نگاه طنازانه ی نویسنده




عنوان داستان : زندان چیزهای زیادی به آدم می‌آموزد
نویسنده داستان : سنبل رحیم نژاد

نمی دانم چندمین باری بود که دزدی می‌کردم؛ وقتی دستگیر شدم قبل از آن هم از این کارها کرده بودم اما، از زنم.
بار اول یادم است که انگشتر ازدواجمان را فروختم مال خودم را خیلی قبل‌تر فروخته بودم اما مال او را آن روز فروختم. وقتی به خانه برگشتم، فهمیده بود تمام جیب‌هایم را گشت و پول‌ها را از من گرفت.
گفت: خاک بر سر بی عرضت کنم به توام می‌گن مرد.
گفتم: پول ها را پس بده خودم رفتم فروختم ،خودم کاسبی کردم.
وسط بازار وایساده بودم و مدام تکرار می‌کردم یه انگشتر دارم برای فروش. هر کس می‌آمد نگاهم می‌کرد و سرتکان می‌داد تا اینکه یکی پیدا شد آن را بخرد. گفت: همه خونه زندگیمونو فروختی خرج خودت کردی، الان پررو بازی هم می‌کنی.
گفتم: ببین، زن و مرد شریک زندگی همن. وقتی ندارم چیکار کنم؟ برم به بقیه رو بندازم بهتره یا از وسایل خودمون بفروشم؟ تو که می‌دونی من مریضم.
داشت پسرمان را به حمام می‌برد. پول‌ها را لای پیراهنش گذاشت و برای من یک هزار تومانی انداخت
_ همین‌قدر بسته، برو گمشو از جلو چشمم.
و در اتاق را بست و به حمام آن طرف حیاط رفت.
با آن پول نتوانستم کار خیلی زیادی بکنم اما از لج زنم هم به خانه برنگشتم، هر چند بالاخره مجبور شدم برگردم. می‌دانی که آدم بیمار زیاد نمی تواند در بیرون از خانه دوام بیاورد.

وقتی که برگشتم گفتم:خوب باید یک مقداری به من پول بدهی، اینطور که نمی‌شود.
دماغش را چینی داد و اصلا آدم حسابم نکرد. ظرف‌ها را برداشت و به حیاط برد ما فقط یک اتاق داشتیم، در گوشه‌ی حیاط خانه‌ی مادرم که در آن زندگی می کردیم. برای همین زنم مجبور بود ظرفها را جلوی شیر حیاط بشورد، هر چند هر وقت می‌خواست روی من را هم نبیند بهانه‌ای جور می‌کرد و به حیاط می‌رفت. بیرون که رفت من خوشحال شدم.
وجب به وجب خانه را گشتم، پولی نبود البته خانه آنقدر بزرگی هم نبود اما از ترس آمدن زنم هل شده بودم، دریغ از یک قران. هیچ چیزی دم دست نبود و من نتوانستم حتی یک ریال هم پیدا کنم به حیاط رفتم به زنم گفتم: پول‌ها رو چیکار کردی؟
گفت: زن و بچه خرج داره, قبض آب و برق و گاز وپول نون خشک رو هم حساب کنی انقدر میشه. زدم به یه زخمی. انقد نگو چیکارش کردی. تو که به خیال مرد این خونه‌ای هیچ کاری نمی‌کنی، چیزی نداریم کوفت کنیم، اونوقت اومدی چندر غاز پول رو از من سراغ می‌گیری؟ خجالت بکش مگه چی داشتیم تو خونه.
حرفش را باور نکردم، خسیس‌تر از این حرفا بود که صد هزار تومان پول را این‌گونه خرج کند، اما دستم به جایی بند نبود. دیگر زنم از من حساب نمی برد.به حیاط رفتم و از انجا صدا زدم:مادرم صدات می‌کنه.
البته حرف را از خودم در آورده بودم.وقتی رفت

میان ظرف ها و قابلمه‌هایی که تازه شسته بود، گشتم و قابلمه‌ای را که بزرگ‌تر بود پیدا کردم.
زنم دروغگوی کثیفی بود،می‌گفت چیزی در خانه نداریم؛ وقتی چیزی نداشتیم قابلمه به این بزرگی به چه دردی می‌خورد؟ قابلمه‌ای که کثیف شده باشد خب لابد داخلش غذا بوده دیگر. قابلمه را برداشتم و به بازار بردم اما این بار ترس از زنم نگذاشت به خانه برگردم. هرچند پول زیادی هم دستم نیامد. مشتری پیدا کردن در این دوران خیلی سخت تر شده، کسی که می‌آید اول به خودت نگاه می‌کند بعد به جنست. خودتان که می‌دانید قیافه آدم بیمار تعریفی ندارد، ماه‌ها بود زار و نزار شده بودم. رنگ پوست و لب‌هایم تیره‌تر شده بود و آنقدر لاغر بودم که پوست چروکم روی استخوان هایم افتاده بود.چشم های گود رفته‌ام چهره‌ام را شبیه وزغ کرده بود. لعنت به این بیماری چه می‌شد کرد، قبل از آخرین سال دانشگاه مریض شده بودم و داروهایم هر سال گران‌تر می‌شد. قبل از ازدواج اوضاعم بهتر بود، خودم بودم و شکمم، امان از دست زن‌ها، آدم هر چه داشته باشد را یک شبه به تاراج می‌برند. با پول قابلمه چند هفته دوام آوردم، یک ساقه طلایی برای خوراک سه چهار روز کافی بود، بقیه پول را خرج... حالا هر چه، خرج چیزهای ضروری‌تر می‌کردم.
باز هم بعد چند هفته مجبور شدم به خانه برگردم. لباس‌هایم کثیف بود و تمام تنم می‌خارید.حداقل اگر چیزی هم در خانه پیدا نمی شد می توانستم به حمام بروم. کلید انداختم و داخل شدم.زنم پیدایش نبود من هم خوشحال فکر کردم که او مرا نمی‌بیند، فوری به حمام می‌روم و می‌زنم به چاک. به حمام رفتم اما زور زیادی برای شستن خودم نداشتم همان‌جا یک گوشه خوابم برد. وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود، ترسیدم که زنم پیدایم کند.
از لای در حمام داخل اتاق را دید زدم. زنم با پسرم نشسته بود و داشتند بازی می‌کردند. انصافاً زن خوشگلی بود اما امان از زبانش، امان از زبانش...

وقتی به دبیرستان می‌رفتم پدر فوت کرد، مادرم زن پیری بود سر شب می‌خوابید؛ برای همین چراغ‌های خانه‌اش خاموش بود. از حمام بیرون آمدم و یواش یواش به گوشه‌ی دیگر حیاط رفتم.دوچرخه‌ی آریا آنجا بود. آریا پسرم بود، سه سال از تولدش می‌گذشت. کپی بچگی های خودم بود با همان چشم‌های مشکی و موهای لخت. خدا را شکر هیچ چیزی از عفریته‌ی مادرش به ارث نبرده بود و بچه‌ی آرامی بود.قبل‌ ترها که انقدر بیمار نبودم گاهی با هم بازی می‌کردیم، اما الان چه کنم که من درگیر خودم بودم.
چشمتان روز بد نبیند وقتی خم شدم تا دوچرخه را بردارم چنان ضربه‌ای به وسط کمرم خورد که گفتم من مردم؛ دیگر نمی توانم سرپا شوم. زنم با چماق دستش چنان کتکم می‌زد که احساس می‌کردم من را داخل چرخ گوشتی گذاشته‌اند و هی مدام تکه تکه می شوم. تا آن موقع فقط زبان زنم را دیده بودم اما آن شب دست بزن و زور بازویش را هم دیدم.

نمی‌دانم همسایه‌ها چطور من را از زیر دستش در آوردند. همین اتفاق باعث شد چند وقت بعد دادگاه باشیم.
گفتم: آقای قاضی من می‌خواهم از این زن طلاق بگیرم دست بزن دارد.
زنم گفت: آقای قاضی من هم می‌خواهم طلاق بگیرم تمام وسایل خانه را فروخته و آخر می خواست دوچرخه پسرم را بفروشد آن دوچرخه را خودم با هزار بدبختی و کارگری توی مزرعه‌ها براش خریده بودم. مرد من که نبوده هیچ، این هم پدری کردنش. اصلا مهریه هم نمی‌خوام فقط این بلا رو از زندگی من جدا کنید.
گفتم نخیر همه مهریه‌اش را هم می‌دهم نمی‌خواهم دین این زن به گردن من باشد فقط دست از سرم بر دارد.
البته که من هم دروغ می‌گفتم پولم کجا بود تا مهریه‌اش را بدهم؟ اما نمی خواستم حالاحالاها طلاقش را بگیرد و دوباره ازدواج کند. باید تلافی کتکی که خورده بودم را در می‌آوردم. هر چند که دست آخر گفت یک زن تنها خانه بوده و به خاطر ناموس خودش من را آنقدر زده. اما او که می‌دانست من هر بار برای برداشتن چیزی به خانه برمی‌گردم. حرف هایش قانعم نکرد، چون می‌دانستم از قصد سیاه و کبودم کرده بود.

بعد از رفتنش، مجبور به دزدی بیرون خانه شدم، چون حتی سرپیچ لامپ ها را هم با خودش برده بود.
حدود ساعت ده صبح بود. از کنار زندان رد می‌شدم که به مغازه برادرم بروم، یک سلمانی داشت، وقتی من آنجا می‌رفتم فوری یک پنج هزارتومانی کف دستم می‌گذاشت تا زودتر بروم و کسی نفهمد نسبتی با من دارد.
با دیدن بشکه‌هایی که ردیف کرده بودند تا رویش تخته بگذارند و دیوار را رنگ کنند پشیمان شدم، نزدیک ده تا بشکه بود، اگر یکیشان را بر‌می‌داشتم تا می‌فهمیدند من از آنجا دور شده بودم.
اما چه کسی فکرش را می‌کرد همچین نقشه‌ی بکری مو لای درزش برود؟ همین که بشکه را روی زمین خواباندم و هلش دادم.

حرکتش روی زمین چنان تق و طوقی به راه انداخت که تقریبا همه‌ی مردم خیابان نگاهشان به سمت من افتاد. خیلی زود فهمیدند و چند نفر دنبالم افتادند. فکرش را بکنید من باید یک بشکه را هل می‌دادم و خودم به دنبالش فرار می‌کردم و سه نفر هم دنبال من.
شاید بدانید که چه شد، آن‌ها مرا گرفتند و به زندان بردند. برای من دو ماه حبس بریده شد.مردی که این حکم را داد انگار که دادستان بود
گفتم: ببینید آقای قاضی معتاد مجرم نیست بیمار است با او مانند بیمار برخورد کنید جای من زندان نیست.
چند جمله اول را روی دیوار‌های شهر خوانده بودم جمله آخر را هم خودم اضافه کرده بودم هر چه که باشد من هم یک لیسانسه بودم.اما او گفت:
اموال دولت را می دزدی نطقت هم بازه؟
به ناچار من به زندان رفتم؛ کسی نبود تا از حق من دفاع کند.
آدم در زندان چیزهای زیادی یاد می گیرد. می‌توانم بگویم در زندان‌ بیشتر از دانشگاه، آدم توان یادگیری دارد، حتی تعداد باسوادها خیلی از دانشگاه بیشتر است.
در بند، نه نفر بودیم. یکی از آن‌ها مدام سرش توی زمین بود و یک گوشه می‌نشست، معمولاً دفتری همراهش بود یا کتابی می‌خواند. من اوایل سعی کردم شبیه او باشم.می‌گفتند که فعال مدنی‌است، من هم گفتم فعال مدنی‌ام و رفتارهای او را تکرار کردم. در کاغذ سفید و روی زمین چیزی پیدا نکردم، فعال مدنی بودن هم سختی‌های خودش را داشت.
اما مگر درد استخوان بعد از نرسیدن مواد می‌گذاشت؟ کسی هم حرف مرا باور نمی‌کرد. گفتند: برو بابا توهم از خودمونی.
روزهای بعدش من دوست های بهتری پیدا کردم که توانستم از آنها چیزهای زیادی یاد بگیرم؛ مثلاًً از احمد دست درست یاد گرفتم چطور چاقو بکشم بدون اینکه زخم عمیق ایجاد کنم. یکی از هم بندی‌هایم یادم داد چطور ورق را جوری بگیرم که همیشه برنده آن دست بازی شوم، اما مهم ترین درس زندان را مادرم به من یاد داد روزی که به ملاقاتم آمده بود گفت:
پسرم حالا که مجبور بودی دزدی کنی اموال مردم رو می‌دزدیدی تو رو چیکار به مال دولت؟
به این حرف مادرم بسیار فکر کردم. بعد از آزادی یاد گرفتم اموال کسی را بدزدم که حرفش جایی خریدار نداشته باشد یا چیزی را بدزدم که کسی فکر نکند ارزش آن را دارد که دنبالم بدود یا به خاطرش از من شکایت کند. از آن روز بهتر از قبل دوام آورده‌ام و حتی نو نوارتر از قبل می گردم. مثلاً کفش هایی که چند روز پیش دزدیده بودم مارک آدیداس داشتند یا کیف پولی که در تاکسی کش رفته بودم چرم اصل بود.
همانطور که گفتم انسان در زندان چیزهای زیادی یاد می گیرد من هم یاد گرفتم چگونه زندگی‌ام را بگذرانم بدون اینکه دوباره سر از زندان در بیاورم.
نقد این داستان از : ندا رسولی
دوست عزیز سلام و احترام
یافتن قالب و ظرف مناسب برای ایده‌ی اولیه‌ی داستان بسیار اهمیت دارد. نوشتن داستان‌های طنز یا داستان‌هایی با رگه‌ایی از طنز بیش از آنکه تکنیکی پشتوانه‌اش باشد، به نوع نگاهِ نویسنده‌ برمی‌گردد. طنزنویس این قدرت را دارد که با فاصله گرفتن از مواضع؛ نقادانه و بی‌رحم به سوژه نگاه کند. می‌شود گفت که این نوع نگاه یک توانایی ذاتی در بعضی افراد است که با پرورش و آموزشِ آن، در مسیر درستی حرکت خواهد کرد.
داستان «زندان چیزهای زیادی به آدم می‌آموزد.» یک داستان سرخوش و مفرح و با رگه‌هایی از طنز است که در عین حال اشاره به مسأله‌‌ای مهم و یک معضل اجتماعی دارد، معضلی که به عنوان یک عامل خطرناک بر سلامت فرد و جامعه سایه افکنده است؛ از این حیث مضمونی که نویسنده برای نگارش داستان انتخاب کرده‌اند قابل توجه است.
در مورد شخصیت‌ها؛ همان‌طور که در شخصیت‌پردازی داستان‌های طنز نویسنده مجاز به اغراق‌آمیز کردن این شخصیت‌ها است، در این جا هم گاهی این اغراق در کلام و کنش شخصیت‌ها دیده می‌شود... شخصیت اصلی در بخش‌هایی تقریبا پرداخت خوبی دارد؛ کنش‌ها با بیماری‌ای که خودش ازش حرف می‌زند(اعتیاد) همخوانی دارد، اما این پرداخت می‌تواند کامل‌تر باشد، خواننده فقط از دزدی‌هایی که توسط راوی روایت شده مطلع می‌شود؛ بد نبود که از زوایای دیگری هم این شخصیت مورد توجه قرار گیرد... همین ماجرای دزدی‌ها قدری داستان را به اطناب دچار کرده است، بخش‌هایی از داستان می‌تواند هرس شود و داستان کوتاه‌تر ارائه شود. در مورد دیگر شخصیت‌ها هم می‌شد عملکرد بهتری داشت؛ به عنوان مثال شخصیت مادر؛ خواننده، مادری را نمی‌بیند، در واقع بود و نبودش یکی است برای داستان؛ چون نقشی ندارد. راوی فقط از خانه‌ی مادر حرف می‌زند؛ به طور کلی داستان نیاز به هرس شدن دارد؛ بهتر است شخصیت‌ها و موارد غیر حیاتی برای داستان حذف شود و در عوض روی شخصیت‌پردازی‌ها و موقعیت‌های داستانیِ مهم پرداخت بهتری اعمال شود.
نکته‌ی دیگری که وجود دارد این است که با وجود اینکه مضمون و نوع روایت نویسنده جذابیت‌هایی ایجاد کرده است؛ اما فرم و مهندسی کار به گونه‌ای است که داستان به قدر کافی تعلیق ندارد. خواننده تقریبا همه چیز را می‌داند. فردی معتاد است، دزدی کردن را از خانه‌ی خودش شروع کرده، با همسرش اختلاف پیدا می‌کند و در نهایت با دزدی بیرون از خانه به زندان می‌افتد... نحوه‌ی روایت به گونه‌ای است که گره‌ای ایجاد نشده است، فقط خواننده روایتی را که قبلا هم حدس می‌زند و سرنخ‌هایش کاملا بهش داده شده می‌خواند و چون گره‌ای وجود ندارد گره‌گشایی‌ای هم وجود نخواهد داشت تا در پایان خواننده به آن حظی که باید برسد؛ در حالی که بد نبود با توجه طنزی که در کار است در پایان خواننده به نوعی غافلگیری شود. در داستان‌های طنز معمولا پایان همراه با غافلگیری است و پایانِ خنده منطبق می‌شود با اعمالِ تعجب.
دوست گرامی شما نویسنده‌ی جوانی هستید و تازه پا به این عرصه گذاشته‌اید و حتما با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت