ورود و پرداخت شخصیت‌ها




عنوان داستان : خوشبختی از روی گل های روی بقچه
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

یک ساعتی تا خوردن زنگ آخرمانده بود.پاهایش سست شده بودند. روی دوپا نشسته بود. احساس کرد اگرکسی ازکنارش رد شود رازش را ازصدای ضربان قلبش می شنود.معمولا این وقتها حالت تهوع می گرفت .نفس عمیقی کشید تامانع قطرات اشکی شودکه می خواستند ازگوشه چشمش خودی نشان بدهند.حرفهایی که باید به هانیه می گفت را یکباردیگر توی ذهنش ردیف کرد.نباید کلمه ای را پس و پیش می کرد. باید به بهترین شیوه ممکن هانیه را برای شوهرش خواستگاری می کرد.آخرمگرنه اینکه اول قراربود او عروس دایی بشود. به نظرش اگر خودش آستین بالا می زدومعشوق سابق شوهرش را برایش می گرفت، خیلی بهتروآبرومندانه ترازاین بود که یکروزشوهرش دست کسی را بگیرد وبیاورد وتوی رویش بگویدکه ؛«اگه می خوای بمونی باید با این شرایط کناربیای.»
لااقل به دروهمسایه می گفت؛«خودم کردم »
بی تفاوت به حرفهای مردم که توی ذهنش پشت سرش حرف می زدند هم نمی توانست باشد.
«مثل روزروشنه که بعدازچند روز،دورازجونت مثل سگ، پشیمون میشی حالا این خط اینم بالاش»
مهربانو،شعله اجاق را کمی کمترکرد تا دمبه های چرخ شده ته نگیرند،بعد دوباره نشست روی زمین و شروع کرد به چرخاندن دسته چرخ گوشت.توی ذهنش کسی می گفت: «حالااگه مطمئنی که یه غلطی کرده ، صبوری کن .به روش نیار.بذاربرگرده»
مهربانوسری تکان داد وکاسه پلاستیکی زیرشیرچرخ گوشت را بیشترتنظیم کرد تا دمبه های چرخ شده روی فرش نریزند.توی ذهنش دوباره کسی می گفت ؛
«ازدواجتون ازاول اشتباه بود.»
در تمام این سالها ازرابطه سردی که بین شان برقرارشده بود .فهمیده بود که دلش بااونیست.این اواخرشبها یکی درمیان به خانه می آمد.از خرجی خانه هم می زدودیگرمثل گذشته با بچه ها گرم نمی گرفت. ناهید سرش را به طرفین تکان دادوبه رسم همیشه که دچاراسترس می شد شروع کرد به کندن پوست لبش.
«آخه کدوم زن عاقلی واسطه ازدواج می فرسته براشوهرش که تودومیش باشی؟» با خودش تکرار کرد .من اولی اش نیستم .حتما قبل از من هم این کارو کردن.مهربانودسته چرخ گوشت را ول کرد وبلندشد وازروی صندلی کنارش، بقچه ای گلدوزی شده با دست راکه به قول زندایی دوپرنده،بال در بال هم را نشان می داد برداشت و گذاشت روبه روی خودش .
«اینو براشون می برم ،خوب نیست دست خالی برم »
مادرش بقچه گلدوزی شده را کمی زیرو روکرده بودونگاهی به پرندهای خوش رنگ و لعابش انداخته وگفته بود؛
« این گل و مرغ رو بقچه عقد هر کی باشه خوشبخت میشه»
نگاهی به اطراف انداخت .به فرش های رنگاورنگ دستباف .به قالی پشتی های قرمز بلند و بالا که درهرخانه ای به چشم نمی خورد .به قابلمه های مسی که روی هم تا سقف می رسیدند.اما او خوشبخت نبود.
مهربانوخودش را ازهجوم فکرهای درهم و برهم بیرون آورد، بلندشدبه طرف اجاق رفت و شروع کرد به هم زدن دمبه های درحال جوش .قل قل های ریزکنارقابلمه را با کفگیرهم زد،سعی کردبا کفگیر پر سوراخ کف های روی دمبه ها را بردارد.اجاق پرازقطرات روغن شده بود. مهربانوهمچنان پای گازبه نقطه ای نامعلوم خیره شده بود، کسی توی سرش می گفت؛
« به جای این کارا. خودتو تو دل قاسم جا کن. کاری کن ولش کنه»
قل قل روغن ها بیشتر شده بودند. مهربانودمبه های سفید را دید که دارند می جوشندوریزتر
می شوند ودرنهایت جز،جزغاله های قهوه ای ته قابلمه چیزی باقی نمی ماند .کفگیررا دوباره برداشت و شروع کرد به برداشتن جزغاله ها. یاد آن روزافتاد که درخانه زن دایی همه جمع شده بودند. آن روزهم او بالای سرقابلمه ایستاده بود و قراربود که بعد ازروغن گرفتن از دمبه ها ،جزقاله های باقیمانده را با پیازوزردچوبه مخلوط کند تا بی بی برای صبحانه تافتون بپزد. وقتهایی که دایی گوسفند می کشت همه خانه اش جمع می شدندو
آبگوشت دورهمی راازدست نمی دادند.آنروزرا هم که هیچ وقت فراموش نمی کرد. مخصوصا صحبت زن دایی با بی بی را.بی بی داشت گوشت ها را برای قورمه حاضر می کرد که زن دایی آرام کنارش نشسته بود وآرام پشت به اوکه می خواست برود ودبه روغن رااززن دایی بگیرد،ازبی بی پرسیده بود؛
« دختردومی رحمان رویادت هست؟»
بی بی درحالیکه سعی داشت گوشت ها را به یک اندازه ببرد چشم هایش را ریزترکرد وجواب داد؛
«همون دختره سبزه رو؟»
زن دایی آرامترگفت؛
«سبزه ست. ولی خیلی خواستنیه.چند وقت پیش قاسم خودش اومد بهم گفت که ازش خوشش اومده »بی بی گفت ؛«چه عجب بلاخره قاسم خان ازیکی خوشش اومد»
«منم تعجب کردم .اخلاقش همینجوریه .یا یه چیزی رو نمی خواد یا اگرهم بخواد دیگه هیچکی جلودارش نیست»
بی بی اضافه کرد «یادمه مادرش نمی تونست قالی ببافه می گفت؛ دستاش که به پشم ونخ می خوره قاچ می شه و خون می ده»
زن دایی کمی خودش را به بی بی نزدیکترکرد وبا لبخند ادامه داد؛
« صفیه می گفت؛ ازوقتی که اومدن اینجا، خواهرا همشون نشستن پای دستگاه ولی انگارازبین دخترااین یکی ازبقیه خیلی زرنگ تربوده، ازش خوشم اومد به نظرت چطوره؟»
بی بی همانجا پرسید؛« آخرش معلوم نکردن ازکجا اومدن ،نه ؟»
واوهمانجا پشت دروا رفته بود،نه اینکه عاشق قاسم باشد نه. اتفاقا ازقاسم که همیشه توی خودش بود وهیچ کس را داخل آدم حساب نمی کردخوشش نمی آمد، بیشتردلش می خواست عروس خانواده دایی بشود،عاشق ریخت وپاش های خانه شان شده بود. دوست داشت جزوی ازدورهمی های زنانه شان باشد وقتی که دخترها وعروس ها جمع می شدندوزن دایی توی حیاط بزرگ ،دیگ بارمی گذاشت وگاهی کاسه ی هم برای آنهامی فرستاد.دلش توی خانه ساکت شان می پوسید. با بیماری مادرکه مدام دستمالی به سرتوی اتاق تاریک ازدرد ناله می کرد. گاهی تا شب توی خانه تنها بود.هانیه را دورا دورمی شناخت .دوست صمیمی مرضیه دوستش بود. درکارگاه قالی بافی .این دوتا جزومعدود دخترهایی بود که دیپلم گرفته بودند والحق که هانیه حافظه خوبی هم داشت .قراربود همان سال برای معلمی امتحان بدهد وبین او ودوستش که هردوتقریبا دریک سطح بودند یکی انتخاب شود.چند روزبعد زن دایی مادروپدررا برای شب جمعه خانه شان دعوت گرفته بود واواین چند روزراعین اسپند روی آتش جلزوولزکرده بود.آخرهم مشخص نشده بود که چه کسی شایعه کولی بودن خانواده هانیه را پخش کرده بود که سریک هفته خواستگاری بهم خورد .زن دایی ناراحت روبه مادرو بی بی گفته بود:
«اصلا فکرنمی کردم که که خانواده شون ازاین کولی های دربه دری باشن که چند سال پیش ازچند گاوداری دزدی کردن ویکی ازکارگرها راهم ناکارکرده بودن»
وبی بی هم بلافاصله اضافه کرده بود؛
«بهتره عروس آخرت هم خودی باشه .لااقل می دونیم مادروپدرش کین وپای کدوم سفره بزرگ شده .»
ماه بعد توی خانه زندایی بله بران گرفتند وهمان روزتوی آینه ازنگاه غمگین قاسم فهمیده بود که اوهم عاشق نیست.
از بوی سوختگی روغن به خودش آمد. خواست قابلمه را ازروی اجاق بردارد که دستش سوخت .کاش دستش می سوخت اما دلش نمی سوخت . که درهمه این سالها سوختن عمرخودش و قاسم را به چشم دیده بودوچاره اش نکرده بود.کم حرفی ها وازخانه دور بودنش را گذاشته بود به حساب اینکه مثل دایی مرد سالار است وهیچ وقت زنها را داخل کارها وبحث ها نمی کند.اما نگاه نکردن هایش را به حساب چه می گذاشت؟ازپارسال که به بهانه گریه بچه ،جای خوابش را عوض کرده بود احساس کرده بودکه روح کس دیگری درزندگی شان جریان دارد.واز بوی تن غریبه ای که درتنش جاری بودفهمیده بود که جسمش را هم برده است .توی خودش بند نبود.چند بار سعی کرده بود که با قاسم صحبت کند ،اما هر بارنگاهش را ازمهربانو دزدیده بود .تصمیم گرفت برود مدرسه دخترش که اولین باربعد از سالها بی خبری هانیه راآنجا دیده بود.برودوازاو بخواهد که سرقاسم را ازآخوری که معلوم نبود کجا بود، بکشد بیرون .به او بگوید که زندگی درسایه را ترجیح می دهد به زندگی درتاریکی . برود و به پایش بیافتد که به اوو بچه هایش رحم کند.درمدرسه بسته بود. می دانست که هنوززنگ نخورده است .زنگ درقسمت سرایداری را زد. بعدازچند دقیقه کسی دررا بازکرد. پاهایش لرزید و دهانش خشک شده بود. زیرلب دعایی خواند تابلکه بتواند جلو برود وحرفش را بزند ودرآخراو را برای شوهرش خواستگاری کند.هرچه بود آشنایی غریبه بهترازغریبه ای نا آشنا بود .شاید سهمی هم برای او وبچه هایش کنارمی گذاشت.کسی توی سرش می گفت ،هانیه هنوزهم مثل آن سالها باید نگاه جذابی داشته باشد. برعکس اوکه چاق شده وشکم آورده بود.هانیه قلمی بودوجزچند تارسفید شقیقه هایش بقیه موهایش سیاه بودند.درس خوانده بود ومعلم شده بود وبه گفته دخترش با مادرپیرش که سالها سرایدارمدرسه بود زندگی می کردتا خانه جدیدشان ساخته شود.مادرش دررابازکرد،هانیه توی صورتش دقیق شد .اگرجای دیگری دیده بودش هرگزنمی شناختش .مهربانوکمی جلوتررفت وسلام کرد.مادرهانیه با خوشرویی جوابش را داد .مهربانو چادرش را روی سرش جابجا کرد وگفت ؛«با هانیه خانم کار دارم» مادرازپشت عینک شیشه عدسی ،چشم هایش را ریزترکردوگفت ؛
«الان که سرکلاس،ده دقیقه دیگه زنگ آخرمی خوره.بفرمایید تو تا من برم صداش کنم زودتر بیاد.»
ودررابیشتر بازکرده بودتا مهربانو وارد خانه شود .
مهربانو بقچه رااززیرچادرش درآورد.پرنده ها بال بال می زدند .پشت سرمادرهانیه که داشت به سمت کلاس ها می رفت راه افتاد. توی ذهن اش دوباره حرفها یش را مرورکرد .باید می گفت وحتی اگر لازم می شد قسم می خورد که فاش کردن رازش کاراونبودواو هیچ وقت راضی به بی آبرویی وآواره شدن اووخانواده اش نبوده. که ناگهان چشمش به عکس قاب گرفته روی طاقچه افتاد.اتاق دورسرش چرخید. همه این سالهای گذشته پیش چشمش مثل نوارفیلمی تند عبور کرد. یعنی چند وقت بود که قاسم هانیه را پیدا کرده بود؟ شاید از کلاس اول دخترش که آمده بود مدرسه .باورش نمی شد.از حماقت ش حالش بهم خورد .دوباره حالت تهوع گرفت .دلش برای خودش سوخت. چطور به خاطراشتباهی که اوتقصیر نداشت تاوان داده بود. چقدربی اعتنایی قاسم را تحمل کرده و چقدردیده نشده بود. دلش می خواست زمان به عقب بازگردد به دوستش راضیه بگوید که به خاطرازدوربیرون کردن رقیبش درتحقیقات محلی رازهانیه را فاش نکند .که بقچه همان دم درازدستش افتاد. پرندها ساکت و آرام دقیقا روبه روی قاب عکس به زمین افتادند. نگاهش همچنان روی عکس خشک شده بود .کنارهم ایستاده بودند قاسم وهانیه. با همان ژاکت خاکستری که سال قبل برای قاسم بافته بود وشالگردنی که کاردست او نبود. داشتند به دوربین لبخند می زدند.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم سمیه کاتبی سلام و احترام
یکی از ویژگی‌های شاخص یک داستان موفق شخصیت‌پردازی آن است. نویسنده با قلم خود و توسل به ابعاد مختلف شخصیت ویژگی‌های مختلفی را در درون آن‌ها می‌کارد و آن‌ها را به خواننده معرفی می‌کند. شخصیت‌پردازی می‌تواند به شکل مستقیم یا غیر مستقیم باشد. در شخصیت‌پردازی مستقیم، نویسنده به طور مستقیم یا از طریقِ شخصیت‌های دیگر داستان قهرمان را به خواننده معرفی می‌کند و در شیوه‌ی غیر مستقیم تمرکز نویسنده بیشتر روی کنش‌ها، اعمال و رفتار و... شخصیت است و او را حین عمل به خواننده می‌شناساند. یکی از شیوه‌هایی که بسیاری از نویسندگان از آن کمک می‌گیرند برای پرداخت شخصیت‌ها در داستان، توجه به آدم‌های واقعیِ دور و برشان است.(این راه کار به خصوص برای نویسندگانی که تازه به عرصه‌ی داستان‌نویسی پا گذاشته‌اند، می‌تواند کمک کننده باشد.) شخصیت‌های داستانی مانند آدم‌های واقعی دارای اندیشه و روان و ابعاد مختلفی هستند؛ و هر شخصیت داستانی مانند یک انسان واقعی است و مدل و الگویی از واقعیت اجتماعی خود است، بنابراین نویسنده می‌تواند این شخصیت را از محیط اطراف و بطن اجتماع بگیرد؛ به این ترتیب که نویسنده برخی ویژگی‌های آدم‌های واقعیِ دور و برش را در نظر بگیرد، سپس ویژگی‌هایی با تخیل به شخصیت اضافه نموده و شخصیتی کامل و منحصر به فرد و تازه خلق کند. نکته‌ی مهم دیگر نحوه‌ی ورود شخصیت‌ها به داستان است...
«خوشبختی از روی گل‌های روی بقچه» قصه دارد، می‌تواند خواننده را سرگرم و با خود همراه کند. داستان‌پردازی یکی از ویژگی‌های مهم و درجه اول در داستان‌نویسی است. وقتی مخاطبی از بین گونه‌های ادبی داستان را انتخاب می‌کند؛ بنابراین در وهله‌ی اول از نویسنده قصه و داستان‌پردازی می‌خواهد. در این‌جا این اتفاق خوب افتاده است؛ هر چند این قصه قدری کلیشه‌ای است؛ اما نویسنده با پایانی متفاوت توانسته‌ است داستان را تا حدودی نجات دهد. یکی دیگر از ویژگی‌های مثبت کار توجه به جزییات است که نویسنده به خوبی در بخش‌هایی از داستان ارائه داده‌اند...
اما از مشکلاتی که این داستان دارد ورود، پرداخت و تعدد شخصیت‌هاست. چگونگی ورود شخصیت‌ها به داستان اهمیت دارد؛ در این داستان به گونه‌ای عمل شده که گویی خواننده همه چیز را می‌داند و همه‌ی شخصیت‌ها را می‌شناسد، شخصیت‌ها پی در پی و ناگهانی وارد داستان می‌شوند؛ در حالی که هر شخصیت نیاز به پرداختی کامل دارد تا خواننده آن را بشناسد. در این‌جا این اتفاق نیفتاده است و خواننده به راحتی نمی‌تواند شخصیت‌ها و ارتباط‌شان با هم را ببیند. یکی از دلایل این مسئله می‌تواند به تعدد شخصیت‌ها هم مربوط باشد. هر چیزی که وارد جهان داستان می‌شود باید کارکرد داشته باشد و اگر ندارد بهتر است که حذف شود. پیشنهاد می‌کنم شخصیت‌های اضافی حذف و در عوض شخصیت‌های باقی مانده پرداختی کامل داشته باشند. به طور کلی داستان نیاز به هرس شدن دارد و می‌تواند کوتاه‌تر و کامل‌تر ارائه شود.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت