داستان ویژگی‌های خاص خودش را دارد




عنوان داستان : مجنوني از جنس سرما
نویسنده داستان : مهدیه توانا

پس از چند ماه سپري شدن، بالاخره رسيدند به اين شب، شب عاشقي!
پسرك سالهاست كه چشم به اميد همين شب بسته و روز و شب در انتظار يار، آه مي كشد. نه پاي جلو رفتن دارد نه توان پس كشيدن. زمزمه نخواسته شدن در گوشش مي كنند و او را از هميشه بيشتر مي ترسانند. سالهاست كه همين يك كار را انجام مي دهد! ديدن و زجر كشيدن.
نمايشي در راه است. نمايش اب كردن دل پسرك. نمايش خود نمايي معشوق. هر دو اجرا دارند در اين صحنه عظيم. ابتدا معشوق و سپس عاشق. هر دو توانمندند ولي واي به روزي كه رمقي برايت نگذارند.
نمايش چندين روز است كه شروع شده و حال به انتهايش رسيده است، دخترك اواخر برنامه نقش ايفا مي كند. همه منتظر حضور پررنگ او هستند، اصلا براي ديدن اين دخت زيبا اين نمايش سه ماهه را تحمل كرده اند. هرچه به اختتاميه نزديك مي شوند، شور و شوق فزوني مي يابد، چرا كه اختتاميه بر عهده يلداست، كوچكترين دختر پاييز! دخترك پا كه به صحنه مي گذارد، نفس ها را در سينه حبس مي كند. لباسي زيبا و بلند از نقش هندوانه و انار بر تن دارد. گوشواره هايش طرح پسته دارند و ((خنده هاي نمكينش تب درياچه قم)). ذات عشوه گر را از همان ابتدا رو مي كند، قصه دلبري و طنازي اش گوش فلك كر كرده است. عجب دلها مي برد اين دخت پاييز!
نمايش را شروع مي كند، بي شك اين قسمت از نمايش پاييز مي ارزد به تمام آن. عشوه گري هايش آغاز مي شود، همه با شادي و شوق چشم دوخته اند به او.لذت بردن واژه اي سطحي است براي آنچه كه از نمايش يلدا در دل احساس مي كنند. دخترمان كاردان است!
آن طرف تر در پشت صحنه همين اجرا، پسرك با دهان نيمه باز و چشمان برق زده خيره شده است به صحنه مقابل. دوست ندارد حتي يك ثانيه را از دست بدهد. پسر ارشد زمستان است ((كه دي اش نام نهادند)) سالهاست دل به ته تغاري پاييز باخته است. پسر سرماست اما دلي گرم از عشق يلدا دارد. تمام سال را چشم به راه اين ثانيه هاست. فرد گريم كننده صدايش مي زند تا به اتاق گريم باز گردد، چرا كه پس از اين نمايش، اجراي زيباي زمستان با نمايش افتتاحيه پسرك آغاز مي شود. اما دي مانند تمام سالها، انقدر غرق در زيبايي معشوق شده كه نه صدايي جز صداي او مي شنود نه نگاهش جز او كسي را مي بيند. هرسال آنقدر مجذوب دخترك مي شود كه يك دقيقه دير نمايشش را آغاز مي كند. و اين يك دقيقه شده يك قرارداد نا نوشته ميان او و يلدا.
يلدا اما، بي توجه است به پسرك. غره به تمام داشته هايش مي تازد و دلبري مي كند. نميداند اسرار گنجينه دل عاشق را. نمي داند و لبخندي سخاوتمندانه مي زند و سفيدي مرواريد هاي زيبايش را نمايان مي كند.
نمايشش كه به اتمام مي رسد راه كج مي كند و بلافاصله صحنه را ترك مي كند. چه پايان پر شكوه و چه آغاز غم انگيزي!
دي ديگر نه اشتياقي براي نمايش دارد نه شوقي براي اجرا. درونش پر از خارهايي است كه در بطنش فرو مي روند. دلش مي سوزد.(( اين غم انگيز ترين حالت غمگين شدن است)). حال مجنون كه گفتن ندارد. سردي نگاه خسته اش، سوز سردي مي شود بر پيكر همگان و اشك هاي پر سوز گداز خفته در چشمهايش، آفتاب پاييز در هم مي شكند. چهره هاي تا چندي خوشحال، حالي افسرده گرفته اندد. اميدوارند نمايش دي زودتر به اتمام برسد.
و اين پايان تمام داستان هاي عاشقانمان است. عاشق فدا ميكند خود را؛ معشوق بي توجهي نثارش. عاشق خون دل مي خورد و معشوق(( نغمه خود خواند و از صحنه رود)).
اين است رسم عاشقي در دنيا/قصه عاشق و معشوق ز يكديگر جدا
عاشقانه هامان همه اين است در انتها/آن يكي شيرين و فرهاد منتها اين يلدا
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم مهدیه توانا سلام و احترام
داستان کوتاه اثری است روایی که نویسنده با بهره‌گیری از وقایع واقعی یا تاریخی یا خیالی و ابداعی به خلقِ وقایعی برحسب توالی زمانی می‌پردازد. در تعریفی دیگر می‌گویند که داستان کوتاه برشی از زندگی است و آغاز و میانه و پایان دارد، به نثر است، در آن تخیل به کار رفته، حادثه‌ای را نقل می‌کند، شخصیت دارد و ساختار آن بر حسب روابط علی و معلولی و البته همراه با تعلیق و بعد چه می‌شود استوار است. به عبارتی دیگر در یک داستان کوتاه نویسنده بر مبنای پیرنگِ طراحی شده، شخصیت یا شخصیت‌ها را در یک واقعه یا اتفاقِ داستانی قرار می‌دهد که در نهایت تاثیر واحدی القا می‌شود. نویسنده با طراحی پیرنگ و سپس با بهره‌گیری از عناصر داستانی جهانِ داستان خود را خلق و مهندسی می‌کند.
«مجنونی از جنس سرما» نوشته‌ی پر احساسی است که با کمک عناصری همچون توصیف و نماد و تشبیه توانسته است آنچه را مد نظر نویسنده بوده در قالبِ متنی عاشقانه و احساسی به خواننده منتقل کند؛ این‌ها می‌تواند زیبا باشد و بد هم نیست اما وقتی نوشته‌ای به عنوان داستان پیش روی مخاطب قرار می‌گیرد خواننده از آن انتظار داستان بودن دارد. «مجنونی از جنس سرما» اثری کوتاه و عاطفی است با درون‌مایه‌ای عاشقانه و گاه همراه با تعابیر شاعرانه، با این تفسیر می‌شود آن را بیشتر به قطعه‌ای ادبی نزدیک دانست تا داستان. در ابتدای نقد هم اشاره شد؛ حداقل چیزی که یک داستان به آن احتیاج دارد؛ شخصیت و اتفاقِ داستانی است. داستان شرح رخداد وقایع یا صرف توصیف یک موقعیت یا خلق چگونگیِ یک رخداد یا بیانِ احساسیِ یک ماجرا نیست. همان‌طور که گفته شد داستان روایتی است مبنی بر روابط علی و معلولی مستحکم که دارای شخصیت و اتفاق داستانی است. نویسنده برای شخصیت‌ها هدف و نیاز و مانع طراحی می‌کند و به این ترتیب با ایجاد کشش و تعلیق خواننده را با داستان همراه می‌کند. نویسنده‌ی «مجنونی از جنس سرما» می‌توانند داستانی با همین زمینه طراحی کنند و اتفاقا توجه به فرهنگ و آدابی که مثلا ایرانی‌ها در یلدا می‌گیرند می‌تواند به غنی شدن داستان نیز کمک کند. اما در ابتدا لازم است که عناصر اصلی‌ای که یک داستان را رو پا نگه می‌دارند در آن موجود باشند. نویسنده می‌تواند موضوع مورد نظر خود را تبدیل به اتفاقی داستانی برای شخصیت‌های داستان خود کند آن وقت می‌توانیم «مجنونی از جنس سرما» را به عنوان یک داستان بپذیریم و سپس درباره‌ی نقاط قوت و ضعفش حرف بزنیم.
پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی کتاب‌های آموزش داستان نویسی و آشنایی با عناصر داستان بپردازید. شما فرصت‌های بسیاری پیش رو دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت