توجه به ریتم داستان



عنوان داستان : در آرزوی رویا

سارا ناگهان از خواب پرید، اما چون دید که هوا همچنان تاریک است دوباره سعی کرد به خواب برود. با خود فکر میکرد که «باد ملایم خنک و دلنشین به همراه حرکات آهسته‌ی بالا و پائین شدن مانع از خواب دوباره می‌شود». با عبور همین فکر ناگهان از جا پرید، هوا کاملا تاریک بود و تنها ستارگانی کم‌سو بر بالای سر او خودنمایی میکردند. به خوبی بافت چوبی زیر دست و بدن خود را تشخیص میداد. تنها نتیجه‌ای که میگرفت این بود که کسی او را هنگامی که خواب بود در قایقی گذاشته و در دریا رها کرده بود. اضطراب اولیه به سرعت جای خود را به تحلیل وضعیت می‌داد. سارا از حرکات قایق تشخیص میداد که دریا بسیار آرام است. چیزی از آسمان شب و صورت‌های فلکی نمی‌دانست و تنها متوجه شد که حتی یک تکه ابر در آسمانِ پرستاره نیست. با خود گفت «چاره‌ای نیست، باید تا طلوع خورشید صبر کنم» و متوجه شد که ناخودآگاه این کلمات را بلند بر زبان آورده است. «بهتره سعی کنم شب قبل را به یاد بیارم» به خوبی به یاد می‌آورد که به پارتی کالج رفته بود اما به خاطر نوشیدن‌های مکرر، خاطرات بعدی مدام مبهم‌تر می‌شدند و هرچه بیشتر تلاش میکرد کمتر به یاد می‌آورد که قبل از خواب چه‌کار می‌کرده است. ناگهان صحنه‌ای از خوابِ دقایق پیش را به یاد آورد و اینکه چرا از خواب پرید بود. سه ابر بزرگ قارچی شکل در افق دیدش بود و موج انفجار به سمت او می‌آمد، در لحظه‌ای که موج به او رسیده بود از خواب پریده بود. با این یادآوردی حس کرد لبخندی بر لبانش نقش بست و قطره اشکی بر گونه‌اش جاری شد. نهیبی بر خود زد «خواب ر ول کن، شب قبل را به یاد بیار» و سعی کرد بر پارتی دیشب تمرکز کند. «خوب قبل از پارتی که داشتم با هم‌اتاقی‌هام آماده میشدم، قبلش هم از دانشگاه اومده بودم، از صبح هم دانشگاه بودم، روز قبلش هم کلا دانشگاه بودم» خاطرات تکراری کل هفته یکسان بود، از خواب بیدار شده بود، به دانشگاه رفته بود، به خوابگاه برگشته و خوابیده بود. روز آخر قبل از برگشت به خوابگاه در همایش بزرگ ملی‌گرایان شرکت کرده و از سخنرانی فیلسوفی که اسمش را به خاطر نمی‌آورد و به نقد «ملی‌گرایی گناهی نابخشودنی» پاسخ درخوری داد، بیشترین لذت را برده بود. «بعد از این خیلی راحت میتونم جواب دوستای فراملی‌گرام که یک سره ژست روشنفکری میگیرن را بدم، کافیه بگم هم عقلا و هم بصورت تجربی میدونیم که ملی‌گرایی معتدلانه رقابت را بین کشورهای مختلف حفظ میکنه و همین رقابت باعث پیشرفت همگانی علم و تکنولوژی و رفاه در کشورهای مختلف میشه، یک بازی برد-برد برای همه». روشنایی که در روبروی خود حس کرد توجه وی را به خود جلب کرد و باعث شد رشته افکارش از هم گسسته شود. «پس شرق این سمت میشه، آخرش یادم نیومد قبل از خوابیدن چیکار میکردم»
******************
سارا دو ساعت گذشته را صرف به خاطر آوردن شب گذشته کرده بود که ناگهان متوجه شد خورشید طلایی طلوع کرده و حتی اندکی از خط افق فاصله گرفته بود. او قبل از طلوع قصد داشت از لحظه طلوع خورشید لذت ببرد اما با دیدن طلوع خورشید غافلگیر و اندکی از خود دلخور شد. به سمت غرب نگاه کرد و انتظار داشت که شب را ببیند، اما آن سو نیز هوا روشن بود. «خیلی عجیبه، سمت غرب الان باید کاملا تاریک باشه، زمین کروی هست و در دریای آرام هیچ پستی و بلندی‌ای نیست، در جایی که طلوع دیده میشه سمت دیگه باید کاملا شب باشه، اه ولش کن الان مشکلات مهمتری داری». سارا سعی کرد بر روی قایق کوچکی که اکنون میدید یک گوندولای سرتاسر سبز است بایستد تا افق را برای یافتن خشکی بگردد. هنگامی که ناامید شد نشست و پس از چند لحظه متوجه یک کوله پشتی در کف گوندولا که دقیقا همرنگ آن بود شد. به آهستگی و با احتیاط طول گوندولا را طی کرد تا به کوله‌پشتی رسید. درون آن یک گرم ضدآفتاب، چند بطری آب‌معدنی، یک بیسیم سبزرنگ به همراه تعدادی بسته‌ی چیپس و پفک و خوشبختانه یک تفنگ برای پرتاب منور بود. سارا با خوشحالی شروع به فرستادن پیام با بی‌سیم کرد و یک پیام ضبط شده با صدای نازک و تقلیدی یک دختر را دریافت کرد «اگر بیسیم ما در دستان شما است، دهنت سرویسه و دم غروب میاییم دنبالت، تا اون موقع خودت را غرق نکنی» و صدای خنده چند نفر در پس زمینه شنیده میشد. اکنون میدانست که تنها با یک شوخی طرف است و دشمنی‌ای در کار نیست. با عبور این فکر تمام نگرانی سارا از بین رفت و با خود گفت «خوب الان فقط باید از این صحنه زیبا لذت ببرم» و شروع کرد به مالاندن کرم ضد آفتاب به صورت و بخش‌های برهنه‌ی بدن خود و در این حین با خود گفت «این احمقا گوندولا از کجا پیدا کردن، حتما کار اون تامیِ خل و چل هست، وقتی برگردم باید ی برنامه اساسی برای همه‌شون بریزم تا بفهمن با کی طرف هستن»
******************
سارا از موضع خورشید حدس میزد الان باید ساعت 3بعدازظهر باشد و به خاطر خوردن بسته‌های چیپس و پفک و همینطور گرمی هوا، تمام بطری‌های آب‌معدنی را سر کشیده بود. «اه لعنتی باید 5ساعت را با تشنگی سر کنم، این همه آب اما نمیشه هیچی ازش خورد، اما خوب میتونم دهنم را باهاش بشورم» و خم شد تا بطری خالی را پر کند که از ذهنش گذشت تنی به آب بزند اما منصرف شد، به خطر دور شدن از قایق نمی‌ارزید. وقتی که دوباره درجای خود نشست مقداری از آب دریا را در دهان خود ریخت و بلافاصله متوجه شد آب دریا همانند آب شیر کاملا شیرین است. با تعجب به بطری خیره شد و مغزش به سرعت کار می‌کرد. پارتی دیشب آنها در کنار اقیانوس بود اما هیچ دریاچه آب شیرینی که اینقدر بزرگ باشد نه تنها در کشور خودشان بلکه در کشورهای همسایه هم نبود. «نکنه این تامی احمق موقعی که بیهوش بوده با هواپیمای شخصی‌ش من را آورده ی جای دور، اصلا من الان کجام؟» که ناگهان خاطره‌ی روشنایی غیرعادی زمان طلوع آفتاب از ذهن او گذشت و در کنار شیرینی آب اقیانوس امکان دیگری را در ذهن او زنده کرد که هر لحظه احتمال این امکان در ذهن سارا رشد می‌کرد. با خود پوزخندی زد و گفت «خوب من را جایی نبردن، این فقط یک واقعیت مجازی خیلی باکیفیت هست» و آب درون بطری را حرکت داد و به حرکت بسیار دقیق آن خیره شد «عجب کیفیت عالی‌ای داره» و با صدای بلند فریاد زد «هوی فهمیدم من را فرستادین تو شبیه‌ساز واقعیت، بسه دیگه بیارینم بیرون» و یک صدای ناآشنای مردانه و بلند به گوش او رسید:
- مطمئن هستی؟ خود خواستی بذاریمت تو واقعیت مجازی
-آره، بیارینم بیرون
-تو جهان واقعی بدنت شدیدا آسیب دیده و تحت درمان هستی، برای راحتی خودت گذاشتیمت تو شبیه‌ساز دوسویه عصبی
- هه‌هه تو گفتی و منم باورم شد. مسخره‌بازی را بس کنید، بیارینم بیرون دیگه
-آغاز فرایند خروج
سارا میخواست چشمان خود را باز کند اما شدت درد مانع میشد، تمام بدنش از دردی فلج‌کننده پر شده بود حتی نفس کشیدن با دردی کشنده همراه بود. سارا داشت به خاطر می‌آورد شب گذشته در انتهای پارتی چه اتفاقی رخ داده بود.
-سلام من دکتر شما هستم، برای بار پنجم هست که از شبیه‌ساز خارج میشید، میخوایید برگردید به شبیه‌ساز واقعیت؟
سارا تمام تلاش خود را کرد که بر درد چیره شود و گفت «چی شده؟ خواهش میکنم نگو که واقعیت داره»
- متاسفانه واقعیت داره و اینکه شما زنده موندید فقط معجزه‌ی این گهواره‌های درمانی هست، هیچ راه درمانی‌ای برای این شدت مصمومیت رادیواکتیو وجود نداره بجز این گهواره‌ها، نگران نباشید، تا سه روز دیگه کاملا درمان میشید. میخوایید برگردید به شبیه‌ساز؟
سارا درد بدن خود را به خاطر درد وجدان فراموش کرد و تنها میخواست که این درد از بین برود و به آهستگی پاسخ داد «بله»
او اکنون به خوبی لحظات آخر پارتی را به خاطر آورده بود. صدای موزیک ناگهان قطع شده و تلوزیون بزرگ روی دیوار داشت اخبار اتفاقات هولناکی را پخش میکرد. گروهی از ملی‌گرایان تندروی آمریکا چند بمب اتمی را در چین منفجر کرده بودند، اما هویتشان لو رفته بود و چین و روسیه نیز در اقدام متقابل موشک‌های هسته‌ای خود را شلیک کرده بودند و تنها در 20 دقیقه دیگر، دنیای مدرن به تلی از آهن و سیمانِ رادیواکتیو بدل شده بود.
- آغاز فرایند شبیه‌ساز
نقد این داستان از : ندا رسولی
دوست گرامی سلام و احترام
چگونگی خلق موقعیت داستانیِ اولیه در شروع داستان یا مقدمه‌چینی بسیار اهمیت دارد؛ چرا که در این مرحله می‌شود مقدماتی مثلِ معرفی شخصیت‌ها، طراحی صحنه و توصیف موقعیت داستانی ارائه شود و کشمکش آغاز... و آنچه که در افتتاحیه‌ یا شروع داستان کوتاه بهتر است مورد توجه نویسنده قرار گیرد توجه به این مقدمه‌چینیِ اولیه است. اینکه مقدمه‌چینی چگونه باشد و به اندازه و صحیح، در همراهی خواننده با داستان موثر است.
داستان «در آرزوی رویا» از حیث مضمون؛ جالب و قابل تأمل است. همچنین می‌شود گفت فرمی را هم که نویسنده برای روایت داستان انتخاب کرده است با مضمون و داستانی که ایشان در ذهن داشته‌اند همخوانی دارد. داستان شروع و میانه و پایان دارد و خواننده را با خود همراه می‌کند. این‌ها نکات مثبتی است که با توجه به مدتِ کوتاهی که نویسنده‌ی اثر پا به عرصه‌ی داستان نویسی گذاشته‌اند قابل توجه است و از این منظر می‌شود به نویسنده‌ی «در آرزوی رویا» تبریک گفت. اما می‌توان به نکاتی برای بهتر شدن یا به عبارتی کامل‌تر شدن داستان اشاره کرد. مقدمه‌چینیِ اولیه در شروع داستان می‌تواند کوتاه‌تر باشد، بد نیست بخش‌های از این قسمت هَرس شود و خواننده با حاشیه‌ی کمتری وارد دنیای داستان شود. ضمن این که شروعِ داستان با عدم تعادل، تعلیق بیشتری برای خواننده ایجاد خواهد کرد. البته در این‌جا هم این عدم تعادل وجود دارد؛ سارا از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند که روی قایقی در دریاست؛ این انتخاب، خوب و سوال‌برانگیز است؛ اما مشکلی که وجود دارد به جز طولانی بودنِ این بخش این است که کنش‌های این شخصیت با موقعیتی که دارد هماهنگ نیست. شخصیت در موقعیتی پر استرس و حساس قرار می‌گیرد ولی همه چیز خیلی آرام و با ریتمی تقریبا کند پیش می‌رود. در بخشی می‌خوانیم: «اضطراب اولیه به سرعت جای خود را به تحلیل وضعیت می‌داد.» خب! همین اضطراب اولیه لازم است در شخصیت ایجاد شود و خواننده هم آن را ببیند تا باورش کند؛ این بخش از داستان نیاز به پرداخت بیشتری دارد. نکته‌ی دیگر در مورد معرفی شخصیت سارا، باز هم در شروع داستان است. برای معرفی شخصیت‌ها بهتر است که از همان شروع داستان نشانه‌هایی برای شناساندن و پرداختِ بهتر وجود داشته باشد. به عنوان مثال در جملات اول: «سارا ناگهان از خواب پرید، اما چون دید هوا همچنان تاریک است دوباره سعی کرد به خواب برود...» این جملات و جملاتِ بعدی هیچ سرنخی از سن و سال، فیزیک، موقعیت اجتماعی و... سارا به خواننده نمی‌دهد و خواننده باید خوانش کلی از داستان را پیش ببرد تا متوجه شود که سارا کالج می‌رود و...(حتی در خطوط ابتدایی شاید این تصور پیش آید که سارا دختری نوجوان است.) نکته‌ی دیگر در مورد نثر داستان است؛ دست‌اندازهایی در بخش‌هایی از نثر(زمان افعال و...) وجود دارد که با بازنویسی حتما برطرف خواهد شد؛ استفاده از کلمات و واژه‌های زنده و امروزی، انتخاب صحیحِ افعال و توجه به زمانِ آن‌ها، روان و یکدست بودن از ویژگی‌های یک نثر خوب است.
از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت