«نقّالی‌کردن» همان «داستان‌نویس بودن» است؟




عنوان داستان : لیوان قرمز
نویسنده داستان : ندا محمدی

پنجمین آلارم گوشی را خفه می کنم. ساعت 16:44 دقیقه، از خاموش بودن اینترنتم مطمئن می شوم. پتو را کنار می زنم. لنگه شلوارم که بالا رفته را مرتب می کنم. انگار تا چند دقیقه پیش یک لاشه روی تختم افتاده بود، که کفتار هم سمتش نمی رفت. موهایم بوی جوهر خودکار گرفته اند، احتمالا امروز دوش بگیرم ولی باید این رمان نکبتی را تمام کنم. بلند می شوم و دستگیره هال را پایین می کشم. هوا آنقدر گرم است که اگر دیشب هندوانه ها را در آشپز خانه نمی گذاشتم، تا حالا ترک خورده بودند. قبل از اینکه صورتم را بشویم، شیلنگ را باز می کنم و توی باغچه پرت می کنم. زمینش مثل پوست کرگدن شده از گرما. شیر رو شویی را که باز می کنم فقط چند قطره آب داغ روی دستم چکه می کند؛ انگار باز هم آب ها را قطع کرده اند. عمویم که توی اداره آب کار می کند، همیشه چند تا دلیل مضحک می آورد که ما را قانع کند. لابد فکر می کند می شود مثل سوسمار، کنار کاکتوس های حیاط لذت ببریم و اندکی فحش تقدیم اداره نکنیم! کنار باغچه می نشینم و صورتم را می شویم. پرتو های آفتاب چربی سرم را بیشتر می کند. کفش هایم را کمی با آب غیر تصویه خنک می کنم. هفته پیش آنها را خریدم ولی رنگش در هم شده. پایت را که زمین می گذاری داغی موزائیک هایی حس می شود که انگار قبل از همه جنگ ها ساخته شده اند. حوله را از دم در بر می دارم. بخاطر نور بیرون همه جا تاریک است. روی کاناپه جلوی کولر می نشینم تا چشم هایم عادت کنند. بلند که می شوم کمرم درد می کند از خوابیدن زیاد. بازمانده های مهمانی دیشب هنوز روی قالی داد می زنند. در یخچال را که باز می کنم هیچ گزینه ای را بیشتر از تخم مرغ دوست ندارم، گوجه هم تمام شده. کمی کیک از تولد باقی مانده ولی میترسم باز هم سرم گیج برود. سرپا تخم مرغ را با سس گوجه فرنگی می خورم. حوله را از روی شانه ام آویزان می کنم به دستگیره کابینت. روی صندلی میز تحریر می نشینم. لیوان قرمزم که از پلاستیک شیشه ای قالب گرفته را کنار یک مشت کاغذ روی میز می گذارم. از داخل کشوی میز جعبه قرص جوشان را در می آورم؛ یکی را درون لیوان می اندازم، صدای جوش آمدن کتری را می دهدکه مادرم با دوستش پشت تلفن صحبت می کند و کمی آب جوش روی سینک گاز می ریزد. احتمالا این بار حرف مهم شان این است که دوباره کدام همسایه کرونا دارد و چرا دختری از عمو هایم نمی گیرم. انگار قرار است لباس بگیرم، با لحن چندش آورشان! یا حتما باید یکی را به اسارت بگیریم و مثل آقا محمد قاجار عقده ام را خالی کنم. از همه چیز که بگذریم با فعل گرفتن مشکل دارم، لواشک که نیست همسر، که بعد هم پوستش را درون زباله ها پرت کنم. ولی صدای قرص بیشتر شبیه وقت هایی است که کف اتاق دراز می کشم، بدون این که داستانی در سرم بچرخد و به احمق بودن بقیه فکر می کنم. و برگه را روی قالی می کشم و گاهی هم چند تار موی بلند از خواهرم که همه جای خانه افتاده حالم را بهم می زند. قرص بالا و پایین می پرد تا همه دانه هایش حل شوند؛ مثل او که روی پاگرد افتاده بود، انگار ماهی که روی خشکی بکوبی تا به جان کندنش بخندی. مثل زمان هایی که چهارشنبه ها عصر می رفتیم رود خانه دز و از بقیه جدا می شدیم و کپور یا قزل رنگی برای شام صید می کردیم. آخرین باری که رفتیم تابستان پارسال بود که فارغ تحصیل شدم و قرار بود ترم اول را شروع کنی. بگذریم تو ماهی شدی! هر روز هم در داستان هایم بی آب، باله می زنی. از پارسال تا دیروز عصر هر بار که حیاط را می شویم، پاگرد را هم انقد کف می زنم تا این رنگ ها پاک شوند. تمیز نمی شود، مادر می گوید که هیچ لکه ای نمانده، ولی خاطره های اسیدی با شوینده ها پاک نمی شوند. قرص جوشان را که سر می کشم، طعم آهنی توی دهنم می ماند که النگو های دختر عمو هایم را به یادم می اندازد. خروار خروار به خودشان طلا و بدل آویزان می کنند، تا بروند و کلفتی مردی خرفت را بکنند، مثل مرد های عرب که وقتی می خندند و نعره می زنند از بوی تعفون آورشان شتر هم خجالت می کشد؛ ولی زیر نویس همه شبکه ها که مثل مار بوا رد می شود، می گوید که کشور های پیشرفته بیشتر زیر انبوه کرونا خفه شده اند. شاید چون از بچگی بدنشان آب فولاد می خورد، بیخیال این ویرووس شده اند! ولی کاش یا فقط دختر ها مبتلا می شدند یا پسر ها، آن وقت بالاخره یک دسته کلفتی نمی کردند؛ در هر صورت چیزی تغییر نمی کند و لکه های پاگرد شسته نمی شوند. با آخ پدرم لیوان از دستم افتاد. انگار باز هم موقع تمیز کردن قاب عکس ها حواسش نبوده و خاکستر سیگارش روی پایش ریخته. ولی لیوانم نشکست با این که از قبل چند ترک دارد؛ وقتی بستنی درست می کردیم و منتظر می ماندیم تا سفت شود، ترک می خورد. میزم به شدت بهم ریخته شده. ساعت مچی ام را پیدا نمی کنم. مادرم از بیرون می آید؛ از جیغ خواهرم متوجه شدم. لابد برایش پاستیل خریده و می خواهد امشب هم کیک بپزد. اسم رمانم را انتخاب کردم، میخواهم متین باشد. آن وقت درون کتاب شنا می کنی. موهای چربم را با دست شانه می کنم. می روم و روی پاگرد می نشینم. هنوز هم صدای گلوله که از گوش چپت بیرون زده بود، روی پاگرد نقشش هست. هر روز تنهایی خودم را کنار یاس های باغچه می شمارم، به اندازه همه قرص های جوشان، خاطرهایی دورم بازی می کنند. آخرین جمله رمانم را می نویسم: -متین هنوز روی پاگرد دراز کشیدی؟ بیا آرزو کن کیک رو تقسیم کنیم. لیوان قرمزم را قبلا از زیر میز بلند کردم. انگار قرمزیش عصرها روی سقف خانه تا پاگرد سایه می اندازد.
آلارم گوشی را خفه می کنم و از خاموش بودن همه مطمئن می شوم.
7:20 pm 14/3/99
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم محمدی، سلام.

داستان شما را چندبار خواندم ولی راستش اصلاً متوجه نشدم مسئله‌ی نویسنده چیست و چرا چنین داستانی را نوشته؟ شما مقدار زیادی اطلاعاتِ نصفه‌ونیمه توی متن‌تان جا داده‌اید بدون این‌که برای هیچ‌کدام‌شان فضایی بسازید و قصه‌ای جفت‌وجور کنید. بدون این‌که شخصیت‌پردازی کنید و به ما بگویید منِ نویسنده چرا توی هرسطر و توی هر پاراگراف جمله‌هایی را می‌نویسم که با داستان هم‌خوانی ندارند و معلوم نیست و حتی در انتها هم ارتباط‌شان با کلیّت قصه روشن نمی‌شود. شروع داستان‌تان را نگاه کنید: «پنجمین آلارم گوشی را خفه می کنم. ساعت 16:44 دقیقه، از خاموش بودن اینترنتم مطمئن می شوم.» و سپس حجم زیادی از مشاهدات جاری می‌شود، مشاهدات و توصیفات زیادی که داستان را جلو نمی‌برند و برعکس آن را مبهم‌تر می‌کند. نزدیکی‌های یک‌سوم ابتدایی داستان متوجه می‌شویم راوی نویسنده‌ای است که می‌خواهد رمانش را تمام کند. عاصی شده، از عالم‌وآدم بدش می‌آید، به‌خودش نمی‌رسد و خیلی هم شلخته است. آن‌وسط‌ها از عمویش هم حرف می‌زند که توی اداره‌ی آب کار می‌کند ولی تا انتها مشخص نمی‌شود عمو چه کارکردی در داستان دارد. توصیفات هم‌چنان تا نصفه‌های داستان ادامه دارد. این‌که شب قبلش مهمانانی توی خانه‌ بوده‌اند و خانه خیلی شلوغ است. بعدش متوجه می‌شویم داستان خیلی از ما دور نیست و در زمان انتشار ویروس «کرونا» نوشته شده ولی این‌جا متوجه ارتباط این ویروس با داستان و دغدغه‌ی نویسنده نمی‌شویم. بعد راوی حتی حرف‌های فمینستی هم می‌زند و موضعش را هم اعلام می‌کند: «از همه چیز که بگذریم با فعل گرفتن مشکل دارم، لواشک که نیست همسر، که بعد هم پوستش را درون زباله ها پرت کنم.» تا این‌جا کار، نه‌تنها ارتباط راوی‌ با رمانش و با داستان مشخص نیست که ارتباط خودش با خودش و نه ارتباط خودش با اطرافیانش هم مشخص نیست. ما فقط یک‌سری جمله‌های توصیفیِ گذرا و خالی از جزئیات را می‌خوانیم و جلو می‌رویم و هیچ اتفاق به‌خصوصی که داستان را تحت‌الشعاع قرار بدهد رخ نمی‌دهد. حتی برخی توصیفات بی‌معنا هم به متن راه پیدا کرده‌اند: «صدای قرص بیشتر شبیه وقت هایی است که کف اتاق دراز می کشم» یا «قرص جوشان را که سر می کشم، طعم آهنی توی دهنم می ماند که النگو های دختر عمو هایم را به یادم می اندازد.» نه «صدای قرص» و نه «قرص جوشان» نتوانسته تصویر مدنظر شما را درست و با حس به خواننده منتقل کند.
بعد یک‌هو و خیلی ناگهانی از «پاگرد» حرف می‌زنید و کسی‌که تا قبل از این صحبتی از او به‌میان نیامده است: «بگذریم تو ماهی شدی! هر روز هم در داستان هایم بی آب، باله می زنی.» این «تو» کیست؟ چرا حتی یک‌خط هم درباره‌ی او حرفی چیزی نگفته‌اید؟ «او» کیست؟ خودتان؟ یک غریبه؟ ما حتی متوجه نمی‌شویم چرا لکه‌های روی پاگرد با اسید هم پاک نمی‌شوند. یعنی اتفاقی آن‌جا افتاده؟ کسی آن‌جا کشته شده؟ خونی آن‌جا ریخته شده؟ ما حتی متوجه نمی‌شویم که آیا نویسنده با شخصیت‌های رمانش در عالم واقع حرف می‌زند یا نه؟ یا شاید این فضا و این رویدادهای گذری بخشی از قصه‌ی خانم نویسنده است. نمی‌دانیم. نمی‌فهمیم. نویسنده مطلقاً هیچ تمایزی ایجاد نمی‌کند و درباره‌ی هیچ‌کدام حرفی نمی‌زند و صرفاً اشارات دوری به آن‌ها می‌کند و می‌گذرد.
خانم محمدی! اول این‌که، جسارت فرستادن اولین داستان و شنیدن نقد کار بزرگی است که هرکسی به آن تن نمی‌دهد و این نشان می‌دهد شما خودتان را برای یک راه پُر فرازونشیب آماده کرده‌اید. در مورد این داستان هم فکر می‌کنم شما صرفاً یک طرح کلی از یک داستان بلند را فرستاده‌اید تا یک داستان نسبتاً کامل و چکش‌خورده. تازه من فکر می‌کنم طرحش هم همچنان ناقص است و نیاز به پرداخت بیشتری دارد. نثرتان هم نشان می‌دهد همچنان باید داستان بخوانید و داستان خوب فارسی بخوانید و متون کلاسیک فارسی را نصب‌العین خود قرار دهید.
منتظر داستان‌های دیگر شما هستیم.
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت