پرداخت ایده های کلیشه ای




عنوان داستان : نویسنده
نویسنده داستان : فاطمه سادات طباطبایی فر

خييلي استرس داشتم؛نشستم پشت ميز و آب دهانم را قورت دادم و يك ليوان آب خوردم بعد از گرفتن چندتا عكس براي مجلات و سايت ها ...مجري شروع كرد به حرف زدن من كه حواسم نبود و اين جايگاه برايم باور نكردني بود اصلا حرف هايش را متوجه نشدم . با صداي جمعيت به خودم آمدم كه مجري گفت: خانم مرادي بفرماييد ،شروع كنيد.

تولد که تمام شد شروع کردیم به جمع و جور کردن مامان رفت سراغ ظرف ها من هم رفتم جاروبرقی کشیدم. آشغال هارا جمع کردیم گذاشتیم دم در تا یادمان نرود که با خود ببریم سر کوچه...وقتی حاضر شدیم خانم ملکی پول را داد دست مامان هرچی اصرار کرد که بشمرد درست باشد مامان نمیدانم چرا مقاومت میکرد و همه اش میگفت:خدا برکت بدهد .خانم ملکی رفت در آشپزخانه دو تیکه کیک و یک پلاستیک میوه اورد گرفت سمت من و گفت: بگیر عزیزم .من که خجالت میکشیدم و تاحالا کمک مامان اینجور جاها نیامده بودم معذب به مامان نگاه کردم ، مامان ام بعد کلی تعارف گفت: شیوا بگیر.
آشغالها دست مامان بود .تا سر کوچه هق هق کشید و همین که آمد بلند کند بندازد داخل سطل رگ گردنش گرفت.روسری بنفش اش که برای تولدش خریده بودم و خییلی بهش می آمد کرد در دهانش تا در کوچه جیغ نزند.
سوار مترو شدیم انقدر خسته بودم سر ام را گذاشتم روی پای مامان ،خوابم برد .از مترو که خارج شدیم رفتیم خرید کردیم.مامان گفت:شیوا امروز خییلی کمک ام کردی هرچی خواستی برای خودت بردار .خودم را مشغول نگاه کردن به یخچال بستنی ها کردم ،زیر چشمی حواسم به مامان بود هرچیزی که برمیداشت اول قیمتش را نگاه میکرد بعد مکث میکرد و تو ذهنش حساب و کتاب میکرد .
رسیدیم خانه مامان که گردنش گرفته بود رفت قاب عکس بابا را برداشت و دراز کشید و شروع کرد حرف زدن باهاش .بابا راننده ی ماشین سنگین بود و در یک تصادف وحشتناک از بین رفت حتی جنازه اش هم نصف و نیمه به دستمان رسید.
شب موقع خواب همش خانه ی خانم ملکی می آمد جلوی چشمم،خودم را تصور میکردم در آن خانه با یک بلیز و دامن صورتی دارم کتابخانه چوبی ام را مرتب میکنم.کتابخانه ای که از شرق خانه کشیده شده بود تا غرب،پر از کتاب جدید و قدیمی پر از کتاهای ممنوعه که الان هیچ جا پیدا نمیشود .
آن شب تا صبح نخوابیدم ...ولی خب اگر الان اینجا هستم و به عنوان موسس یک نشریه ی موفق با من مصاحبه میکنید قطعا به جز خواست خدا و تلاش خودم ،مهم تر از همه دست های زخمیه مادرم هستش.میدانم که نشده است ولی از وقتی که بزرگ شدم و توانستم خودم را جمع و جور کنم تمام تلاشم را کردم که زحمت هایش را اندکی جبران کنم.خدا را شکر با اینکه وضعیت کتاب خوانی مردم خوب نیست ولی وضعیت اقتصادی نشریه ی ما بد نیست . هر سال در نمایشگاه چند تا از کتاب های پرفروش از نشریه ی ما است.بعضی از مسائل گفتن ندارد ولی خدا به جایی رساندم که در حال حاضر دارم به فامیل هایی که تا چندسال پیش زیر نگاه های تحقیر و تمسخر آمیزشون خرد می شدم کمک می کنم...
یک لحظه به خودم آمدم ،چی داشتم میگفتم سفره ی دلم را بین این همه دوربین و خبرنگار چرا باز کرده ام...شروع کردم راجب کتاب ام توضیح دادن و سوال و جواب ؛نگاهم افتاد به مامان که بین جمعیت نشسته بود و داشت گریه میکرد و زیر لب ذکر میگفت.بغضم گرفت ولی کنترل کردم مطمئن بودم که بابا آنجا است و مارا میبیند .بعد از جشن امضای کتاب با مامان رفتیم سر خاک بابا.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم فاطمه سادات طباطبایی‌فر سلام و احترام
یکی از چیزهایی که داستان را از خاطره و روایت جدا می‌کند؛ تخیل است. داستان فراورده‌ای تخیلی است که در جهانی که نویسنده آن را ساخته است واقعی نمایانده می‌شود. در داستان نویسنده با تخیل، شناخت و بهره‌گیری از عناصر داستانی جهان داستان خود را مهندسی می‌کند و می‌سازد. و مهارت نویسنده در استفاده از عناصر داستانی در چگونگی از آب و گل درآمدنِ پیرنگِ اولیه موثر است؛ پیرنگی که باید دارای روابط علی و معلولی مستحکم باشد و سپس با کمک شخصیت، اتفاقِ داستانی، صحنه، دیالوگ و شیوه‌ی روایت و... تبدیل به داستانی قابل قبول شود.
سرکار خانم طباطبایی‌فر؛ با توجه به سابقه‌ی کوتاهی که شما در داستان نویسی دارید، می‌شود گفت که تا حدودی در روایت آنچه در ذهن داشته‌اید موفق بوده‌اید؛ اما مشکلی که وجود دارد این است که تنها به ذکر و بیان واقع پرداخته‌اید، در واقع همه چیز را روایت و برای خواننده تعریف کرده‌اید؛ در حالی که در داستان مهم است که با نشان دادن(نه گفتن)، همه چیز را به سمت و سوی داستانی پیش ببرید. لازم است که خواننده شخصیت‌ها را بشناسد، فضا و صحنه‌ی طراحی شده را ببیند، لازم است کنش‌ و واکنش‌ها سر جایشان بوده و باورپذیر باشند... صرف تعریف کردن و بیان وقایع کافی نیست. ضمن اینکه داستان نیاز به گره‌افکنی و اتفاقِ داستانی هم دارد؛ تا در پایان خواننده بتواند از به اوج رسیدن و گره‌گشایی داستان حظ ببرد. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی کتاب‌های آموزش داستان نویسی و عناصر داستان بپردازید؛ این به پرداخت بهتر داستان‌های شما کمک خواهد کرد. همچنین خواندن رمان و داستان کوتاه‌های موفق؛ در این صورت می‌توانید به ایده‌های بهتری برای آثارتان برسید. ایده‌ی اولیه‌ی «نویسنده» قدری کلیشه‌ای است؛ البته انتخاب یک سوژه‌ی تکراری ایرادی ندارد ولی در صورتی که نویسنده با پرداختی متفاوت بتواند اثری موفق ارائه دهد. بنابراین یا باید ایده‌ی اولیه متفاوت باشد یا پرداختِ آن... تا خواننده بتواند با داستان همراه شود. مادری کار می‌کند و فرزند خود را بزرگ می‌کند، پدر خانواده فوت کرده و بعد از سال‌ها فرزند به موفقیت می‌رسد؛ به طور کلی مشابه چنین طرح‌هایی در بسیاری از سریال‌های تلوزیونی هم دیده و قبلا کار شده است. نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویرایشی است؛ به عنوان مثال استفاده از نقطه، ویرگول... در بعضی بخش‌ها لازم بوده و به کار گرفته نشده است. یا در مورد دیالوگ‌‍‌ها؛ لازم است که از دونقطه: و گیومه«...» استفاده شود یا استفاده از نیم‌فاصله و... این‌ها شاید به نظر نکات ساده‌ای بیایند؛ ولی توجه به آن‌ها در نوشتن با اهمیت است.
خانم طباطبایی‌فر شما نویسنده‌ی جوانی هستید و فرصت‌های زیادی پیش رو دارید؛ قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت