آفت سانتی‌مانتالیسم




عنوان داستان : آسفالتِ خرابِ پُل
نویسنده داستان : مرتضي فقيه نصيري

نمي داني اين مردم چه مزخرفاتي به خوردِ من داده اند، بعد از تو! فكر مي كنند اين عصايِ سفيدي كه دست من است يعني احمقم! يكي نيست بگويد ، درست است كه اين بدبخت تازگی ها نمي بيند، اما عقلش كه پاره سنگ بر نداشته!
مدام يك نفر دستم را مي گيرد مي برد كنار پل. صداي آب هم كه آنقدر بلند است- خودت كه مي داني- مجبورند داد بزنند تا مثلا ًحرفشان را توي گوشم فرو كنند. و دوباره همان داستان تكراري را برايم مي گويند! من هم كه هر وقت پايم ميرسد يه آسفالت تكه تكه و خراب روي پل حواسم پرتِ روزهاي ماهيگيري مي شود. قدم كه مي زديم ، كفش پاشنه بلند تو، چنان تلق تلق صدا می داد که همه نگاهشان برمی گشت سمت ما. حرف كه گوش نمي دادي، هزار بار گفتم آدم كه با اين جور كفش ها نمي رود ورزش! و هر بار هم كه مي گفتم بلند بلند مي خنديدي و با تعجب مي گفتي : ورزش! از كي تا حالا ماهيگيري هم شده ورزش!
حالا همان صدای تلق تلق از روی پل می آید. اما نه صدای پای تو، نه صدای کفش تو، صدای این عصای لعنتی من! بعد از تو ،حساب کن، آن همه خاطره از پل ، آن همه غروب که می نشستیم و کیف می کردیم با صدای آب ، با چرخی که پرنده ها می زدند روی آسمان رود. تو یک لیوان چای می دادی دست من! من سیگارم را آتش می زدم و تو دوباره اخمت را درهم می کشیدی و سر تکان می دادی ، بعد من دو سه تا پُک عمیق پشت سر هم می زدم و دودش را می دادم پایین و می گفتم: "اینم به خاطر تو" و سیگار نصف و نیمه را پرت می کردم پایینِ پل. و بعد تو می خندیدی و چایت را سر می کشیدی !
حالا تو خودت انصاف بده، این مردم مرا می برند روی همین پل ، می گویند تو از همین جا، کنار همین نیمکت، در یکی از همین غروبها، وقتی صدای آب بلند بود، وقتی پرنده ها چرخ می زدند توی آسمانِ پل، وقتی کلی آدم آنجا بود، یکدفعه،....! آخر من به اینها چه بگویم!؟ تازه ، یکی شان گفته بود قبلش نشسته بودی روی نیمکت و سیگار می کشیدی! من شاید خر بشوم و اولی را باور کنم اما تو و سیگار! خودت بگو، من باید این مزخرفات را قبول کنم؟ حتی آن مامور شهرداری هم اولش باور نمی کرد. همان که کچلش کرده بودی از بس بابت آسفالتِ خرابِ روی پل پیگیرش شده بودی و چپ و راست نامه می نوشتی که بیایند اینجا را درست کنند! حتی پیرمردِ بقالِ سر خیابان هم باور نمی کرد، همان که عصر به عصر می رفتی و دفترش را برایش پاک نویس می کردی تا چیزی از قلم نیافتد! حتی پسر بچه های تخس محل هم باور نمی کردند ، همان ها که روزی یکیشان را می نشاندی جلوی خودت و از آن قیافه ی عرق کرده ی بعد از بازیشان یک کاریکاتور می کشیدی و می دادی دستش! حتی معلم مهد کودک خیابان روبروی پل هم باورش نمی شد، همان که هر وقت کاری برایش پیش می آمد با خیال راحت بچه ها را دو سه ساعتی دست تو می سپرد تو هم آنقدر برایشان قصه تعریف می کردی و کتاب می خواندی تا معلمشان برگردد.
می بینی! اصلا کسی باور نکرده. من هم باور نکردم. آنقدر باور نکردم که سیگارم شده روزی دو پاکت. آتش به آتش. نصفه هم نمی کشم. کامل! دودش را هم می دهم پایین. آنقدر باور نکردم که افتادم به عرق خوری. هر زهر ماری بود می خوردم. از خارجی و ایرانی و دست ساز و پلمپ شده و نشده! آنقدر آت و آشغال ریختم توی حلقم که دست آخر یکیشان کورم کرد. چه می دانم مردم اینجوری می گویند. شاید هم یکی یکی کورم کردند. اصلا شاید مال عرقها نباشد. شاید مال دود سیگاراست که مدام برمی گردد توی صورتم. شاید هم مال گریه باشد. که نیست!آخر گریه برای چه؟ مگر خبری شده! تو هم نگران نباش. کوری چندان هم بد نیست! دیگر لازم نیست خودت را به ندیدن بزنی! نمی بینی، پس باور هم نمی کنی! مثل من، مثل این عصا، مثل پل.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مرتضی فقیه نصیری عزیز، سلام. پنج سال است که داستان می‌نویسید و «آسفالت خراب پل» اولین داستانی است که از شما به دست من رسیده. امیدوارم در آینده‌ی نزدیک داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
«آسفالت خراب پل» ویترین خوبی است و مخاطب را به خواندن متن تشویق می‌کند. متن مخاطب شنو دارد. پسر جوانی که کور شده معشوق از دست رفته را مخاطب قرار داده و روزگار امروز و خاطرات گذشته‌اش را با او مرور می کند. پسر بعد از مرگ دختر به مشروب‌خوری افتاده و کور شده. حالا هر روز کسی دست او را می‌گیرد و می‌بردش کنار همان پل که با دختر می‌رفته تا به او بقبولاند که دختر مرده و دیگر برنمی‌گردد. انتخاب راوی اول شخص و روایتش برای عشقی از دست رفته انتخاب خوب و هوشمندانه‌ای بوده و همین متن را خواندنی و تأثیرگذار کرده. بازی با صدای پاشنه‌ی کفش‌های دختر و تق‌تق عصایی که به زمین می‌خورد به داستان جان بخشیده. صدایش از متن بیرون می‌آید و خواننده به وضوح آن را می‌شنود. این از نقاط قوت داستان شماست که به خوبی احساس خواننده را درگیر می‌کند. پسر خاطرات گذشته‌اش را مرور می‌کند. از کارهایی می‌گوید که دختر برای اهالی محل انجام می‌داده. کارهایی که همه‌شان خوب است و از دختری که حالا مرده فقط خاطرات خوبی جا مانده. اما این دختر خودکشی کرده. این دختر با این‌که پسر را از کشیدن سیگار منع می‌کرده، خودش سیگار می‌کشیده. این دختر مشکلی داشته که با کسی حتی با عشقش در میان نمی‌گذاشته. مشکلی که او را به سمت خودکشی و پایان دادن به زندگی‌اش سوق داده. این مسئله‌ی بزرگی است و به راحتی نمی‌توان از کنارش گذشت. دختر هر چقدر هم هنرپیشه‌ی خوبی بوده و اجازه نمی‌داده کسی از غم درونش چیزی بداند باید جایی اشتباه می‌کرده. لحظه ای نقاب خوشحالی و خوشبختی‌اش کنار می‌رفته و پسر نشانه‌ای می‌دیده. نشانه‌ای که باورش نمی‌کرده و همین باورنکردن باعث شده میزان درد و رنج دختر را نبیند و حتی حدس هم نزند که یک روز قرار است به زندگی‌اش پایان دهد. هم پسر و هم خواننده به نشانه‌ای احتیاج دارند. نشانه‌ای که رو نباشد و فقط به پسر تلنگری بزند و پسر از کنارش بگذرد و جدی‌اش نگیرد.
وقتی راوی اول شخص باشد و بخواهد از عشق و احساسات بگوید اگر نویسنده غفلت کند زبان به راحتی به سمت سانتی‌مانتالیسم خیزبرمی‌دارد. این اتفاق از تأثیری که متن می‌تواند روی خواننده داشته باشد کم می‌کند. در بخش‌هایی این اتفاق افتاده. در بازنویسی به این مسئله توجه داشته باشید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت