موقعیت‌های پر جاذبه را باورپذیر کنید




عنوان داستان : قطب نمای شکسته
نویسنده داستان : ابراهیم سوادکوهی

سرم درد می‌کند. چشمانم سنگین شده است. چیزی از بدنم را حس نمی‌کنم. به زحمت چشمانم را باز می‌کنم. دستهایم کو؟. نمی‌بینمشان و می‌ترسم. دو طرف سرم افتاده‌اند، لمس و بی‌حس. اطرافم را نگاه می‌کنم دریاست و من خودم را روی پاره آهنی نگه داشته‌ام. هیچ چیز نیست به جز لاشه‌ی هواپیمایی جنگی که در سطح دریا پخش شده است. هیچ چیز را به خاطر نمی‌آورم نمی‌دانم اینجا چه می‌کنم و چه اتفاقی افتاده است. دود سفیدی از آن طرف بلند شده است؛ باید موتور هواپیما باشد. احتمالن خلبان این هواپیما بوده‌ام. نمی‌دانم چطور سقوط کرده‌ام. از امواج آرام دریا می‌توانم حدس بزنم خیلی وقت است اینجا افتاده‌ام. به آسمان نگاه می‌کنم تا شاید هواپیمایی را در آسمان ببینم اما خبری نیست. هیچ صدایی از هیچ پرنده‌ای نیست. به پشت سر و اطرافم نگاه می‌کنم خشکی‌ای دیده نمی‌شود و گویی درست وسط دریایی از ناکجا‌آباد افتاده‌ام. ترس تمام وجودم را پر می‌کند. هر لحظه ممکن است کسی به دنبالم بیاید و من نمی‌دانم در کدام منطقه به سر می‌برم. نمی‌دانم باید منتظر نیروهای خودی باشم یا دشمن. فقط می‌توانم به همین پاره آهنی که باید دم هواپیما باشد بچسبم و جانم را نجات دهم. باید منتظر باشم و دعا کنم که نیروهای خودی زودتر به سراغم بیایند. اما کدام نیرو من حتی نمی‌دانم در کدام جبهه می‌جنگم. من، من.... به سینه‌ی خود نگاه می‌کنم و نوشته‌ی آن را می‌خوانم. آلن ریکمن. من آلن ریکمن هستم؛ باید افسر بلند مرتبه‌ای باشم اما برای کدام کشور می‌جنگم. به لباس‌های یک دست تیره‌ام نگاه می‌کنم اما پرچمی نمی‌بینم. هیچ نشانه‌ای از تعلق من به کشوری دیده نمی‌شود. خون به سرعت در دست‌هایم می دَود ولی هنوز پاهایم را حس نمی‌کنم. به سختی جیب‌های شلوارم را وارسی می‌کنم اما چیزی نیست. پای چپم تیر می‌کشد دست می‌کشم و پارگی عمیق آنرا احساس می‌کنم. جای تیر نیست باید با تیزی تکه‌ای از هواپیما پاره شده باشد. برآمدگی جیب بازویم را نگاه می‌کنم که شبیه به ساعت است اما فقط یک قطب نمای شکسته است با عقربه‌ای سرگردان. ضعف کرده‌ام و دستانم می‌لرزد باید خون زیادی از دست داده باشم. امیدوارم هر چه زودتر کسی بیاید کسی که من را از این سرگردانی نجات دهد یا هر چه زودتر راحتم کند. ترجیح می‌دهم با گلوله‌ی دشمن بمیرم تا اینکه غرق شوم. دهانم خشک شده است و هیچ آبی نیست. چشمانم آرام آرام روی هم می‌روند. چیزی احساس نمی‌کنم. دست‌هایم شل می‌شود و آماده می‌شوم تا خودم را به دست آب بسپارم. برای آخرین بار نگاهی به پهنه‌ی دریا می‌اندازم. وقتی برای ترسیدن از مرگ ندارم. چشمانم را می‌بندم و پایین می‌روم. ریه‌هایم از آب پر می‌شود و آغوشم را برای مرگ باز می‌کنم. نمی‌دانم زنی در زندگی‌ام بوده یا نه و آیا بچه‌ای در خانه هست که انتظارم را بکشد. ذهنم خالی می‌شود خالی خالی، سفید مثل روز اولش. هیچ خاطره‌ای از این دنیا ندارم به جز بادبانی که برای آخرین بار در دریا دیدم. ناگهان چشمانم گشاد می‌شود و با نیرویی که منشا آن برایم ناشناخته است با تمام قدرت بالا می‌روم. درست دیده بودم قایقی تفریحی با دو سرنشین نزدیک می‌شود و من با تمام توان دست‌های بی‌جانم را بالا می‌برم و فریاد می‌زنم کمک کمک. مردی میانسال با جوانی که باید پسرش باشد نزدیک می‌شود. به هرچه می‌رسم چنگ می‌زنم و خودم را نگه می‌دارم تا سر برسند. هر دو با عجله پارو می‌زنند و بالاخره امواج قایق‌شان را حس می‌کنم. مرد پرسید: هی فرانسوی هستی؟ خیالم از شنیدن صدای یک همزبان راحت شد و گفتم آه خدا رو شکر شما فرانسوی هستین؟ مرد پارویش را دراز کرد و گفت بله آقا. اینو بگیرین. پارو را گرفتم و خودم را بالا کشیدم. پسر وحشت زده عقب رفت و گفت: هی عمو جون اون آلن ریکمنِ آلن ریکمن. لعنتی باید نوشته‌ی روی سینه‌ام را خوانده باشد. مرد پاروی خود را کشید و پسر با عجله نیزه‌ی ماهی‌گیری بلندی را از قایق بیرون آورد. آلن ریکمن گیج و سردرگم فریاد می‌زد هی چی شده، خواهش می‌کنم، من فرانسویم کمکم کنین. پسر بدون توجه به حرف‌های آلن ریکمن نیزه را با قدرت به سینه او فرو کرد. آلن ریکمن آخرین نفس‌هایش را روی دم هواپیما کشید و جان داد. لحظاتی بعد مرد با پاروی خود او را به درون آب هل داد تا پایین رود.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای ابراهیم سوادکوهی سلام و احترام
انتخاب یک موقعیت پرجاذبه، داستانی و در یک کلام دراماتیک برای داستان بسیار پر اهمیت است و این برمی‌گردد به همان ایده‌ی اولیه. بعد از انتخاب ایده‌ی اولیه، مهندسی و طراحیِ یک پیرنگِ مستحکم برای داستان ضروری است؛ چگونگی نقطه‌ی شروع، گره‌افکنی و میانه و در نهایت گره‌گشایی و پایان داستان... اما آنچه در جریانِ این طراحی و اجرا باید وجود داشته باشد تا خواننده را با داستان همراه کند؛ توجه به عنصر باورپذیری است. نویسنده باید مقدمات این باورپذیری را در جریان داستان فراهم نماید؛ چه در مورد شخصیت‌ها و اعمالشان و چه در مورد مضمون و رویداد حوادث.
به عنوان مثال نگارش داستان بر اساس اتفاقاتِ صرف از باورپذیری آن می‌کاهد. یا در مورد شخصیت‌ها خواننده عکس‌العملی را باور خواهد کرد که توجیه‌پذیر باشد و مهمتر از آن قبلا در داستان به اندازه‌ی کافی اطلاعات و مقدماتی برای کنش و اعمال و تصمیمِ شخصیت‌ها فراهم شده باشد.
جناب سوادکوهی از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. اشاره کرده‌اید که «قطب‌نمای شکسته» جزو اولین داستان‌هایتان و اولین داستان ارسالی برای پایگاه نقد است؛ از این منظر می‌شود به شما تبریک گفت؛ چون رسیدن به یک ایده‌ی خوب داستانی بسیار مهم است و این اتفاق در «قطب‌نمای شکسته» افتاده است.
داستان ایده‌ی خوبی دارد و نویسنده توانسته‌اند شخصیت اصلی داستان را در موقعیتی حساس و پر جاذبه قرار دهند؛ همچنین از حیث مضمون این داستان قابل توجه است؛ یک هواپیمای جنگی سقوط کرده و خلبانش وسط دریاست؛ اینکه بعدش چه می‌شود برای خواننده مهم و خواندنی است... اما نکاتی وجود دارد؛ اول اینکه این موقعیت و فضا باید کامل ساخته شود. لحن و زبان و روایتِ خلبانی که در این موقعیت گرفتار است باید باورپذیر باشد؛ به عنوان مثال کسی که در حال غرق شدن است آیا می‌تواند چنین راحت روایت کند: «ریه‌هام پر از آب می‌شود و آغوشم را برای مرگ باز می‌کنم.» نویسنده در بخش‌هایی موقعیت راوی را خوب ساخته اما در بخش‌هایی از روایت رد پای نویسنده در کار دیده می‌شود و لحنِ شخصیت گم... مورد دیگر اطلاعاتی است که نبودش در داستان حفره‌هایی ایجاد کرده است. حتی اگر قرار نیست راوی در مورد خود همه چیز را بداند نویسنده باید تدبیری بیندیشد که به خواننده به اندازه‌ی کافی اطلاعات در مورد او و داستان بدهد و سوال و حفره‌ای در داستان باقی نماند. نکته‌ی دیگر اتفاقات سر بزنگاهی است؛ اتفاقات سربزنگاهی نمی‌توانند داستان را به خوبی پیش برند. بخش پایانی داستان نیاز به پرداخت بیشتری دارد تا خواننده بتواند تصمیمِ شخصیت‌ها را باور کند. اگر قرار است نیزه‌ای در سینه‌ی آلن ریکمن فرو رود نیاز به مقدمات و اطلاعاتِ بیشتری هست تا این موضوع در نظر خواننده باور پذیر باشد و تصنعی جلوه نکند. نویسنده می‌توانست در بخش پایانی با رد و بدل کردن دیالوگ‌های بیشتر و کامل‌تری بین راوی با مرد و پسر، اطلاعات داستان را کامل کند و حفره‌ها را بپوشاند؛ در این صورت پایان داستان هم می‌توانست باورپذیر باشد.
قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت