نداشتن قصه همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد




عنوان داستان : کلبهٔ گِلیِ پیرمرد
نویسنده داستان : رحیم یوسف‌نژاد

صدای بدمنظر دسته‌ای از کلاغ‌های در حال عبور، آرامش ذهنی‌اش را به هم می‌ریخت. از پنجرهٔ کوچک کلبهٔ گِلی‌اش، به نظاره باغ و درختانی ایستاده بود که وزش بی‌امان باد، قرار از آنها گرفته بود.
آرام آرام به کنار بخاری نفتی آمد و روی رختخواب کلفتی که همیشه برایش پهن بود، دراز کشید. ساعت روی دیوار را نگاه کرد. باطری آن تمام شده و از کار افتاده بود. پتو را تا روی چانه‌اش بالا کشید. بدنش داشت به لرزه می‌افتاد. تپش قلبش زیاد شده و دستانش کرخت بودند. بگو مگوهای اول صبح و چهرهٔ دو مرد درشت هیکل که هرآن ممکن بود بلایی بر سر تنها پسرش بیاورند، از جلو چشمش کنار نمی‌رفت. یادآوری صدای پیرزن که چشم‌هایش داشتند از حدقه درمی‌آمدند، آزارش می‌داد.
- بچه‌های من دیگه صغیر نیستن بتونی حقشونو بالا بکشی؛ به خیالت، برادرت سرشو گذاش زمین، همه‌چی تموم شد؟ هه...!
برق چشم‌های پیرزن، موقعی که می‌خندید و دندان‌های کثیفش نمایان می‌شدند، شیطنتش را آشکار می‌کرد. شده بود آتش بیار معرکه!
صدای آخ بلندی، رشتهٔ افکارش را از هم پاره کرد. به طرفة‌العینی، خودش را به بیرون از کلبه رساند. باد و قطره‌های درشت باران، به صورت پیرمرد، شلاق می‌کوفتند.
یکی از آن دومرد درشت هیکل، چاقوی بلندی درون شکمش رفته و در کناری، دراز افتاده بود. یکی هم، بالای سر تنها پسر پیرمرد ایستاده بود. دستش را برده بود بالا تا فاجعهٔ دیگری را رقم بزند.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای یوسف‌نژاد، سلام.

به‌نظر می‌رسد قصه‌ای برای تعریف کردن نداشته‌اید؛ این‌که برای لحظه‌ی کوتاهی خواننده‌ را درگیر کند، که دوباره برگردد و شمرده شمرده از نو داستانک را بخواند. دلیلش روشن است: در قصه‌ی شما شخصیت‌پردازی‌ و فضاسازی خلاقانه‌ای دیده نمی‌شود. تفاوت دید و این‌که نویسنده ما را به‌جایی و به واقعه‌ای بکشاند که تابه‌حال این‌طور و از این زاویه، نگاهش نکرده بودیم. شما انگار یک موقعیت ناقص را شرح داده باشید و صرف تشریح یک موقعیت لابد نیاز آن‌چنانی به داستان‌گویی ندارد.
قصه خیلی گنگ و کُند به ما می‌گوید پای یک اختلاف عمیق خانوادگی درمیان است. و حالا این اختلاف قرار است منجر به اتفاق تلخی شود. نکته‌ی دیگر این‌که، مشخص نیست چرا برادرشوهر و زنِ برادر باهم دشمنی پیدا کرده‌اند و این‌که آن دوتا قلچماق ناشناسی چرا کنار خانه‌شان ایستاده‌اند؟ از طرف چه کسی اجیر شده‌اند و چرا می‌خواهند تنها پسرِ پیرمرد را بکشند؟ حتی نمی‌فهمیم چرا یک‌نفرشان کشته شده است؟ همه‌ی این سؤال‌ها را در بافت همین داستانک ببینید چون در این‌صورت اگر می‌خواستید به همه‌ی این‌ها فکر کنید باید یک رمان می‌نوشتید.
نمایش پیرزنِ داستان هم، که ظاهراً زنِ برادرش است، بیشتر از هرچیز خواننده را یاد جادوگران می‌اندازد: «برق چشم‌های پیرزن، موقعی که می‌خندید و دندان‌های کثیفش نمایان می‌شدند، شیطنتش را آشکار می‌کرد. شده بود آتش بیار معرکه!» این را از این جهت می‌گویم که این‌شکل از شخصیت‌پردازیِ سیاه‌وسفید و صفروصدی دیگر مدت‌هاست که جذابیتش را از دست داده است. شما در همین فرصت کمی که برای خودتان ایجاد کرده‌اید قصه را با توصیفات کلیشه‌ای از یک کلبه، فضای جنگلی و اختلاف‌های این‌چنینی جلو برده‌اید و متوسل به دیالوگ تلویزیونی شده‌اید: «بچه‌های من دیگه صغیر نیستن بتونی حقشونو بالا بکشی؛ به خیالت، برادرت سرشو گذاش زمین، همه‌چی تموم شد؟ هه...!» این‌که در ابتدای این نوشته گفتم ظاهراً قصه‌ای برای گفتن نداشته‌اید به همین خاطر است. چون اگر داشتید هیچ نیازی به این کارها نبود و خیلی راحت آن را جلو می‌بردید.
نوشتن داستانک طبیعتاً از داستان بلند و رمان خیلی خیلی سخت‌تر است. این محدودیت باعث می‌شود شما برای به‌کار بردن تعابیر و ساختن فضا و شخصیت‌پردازی به‌ سختی بیفتید. برای گفتن یک دیالوگ ساده چندین‌بار کلمات را تغییر بدهید تا معنایی که می‌خواهید را به بهترین شکل ممکن به ذهن خواننده متبادر کند. ورای همه‌ این‌ها معمولاً داستانک‌ها پایان غافلگیرکننده‌ای دارند و همین باعث تمایز یک داستانک خواندنی است. امیدوارم در ادامه داستان/داستانک‌های بیشتر از شما بخوانم.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » شنبه 17 خرداد 1399
«این‌شکل از شخصیت‌پردازیِ سیاه‌وسفید و صفروصدی دیگر مدت‌هاست که جذابیتش را از دست داده است. شما در همین فرصت کمی که برای خودتان ایجاد کرده‌اید قصه را با توصیفات کلیشه‌ای از یک کلبه، فضای جنگلی و اختلاف‌های این‌چنینی جلو برده‌اید و متوسل به دیالوگ تلویزیونی شده‌اید.» نقدتان عالی بود آقای فتحی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت