نظرگاه خود را وارد اثر کنید




عنوان داستان : دو دوست
نویسنده داستان : معصومه خزاعی

این داستان ویرایشی از داستان «تئاتر» می باشد.

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «انتهای داستان دوست» منتشر شده است.

صندلی های ردیف اول پر شده بودند. صندلی های دو ردیف بعد هم در حال پر شدن بودند. یحیی و ناصر وارد سالن تائتر شدند. ناصر به جمعیت نگاهی کرد و با چهره ای درهم به طرف یحیی برگشت.
- حرف نزن ناصر. می دونم چی می خوای بگی. کلی دروغ به آقا شاطر گفتی که اجازه داده بیای. بعدهم یه عالمه دروغ به ننت گفتی که پول داده تا بیای، حالا نمی خوای ته سالن بشینی.
- خودت چی آقا یحیی. نکه خودت از رو بالشه پر قو بلند شدی آمدی. مشهدی بفهمه پیچوندی ماشین مهندس رو نشستی می کشدت.
- خفه. خفه . تو نگی نمی فهمه. پسته رو ببند یه فکری بکنم.
یحیی به جمعیت داخل سالن که هر لحظه زیادتر هم می شدند نگاهی کرد. دستش را زیر کلاه قدیمی اش برد و جلوی سرش را خاراند. ناصر این پا و ان پا کرد. به طرف در ورودی سالن رفت. کیفش را در اورد و روی صندلی کنار باجه فروش بلیط گذاشت. چند لحظه گذشت.
- یحیی نگا تومحل ما یه تلفن کارتی نیست. این جا چهار تا تلفن گذاشتن گوشه سالن. تا تو فکر می کنی من برم یه زنگی خونه به ننه م بزنم.
یحیی متوجه تلفن های انتهای سالن شد. جایی که زیاد در دید نبود و کمی هم تاریک تر از بقیه سالن ورودی بود. یحیی پیش از ناصر به راه افتاد. با قدم هایی بزرگ به سمت تلفن ها رفت، در حالی که زیر لب زمزمه می کرد: بیا پسر. پیداش کردم. کاری بکنم کارستون. حیف که باید دوزاری بیشتر خرج کنیم.
ناصر که با چشم هایش یحیی را دنبال می کرد، شروع به دویدن کرد تا به یحیی برسد. وقتی یحیی گوشی را برداشت و شماره بالای در تئاتر را گرفت، ناصر نفس نفس زنان به یحیی رسید. دستهایش را روی زانو هایش گذاشت و کمی خم شد.
هو، هو، چی شد پسر. این ادا اطوارا برا چیه، یحیی؟
هیس فقط گوش بده. زیادی هم زر نزن. الان نمایش من شروع می شه. الو سلام مشتی، نه آقا. خوب گوش کن چی چی می گم من و دوست احمقم یه بمب گذاشتیم تو سالن کنار باجه بلیط فروشی، تو یک کیف کهنه قدیمی. چی؟ می خوای باور کن می خوای نکن. جون این آدما اگه برات ارزشی نداره که.......
ناصربا حرکتی سریع، گوشی تلفن را ازیحیی گرفت و قطع کرد. یحیی را که هنوز ناسزا می گفت با خودش کشان کشان به طرف سالن برد.
- بیا بدبختمون نکن. همین ته رو زمین می شینیم.
سپس یحیی را جلو انداخت و وارد سالن شدند، که یحیی میان راه بی حرکت ایستاد. دیگر زیر لب غر غر نمی کرد.
- دیالا حیف نون برو جلو دیگه. باز چه مرگته. الان میان می فهمن تلفن کار ما بود، ها!
یحیی با دست مرد جوانی را که کمی دورتر از انها همراه دخترجوانی بود نشان داد. زبانش بند امده بود.
- می گم اون جواد پسر آقا شاطر نیست ناصر، با لطیفه دختر ابرام اومده تئاتر. مگه باباش بره خواهر تو حرف نزده بود؟
ناصر با عجله یحیی را کنار زد و در حالی که دست راستش را مشت کرده بود و با دست چپش چاقوی ضامن دار داخل جیبش را لمس می کرد به طرف جواد و لطیفه به راه افتاد. یحیی دستش را گرفت و از جیب بیرون کشید.
- ناصر واستا داداش. واستا عقل کل. اینجا جاش نیست. بعدا ادمش می کنی. اگه الان بزنیش باباش می فهمه این جا بودیم.
ناصر هنوز برای رفتن تقلا می کرد. یحیی شانه های ناصر را گرفت و چند بار تکانش داد. ناصر هنوز ارام نشده بود. یحیی دوستش را به طرف دیگر سالن کشید که دوباره میان راه ایستاد.
- ای بخشکه شانس. مهندس و زنش اینجان. منو ببینن بد می شه. چیکار کنیم حالا؟ با تو ام، ول کن اون دو تا احمق رو.
- گند بزنن داداش یحیی به این شانس. بیا بریم همون ته سالن بشینیم.
چند لحظه ای گذشت. درهای سالن تئاتر هنوز بسته نشده بودند که مردی روی سن حاضر شد. سکوت سالن را در برگرفت. مرد چند سرفه کوتاه کرد و صدایش را صاف کرد.
- دوستان، تماشاچیان گرامی، به علت یک سری مشکلات پیش آمده قادر به ارائه نمایش امروز نیستیم. مامورین و بازرسین سالن مشغول بررسی مشکل هستن و چنانچه مایل باشید می تونید فردا یا پس فردا .........
سر و صدای اعتراض مردم به هوا خاست. ناصر سری به نشان تاسف تکان داد وبا آرنجش به پهلوی یحیی زد.
- ما که نمی تونیم فردا بیایم. بیا بریم پولمون رو پس بگیریم.
- خدا خفت نکنه ناصر همش زیر سر اون تلفن لعنتی هست.
- هیس. خیل خوب دیگه، دروغ گفتن به بعضی آدما نمیاد. مثه من و تو.
دو دوست سرافکنده و ناراحت همراه جمعیت معترض از سالن خارج شدند.
- ناصر می گم زود باش من باید زودتر برم به ماشین مهندس برسم. می دونم تو هم ناراحتی. بعد مرگ آقات برا یه دونه خواهرت، فرخنده خانوم زحمت زیادی کشیدی. ولی کاش مجبورش نمی کردی به آقا شاطر جواب مثبت بده .
ناصر که اشک در چشمش جمع شده بود حرفی نزد. دستش را به جیب شلوار کتانی کهنه اش بردو چاقوی جیبی اش را دو باره لمس کرد.
- آره. کاش مجبورش نمی کردم . خواهر با سواد معلمم زن پسر بیسواد آقا شاطر بشه که چی؟! دارم براش. حالا اقا دلش جای دیگه هست. نمی دونم شاید آبجی خانوم ما هم دلش جای دیگه ای باشه. کار خدا بود که ماجرای جواد و لطیفه رو امروز فهمیدیم نه؟
- آره به مولا. کار اوس کریم درسته. تو هم واگذارش کن به خدا. خریت نکنی ها، دسته گل به آب بدی. ارزش شو نداره پسر بی ناموس.
ناصر با پشت دست اشکهای روی صورتش را پاک کرد. محکم به پشت گردن یحیی زد. به زور خنده ای تحویل دوستش داد. یحیی مثل بچه ها ذوق کرد و خنده ای تحویل دوستش داد.
-آورین، حالا شدی داش ناصر خودم. بریم به کارمون برسیم که بدبخت نشیم.
هر دو مرد جوان از خیابان گذشتند و وارد کوچه های قدیمی محل زندگی شان شدند. یحیی به سرعت به طرف کارواش ابتدای کوچه دوید و ناصر به سمت نانوایی پیچید. صدایی به گوشش خورد. اقا شاطر بود که بلند با کسی حرف می زد.
- من از دست تو پسر احمق، لات، بیر عرضه چه خاکی به سرکنم؟ جواب بچه یتیمی که دلشو شکوندی چی بدم؟ چه فکرایی برات داشتم. چطور به چشمای ناصر نگا کنم؟
لبخند بر لب ناصر نشست. با خودش زیر لب زمزمه کرد : خدایا چاکریم. آقا شاطر خیلی لوتی و با مرامه، حالا که خودشو مدیون من و فرخنده می دونه، برا جبران کار جواد بی بته، حتمی منو می کنه همه کاره و دست راستش تو مغازه.
مرد جوان خواست وارد مغازه شود که به یاد چاقوی داخل جیبش افتاد. دستش را داخل جیب شلوار کتانی اش برد. چاقوی تیزی را که به همراه داشت درآورد و با تمام قوایی که داشت آن را به داخل خرابه کنار نانوایی پرت کرد. خوشحال وارد نانوایی شد ومیان دعوای پدر و پسربلند فریاد زد: سلام.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم خزاعی گرامی سلام
نکته‌ی بسیار مثبت متنی که نوشته‌اید زبان و لحن گیرای شماست. شما روایتگری را به خوبی آموخته‌اید و اثر خود را روان و در لحظه و همراه شخصیت‌ها پیش برده‌اید. دو شخصیت اصلی اثر هم خوب از آب درآمده‌اند و می‌توان تصور درستی از آن‌ها داشت. اما نکته اصلی این است که سوژه‌ی این اثر چیست؟ دو جوان ظاهرا کارگر و علاقه‌مند به تیاتر کار خود را رها کرده‌اند و وارد سالن شده‌اند. بعد شخصیت اصلی خیلی بی‌منطق تلفن را برمی‌دارد و ادعای بمب‌گذاری می‌کند و بعد هم خواستگار خواهرش را همراه دختر همسایه می‌بیند و بعد از ترک سالن تیاتر شاطر پسر خود را به باد انتقاد می‌گیرد و؟ هیچ. متنی که شما نوشته‌اید پر است از تضاد و ایرادات علت و معلولی.
اول اینکه معلوم نیست اینجایی که ماجرا در آن رخ می‌دهد کجاست و کی، که خیلی اتفاقی آدم‌های آشنا صاف در همان زمان و مکان حضور دارند؟ همینطور مشخص نیست چه نمایشی قرار است پخش بشود که آدم‌های جاهل مسلک برای دیدن آن این همه ریسک کرده‌اند. معمولا تیاتر جای آدم‌های خوش فکر جامعه است نه کسانی که حتی لحظه‌ای به عاقبت کار خود فکر نمی‌کنند. بر فرض هم موضوع این باشد که این دو به دلیل بی‌فکری نتوانسته‌اند نمایش مورد دلخواه خود را ببینند دیگر ماجرای خواهر و خواستگار چه مفهومی دارد؟ درواقع به نظر می‌رسد شما بدون داشتن سوژه و هدف، فقط تحت تاثیر دو شخصیت و یک لوکیشن قصد خلق داستانی داشته‌اید که به دلایلی که گفتم موفق نشده‌اید.
حتما پیش از بازنویسی مجدد این اثر فکر کنید که بعد از تمام شدن آن مخاطب قرار است به چه نتیجه‌ای برسد؟ بعد فکر خود را تبدیل به یک سوژه کنید و داستان را حول آن بنویسید. سعی کنید آن فکر یا نظرگاه را وارد داستان کنید و سعی کنید شخصیت‌ها به فکر شما نزدیک باشند و نظرگاه شما را در داستان منعکس کنند. همینطور حتما مشخص کنید این جایی که ماجرا در حال رخ دادن است کجاست و در چه تاریخی؟ اگر خود تیاتر قرار است ارجاعی به داستان اصلی داشته باشد شاید بد نباشد حتی مشخص کنید این دو شخصیت برای دیدن چه نمایشی خود را اینچنین به آب و آتش زده‌اند؟ همچنین اگر ماجرای فرعی دیدن افراد آشنا ربطی به ماجرای اصلی ندارد حتما آن را حذف کنید و سعی کنید در آوردن شخصیت و ماجرای فرعی، از خط سیر اصلی داستان دور نشوید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
معصومه خزاعی » 21 روز پیش
سلام ممنون از نکات ذکر شده در ویرایش جدید سعی کردم نکات ذکر شده رو وارد داستان کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت