راوی کودک و انتخاب زبان و واژگان مناسب




عنوان داستان : چشمی به گِل نشست
نویسنده داستان : نواب همتیان

صدای پاروزدن گوشهایم را پر کرده است.بوی دریاچه هم دماغم را.در دامن مادرم نشسته ام و آرام آرام بادستان لطیفش موهایم را نوازش می کند.تکان های قایق مرابه قعرآغوش مادرم میبَرد و برمیگردانَد. نمی دانم دریا چیست. اما همین که قایق را تکان می دهد تا من بدون اینکه بخواهم در آغوش مادر غرق شوم برایم زیبا به نظر می آید. اما می دانم پدرم از آن لذت چندانی نمی بَرد. مدام غرغر میکند که ای کاش برای کار مجبور به عبور از دریاچه نبود. پارو می زد. گاهی توقف میکرد، سرفه ای میکرد تا سینه اش صاف شود، چند پُک به سیگارش می زد و دوباره ادامه می داد. آواز قورباغه ها با صدای سرفه های پدرم فقط برای چند لحظه متوقف می شود ولی دوباره از سر گرفته می شود. پدر دوباره کمی پارو زد. نفس هایش تند شد. می دانستم الان باید توقف کند. توقف کرد. چند سرفه کرد. و بوی دود سیگار قایق را پر کرد. منتظر بودم که به پارو زدن ادامه دهد. اما به پارو زدن ادامه نداد. ناگهان از بین نفس نفس زدنها وصدای خس خس سینه اش صدای خسته ی پدرم بیرون آمد:
- فکر میکنی جواب میده؟
و مادرم که صدایش نزدیک گوشم بود و هرم نفسهایش را حس میکردم با لحنی که من ناراحت نشوم به پدرم گفت: چی بگم. زنهای روستا خیلی ازش تعریف کردن. میگن بچه های روستاهای دیگه را بردن پیشش جواب گرفتن.
پدرم که برخی نیش و کنایه های اهالی روستا درباره ی من اذیتش کرده بود کمی عصبانی شد و گفت: همش چِشِت به دهن مردمه ببینی چی میگن. از اول هم گفتم دوا درمون های این دختر کار هر کسی نیست. ملتفت نشدی که نشد. اونوقت چطور این پیرمرد یالغوز میتونه اینو خوب کنه؟ الان دوساله دارم هفته ای دوبار پارو میزنم میرم براش دارو میارم. ولی کو؟
مادرم منو کف قایق گذاشت و از جاش بلند شد. من هم از ترس کناره های قایق را گرفتم. مادرم از جا بلند شد و گفت: پاشو تا من یکم پارو بزنم. معلومه خسته شدی. توی اون بقچه یکم نون و ماست هست. یه نفسی تازه کن.
پدرم کف دستانش تف کرد تا دستانش به پارو ها خوب بچسبد و به مادرم گفت: تو بشین. کار تو نیست. بشین راحله را نگه دار. بچه جایی رو نمیبینه. قایق تکون میخوره یه وقت میترسه.
مادرم نشست و دوباره منو بغل کرد. فهمیده بودم چه موقع مادرم گریه می کند. الان دقیقا داشت طوری که من نفهمم گریه می کرد. شاید تنها دختر دنیا من بودم که گریه های مادرم را از خیسی چادرش می فهمید. همیشه در سرم رنگ اشک های مادرم سبز بود. هیچ وقت ندیده ام که سبز چه رنگی است اما از توصیفاتی که از رنگ سبز شنیده ام حتم دارم که اشک های مادرم سبز است. دوست داشتم هر وقت مادرم گریه میکند به صورتش نگاه کنم ببینم این درخت مهربانی چطور برگهایش به پای چشمهای من میریزد. اما حیف. الان تنها امیدم به همان پیرمرد یالغوزی هست که پدرم می گفت.
در همین فکرها بودم که پدرم گفت: ناهید چرا گریه میکنی؟
مادرم سریع خودش را جمع و جور کرد و با صدای گرفته اش سعی کرد خودش را خوشحال نشان دهد و گفت: نه، گریه نمیکنم. سوز میاد. چشمام اذیت میشه.
و دوباره صدای پارو بلند شد. مادرم را میشناختم. از ترحم بدش می آمد. به خاطر همین هر موقع می خواستم برایش کاری کنم قدری صبر می کردم که یادش برود و بعد انجام میدادم. قدری صبر کردم. بعد دستانم را روی لبه ی خیس چادر مادرم گذاشتم و رد گلهای چادر مادرم را که نمیدیدم ولی پدرم از آنها خیلی تعریف کرده بود را گرفتم تا به گلهای گونه ی مادرم رسیدم. یک صورت لطیف اما سرد و نمناک. قدری بالاتر رفتم و دستانم را روی چشمانش گذاشتم.
مادرم دستانم را گرفت و بوسید و به شوخی به من گفت: ای دختر شیطون. حسودیت میشه من دریا رو میبینم؟ میخوای منم نبینم؟ یا حسودیت شد که بابات احوالمو پرسید؟
به مادرم گفتم: نه مامان. میخوام سوز به چشمات نخوره.
مادرم چیزی نگفت. چادرش را باز کرد و من را به امن ترین نقطه ی دنیا دعوت کرد و گفت: اینقدر بابات حرف میزنه یادم رفت ببینم سردت شده یانه بیا اینجا عزیزم یخ نکنی
پارو زدن های پدر لالایی زیبایی بود که می شنیدم. آن را با صدای قورباغه ها و بوی منحصر به فرد چادر مادرم ریختم داخل دیگ جوشان فکرم تا اینکه خواب بر من چیره شد.
ناگهان با صدای سرسام آوری در اتاق همان پیرمرد یالغوز بیدار شدم. بیدار شدم اما قدری خشن. ترسیده بودم. چون از این اتاق ابهامات زیادی داشتم. از پیرمرد یالغوز هم همینطور. هم تعریف ازش شنیده بودم هم فحش. بیم و امید با هم بر من هجوم آورده بود. هم ترس از اینکه قرار است با من چکار کنند و هم امید از بینایی چشمانم.
برعکس آنچه پدرم از این پیرمرد توصیف کرده بود اما من صدای مهربانی را شنیدم که گفت:
راحله خانم شما هستی؟
صدایش که من را کمی آرام کرده بود شوق جواب دادن را در من شکفت و سراسیمه گفتم: بله خودم هستم
همین طور که داشت در اتاقش راه می رفت و وسایلش را سرو سامان می داد گفت: چقدر هولی دختر جان.
شاید برای او دیدن جهان تکراری شده بود. ولی برای من زیباست و این شوق چندانی در من ایجاد می کند که به این سرعت به سوالهای ناجی خودم جواب بدم. در همین خیالات بودم که پدرم با صدای لرزانی سینه اش را صاف کرد و گفت: حقیقتا ما دیگه خسته شدیم. این مدت همه ی داروهایی که گفتید را یک به یک دادیم راحله خورد. ملتفت هستید که؟ همه رو دادیم خورد ولی افاقه نکرده. منم دیگه پولی توی دست و بالم نیست.
طبیب با صدای مهربانش حرف پدرم را قطع کرد و گفت: امیدت به خدا باشه. این مرحله ی آخره دیگه. ایشالا تا خونه برنگشتید کم کم چشمای راحله خانم به دنیا باز میشه.
پدرم را نمیدیدم ولی میشد سنگینی نگاهش را روی خودم احساس کنم. و خستگی که دیدنی نبود. کاملا می شد حس کرد که پدرم هم خسته است و هم امیدوار.
پدرم دوباره خواست پای رسم و رسوم های غلط را وسط بکشه و از اینکه دختر اگه عیب داشته باشه رو دستمون میمونه و از این حرفها بزنه که مادرم طبق معمول حرف پدرم راقطع کرد و گفت: راحله تاج سر ماست. چراغ خونه ی ماست. مش حبیب یه دختر علیل داره. عین برگ قرآن رو چشاش میذاره و ازش نگهداری میکنه. بعد تو چرا کفر میگی و ناشکری میکنی؟
پدرم نفسش را بیرون داد و گفت: آقای طبیب اگه راه حلی نداره راحتمون کنید و بگید راهی نیست. ملتفت که هستید چی میگم؟
این سوالها همیشه پرسیده می شد و من آب می شدم. اما پدرم را دوست داشتم با همه ی ترسهایش از رسم و رسوم ها و نیش و کنایه هایی که توی روستا می شنید. از اینکه میشنید برخی پیرمردهای روستا به او می گفتند من را به بهزیستی تحویل بدهد و باز هم بچه بیاورد و چیزی نمی گفت. از اینکه می شنید با من دنیا به آخر نرسیده. نمیدانستم چرا نبود دوتا چشم باید دنیای پدر و مادرم را به آخر برساند. مگر دنیا برای من به آخر نرسیده؟ من بودم که دنیا را نمیدیدم نه آنها.
ناگهان صدای طبیب آمد که گفت: یک نفر دستهای راحله را بگیره و یکیتون هم چشماشو باز کنه.
ترسیده بودم. ولی ترسم را خفه کردم. تا نکند طبیب منصرف شود. پدرم دستهایم را گرفت و مادرم پلکهای چشمم را باز کرد. دستهای پدرم سرد بود. و بوی چوب می داد. همان بویی که در قایق بود. دستان مادرم اما گرم مثل همیشه با بوی حنا. ناگهان چشمانم شروع کرد به سوختن. سریع آنها را بستم. از درد می خواستم فریاد بزنم ولی گفتم راحله نه. اگر داد بزنی ممکن است طبیب ادامه ندهد.
طبیب مهربان با صدای لطیفی در گوشم گفت: راحله خانم سعی کن چشماتو باز نگه داری. و سرم را بوسید.
زمزمه های مادرم نشان از امید داشت که می گفت: یا امام غریب خودت دستی به سر دخترم بکش.
لحنش بوی گریه میداد. و باز هم گریه. من هم دعا کردم که سریعا بینایی ام باز گردد. و من هم زیر لب گفتم یا امام غریب. اگر بلند می گفتم مطمئنا بغض های مادرم می ترکید. پدرم سواد چندانی نداشت ولی قصه ی ضامن آهو بودن امام رضا را زیاد برام تعریف کرده بود و اینکه هم وزن موهای من طلا نذر کرده بود. بیشتر از اینکه شوق این کار برای خودم باشد برای این بود که گریه های مادرم تمام شود. چشمانم را تا جایی که میشد باز کردم و صندلی چوبی زیر پایم را با دستانم از شدنت درد فشار دادم. ولی چشمانم را باز نگه داشتم. و هر لحظه منتظر بودم که روزنه ی نوری ایجاد شود. اما نشد. دعاهای مادرم کماکان در گوشم می پیچید.
داشتم درد را تحمل می کردم که طبیب با صدای مهربانش گفت: عمو عیسی. دخترت راحله بعد از این طول درمان باید بینایی ش برگرده. اگر برنگرده دیگه فایده نداره.
از سمت صدای پدرم فهمیدم همینطور که دارد با طبیب صحبت میکند به من نگاه می کند. پدرم گفت: اگه بینایی ش یکم هم برگرده برای ما کافیه. فوقش میبرمش شهر براش عینک میخرم که بهتر ببینه. ملتفت هستید؟
طبیب دوباره گفت: احتمالا راحله خانم بینایی ضعیفی پیدا کنه.
مادرم وسط دعاهاش با صدای آرام و دلتنگ کننده ای گفت: توکل بر خدا. ما به همینم راضی هستیم.
کم کم درد چشمهام کم شد. اما خبری از نور نبود. مدام سرم را به این طرف و آن طرف می چرخاندم بلکه نوری ببینم اما نبود. ترسیدم. ترسیم که نکند جواب ندهد. همه ی ترس و خجالت را کنار گذاشتم و با صدای لرزان گفتم: آقا من که هنوز چیزی نمیبینم.
صدای پای طبیب را شنیدم که جلو آمد و دستی بر سرم کشید و گفت: عجول نباش دخترم یکی دو ساعتی طول میکشه.
همین جمله برای من کوله باری از امید دوباره بود. هر تپش قلبم گویی چندین هزار ثانیه طول میکشید. هیچ وقت گذر زمان برایم اینقدر طولانی نبود. هم دوست داشتم این دو ساعت تمام شود و هم نه. چون اگر تمام می شد ممکن بود چشمانم غرق نور شود و اگر تمام شود و من چیزی را نبینم چه؟ همینطور که این تخیلات را در سرم به این طرف و آن طرف پرتاب می کردم پدرم داشت از طبیب تشکر و خداحافظی میکرد.
پدر دست من را گرفت و از روی صندلی بلند شدم. پدرم من را بغل کرد و رفتیم به سمت قایق. پدرم گفت: ناهید تندتر راه بیا تا هوا تاریک نشده از دریاچه رد بشیم.
هر دو شروع کردند به تند راه رفتن. اما من دوست نداشتم شب شود. اگر شب شود نوری نیست که بفهمم چشمانم به این دنیا برگشته یانه. شب را الان دوست نداشتم. همین طور که در آغوش پدرم بودم مدام سرم را به این طرف و آن طرف می چرخاندم که ببینم نوری هست یا نه. از پدرم پرسیدم: بابا. خورشید کدوم وره؟
پدرم که سیگار امان از ریه هایش برده بود شکسته شکسته گفت: آفتاب .....غروب ......کرده بابا
سریع گفتم: خب من به چی نگاه کنم ببینم چشام بینا شده یا نه.
پدرم با مهربانی خاصی گفت: بابا جان....تو این دنیا.....فقط خورشید نیست .....که نور میده.....اگه چشات روشن شد..... ایشالا خودت میفهمی
همیشه فکر میکردم فقط خورشید دیدنیه. چون نور داره. آخه تفاوت سایه و آفتاب را از گرمای آفتاب می فهمیدم نه از نورشون. همینطور که سرم را به این طرف و آن طرف می چرخاندم احساس کردم نقطه هایی را میبینم. سریع جیغ کشیدم و گفتم: بابا اینا چیه؟ این چین؟ این نقطه ها چیه بابا
پدرم قدمهاشو تندتر کردو گفت: دخترم یه لحظه صبر کن
و رسیدیم به قایق. پدرم منو لب قایق گذاشت و به مادرم گفت: اون چراغ نفتی رو بده.
چراغ را روشن کرد و روبروی صورت من گرفت. داغی چراغ را حس می کردم اما چیزی نمیدیدم. پدرم که نا امید شده بود شروع کرد به غر زدن به طبیب و کلی دق دلی این مدت را سرش خالی کرد.
من یواشکی به مادرم گفتم: مامان توی قایق این چراغ نفتی رو خاموش نکن و بذار توی بغل من جلوی صورتم باشه.
مادرم قبول کرد و با قایق به راه افتادیم. تمام مدت چراغ نفتی روی زانوی من بود و سعی میکردم ذره ای از نور چراغ را ببینم. اما چیزی نبود. تمام پشه های دریاچه هم دور من جمع شده بودن که کنار نور باشن. مادرم هم با امید خاصی با چادرش پشه ها را کنار می زد اما دوست نداشت چراغ جلوی چشمهای من نباشد. دوست داشتم اگر ذره ای نور دیدم به او سریع بگویم. کم کم دوباره همان هاله ی نور برای من نمایان شد. اما این بار ترسیدم فریاد بزنم. ترسیدم فریاد بزنم و دوباره پدرم را مایوس کنم و او از ادامه ی کار مایوس تر باشد. و یا اینکه کلا چراغ نفتی را از من بگیرد و خاموش کند. اما پدرم کماکان غر غر میکرد: اینقدر گفتم زودتر بیایم... که به شب نخوریم.... دیدی دیر شد.... الان تو این تاریکی من از کجا....بفهمم کجا دارم میرم....
توی همین حال و احوال بودیم که ضربه شدیدی قایق را تکان داد چراغ از دست من افتاد و شکست. پدرم سریع به مادرم گفت: چراغو سریع بردار نفتش آتیش نگیره.
ترسیده بودیم که چرا قایق از حرکت ایستاد. و من هم ناراحت از اینکه الان توی این تاریکی چطور بفهمم بینایی ام را به دست آورده ام. پدرم نگران قایق و من نگران نداشتن چراغ. پدرم گفت: مثل اینکه به سنگ خورده. چیزی نیست.
مادرم هم که ترسیده بود به پدرم گفت: عیسی اینقد دولا نشو.... یه وقت قایق برمیگرده میفتی تو دریاچه.... عیسی مواظب باش. میفتی تو دریاچه. اونوقت نه تو شنا بلدی و نه من که بکِشَمت بیرون.
همینطور که مادرم داشت صحبت می کرد یکدفعه قایق تکان شدیدی خورد و صدای پرت شدن پدرم به داخل آب شنیده شد. مادرم شروع کرد به دادو فریاد و جیغ زدن و صدای دست و پا زدن های پدرم را می شنیدم. مادرم مدام میگفت عیسی این پارو را بگیر.ولی مثل اینکه پدرم کم کم از قایق فاصله گرفته بود. دستهایم را کنار قایق گرفتم و جلو رفتم تا به مادرم رسیدم. دستم به کمر مادرم خوردو فهمیدم مادرم تا کمربه طرف بیرون قایق خم شده تا بتواند پارو را به دست پدرم برساند. دوست داشتم کاری کنم. گشتم و پاروی دیگر را پیدا کردم. خواستم پارو را به مادرم برسانم که صدای افتادن مادرم را هم به داخل دریاچه شنیدم. الان فقط صدا می شنیدم. داد میزدم. گاهی کمک می خواستم ولی انگار گرد مرگ بردریاچه ریخته بودند. انگار قورباغه ها گریه می کردند. می نشستم. بلند می شدم. می آمدم لب قایق. ولی صدایی جز دست و پا زدن نبود. تا اینکه صدای یکی از دست و پا زدن ها قطع شد و چند لحظه بعد هم صدای دیگر. فهمیدم کار از کار گذشته است. فهمیدم صورت پدر و مادرم را دیگر تا ابد نخواهم دید.نشستم کف قایق.کاملا نا امید.سرم را به لبه ی قایق تکیه دادم و رو به بالا شروع کردم به گریه کردن.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای نواب همتیان، سلام. داستان ارسالی شما را خواندم. راوی داستان شما دختری است که همراه پدر و مادرش نزد طبیبی می‌روند که بعد از دو سال دوا درمان بینایی‌اش را بدست آورد. داستان شما در زمان حال روایت می‌شود. اما در هیچ جای داستان اشاره‌ای به سن و سال دخترِ راوی نداشته‌اید. از نشانه‌هایی که راوی می‌دهد می‌شود این‌طور استنباط کرد که کودک است. آنگونه که در آغوش مادر می‌نشیند یا وقتی در قایق خوابش می‌برد و حتما پدر تا خانه‌ی طبیب، بغلش می‌کند چون راوی می‌گوید در قایق می‌خوابم و در مطب بیدار می‌شوم. اگر برداشت من از داستان درست باشد و راویِ شما کودکی زیر ده سال باشد، داستان شما مشکل بزرگی دارد که باید برطرف شود و آن هم زبان و نثری است که برای دختر بچه‌ی راوی انتخاب کرده‌اید. خواننده این توصیفات داستانی و ادبی را از راوی کودک داستان شما که نابینا هم هست نمی‌پذیرد. «گرد مرگ بر دریاچه ریخته بودند» توصیفی نیست که از این راوی پذیرفته شود. زبانی که برای راوی در نظر می‌گیرید باید متناسب با سن و موقعیت و حتی جنسیت او باشد. اگر راوی کودک است زبان‌اش باید کودکانه باشد. این تاثیرگذاری او و روایتش را بیشتر می‌کند و خواننده باورش می‌کند.
در مورد زمان داستان در بالا توضیح دادم که راوی زمان حال را روایت می‌کند، اکنونش را. اما افعال مدام بین گذشته و حال در حال تغییر هستند. این نشان می‌دهد داستان را بازنویسی نکرده‌اید و گرنه با یک‌بار خواندنِ داستان متوجه این همه اشتباه در زمان افعال می‌شدید.
از روایت دخترک در قایق خواننده این‌طور برداشت می‌کند که برای بار اول است که نزد طبیب (یا همان پیرمرد یالغوز داستان) می‌روند. منظورتان این است که این طبیب تا بحال دخترک را معاینه نکرده و دو سال بدون دیدن او برایش دارو تجویز کرده؟ اما بعدتر در داستان چیز دیگری می‌گوید که این مسئله را نقض می‌کند. درست بعد از سوالاتی که پدرش در مورد بدست آوردن بینایی دخترش از طبیب می‌پرسد. دخترک می‌گوید: «این سوال‌ها همیشه پرسیده می‌شد و من آب می‌شدم.» در طول دو سال گذشته راوی شما تحت درمان این طبیب بوده. پس این سوالات از همین طبیب پرسیده می‌شده. پس بار اولش نیست که به خانه‌ی طبیب آمده. شاید هم دارد از دو سال قبل‌تر و دیدار با طبیب‌های قبلی می‌گوید. این ابهامات باید در داستان برطرف شود. از این مسئله که بگذریم چرا دخترک با صدای سرسام آوری در اتاق طبیب از خواب بیدار می‌شود و چرا بعدش از این که صدای سرسام‌آور چه بوده، توضیحی به خواننده نمی‌دهید. نمی‌شود که نویسنده از هر چیزی که دلش می‌خواهد بنویسد و بعد به خواننده توضیحی ندهد. این مسئله در داستان خصوصا در داستان کوتاه بسیار مهم است که اگرچیزی وارد جهان داستان می‌کنیم باید حتما از آن استفاده‌ای بشود و این در مورد داستان شما صدق می‌کند چون رئال است و از اول همه چیز با رابطه علت و معلولی در جهان داستان وارد شده‌اند.
در راه برگشت راوی با نشانه هایی که می‌دهد مخاطب را به این باور می‌رساند که دارد بینایی‌اش را بدست می‌آورد. در این بخش از داستان خوب عمل کرده‌اید. همین که این قضیه را رو نگفته‌اید و نشانه‌ داده‌اید، خوب است. با این احوال تا پایان داستان شک و تردیدِ بازگشتن بینایی دخترک باقی می‌ماند و این پایان به داستان خوش نشسته. صحنه‌ی غرق شدن پدر و مادر هم از زاویه دید راویِ نابینا با ظرافت روایت شده فقط چرا پدر و مادر داد نمی‌کشند و کمک نمی‌خواهند و فقط صدای دست و پا زدن‌شان می‌آید؟ این مسئله کمی خواننده را متعجب می‌کند.
آقای همتیان عزیز، داستان‌تان را بازنویسی کنید و با انتخاب زبان و واژگان متناسب با سن دخترک برای خواننده باورپذیرش کنید تا به همان تاثیر و نتیجه‌ای که در ذهن داشته‌اید، برسید. باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
نواب همتیان » چهارشنبه 16 اسفند 1396
سلام. ممنون از نظرات شما. بسیار مفید و ارزنده بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.