چیزی روی عکس پولارویدی ثبت نشده است




عنوان داستان : بادبزن حصیری
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

مرد سرش‌ را به دیوار تکیه داده و پاها را کف اتاق دراز کرده بود.
_ :« کولر چرا خاموشه ؟»
زن قاشق سوپش را به دهان نزدیک کرد و با صدای گرفته ای جواب داد:« من خاموشش کردم.»
پسر با بالاتنه لخت آمد جلوی تلویزیون ولو شد :«سردمه.»
زن گفت :« پیرهنتو بپوش .» و نگاه معنی داری به مرد کرد.
مرد با لحن تندی گفت :« پس یه بادبزنی ، چیزی بدید، دارم خفه میشم. »
زن با میلی از روی صندلی بلند شد و رفت داخل اتاق کناری و لحظاتی بعد بیرون آمد. گوشه پتویی را با یک دست گرفته بود و روی زمین می کشید و در دست دیگرش یک بادبزن حصیری بود. پتو را انداخت روی پسر و بادبزن را گرفت سمت مرد. پسر بچه زیر پتو مچاله شده بود و به چپ و راست می غلتید.
زن بشقاب سوپش را نیمه تمام رها کرد و بلند شد و رفت جلوی آینه ایستاد .
مرد داشت بادبزنش را وارسی می کرد :« کی اینو شکسته؟»
صدای خفه ای از زیر پتو بیرون آمد :« من سردمه.»
مرد یقه پیراهنش را کنار زد و با کف دست ، عرق دور گردنش را پاک کرد. پاکت سیگارش را از جیب شلوارش بیرون آورد و با گوشه چشم خیره شد به زن ،درون آینه ، رنگ پریده بود و لاغر و صورت کوچکی داشت.
تصویر زن از قاب آینه خارج شد. زیر سیگاری را که دم دست مرد بود با پا نزدیکتر هل داد و رفت داخل آشپزخانه روی صندلی گهواره‌ای نشست. با حرکت صندلی، موهای سیاهش مثل چتری سیاه و خیس می درخشید.
بوی سیگار در فضای خانه پیچیده بود. پسر بچه در حالیکه تمام بدنش از عرق خیس شده بود، آهسته گوشه پتو را کنار زد. دودی آبی رنگ ، شتابزده از مقابل صورت تکیده مرد بالا می رفت و صدایی جز صدای غیژ غیژ بادبزن حصیری و ناله های ممتد صندلی گهواره‌ای بگوش نمی رسید. پلک‌هایش سنگین شد و آرام آرام بخواب رفت.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای بایرامی، سلام.

«بادبزن حصیری» مایه خوبی برای یک داستان کوتاه جذاب داشت که شما، به‌نظرم، به‌راحتی حیفش کرده‌اید. و بدتر از همه این‌که، به‌طرز کلیشه‌ای آن را به پایان برده‌اید. از شخصیت‌پردازی شروع می‌کنم. قول معروفی است که می‌گویند شناخت شخصیت‌های داستانی همان‌گونه رخ می‌دهد که عکس پولارویدی ظاهر می‌شود: تا آن‌ها را بشناسید زمان می‌برد. اتفاقاً شما در این داستان برای این شیوه از شخصیت‌پردازی خیز برداشته‌اید ولی معلوم نیست چرا ناگهان نماد و نمادگرایی و آینه جای همه‌چیز را می‌گیرد و به راه دیگری می‌روید. شما نه‌تنها از شخصیت‌های داستان عکسی نینداخته‌اید که تنها آن‌ها را برای لحظاتی به قصد ژست‌گرفتن جلوی دوربین آورده‌اید. همه‌ی این مشکلات احتمالاً به این برمی‌گردد که شما طرح مدوّن و از پیش نوشته‌شده‌ای نداشته‌اید. برای شخصیت‌ها و روند قصه نقشه‌ای نریخته‌اید و صرفاً، آگاهانه یا ناخودآگاهانه، با چندتا دیالوگ و یک تعلیق مصنوعی موقعیتی پُرظرفیت را به یک موقعیت خنثی تبدیل کرده‌اید. شما نگاه کنید به آن پسربچه که سردش است و مدام این سردبودن را تکرار می‌کند و چقدر همان دیالوگ‌های کوتاه جذاب و واقعی از کار درآمده است امّا فقط در همین سطح می‌ماند. چرا؟ چون شما هیچ سابقه‌ای از او به خواننده نمی‌دهید، جزئیاتی که به شناختش کمک کند، رفتاری که چرایی حالت فعلی‌اش را به ما بگوید؛ این‌که چرا توی آن گرما سردش است و تازه لباسی هم تنش نیست لابد باید یک دلیلی داشته باشد. یا حتی مادرش که پتویی می‌آورد و بادبزن حصیری و تازه سوپش را هم نصفه‌کاره رها می‌کند و بعد از کنار آینه رد می‌شود و تصویرش هم انگار آن‌جا درون آینه ذخیره شده است؛ این‌ تصاویر راکدند و در خدمت کلیّت اثر نیستند و به جلورفتن قصه کمکی نکرده‌اند جز این‌که در سطح یک نماد گنگ و نامفهوم باقی مانده‌اند. روابط شخصیت‌ها تقریباً برای خواننده روشن نیست. نه پسر و نه مادر و نه خودِ پدر معلوم نیست چرا این‌طور سرد و بی‌تفاوت باهم دیگر حرف می‌زنند. گمان می‌کنم نویسنده هنوز خودش با این داستان کنار نیامده و به‌جای این‌که وقتش را صرف چفت‌وبست کردن کُنش‌ها و انفعالات داستانش کند یک موقعیت ازهم‌گسیخته را به‌صورت کلی شرح داده است؛ موقعیتی که می‌توانست از تک‌تک اِلِمان‌ها و گذاره‌هایش برای پیش‌برد منطقی قصه‌اش استفاده کند.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت