ایده‌ای ملتهب با روایتی سرد و بی‌روح




عنوان داستان : دنیای زیبا را چگونه می سازند؟
نویسنده داستان : سعید قلیزاده

مرد سعی می کند در را به بی سروصدا ترین حالت ممکن باز کند. اما باز هم صدای جیر جیرش در راهرو ها و اتاق های سرد خانه می پیچد. این اولین بار نیست که بعد از نیمه شب به خانه بازمیگردد، در طول چند ماه گذشته اینکار را بارها و بارها انجام داده. اما هنوز خودش هم نتوانسته به آن عادت کند و هنوز هم این دیر آمدن ها برایش عجیب می آید.هرچند زنش دیگر اورا مثل شب های اول سوال پیچ نمی کند و هرچند او دیگر مجبور نیست تا پاسخ هایی بدهد که حتی برای خودش هم قانع کننده نیست؛ اما میداند که نه خودش به اینکار عادت کرده نه زنش. مرد سعی می کند بدون روشن کردن هیچ چراغی کاناپه را در خانه پیدا کند. شاید تنها چیزی که زن و مرد خوب به آن عادت کرده اند این است که زن هر شب بالشت و لحافی را روی کاناپه بگذارد و مرد هر شب در سکوت روی آن بخزد و بخوابد.
مرد چشمانش به سقف تاریک خانه خیره مانده است. آن نیرویی که هرشب اورا به وادی خواب پرت می کرد امروز رفته و به جایش پتکی ثانیه به ثانیه روی سرش فرود می آید. مرد حتی نمی تواند چشمانش را ببندد و آنچه را که دیده دوباره از خاطر بگذراند. تنها چیزی که او با چشم های باز هم به وضوح میتواند ببیند، روزی است که همکارش اورا به گوشه ای کشاند و به او گفت که در ازای انجام کاری ساده پول خوبی گیرش خواهد آمد. آن کار واقعا ساده بود، مرد تنها باید هر شب کیفی را با ماشینی که میراند به آدرس مشخص شده ای ببرد، آن را جلوی در بگذارد، زنگ خانه را بزند و بدون اینکه منتظر صاحبخانه بماند راهش را بکشد و برود. او راجب کار جدید چیزی به خانواده اش نگفته بود. به نظرش دلیلی هم برای اینکار وجود نداشت، او عاشقشان بود و اینکار را هم به خاطر آن ها انجام میداد.
زن به داروهایی که کف دستش ریخته بود نگاه میکرد. چراغ خواب کنار تخت روشن بود و نور کم سوی نارنجی رنگ را روی تخت دونفره ای که مدت ها بود، تنها یک نفر روی آن میخوابید؛ می پاشید. زن روزی را به خاطر می آورد که مردی جوان و خوش هیکل وارد مطبش شد. زن، مدتی با او صحبت کرد و تاحدودی بیماری اش را تشخیص داد، توصیه هایی به او کرد و خواست که بعد از چند مدت دوباره بازگردد. بعد از گذشت چند جلسه زن توانست بیماری اورا کنترل کند، روزی مرد خوش هیکل با دسته گلی وارد مطب شد که روی تکه کاغذی که از آن آویزان بود، می نوشت : ( تقدیم به ماهرترین و زیباترین روانپزشک دنیا ). پس از آن روز زن دیگر حلقه ی ازدواجش را در دست نمیکرد. زن با خودش میگفت : کسی که حلقه را دردستت میکند شوهرت نیست، بلکه کسی که دوستت دارد و نسبت به تو محبت می ورزد میبایست شوهر آدم باشد.
پسر داشت محتویات داخل قاشق را به سرنگ میکشید. تابحال اینقدر مایع در سرنگ ندیده بود. اما به نظرش این تنها راه سپری کردن این شب طولانی بود. پسر زمانی این کار را برای بار اول انجام داد که دختر مورد علاقه اش دیگر حاضر نشد اورا ببیند. اما حالا حتی اسم آن دختر را هم به خاطر نمی آورد. پسرک تمام سرنگ را در رگش خالی کرد، نفس بی رمقی کشید و روی تختش ولو شد. چشمانش را بست و چند ساعت قبل را مرور کرد که برای تهیه مواد راهی خانه ی همیشگی شده بود، زمانی که داشت به خانه نزدیک میشد ماشین پلیسی را دید که جلوی خانه توقف کرد، افسری از آن پیاده شد و کیفی را جلوی در گذاشت، زنگ خانه را زد و به ماشین برگشت. او از دوستش شنیده بود که این مواد را پلیس ها می آورند، اما هرگز فکرش را هم نمی کرد که این افسر پدرش باشد. او با فکر اینکه پدرش دارد به او مواد میفروشد عوقی زد و راهش را کج کرد و به سرعت از آن خانه دور شد. اما پس از چند متر بازگشت و به اندازه ی مصرف یک هفته ای خودش مواد خرید و رفت. و حالا تمام آنچه خریده بود داشت در رگ هایش جولان میداد.
زن به زور دارو هارا توی دهانش جا داد و با لیوانی پر آب همه را از گلویش گزراند. صدای استادش مدام در گوش او می پیچید که میگفت : ( خوردن بیش از 300 گرم سیانید پتاسیم مرگ حتمی را به دنبال دارد ) زن میدانست که وقت زیادی ندارد، پس سعی کرد دلیل اینکارش را به یاد بیاورد، تا شاید درد کمتری را حس کند. چند ساعت قبل بود که خانه ی مرد خوش هیکل را ترک کرد، اندکی دور شده بود که فهمید کلید هایش را در آن خانه جا گذاشته است. پس دور زد و برگشت. وقتی به خانه نزدیک میشد پسری را دید که از مرد خوش هیکل چیزی خرید و دور شد. زن کلید هایش را گرفته بود و داشت برمی گشت. در راه مدام از خودش می پرسید؛ آیا شوهر آدم کسی است که به پسرش مواد می فروشد ؟!
مرد مزه ی شور لوله ی تپانچه اش را در دهانش مزه مزه میکرد. شاید هم مزه ی شور مال اشک هایی بود که از چشمانش به سمت دهانش راه باز کرده بودند. مرد در تلولو اشک هایش آن چیزی را که چند ساعت قبل دیده بود بار دیگر دید. او دید که کیف را جلوی در گذاشت، زنگ را زد، سوار ماشینش شد، اما اینبار راهش را نکشید که برود. او آنجا ایستاد، خودش هم نمی دانست چرا، اما ایستاد و چشمانش را محکم به در دوخت تا ببیند چه کسی از آن بیرون خواهد خزید. مرد انتظارش را داشت کسی که از آن در بیرون می آید مردی خوش هیکل باشد، اما به هیچ عنوان انتظار زن روانپزشک باهوش و زیبایی را نداشت که از آن در بیرون بیاید، مرد خوش هیکل را بغل کند، بوسه ای بر او ببخشد و با لبی خندان از آن خانه دور شود. مرد با یادآوری این صحنه بار دیگر مرگ را چشید، او با انگشتش ماشه را چپاند و تمام گلوله را در دهانش خالی کرد تا برای بار آخر بمیرد.
صبح روز بعد زمانی که سعی میکردند جنازه های یک خانواده ی سه نفره را در آمبولانس جا دهند، پیرزن همسایه، در حالی که از پنجره ی خانه اش شاهد این ماجرا بود، رو به گربه اش کرد و گفت: تنها چیزی که میتواند دنیایی به این زیبایی را خراب کند، حقیقت است.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای قلیزاده، سلام.

به‌نظر می‌رسد بیش از آن‌چه که باید تحت‌تأثیر داستان‌های ترجمه‌ای و زبان ترجمه‌ی داستان قرار دارید. این از لحن و روایت شما کاملاً مشهود است. البته چنین رویه‌ای نمی‌تواند نقص داستان تلقی شود ولی واقعیتش این است که ایده داستان «دنیای زیبا را چگونه می سازند؟» به‌ظاهر مملوء از احساس و التهاب است. روابط زن و مرد و گذشته‌ای که مرد داشته و سیری که طی کرده و در نهایت منجر به خودکشی می‌شود آن‌قدر عصاقورت‌داده و میکانیکی روایت شده که نمی‌تواند مخاطب را درگیر خودش کند. از طرف دیگر، در این داستان برخی از اتصالات روایتی، شخصیتی و زمانی روشن نیست. نه جغرافیا، نه آدم‌های داستان و نه مرام و مسلک‌شان منبع و مأخذی ندارد. معلوم نیست متعلق به چه دوره‌ و زمانه‌ای هستند. این درست که شما در داستان کوتاه «بخشی» از زندگی این زن و مرد را روایت کرده‌اید و نه همه را ولی در همین روایت کوتاه انگار هیچ‌کدام‌شان پُشتی ندارند و مهم‌تر این‌که، به شخصیت‌های ملموسی هم تبدیل نشده‌اند. صحنه‌ی آغازین داستان با حضور بی‌سروصدای مرد به خانه آغاز می‌شود و چیدمان صحنه و شرح موقعیت‌ها قرار است سردی و بی‌روحی روابط آن‌ها را نشان دهد امّا راستش این سردی نه با لحاف و بالشتِ روی کاناپه درست شده است و نه با تاریکی و فلاش‌بک به گذشته.
مهم‌ترین مشکل این داستان، به‌نظر من، فقدان مسئله است. نویسنده می‌خواسته چه بگوید و غرضش از نمایش این مقطع چه بوده؟ و بعدتر این‌که، «دنیای زیبا را چگونه می سازند؟» سوار همان کلیشه‌هاست و ایده خلاقانه‌ای ندارد. نه در توصیفات و نه حتی در سیر داستان چیزی رو نمی‌کند برای این‌که به مخاطبش بگوید این داستان کمی، فقط کمی، با باقی داستان‌هایی که خوانده متفاوت است و ارزش خوانده‌شدن دارد. متأسفانه تنشی که باید در این زندگی جریان داشته باشد به‌خوبی روشن نمی‌کند چرا او دست‌آخر دست به خودکشی می‌زند. این توصیف را ببینید: «مرد مزه ی شور لوله ی تپانچه اش را در دهانش مزه مزه میکرد.» خوب می‌دانید که مدت‌هاست دیگر کسی با «تپانچه» خودکشی نمی‌کند. این مثال را از این جهت زدم که برگردم به توضیح بالا. زمان در داستان شما مشخص نیست و معلوم نیست دارد در کدام جغرفیا می‌گذرد. سیری که شما انتخاب کرده‌اید و نوع روایت‌تان التهابی را که باید ایجاد نمی‌کند.
امیدوارم باز هم از شما داستان تازه‌ای بخوانیم.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت