«همه‌چیز را نگفتن» به معنای هیچ‌چیز نگفتن نیست




عنوان داستان : باب بها
نویسنده داستان : معصومه دین محمدی

گاهی زیر تیغ منتظر ماندن ده برابر بدتر از مردن است. هر شب می چپم توی این اتاقک نگهبانی لعنتی و فکر میکنم خرم را می چسبی اما خبری نمیشود و عذابم تا شب بعد ادامه پیدا میکند.
میدانم که حساب امشب جداست دیگر. صدای ناله ات پیچیده لا لوی درخت های باغ. چند باری هم پنجره اتاق زیر شیروانی رادیده ام که باز و بسته میکنی. لابد از آن بالا دیدم میزنی. یک بار پیرمرد زپرتی همسایه را دم غروب آوردم توی باغ. هر چه گفتم، صدای شیونت را نشنید. به خیالش خیالاتی شده بودم. . این روز ها فقط من و او مانده ایم توی این کوچه... جا و پایی برای رفتن ندارد. اگر نه که او هم حیلی وقت پیش این محل را خالی میکرد. مثل بقیه... بی صاحاب ها میترسیدند یک روز تا خبردار شوند بریزند توی خانه ها و خفتشان را بگیرند. یک عمری مثل زالو چسبیده بودند به محفل و می مکیدند. تا تقی یه توقی خورد پشت محفل را خالی کردند... آن‌ها هم پشت من را... چشم باز کردم دیدم انداختنم توی این باغ بی صاحاب مانده. سر ایرج را که کردند زیر آب بی صاحاب شدم. از همان اولش هم با این‌ها راست نبود، تا حیله و نیرنگ شان را گرفت و خواست تشت رسوایی شان را بیندازد زمین چیز خورش کردند. یک روز هم که رفتیم و جنازه اش را از کف آسفالت جمع کردیم. هرچه توی گوش ننه بابای بدبختم خواندم کار خودشان است به خرجشان نرفت. تقصیری هم نداشتند تا چشم باز کرده بودند همین جا را دیده و همین هارا توی گوششان خوانده بودند. حرف برادر بدبختم نقل مجالس محفل شد که
_ عبدالبها میزند از کمر کسی که از ما بیرون بکشد..
من را هم انداختند تو خط خودشان و کردند بزن بهادر. آخرش هم که اوضاع جواد جواد شد، رفتند آن ور آب و نگهبانی ش افتاد گردن من بی صاحاب. بدم هم نمی آمد بمانم توی این خراب شده. تهش یک قره مایه ای برایم می ماند. از کجا میندانستم میروند برای برنگشتن.




صدای شیونت بلند شده آنقدر بلند که از حلبی نگهبانی میگذرد و روی ذهنم خط می اندازد. بمانم اینجا نفسم را میبری. ان‌وقت، بعد چند روز از بوی گند بی صاحاب مانده ام پیدایم میکنند. برق لعنتی رفته. همیشه وقتی بی صاحاب هایی مثل تو اشوب میکنند میرود. ان شب هم رفته بود. سر خیابان قاراش میش شده و ملت جمع شده بودند. پشت دربزرگ باغ ایستاده و نگهبانی میدادم. هیچ وقت نتواسنتم از آن ماسماسک ها دستم بگیرم. همان چاقوی خوش دست ایرج کارم را راه مینداخت. یک بار، قبل‌ترها با همان چند تا مثل تورا به امر محفل شتک کرده بودم. پایمان که به پاسگاه رسید. از بالا سفارشم را کرده بودند. برای خالی نبودن عریضه چند تیزی کشیدم به دست و بالم و ولم کردند.
آسمان برق میزند و صدای رعد بلندی می آید. انگار هوا نباشد توی این حلبی بی صاحاب . عمیق نفس میکشم. چراغ را بر میدارم واز در نگهبانی میزنم بیرون .تا صبح هم که ببارد نمیتواند خون های شتک زده توی این باغ بی صاحاب را پاک کند. خون شره کرده کف درخت ها و ریشه دوانده توی جانشان. همین است که برگ هایشان زرد و قرمز میشوند و میرزند روی حوض وسط باغ. ماهی های قرمز توی حوض هم مثل تاول روی اب باد کرده اند. صدای ناله ات قاطی باران شده و از پس سرم، وز وزش قطع نمیشود.





طول حیاط را به دو طی میکنم. امشب تمامش میکنم. نمیگذارم دیگر خار بیندازی توی بالشتم. حالم بهم میخورد از تو از خودم. ازاین تابلوی های قرمز باب و بها روی دیوار ها. از بوی گند نایی که پیچیده توی این اندرونی های تو در تو. هر چه به تو نزدیک تر میشوم بوی کثافت بیشتر میشود و ناله ات نزدیک تر. در اتاق که می رسم دست و دلم میلرزد. ترس عجیبی همه وجودم را پر کرده. االله بهی میگویم و دستگیره را میکشم پایین. بوی کثافت هجوم می آورد. دلم پیچ میخورد. شیونت کر کننده شده دست میگذارم روی گوشم داد میکشم. صدایت ولم نمیکند.
صدای شلیک چند گلوله توی گوشم کش آمد. گاردی ها بسته بودنتان به آتش. سرخوش و گیجاویج بودم. تا بجنبم، دیدم یک نفر با چادر مشکی چپید توی باغ. وقتی به خودم آمدم که افتاده بودی روی زمین و دهانت، مثل ماهی ای که از آب دور باشد، باز بسته شد و صدایی از گلویت خارج نشد.
لعنت به چاقوی بی صاحابی که به تن تو گرفته بود. آن شب با چه جان کندنی جنازه ات را تا این اتاق اوردم و گذاشتم توی تابوتی که قبلا بالایی ها کلی خرجشان کرده بودند، تا با آن ها راهی درک شوند. بعد آن همه حمالی یک تابوت که سهمم بود؟ نبود؟
میخواستم بعد برگشتن تو را نشانشان دهم و بگویم قربانی پشت راهیتان را جور کردم
در تابوت را کنار میکشم تنت باد کرده و چشم هایت زده بیرون. یک عمری هوس سیر نگاه کردن به این چشم ها را داشتم. دهانم پر آب میشود با دست گلویم را فشار میدهم. لنگه های چوبی پنجره بهم میخورند و اتاق پر میشود از برگ های زرد...
میچسبم از همان دست هایی که آن شب سفت پیچیده بودی دور شکمت... که من بعد جان دادنت هم به زورجدایشان کردم. میکشمت تا پایین پله ها... تنت مثل چوب خشک شده از فکر اینکه دستانت جدا شوند به خودم میلرزم.تنه ات را سفت تر میچسبم .
هیچ نمدانم کی قاطیه این بی صاحاب ها شدی تا از دست گاردی ها در بروی و پناه بیاوری به باغ. به باغی یک عمر عیش و نوش جز بهایی ها را به خودش ندیده. که من طبق معمول هر شب کشیک بی صاحاب هارا بدهم و اینبار تو اسیر دستم شوی و بعد اینکه مستی از سرم بپرد بفهمم چه خاکی بر سرم شده و تو قربانی شدی...تا به حیاط برسیم نفسم میبرد. سپیده زده و کلاغ ها توی اسمان جولان میدهند. صدا‌های بیرون خوابیده.... صدای تو نه.
بیل گوشه حیاط را برمیدارم . زیرخاک که بروی آرام میشوی شاید دست از سر من هم برداری. موهای بلندت را باد توی هوا میرقصاند. چند ضربه بیشتر نزده‌ام که صدای در بلند میشود. بی‌صاحاب دیوانه وار مشت میکوبد .قلبم میخواهداز قفسه سینه ام بیرون بزند. هرچه تل تل میکنم، دست بردار نیست. آمده اند سراغم.دیگر خودم هم توش و توان این زندگی نکبتی را ندارم. چند باری دست بردم به چاقوخی ایرج تا خودم را خلاص کنم، اما طاقتش را نداشتم... جراتش راهم...
چشم می گردانم دور باغ، روی اجزای کبود صورتت.... همه جا را خاکستری میبینم... کار تمام است... تاب میخورم و میروم سمت در باغ ضربه ها به در شدید تر شده.... چشم میبندم دست می اندازم دور قفل و باز میکنم...
منتظر تیر خلاصشانم که صدای هراسان پیرمرد همسایه میپچد توی گوشم.
-جونتو بردار و درو... شاه فرار کرده... همین روزاس که مردم بریزند توی باغ.
چشم باز میکنم.. ساک سیاه خاک آلودی در دست دارد... سری تکان میدهد و پا میکشد به طرف خیابان...
در را میکوبم. فکر میکنم اگر آن شوهر بی صاحابت پشت در بود و خلاصم میکرد راحت شده بودم. یک بار سراغت را از اینجا گرفته. با نشانه هایی که گفت فهمیدم تویی....
از صحبت هایش گرفتم که توی شلوغی آن شب گمت کرده و دیگر خبری نشده... شهربانی و ساواک هم همه جوره منکرت شده اند...
زل میزنم به تویی که از همین فاصله هم برآمدگی شکمت توی چشم میزند و فکر میکنم
بی صاحابی که توی وجودت بزرگ میشد میتوانست یک نفله‌ مو طلایی، شبیه تو، یا یک سفیدک چشم و ابرو. مشکیشبیه شوهرت باشد...
سر میخورم کنار درخت.... جان از دست و پایم رفته... صدای بی صاحابت یک لحظه قطع نمیشود...
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم دین‌محمدی، سلام
داستان‌تان را خواندم. «باب بها» به‌رغم زبان و لحن خوب، فضاسازی قابل‌قبول و ایده‌ای کمترپرداخته‌شده‌ای که می‌توانست بسیار تاثیرگذار باشد، نتوانسته کل منسجم و ترکیب‌بندی یکپارچه‌ای را خلق کند. همین است که کلامش منعقد نمی‌شود و بیشتر از آن که از ابهام داستانی برخوردار باشد، گنگ است. دقت کنید؛ ابهام در داستان خوب است و عامل جذابیت روایت، اما گنگی، مانعی است در برقراری ارتباط خواننده با داستان. مثل راه رفتن روی لبه‌ی تیغ می‌ماند و یک اشتباه کوچک می‌تواند داستان را به کشتن بدهد. داستان گفتن، طرح معما نیست. این درست که قرار نیست نویسنده همه‌چیز را بریزد وسط دایره و به خواننده بگوید (همینگوی می‌گوید داستان مثل کوه یخی است که در دریا شناور است و ما فقط قله‌ی آن را برای خواننده روایت می‌کنیم. می‌گذاریم بقیه را خودش بفهمد)، اما «همه‌چیز را نگفتن» به معنای هیچ‌چیز نگفتن نیست، به معنای تمام‌بسته نگه داشتن مشت نویسنده نیست. شما در داستان‌تان درباره‌ی مخاطب راوی هیچ حرفی نمی‌زنید، درباره ی زمان وقوع داستان هم همین‌طور، درباره‌ی رابطه‌ی راوی و مخاطبش هم همین‌طور، بعد، در چند سطر پایانی داستان شروع می‌کنید تند و تند اطلاعات دادن به خواننده؛ اطلاعاتی که در تار و پود روایت تنیده نشده‌اند و حتا فقدان بعضی‌شان هیچ لطمه‌ای هم به روایت نمی‌زند. مثلا چه اهمیتی دارد که داستان در آستانه‌ی فرار شاه از ایران روایت شود؟ (از این بگذریم که اصلا نتوانسته‌اید کیفیت آن زمانه را در داستان‌تان بسازید. اگر داستانی در گذشته -یا هر زمان دیگری- رخ می‌دهد، حتا بدون گفتنِ مستقیم نویسنده (مثل آن اشاره‌ی شما به فرار شاه) خواننده باید از کیفیت روایت و زبان و مکان‌ها و سایر عناصر و المان‌های داستان،‌ به این مساله پی ببرد.) به نظر می‌رسد شما ایده‌ای را در ذهن داشته‌اید که می‌بایست معنای آن را می‌ساخته. اما نتوانسته‌اید آن را در داستان‌تان اجرا کنید. حالا داستان‌تان در حد یک داستان وحشت باقی مانده که در آن نویسنده، راوی و مرده‌ای را به صحنه آورده تا ترس‌ها و نگرانی‌های راوی را به نمایش بگذارد. فضاسازی خوب است و وحشت به خواننده منتقل می‌شود، اما ظاهر داستان‌تان این‌طور نشان می‌دهد که سطح معنایی بالاتری در ذهن شما بوده؛ چیزی که متاسفانه محقق نشده. نکته‌ی دیگر این که راوی داستان‌تان زیاد در زمان این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و پراکنده‌گویی می‌کند و به خرده‌روایت‌هایی می‌پردازد که در نهایت کنار هم قرار نمی‌گیرند و کلیت واحد و منسجمی را شکل نمی‌دهند. به همین دلیل است که بسیاری از المان‌های داستان، مثلا شخصیت‌هایی مثل ایرج یا ماجرای پاسگاه، به‌کلی زائد و بی‌ربط به درونمایه و موضوع داستان به نظر می‌رسند. خوب است روی صورت‌بندی داستان و ترتیب و نحوه‌ی ارائه‌ی اطلاعات در آن بیشتر دقت و کار کنید تا آن‌چه در ذهن دارید، روی کاغذ هم ساخته و پرداخته شود. در استفاده از اصطلاحات و عبارت‌ها هم باید دقت و ظرافت بیشتری به خرج دهید. بعضی‌شان (مثل شتک کردن در «چندتا مثل تو را به امر مخفل شتک کرده بودم») درست استفاده نشده‌اند. امیدوارم با تمرکز و دقت داستان‌تان را بازنویسی کنید و نسخه‌ی گویاتر و تاثیرگذارتری خلق کنید؛ نسخه‌ای که از صرفا یک داستان ژانر وحشت بودن عبور کند و حاوی و حامل معنا و مفهومی باشد که نویسنده در ذهن داشته.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۲
کاوه فولادی‌نسب » پنجشنبه 04 مرداد 1397
منتقد داستان
خواهش می‌کنم. براتون آرزوی موفقیت دارم.
معصومه دین محمدی » چهارشنبه 06 تیر 1397
مچکرم از کاوه پولادی نسب... باب بها اولین نه، ولی شیرین ترین تجربه داستانی یک دختر نوجوان بود و هنوز هم هست... حتما از نکاتی که فرمودین استفاده کرده و دوباره و دوباره بازنویسی اش میکنم... باز هم ممنون!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.