خواننده باید بداند وارد چه جهانی شده است




عنوان داستان : سکوت
نویسنده داستان : ریحانه محمدی

-الان تموم می¬شه
-الان؟ الان شما تموم نشد هر بار می یام الان الان
- خانم محترم کارشون تمام نشده
- نمی¬دونستند کارشون طول می کشه؟
- مثل اینکه متوجه نیستین اینجا ایرانه ها. این چیزها عادیه
- اینم شده بهانه تون، شورشو درآوردین، مردمو اسیر خودتو کردین
-مردم خودشون زبون دارند شما وزیر وکیلشون که نیستی
بحث فایده ای ندارد، زن بر می گردد. به اطراف نگاهی می کند. از این سر تا آن سر سالن صد متری پر از آدمهایی است که ایستاده و یا نشسته، با هم در حال گفتگو هستند. صدای خنده های کشداری سرها را بر می گرداند ته سالن، چند دختر نوجوان با شال و کلاه و چکمه های تا زانویشان، با هم حرف می زنند. انگار از قبل قرار گذاشته اند که لباسهایش را با هم ست کنند.
هر بار که در شیشه ای خروجی باز و بسته می شود سوز وحشتناکی داخل سالن را پر می کند. زن جلو در می ایستد. خودکار را می گذارد لای کتاب و کتاب را می زند زیر بغل و بازویش را فشار می دهد و چشم میدوزد به زنی که به او نگاه می کند. با هر دو دست شال کاموایی قهوه ای رنگش را روی موهایش درست می کند. تگمه های همرنگ پالتوی خاکستریش را می بندد. دانه های درشت برف همچنان از پشت در سالن می¬ریزد.
-انگار خیال قطع شدن نداره. یعنی الان مامان خوابه؟
-اگه زنگ بزنم بیدار می¬شه؟
-یه کم دیگه صبر کن. این همه پول دادی.
-اصلا کار خوبی نکردی مامان مریضتو گذاشتی اومدی
سوال و جوابهای بی وقفه ای در ذهنش شروع می شوند. مرد قد بلندی با عجله از کنارش رد می شود کتاب و قلمش می افتد روی زمین و رد کفشهای گلی را از هم می پاشد.
-ببخشید.
مرد با قدم های تند پله ها را بالا می رود. زن خم شده و کتاب بر می دارد.
- چه ببخشیدی کتابمو داغون کردی
با دستمال کاغذی جلد سفید کتاب را که با خط سیاه رویش نوشته شده بود «مدیریت زمان» را پاک می کند. کاغذ‌ داخل کتاب سالم است و خودکار قرمز هم در جای خشک افتاده است.
- کتاب خوندنمم نمی آد. چرا با خودم بارش کردم؟
کتاب را در کیفش می گذارد. دستانش را ها می کند و بهم می مالد.
به سمت چپ سالن می پیچد. روی صندلی آبی رنگ انتظار زن میانسالی به خواب رفته است و سرش را تکیه داده است به شانه دختر جوانی که گوشی را تا نزدیکی های چشمانش بالا برده است. یواشکی به کنار شوفاژ سفید رنگ کنار دیوار می خزد دور تا دورش پر از آدمهایی است که دستانشان را بالای شوفاژ ثابت نگه داشته اند. لبه شالش را می کشد جلو دهانش، صدای دندانهایش دیگر شنیده نمی شود. در وسط سالن، دختر و پسری دست در گردن هم انداخته و جلو بنر برزگی ایستاده اند و به گوشی موبایلی که دست آزاد پسر کمی دورتر از خودشان نگه داشتند خیره شده و لبخند می زنند. زن به بنر زل می زند.
نمایش: «اعتراض»
نوشته: ریحانه محمدی
روز سه شنبه: راس ساعت 6 عصر
نگاهش بین ساعت گرد و سفید رنگ دیوار و‌ نام نمایش در حرکت است.. عقربه های سیاه رنگ ساعت هر دو روی ساعت 6 ایستاده اند و ثانیه شمار قرمز رنگ انگار که دنبالش کرده باشند تند و تند می چرخد. زن کتابش را در می اورد و از لای آن برگه بلیط را در می آورد. کف دست زن خط های نامنظم قرمز رنگی کشیده می شود.
درهای سالن باز می شود. مرد بلیط فروش با صدای بلندی می گوید:
-خانم ها و آقایان محترم عجله کنید. الان نمایش شروع می شود تا ده دقیقه درها بسته خواهند شد.
در چشم بهم زدنی جلو میز پر از آدم هایی می شود که برای رفتن به داخل سالن عجله دارند.
زن خودکار را می گذارد داخل جیب پالتوش‌کارش با ان تمام شده است.‌
به سختی از لابه لای آدمها خودش را می کشاند جلوی میز، از هر طرف صداها بلند می شود.
-خانم برو عقب
مرد بلیط فروش کلاه کاموایی سیاه رنگش را بر میدارد و دستی به سر تاسش می کشد.
-شما همون خانمی نیستید که پدرمون در آوردید؟ بلاخره داورها کارشون تموم شد. تا قیامت که طول نمی کشید. واسه نیم ساعت تاخیر خون خودتون و‌مارو کثیف کردید.
همه نگاه ها به طرف زن می چرخد.‌ زن نگاهی به همه می کند.
-بله من وزیر و وکیل این مردم نیستم.
بلیط را می گذارد روی میز و به سمت در خروجی می رود. روی کلمه اعتراض، خط قرمزی به شکل ضربدر کشیده شده و جوهرش روی کاغذ پخش شده است.‌
در شیشه ای به صدای بلندی بهم می خورد. زمزمه ها بالا می رود. بلیط ها یکی یکی روی میز گذاشته می شود و چند تایی روی زمین می افتد. در خروجی باز و بسته می شود. نمایش، تمام شده است. برف هنوز می بارد.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم ریحانه محمدی سلام و احترام
در یادداشتی که نویسنده برای منتقد گذاشته‌اند، سوال‌هایی پرسیده شده است که بد نیست در ابتدا به آن‌ها پاسخ داده شود.
خانم محمدی؛ پرسیده بودید که فرق بین داستان و فیلمنامه چیست و این که قرار بوده این متن ابتدا در قالب فیلمنامه نوشته شود اما با توجه به اینکه تازه به عرصه داستان نویسی پا گذاشته‌اید منصرف شده‌اید... با توجه به فرصت کوتاهی که در دست داریم، می‌توان با اشاراتی کلی به سوال پاسخ داد. واقعیت مهمی که وجود دارد این است که نویسنده چه برای نوشتن داستان و چه فیلمنامه نیاز دارد که آشنایی و آموزش اولیه‌ای با این دو وادی داشته باشد. فیلمنامه و داستان از لحاظ ساختار با هم متفاوتند؛ می‌توان گفت فیلمنامه هم یک داستان است؛ داستانی که شروع و میانه و پایان دارد؛ اما عینی است، نه ذهنی. این داستان به وسیله‌ی گفتگو و تصویر بیان می‌شود. به عبارتی در فیلمنامه همه چیز باید شکل عینی و نمایشی داشته باشد، دوربین فیلمبرداری کنش‌ها، گفتگوها و حرکات و رفتار بازیگران را در صحنه به تصویر می‌کشد، ببیننده شخصیت‌ها و تصاویر را به شکل عینی می‌بیند؛ اما این اتفاق در رمان و داستان متفاوت است، شخصیت‌ها و صحنه و... در داستان به شکل دیگری ساخته می‌شوند؛ حالات درونی شخصیت‌ها، افکار، احساسات و خاطرات آن‌ها از طریق یک روای بیان می‌شود، خواننده می‌تواند در خلقِ تصاویر نهایی با تجسمِ ذهنیِ خود سهیم باشد(با توجه به اطلاعات اولیه‌ای که نویسنده در مورد شخصیت‌ها و تصاویر و... داده است.) این سوال نیاز به شرحی مفصل دارد که در این‌جا مجالی بیش از این نیست؛ اما آنچه مهم است این است که نویسنده‌ی فیلمنامه یا داستان باید بتواند حتی نکته‌ی کوچکی را آنچنان بزرگ و جذاب و گیرا ارائه دهد که تبدیل به درامی شود که هدفی مهم در درونش یافت می‌شود. و اینکه بهتر است نویسنده ابتدا کاملا با قالب فیلمنامه آشنا شوند و سپس این قالب را انتخاب نمایند برای نوشتن.
سوال دوم در مورد انتخاب اسم داستان، اسم کتاب(مدیریت زمان) و... بود؛ به نظر می‌رسد که نویسنده انتخاب‌های صحیحی(به نسبت موارد دیگر ذکر شده) داشته اند.
در مورد داستان «سکوت»: نویسنده توانسته‌اند در فضاسازی تا حدودی موفق عمل کنند، خواننده افرادی را که در سالن منتظر ایستاده‌اند را می‌بیند، توصیفات سرما و برف و صحبت از پوشش شخصیت‌ها و توجه به بعضی جزئیات می‌تواند در ذهن خواننده تداعی شود و این اتفاق خوبی است...
شروع داستان با دیالوگ‌هایی است؛ اما گنگ و مبهم! خواننده دیالوگ‌ها را می‌خواند و از ماجرا سر درنمی‌آورد! این دیالوگ‌ها بین چه کسانی است؟ به چه دلیل؟(نه اینکه داستان لو رود، ولی داستان باید افتتاحیه و مقدمه‌چینی قابل قبولی داشته باشد.) یا اینکه به قدر کافی جذابیت وجود داشته باشد که خواننده در پی این جذابیت یا سوالی مهم بخواهد داستان را دنبال کند... این ابهام در خطوطِ بعدی هم بر طرف نمی‌شود. خواننده بخش زیادی از داستان را خوانده و هنوز نمی‌داند مسئله‌ی داستان چیست! توجه کنید که ابهام و خست در دادن اطلاعات با ایجاد تعلیق و جذابیت متفاوت هستند. نویسنده باید در جای مناسب و به قدر لازم اطلاعات در اختیار خواننده قرار دهد و حفره‌ای در متن باقی نگذارد. وجود این حفره‌ها از گیرایی متن می‌کاهد. پایان داستان به نسبت خوب است؛ اما چون داستان در شروع و پرداخت اولیه ضعف دارد نمی‌تواند برای مخاطب راضی کننده باشد.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت