ایده ای که می‌توانست تبدیل به داستانی جذاب شود




عنوان داستان : من
نویسنده داستان : راضیه حلاج

صبح امروز با دلدرد از خواب بیدار شدم و کشون کشون خودمو به آشپزخونه رسوندم. یه مسکن خوردم و به عادت همیشگی چند تا فحش به باعث و بانیش دادم و رفتم صورتمو بشورم. با اینکه ضعف داشتم, حال صبحونه خوردن نداشتم و شروع کردم به آماده شدن. با کلافگی جزوه و کتاب مرجع درسم رو تو کیفم جا دادم و یه نگاه تو آینه به خودم انداختم. حوصله تیپ زدن هم نبود, در حالیکه با خودم میگفتم " از سر این دانشجوها, همینم زیاده" از خونه زدم بیرون. طبق معمول اون ساعت, بی آرتی مملوء از کسایی بود که اول صبح میخواستن برن سر کار. از زمانی که خودم دانشجو بودم از کلاسای اول صبح و شلوغی مترو و اتوبوس تو اون ساعت بیزار بودم. دل درد هم مزید برعلت شده بود و یجوری کلافه بودم که اگه یه نفر تو اون شلوغی بم تنه میزد, که البته خیلی هم محتمل بود, همه دق و دلیم رو سرش خالی میکردم. به ذهنم رسید آهنگ گوش کنم شاید کمی آروم بشم. هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و همینجوری رندم پلی کردم. شجریان بود که میخوند" داد و بیداد از این روزگار, ماهو دادن به شب های تار.." با خودم فکر کردم:" ما چقدر بدبختیم, نصف عمرمونو که در حال رفت و روب و آشپزی و کار خونه و بیرونیم, باقیشم در حال درد کشیدن های ماهیانه و دنبال دوا درمون".
بی اختیار به قسمت عقب اتوبوس نگاه کردم, اون سمت هم شلوغ بود, تو زاویه دیدم تعدادی مرد بودن: چند تا پسر که خیره شده بودن به دخترهای نزدیک قسمت آقایون, یه پیرمرد که به زور خودشو نگه داشته بود و ملتمسانه به کسایی که روی صندلی نشسته بودن نگاه میکرد, چند تا کارگر افغانی و یه مرد جوون حدود سی ساله که نزدیک پنجره وایساده بود و بی توجه به بقیه, بیرونو تماشا میکرد. چهارشونه بود و یک شلوار کتون و یه کاپشن پاییزه سورمه ای تنش بود. به نظرم هم سن و سال بودیم, با خودم فکر کردم " گرچه هم سن به نظر میایم عمرا اون به اندازه من دهنش تو این زندگی سرویس شده باشه, ببین واسه خودش چه بیخیاله! اصلا این مردا..." یهو رشته افکارم با یه ترمز شدید و لگد شدن پام پاره شد, متوجه شدم این ایستگاه باید پیاده بشم, در حالیکه که غرغر میکردم که "خانم حواستو جمع کن, پام داغون شد..." راهمو از بین جمعیت باز کردم و از اتوبوس زدم بیرون.
چند دقیقه ای تا دانشگاه پیاده راه بود, یکم سر و ریخت مچاله شدم در اثر فشار جمعیت رو صاف و صوف کردم و راه افتادم. هر دفعه به خودم میگفتم دیگه با اتوبوس نمیام ولی بازم روز بعد دیر راه میفتادم و از ترس گیر کردن تو ترافیک به خط ویژه پناه میبردم. خوبی درس دادن تو دانشگاه, البته واسه اساتید حق التدریس, این بود که لازم نبود جایی کارت بزنی و این برای من که همیشه حداقل چند دقیقه تاخیر داشتم یه نعمت بود. البته اگر این نعمتو با اجبار به شنیدن غرولند ها و دیدن ادا و اطوار 30 تا دانشجوی بیسواد و بی چشم و رو تو ترازو میذاشتی معلوم میشد که همچینم مزیتی به حساب نمیومد. 8:09 دقیقه بود که رسیدم سر کلاس, تقریبا نصف کلاس پر بود, بعد یه سلام و احوال پرسی رسمی شروع کردم به درس دادن. طرفای ساعت 9:15 بود که زمزمه های " خسته نباشید استاد" از آخر کلاس بلند شد, یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم. یهو یکی از دخترای ردیف سوم یا چهارم با صدای بلند گفت: " ببخشید استاد من یه سوال دارم". یه نگاه بش انداختم , به نظر نمیومد تو این یه ساعت چیزی گوش داده باشه که حالا براش سوال پیش اومده باشه, چند بار که حین درس نگاش کرده بودم کلا سرش تو گوشیش بود. با اکراه گفتم " بفرمایید" اثر مسکن از بین رفته بود و کمرم تیر می کشید. " استاد برام سوال شده چرا اساتید آقا خیلی باحوصله تر و خوشروتر از اساتید خانم هستن؟" هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای خنده پسرای آخر کلاس که منتظر یه فرصت بودن برای مزه ریختن بودن, به هوا رفت. یکیشون گفت" خودت میگی آقا, اصلا مگه میشه مقایسه کرد؟!" اون یکی گفت" چون هر که را بهرکاری ساختند" چند تا دختر که به رگ فمنیستیشون بر خورده بود به سوال کننده چشم غره رفتن که" اصلا هم این طور نیست" حال و روز من اما اصلا دیدنی نبود, از شدت خشم سرخ شده و عرق کرده بودم, رومو به تخته کردم تا برای فکر کردن به واکنشم زمان بخرم. تمام گزینه های ممکن از بیرون انداختنش تا حذف درس و کسر نمره, از ذهنم گذشت. در آخر تصمیم گرفتم هیچ عکس العملی نشون ندم. زمان کلاس هم رو به اتمام بود, چند تا تمرین پای تخته نوشتم و گفتم فقط سه روز مهلت دارن برام ایمیلشون کنن. آه از نهادشون که بلند شد, یکم دلم خنک شد و کلاسو تموم کردم. بعد از اون دو تا کلاس دیگه هم داشتم که به هر مشقتی بود گذروندمشون. بعدازظهر باید میرفتم دکتر ارتوپد پدرم. سر راهم عکس کمرشو از رادیولوژی گرفتم و بعد یه ساعت تو ترافیک رسیدم به یه مطب که از در و دیوارش بیمار منتظر میریخت. با یه نگاه سرانگشتی میشد فهمید که دوساعتی باید منتظر بشم تا منشی عکسو نشون بده و نسخه جدید رو برام از دکتر بگیره. یک ساعت گذشته بود و من با نگاه ملتمسانه از خانم منشی که یه زن میان سال خیلی جدی بود میخواستم که بره عکس رو نشون بده و اون هم آشکارا عجز و التماس منو نادیده میگرفت. در همین حین یک آقای جوون اتوکشیده اومد تو مطب و خودشو به جلوی میز منشی رسوند و با لبخند مکش مرگ مایی گفت" سلام خانم بهرامی عزیز, چقدر خوبه که شما همیشه اینقدر پرانرژی و بشاش هستین! آدم با دیدنتون مریضیش یادش میره, میشه بیزحمت این عکس رو نشون دکتر بدین , قربون دستتون" در کمال ناباوری جلوی چشمان از حدقه بیرون اومده من, منشی عکس رو گرفت, یه لبخند کج نثار مردک زبون باز کرد و رفت تو اتاق دکتر. بعد از چند دقیقه بیرون اومد و نسخه رو داد دست آقا و خلاص. من که در درونم یه جنگ اساسی در گرفته بود و نمیتونستم خودمو آروم کنم از شدت سر و صدای ذهنم باقی افاضات مردک موقع بیرون رفتن رو نشنیدم. بلند شدم و رفتم نزدیک خانم منشی و پرسیدم" ببخشید منم دقیقا برای کار مشابه همین آقا یک ساعت و نیمه که اینجا نشستم" . خانم منشی که در مقابل اون آقا شبیه گارفیلد شده بود یهو تبدیل شد به یه ماده ببر خشمگین و گفت:" میخوای شما بیا جای من بشین اگه این قدر حواس جمعی" دیدم یارو قاطی تر از اونه که کار با بحث کردن جلو بره, واسه همینم یه قدم عقب اومدم و ماست مالی کنان گفتم" فکر کردم شاید از خاطرتون رفته.." اونم یه نگاه پر از غیظ دیگه بم کرد و گفت" نخیر خانم , حواسم هست" هیچی دیگه بعد از گذشت 45 دقیقه و دیدن این حالت در چهره ام که کاملا از اظهار اعتراض بحقم پشیمون هستم, کار منو انجام داد و راه افتادم به سمت خونه.
با کلی خرید و چند تا نون توی دستم داشتم به زور در آکاردئونی رو باز میکردم که کلید از دستم افتاد, با زحمت برش داشتم و در حالی که توی دلم به زمین و زمان فحش میدادم, وارد خونه شدم. خریدا رو همون جا دم در ول کردم و فقط نون رو لای پارچه گذاشتم. بطری آب رو برداشتم و دو تا قرص خوردم و مچاله شدم روی مبل. فکر اینکه بخوام سرپا بایستم و شام درست کنم خیلی دردناک بود اما صدای قار و قور شکمم که ناشی از نخوردن صبحونه و ناهار درست و حسابی بود راه گریزی برام باقی نمیذاشت. به هر ضرب و زوری بود, خودمو جمع و جور کردم. خریدا رو جاگیری کردم و یه غذای حاضری درست کردم و خوردم.
نشستم پشت میزم و به کلاسای فردا فکر کردم, به اینکه هیچ جوری نمیشه فردا رو بپیچونم چون تا الان دو تا تعطیلی خورده به این کلاس و همینجوری هم باید کلاس جبرانی بذارم براشون تا به بقیه کلاسا برسن. حوصله نداشتم الان کوییزاشون رو تصحیح کنم, با خودم فکر کردم تا آخر ترم, وقت زیاده و رفتم بخوابم.
دراز که کشیدم روی تخت, طبق یه عادت قدیمی شروع کردم با خودم امروزو مرور کردن, به سوال اون دانشجو فکر کردم, به نظرم اومد که نباید اونقدر عصبانی میشدم, فقط داشت مزه میریخت و جلب توجه میکرد. یادم افتاد که تو دوران دانشجویی خودمم اساتید مرد رو به خانم ها ترجیح میدادم. از یادآوری همچین چیزی شرمنده شدم و چشمامو بستم, فکر کردم" خب معلومه اگر منم مرد بودم و این همه مصیبت بخاطر جنسیتم متحمل نمیشدم حتما با حوصله تر بودم....".
با صدای ساعت بیدار شدم , کورمال کورمال دنبال گوشیم می گشتم. پیداش کردمو نگاش کردم که ببینم ساعت چنده. یه چیزی درست نبود انگار! چرا اینقدر انگشتام بزرگ شده بود؟! گوشی رو پرت کردم و به دستام نگاه کردم. وحشتم بیشتر شد. این همه مو یه شبه از کجا اومده بود؟! پا شدم و لبه تخت نشستم, چشمامو مالیدم و دوباره نگاه کردم. خواب نبودم. یه دفعه نگاهم به آینه کنار تخت افتاد, چیزی که دیدم اونقدر وحشتناک بود که جیغ زدم و رفتم زیر پتو, اما صدایی که از گلوم درومد, جیغ نبود, یه فریاد بد صدا بود. دنیا داشت دور سرم میچرخید:" اون کی بود؟ تو اتاق خواب من چی کار میکرد؟" قلبم خیلی تند میزد, نمیدونستم چی کار کنم؟ فریاد زدم" از من چی میخوای؟" اما تنها چیزی که شنیدم همون صدای کلفت بود که می گفت:" از من چی میخوای؟" دستمو گذاشتم دور گلوم و فشارش دادم, یعنی این که شنیدم صدای من بود؟! یهو زبری روی پوستم حس کردم و دستمو کشیدم. نفسم داشت بند میومد, دوباره آروم دستمو روی گردنم گذاشتم و تا صورتم بالا آوردمش, همه پوستم پر شده بود از موهای ریز و تیز! پتو رو زدم کنار و با فریاد گفتم " این چه کابوسیه؟!" گوشم رو گرفتم که صدای خودمو نشنوم. برگشتم سمت آینه, چیزی که میدیم یه مرد چهارشونه با ته ریش بود که به من زل زده بود, دستمو به صورتم کشیدم , اونم همین کار رو کرد, دهنمو باز کردم, اونم دهنشو باز کرد, زبونم رو درآوردم اونم زبون زشت و بزرگشو درآورد. " وای, خدا!" چطور ممکن بود؟! اصلا این چه معنی داشت؟ چطور ممکن بود شب بخوابم و صبح سی کیلو سنگین تر بشم؟! چطور ممکن بود من یه مرد شده باشم؟! چشمامو بستم و همه مفاهیمی که در مورد جهان های موازی, تناسخ, موجودات فرا زمینی و نیروهای ماوراء الطبیعه تو کتابا خونده بودم یا تو فیلما دیده بودمو مرور کردم. نتونستم هیچ دلیلی برای همچین چیزی پیدا کنم. شنیده بودم: روح یکی, تو جسم کس دیگه ای وارد بشه, ولی من جسمم عوض شده بود! حتی اگر بیماری ناشی از اختلال هورمونی هم بود نمی شد یه شبه این همه تغییر کنم! پس با قطعیت حکم دادم که این یه خوابه و من باید ازش بیدار بشم, شروع کردم به ویشگون گرفتن خودم و بعد تا ده شمردم و چشممو باز کردم. اما هیچ چیز تغییر نکرده بود, اون دست و پای گنده و پر از مو, اون صورت تیغ تیغی سرجاشون بودن. بی اختیار گریه ام گرفت, به قیافه خودم تو آینه نگاه کردم, اون مرد عجیب با یه لباس خواب گلبهی چسبیده به تنش, اونقدر مضحک بود که اشکم خشک شد.
حیرون بودم که چه کاری باید انجام بدم که ساعتم دوباره زنگ زد. من یک ساعت دیگه کلاس داشتم و نمی دونستم با این جسمی که داشتم چطور باید سر کار میرفتم؟! فکر کردم به مادرم زنگ بزنم , شمارشو گرفتم و شروع کرد به بوق خوردن که یهو قطعش کردم . فکر کردم اول صبح با شنیدن یه صدای نخراشیده از گوشی دخترش حتما سکته میکنه. کاملا درمونده شده بودم, اومدم به مدیر گروه پیام بدم که نمی تونم بیام, یادم اومد که همه مرخصی هام رو استفاده کردم و کلی باید ملامت بشنوم, بی خیالش شدم. دوباره به آینه نگاه کردم, اون لباس مسخره رو درآوردم. اون مرد اصلا شبیه من نبود, پس هیچ کس نمی فهمید که این منم که مرد شدم, می تونستم بگم خانم دکتر بیمار شدن و منو جای خودشون فرستادن که کلاس کنسل نشه, یا چه میدونم یه خالی بندی دیگه. یهو یادم افتاد اصلا چجوری میخوام برم بیرون؟ لباس مردونه از کجا بیارم؟ دوباره وا رفتم. شروع کردم به چک کردن لیست شماره هام تو گوشی , از کی میتونستم کمک بگیرم؟ کی حرفمو باور میکرد که من خودمم فقط تبدیل شدم به یه مرد بی ریخت و گنده! رسیدم به شماره برادرم, یهو یه چیزی تو ذهنم روشن شد. هفته قبل بود که چند دست کت و شلوار قدیمی و کفش و لباسایی که دیگه اندازه اش نبود رو, داده بود بهم که ببرم خیریه. از جا پریدم و رفتم سراغشون, دعا میکردم که یکیشون به این هیکل نافرمی که پیدا کرده بودم بخوره. یکی رو پوشیدم و با ترس و لرز برگشتم جلوی آینه, برخلاف انتظارم, این بنده خدایی که " من" شده بود یا بهتر بگم این مردی که من رفته بودم تو جسمش , چندان هم بدترکیب نبود, با یه کت و شلوار قهوه ای خیلی هم جنتلمن به نظر میومد, بی اختیار لبخند زدم حتی احساس کردم قبلا یه جایی دیدمش اما چیزی یادم نیومد. چشمم به ساعت افتاد, خیلی دیرم شده بود. کیف و وسایلم رو برداشتم برم بیرون که یهو دیدم کیفم زنونه است. همه وسایلمو ریختم بیرون و شروع کردم به گذاشتنشون تو یه کلاسور. با عجله رسیدم سر خیابون. تو اون ساعت گزینه ای بجز بی آرتی نداشتم. خداروشکر اتوبوس زود رسید, تا اومدم سوار بشم, یهو یه خانم مسن با عصبانیت هولم داد و گفت" آهای! مگه کوری ؟! اینجا قسمت زنونه است! کجا سرتو انداختی پایین میای؟!" حسابی خجالت کشیدم , عذرخواهی کردم و اومدم سمت دیگه سوار شدم. آقایی که کنارم وایساده بود با نیشخند گفت" مگه سر و وضعشو نمیبینی حاج خانوم, آقا معلومه تا حالا اتوبوس سوار نشده!" اینو گفت و شروع کرد به خندیدن, سرمو انداختم پایین و تو دلم گفتم " مردک بی ادب فضول" . هر چی میگذشت اتوبوس شلوغ تر میشد و من معذب تر میشدم. از شانس بد هم اون مردک نزدیک من وایساده بود و با هر بارفشار جمعیت هی بم تنه میزد, منم ناخودآگاه خودمو بیشتر جمع میکردم. یهو داد زد که" چه مرگته تو؟! چرا هی خودتو جمع میکنی؟! " من یهو به خودم اومدم, بطور واضحی از اینکه وسط 20, 30 تا مرد گیر افتادم, ترسیده بودم و نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم؟! اونایی که نزدیکمون بودن سعی کردن آرومش کنن و بش جا بدن که سمت دیگه وایسه, اونم با اکراه رفت اون ور و در همون حین گفت:" عن آقا فکر کرده کیه؟! لباس ما به کتش بگیره, وبا میگیره؟!" با شنیدن این حرف تازه علت عصبانیت اونو متوجه شدم, داشتم شبیه یه زن رفتار میکردم با این تفاوت که بقیه منو مرد میدیدن! خداروشکر که بعد از چند دقیقه رسیدم به مقصد و از زیر نگاه خیره مسافرا گذشتم و پیاده شدم.
یکم خودمو جمع و جور کردم, سعی کردم عادی باشم و احساس مرد بودنو تو خودم ایجاد کنم. ولی خیلی سخت بود, همش احساس زنی رو داشتم که داره با کت و شلوار تو خیابون راه میره و همه بش نگاه میکنن! رسیدم به دانشگاه, طبق معمول داشتم از ورودی رد میشدم که نگهبان گفت:" آقا اونجا ورودی خانم هاست, کارتون چیه؟" سعی کردم خیلی عادی باشم, گفتم:" آخ ببخشید اصلا حواسم نبود, درسته. من استاد مدعو هستم". نگهبان یکم چپ چپ نگام کرد. بعد خودشو کشید کنار و راهو برام باز کرد. در حالیکه نفس حبس شدم رو بیرون میدادم راه افتادم. یه ربعی کلاس دیر شده بود, پس بی معطلی رفتم به سمت کلاس و داخل شدم. بچه ها گیج نگاهم میکردن که دارم به سمت میز استاد میرم. پشت به اونا یه نفس گرفتم و برگشتم به سمتشون و گفتم:" سلام, من از دوستان استادتون هستم, متاسفانه ایشون کسالت داشتن, این بود که من به جاشون این جلسه اومدم. خوشحالم از دیدنتون". زمزمه هایی شروع شد که :" ای بابا, حالا که دعامون مستجاب شده و زمین گیر شده بازم راحتمون نذاشته و یکی رو فرستاده جای خودش!" , " ئه ! بیشعور! میشنوه!" , " اون که نمی دونه کی به کیه اصلا" دیدم بهتره همین اول, حساب کار دستشون بیاد و گفتم:" میدونم که آقای رحیمی مزاح کردن و برای سلامتی هرچه زودتر استادشون حتما دعا میکنن!" پسر بیچاره نه تنها سیخ نشست که حتی برای چند لحظه ای نفسش هم بند اومد. لبخند ریزی هم چاشنی حرفم کردم و شروع کردم به درس دادن. دیگه تا آخر کلاس از کسی صدایی در نیومد. بعد از اینکه خاتمه درس رو اعلام کردم برخلاف همیشه که برای خارج شدن از کلاس سر و دست میشکوندن, نصف دخترای کلاس ردیف شدن دور میزم که :" استاد شما خیلی خوب درس میدین!" , " شما کدوم دانشگاه تدریس میکنید؟" , " ببخشید من از درس امروز چند تا سوال داشتم" , " استااااااد!" این آخری با چنان عشوه ای منو خطاب کرد که باورم نشد داره با من صحبت میکنه! از یه طرف از این رفتار متفاوتشون کفری شده بودم از طرفی هم دوست داشتم نقشمو به تمامی بازی کنم. این بود که عین یک مرد اصیل آریایی یه " جانم " غلیظ نثارش کردم و شروع کردم به جواب دادن. کلاسای بعدی هم با روند مشابهی برگزار شد: حیرت بچه ها از اینکه چطور من در جریان کامل کلاسشون هستم, استقبال پرشور تعدادی از دخترا و ناامیدی پسرا از اینکه نتونستن سهم تیکه های روزشون رو پر کنن. بعد از آخرین کلاس بود که گوشیم زنگ خورد, مادرم بود. یادم افتاد امروز تولد برادرمه و قراره همه شام اونجا باشیم. جواب ندادم. نمی دوستم چی بگم. سریع یه پیام نوشتم برای خواهرم که: " گلی جان من بدجوری سرماخوردم نمی تونم امشب بیام خونه بابایینا, لطفا بشون خبر بده. من صدام گرفته, نمی تونم تلفن کنم." بعد چند دقیقه جواب داد که:" لوس نکن خودتو ته تغاری, پاشو بیا دیگه!" با خودم فکر کردم :"مگه دست برداره حالا !" پیام دادم:" باور کن آبجی حالم بده, دارم قرص میخورم بخوابم, به مامانینا بگو لطفا که نگران نشن." تو دلم دعا کردم امشبو دست از سرم بردارن تا ببینم چه گِلی باید به سر کنم با این ریخت و قیافه. یاد فیلم آدم برفی افتادم:" یعنی میشد منم یه سناریو بچینم و عباسو جای درنا قالب کنم؟!" با یادآوری صورت مادرم که همیشه قبل از اعتراف ما از همه گندایی که زده بودیم خبر داشت, یه " خوش خیال احمق" نثار خودم کردم و به سمت خونه راه افتادم. از ترس اینکه دوباره بام تماس بگیرن گوشیمو خاموش کردم. تو مسیر برگشت تمام حواسمو جمع کردم که ورودی خانم ها و آقایونو اشتباه نگیرم, به خانم ها زیاد نزدیک نشم و از آقایون زیاد فاصله نگیرم. ولی با احتساب چند بار شنیدن :" مردک اِوا" به نظرم خیلی موفق نبودم. یه جا هم خطر از بیخ گوشم گذشت: سر خیابونمون یکی از پیرزنای همسایه رو دیدم و ناخودآگاه بش گفتم :" مادر دستتو بده از خیابون ردت کنم!" ایشون هم بدون هیچ اتلاف وقتی یه " برو گم شو " آبدار حواله ام کرد و اضافه کرد:" مادر , ننه ته!" منم پا به فرار گذاشتم و حیرون بودم که این حقیر که البته ننه ام, مادرم هم هست در کالبد قبلی, همیشه این خانم رو با همین عنوان خطاب میکردم و شاهد برخورد خیلی متفاوتی بودم, حتی با کلی دعای خیرهم بدرقه میشدم!
نفس نفس زنان داشتم به خونه میرسیدم که یادم اومد قرار بوده امروز بعد دانشگاه به دوستم مهری سر بزنم, گوشیو درآوردم که بش پیام بدم. اما روشن کردن گوشی همان و رسیدن سیل پیامک همان. شروع به خوندن یکی یکی شون کردم و همزمان وارد حیاط شدم, تعدادی مربوط به لیچارهای برادرم بود که :" کدوم گوری هستی دکتر؟ چرا گوشیت خاموشه؟!" ترجیح دادم یه امروز که سرتاپا تو لباسهای اون بودم, احترام بزرگتریشو نگه دارم و مهربونانه تولدشو تبریک بگم و بابت غیبتم عذرخواهی کنم. روی پله های پاگرد رسیده بودم که پیام خواهرم باز شد:" گلی بابا نگرانت شد, میاد بت سر بزنه اگه لازمه ببرتت دکتر" اینو خوندم و عرق به صورتم نشست, داشتم فکر میکردم چه چاخانی سرهم کنم که وقتی کلید رو چرخوندم صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم که:" ببخشید شما؟!" برگشتم و پدرمو مقابلم به فاصله نیم متریم دیدم. دستم به کلید بود و در باز شده بود, قضیه رو هیچ جوره نمیشد ماست مالی کرد. من من کنان گفتم: " سسسسلام". پدرم که انگار با دیدن ترس تو چشای من پیش فرضش به حکم تبدیل شده بود, به سمتم حمله کرد و فریاد زد:" مردک حروم زاده! کلید خونه دختر من دست تو چی کار میکنه؟!" زبونم قفل شده بود, تقلا میکردم خودمو از دستش نجات بدم ولی نمی تونستم, اونم بد و بیراهو چاشنی مشت و لگد کرده بود و امون نمیداد. مغزم کار نمیکرد. یه دفعه فریاد زدم:" بابااااااا, خودممم"
چشمامو باز کردم, توی تختم نشسته بودم, همه تنم خیس عرق بود, قلبم اونقدر تند میزد که داشت از سینه ام بیرون میومد, همه جا تاریک بود. کورمال کورمال دستمو بردم سمت پاتختی و چراغ خوابو روشن کردم. به دستم نگاه کردم, انگشتای لاغر با ناخونای کشیده لاک زده که داشتن حسابی میلرزیدن. یکم جرئت پیدا کردم , پتو رو کنار زدم, تن نحیف خودمو دیدم. بی اختیار شروع کردم دست کشیدن به تنم. ضربان قلبم آروم تر شده بود. به آینه نگاه کردم, خودِ خودم بودم. شروع کردم به خندیدن, انگار سال ها بود کسی رو ندیده باشم و الان با دیدنش خوشحالی و دلتنگیم باهم بالا اومده باشه و در نتیجه خروجی خنده و گریه همزمان فعال شده باشه. وسط همین احوالات غریب بودم که درد شدیدیو زیر دلم احساس کردم, دستمو روی دلم گذاشتم و دراز کشیدم. با خودم فکر کردم:" خیلی دوست دارم دوست قدیمی با وفا, دردت به جونم..."
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم راضیه حلاج سلام و احترام
شروع داستان «من» با روزمرگی‌های یک استاد دانشگاه خانم و جوان است. نویسنده از روزمرگی‌هایی صحبت کرده است که در ابتدا قدری ملال‌آور به نظر می‌رسند، اما در ادامه خواننده متوجه می‌شود که اتفاقا مسئله‌ی شخصیت اصلی داستان یا روای همین روزمرگی‌های زنانه است. راوی با وجود داشتن موقعیت اجتماعی خوب از نحوه‌ی برخورد آدم‌های دور و برش و به نوعی زن بودنش رضایت ندارد. صبحی بعد از بیدار شدن از خواب می‌بیند که تغییر کرده و به آنچه که می‌خواسته رسیده است. راوی به خوبی و با جزئیات از فیزیک و صدای مردی صحبت می‌کند که در مقابل آیینه می‌بیند. استاد دانشگاهِ جوان و خانم قصه تبدیل به مرد شده است؛ در این جا خواننده تصور می‌کند که فضای داستان عوض شده و داستان قرار است با فضایی فانتزی پیش برود و قطعا برایش جالب خواهد بود ادامه و خوانش داستان. نویسنده از انسان مدرنی حرف می‌زند که با وجود اتفاق مهم و عجیبی که برایش افتاده و به یکباره تبدیل به مرد شده است، سعی دارد روزمرگی‌های خود را ادامه دهد؛ راوی حتی در آن موقعیت هم به حاضر شدن در سر کلاسِ دانشگاه فکر می‌کند. همه‌ی این‌ها می‌تواند اتفاق‌های داستانی جذابی باشد؛ ضمن این که نویسنده در توصیف این بخش‌ها تا حدودی خوب عمل کرده است... اما مشکلی که وجود دارد این است که به یک باره همه‌ی این توصیفات، جزئیات و تصاویری که برای خواننده ساخته شده بوده فرو می‌ریزد. در پایان داستان خواننده متوجه می‌شود که همه‌ی این‌ اتفاق‌ها خوابی بوده و حالا با بیدار شدنِ راوی همه چیز تمام می‌شود. نویسنده در پرورش ایده‌ای که می‌توانست تبدیل به داستانی مهیج و جذاب شود کوتاهی کرده‌ است. به نوعی می‌شود گفت که داستان به یکباره رها می‌شود. نویسنده ساده‌ترین کار را برای جمع کردن داستان خود استفاده کرده‌ که قابل قبول نیست(استفاده از خواب!) می‌شود نویسنده را ارجاع داد به خواندن رمان مسخ نوشته‌ی فرانتس کافکا(در این رمان گره‌گوار کارمند جوانی است که وقتی از خواب بیدار می‌شود، می‌بیند که تبدیل به سوسک شده است...) آشنایی و خواندن فضایی که کافکا در این رمان ایجاد کرده است و بعد از آن پرداخت داستان و پایان‌بندیِ آن، قطعا برای نویسنده‌ی داستان «من» سودمند خواهد بود.
نکته‌ی دیگر در مورد زبان داستان است که به شکل محاوره نوشته شده است. بهتر است که داستان را با زبان نوشتاری نوشت و از محاوره و شکسته نویسی پرهیز کرد.
سرکار خانم حلاج شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید و فرصت‌های بسیاری پیش روی شما خواهد بود، قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد و ورود شما به پایگاه نقد سپاسگزارم.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۲
راضیه حلاج » شنبه 07 تیر 1399
سرکار خانم رسولی از حوصله و دقتی که به خرج دادید, بسیار سپاسگزارم. بخوبی متوجه توضیحاتتون شدم .
امیرعلی الماسی » شنبه 07 تیر 1399
چه خوب نقد کردین!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت