک کفش کرد که حمیدرضا آنقدر بزرگ شده که بتواند سه ماه بدون مادر، کنار باباش زندگی کند. حمیدرضا را بغل کرد و از طرفش گفت: مجاهدت بسه بابا دکتر فرمانده سعید! سیستان را که آباد کردید، خرمشهر رو هم که آزاد کردید. حالا نوبت مامان ریحانه است.
چاره ای جز قبول امر ریحانه نداشتم. من ماندم تهران و خانم راهی اهواز شد. بعد چند روز هم نامه فرستاد که بعد از ماه رمضان بر می گردد تا تولدت سه سالگی حمیدرضا کنار هم باشیم. این عکس را هم با همان نام فرستاده بود. در لباس سفید باز خواستنی شده بود. عکس که به دستم رسید، ان یکادی برایش خواندم.

عکس هفتم
من و حمیدرضا. بدون ریحانه. برده بودمش پارک. حمیدرضا نه آنقدر کوچک بود که همه اش بهانه مادر بگیرد، نه آنقدر بزرگ بود که دلتنگ بشود. اما دلتتگی داشت من را از پا در می آورد. اولین بار نبود از او دور می شدم. اما این حس که ریحانه رفته نه من، روی قلبم سنگینی می کرد. ریحانه در زمان دانشجویی و علی الخصوص بعد از انقلاب همیشه در تکاپوی کمک به محرومین بود. بعد از به دنیا آمدن حمیدرضا هم باز یک پای ثابت نهضت سوادآموزی بود. حق داشت در برابر جنگ هم بخواهد دینش را ادا کند.

عکس هشتم
تولد حمیدرضا بود. همه جمع بودند. ریحانه هم بعد از یک ماه بی خبری برگشته بود. با یک لباس سفید سرتاسر. مثل شب عروسی. حمیدرضا کیکش را گذاشته بود کنار مادرش. همه برایش با اشک تولد تولد می خواندند. و من زیر لب برای تو ان یکاد. آخه اینبار از همیشه خواستنی تر شده بودی. آنقدر خواستنی که خدا هم تو را برای خودش خواسته بود.

بوی سوختگی پاره آهن ابر خیال را از سرم دور می کند. خودم را به آشپرخانه می رسانم. آب کتری بخار شده. کتری مثل یک تکه ترکش بزرگ تازه جدا شده از گلوله توپ، سرخ شده بود.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای محمد حیدری سلام و احترام
درونمایه یا مضمون یا دیدگاهی که از خواندن داستان دریافت می‌شود، در داستان کوتاه اهمیت ویژه‌ای دارد. در داستان کوتاه معمولا درونمایه واحد است و هماهنگ کننده‌ی سایر عناصر داستان. نویسنده مضمون یا فکر اصلی یا همان درونمایه را به عنوان خط یا رشته‌ای در نظر می‌گیرد و به کمک آن وضعیت و موقعیت‌های داستانی را به هم پیوند می‌زند. به عبارتی سایر عناصر داستانی مانند پیرنگ، زاویه دید، توصیف‌ها، عنوان، دیالوگ‌ها و صحنه و فضا و... همه در خدمت درون‌مایه و دیدگاه نویسنده هستند و شواهد خوبی برای یافتن معنای داستان می‌باشند. به بیانی دیگر درونمایه قلمرویی است که در آن خلاقیت ذهنی نویسنده خود را به نمایش می‌گذارد؛ دیدگاه و آنچه نویسنده می‌خواهد بگوید مهم است و این در قالب درونمایه اثر نمودار می‌شود؛ حال بعد از تفکر نویسنده و رسیدن به درونمایه‌ای در خور و قابل اعتنا برای تبدیل شدن به داستان، چگونگی پرداخت داستان اهمیت پیدا می‌کند. مهارت نویسنده در استفاده از ابزار و عناصر داستانی، انتخاب فرم و زاویه دید مناسب برای روایت، چگونگی پرداخت شخصیت‌ها و فضاسازی و... در به ثمر رسیدن فکر اصلیِ اثر موثر می‌باشند؛ و اما مهمترین و تنها ابزار نویسنده برای خلق یک جهان داستانی با درون‌مایه‌ای قابل تأمل و پرداختی دقیق و باورپذیر و ملموس چیست؟ تنها ابزار نویسنده برای خلق کردن واژه‌ها هستند، بنابراین توجه نویسنده به نثر و زبان داستان و چگونگی انتخاب، چیدمان و ترکیب واژه‌ها در عبارات بسیار اهمیت دارد.
داستان «ریحانه» شروع خوبی دارد، اگر چه با جملاتی شروع می‌شود که برای مخاطب آشنا است و احتمالا در سریال‌ها و یا نوشته‌هایی به آن‌ها برخورده است؛ اما این شروع با خود عدم تعادل به همراه دارد؛ و آنچنان که می‌دانیم داستان از بر هم خوردن تعادل زندگی آغاز می‌شود. آنچنان که درونمایه‌ای که نویسنده‌ی داستان «ریحانه» برای اثر انتخاب کرده‌اند چنین است. پرداختن به مضامینی که بخشی از تاریخ یا جنگ‌هایی را که اتفاق افتاده است به همراه دارد قابل تأمل است؛ نحوه‌ی کنش و مواجه انسان‌ها با چنین وقایعی می‌تواند داستان بیافریند و منجر به خلق جهان و صحنه‌های تأثیرگذاری برای مخاطب شود. تاریخ و جنگ نقطه‌های عدم تعادل در زندگی را ثبت می‌کنند، در آن‌ها حوادث و رویدادهای مهم و تأثیرگذاری وجود دارد و به آدم‌هایی برمی‌خوریم که تعادل زندگی‌شان بر هم خورده است و به داستان نزدیک است؛ بنابراین از این حیث انتخاب چنین مضامینی قابل تأمل و تأثیرگذار خواهد بود.
نویسنده‌ی داستان ریحانه داستان به روایت زندگی زوجی می‌پردازد که در به نوعی جنگ روی زندگی‌شان سایه افکنده است، نویسنده در انتخاب زاویه دید و فرم روایت و گره زدن صحنه‌های داستان به هم تقریبا موفق عمل کرده‌اند. استفاده از آلبوم برای بازگشتن به گذشته و روایت آن متناسب با موقعیت راوی است و انتخاب بدی نبوده است. در بخش ابتدایی داستان موقعیت راوی و فرزند او در حالی که پناه گرفته‌اند روایت می‌شود؛ نویسنده در توجه به جزئیات و نشان دادن موقعیت راوی در این بخش خوب عمل کرده‌ است، در ادامه با کمک عکس‌هایی به روایت گذشته پرداخته شده است؛ که فرم خوبی هم انتخاب شده و خواننده نخِ اتصال روایت را گم نمی‌کند و با داستان همراه می‌شود؛ اما مشکلی که در این بخش‌ها وجود دارد، این است که راوی بیشتر به تعریف کردن ماجرا پرداخته است؛ در حالی که مخاطب منتظر تصویر و تصویرگری نویسنده و پرداخت صحنه است. فرقی نمی‌کند روایت حال باشد یا فلش‌بک به گذشته؛ آنچه مخاطب داستان از نویسنده انتظار دارد، نمایش و نشان دادن صحنه‌ها و شخصیت‌ها و... به او است نه صرفا گفتن و تعریف ماجرا. به نظر می‌رسد که نویسنده بهتر است توجه بیشتری به این بخش‌ها داشته باشند، صحنه بیافرینند و شخصیت‌پردازی کامل‌تری برای شخصیت‌ها داشته باشند تا اینگونه در ذهن مخاطب باقی بمانند.
مورد مهم دیگر توجه به نثر و زبان در داستان است. انتخاب صحیح و دقیق واژه‌ها و استفاده از واژه‌های تازه و امروزی، رعایت ایجاز، انتخاب درست زمان افعال، بی‌پیرایگی و یکدستی از ویژگی‌های یک نثر خوب است. ریحانه نثر روانی دارد؛ اما در بخش‌های نیاز به توجه بیشتری وجود دارد؛ در جملاتی حروف اضافه و ربط به درستی بین جملات استفاده نشده است؛ که البته با یک بازنویسی و نگاهی دوباره قابل حل خواهد بود(به عنوان مثال: حمیدرضا را که روی پایم خوابش برده را بغل می‌کنم(را دوم اضافه است)... یا همین‌طور که به سمت در اتاق که می‌روم...) مواردی اینچنینی دیگری هم در متن به چشم می‌خورد، ویرایش چنین جملاتی به سادگی امکان پذیر است؛ اما رها کردن آن‌ها به این شکل در متن دست‌انداز ایجاد می‌کند. مورد مهم دیگر به کار بردن بعضی واژه‌ها به زبان محاوره در متن می‌باشد(مثل: این بود که اون روسری سفید چقدر به آن صورت کشیده و چشم‌های شب رنگ می‌آید... و مواردی دیگر) بهتر است که نویسنده دقت بیشتری در یکدستی متن و نوشتن به زبان نوشتاری در داستان داشته باشند؛ البته به نظر می‌رسد این موارد از سر شتابزدگی بوده است.
جناب آقای حیدری با توجه به سابقه‌ی کوتاهی که در زمینه‌ی داستان‌نویسی دارید؛ داستان خوبی نوشته‌اید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت