داستان پردازی و همراه شدن با شخصیت‌ها




عنوان داستان : دست ظریف
نویسنده داستان : علی اصغر ستوده

این داستان ویرایشی از داستان «برگشت» می باشد.

صدای موتور آمد. سرش را چرخاند؛ موتور با سرعت زیاد به او خورد. توی هوا چرخی زد و با کتف روی آسفالت سر خورد . سرش به سنگ جدول خورد. تکان نمی خورد. سفیدی موهایش از سیاهی بیشتر بود. دست ها کنار پاهای جمع شده اش ول بود. به خوابی فرو رفته بود که انگار قصد بیداری نداشت. خون روی پیشانیش شبیه رودخانه ای پر پیچ و خم راه باز کرده بود و روی صورتش پخش شده بود. چند نفری که کنار مغازه ها ایستاده بودند. هاج و واج به این صحنه خیره شدند. پسر چاقی از مغازه کفش فروشی بیرون آمد با قدم های بلند خودش را به انجا رساند نگاهی به مرد کرد و سری تکان داد. سراغ موتور سوار رفت . یکی که صدایش دور تر بود گفت:
- بیچاره درجا مرد
موتور سوار، کلاه کاسکتش را از سر برداشت. موهایش به هم ریخته بود. نمی توانست تکان بخورد. شلوار پاره اش پر خون شد. به مردی که با او تصادف کرده بود؛ زول زد. پسر چاق، موتور سوار را کنار پیاده رو آورد و موتور که کنار موتور سوار چپه شده بود؛ را بلند کرد . به آن مرد که به فاصله چند متری موتور سوار افتاده بود؛ دوباره نگاهی انداخت .
همزمان پسری قد بلندی با ریش های اصلاح نشده ، از مغازه بیرون آمد و کنار جسد ایستاد. گفت:
- پارچه ندارین بندازیم روش
موتور سوار هیچ حرکتی نمی کرد. فقط به آن مرد نگاه می کرد که تکان نمی خورد. انگار قبض روح شده باشد. به این فکر میکرد که او مقصر بوده یا آن مرد. یادش نیامد. چند نفر رهگذر دور موتور سوار جمع شدند. هرکدام به نوبت به آن مرد که خونی زیادی ازش رفته بود. نگاهی میکردند و سری تکان میدادند. دلشان به حال موتور سوار سوخت. یکی زیر لب گفت : ((خدا به خیر کنه)) .
خانم چادری کمی آنطرف تر، مات مانده بود. چشم از مرد بر نمی داشت؛ همیشه از صحنه تصادف می ترسید . جلو تر نرفت. به مردن در یک لحظه فکر می کرد. یاد بچه ها و همسر این مرد افتاد ؛ زیر لب گفت: ((بیچاره زنش ))
پیر مرد عصا بدست که پای راستش از پای چپش بلند تر بود به موتور سوار نزدیک شد و گفت؛


- اون بنده خدا که تموم کرد، تو که چیزیت نشد، میتونی صحبت کنی؟
پسر سرش را بالا آورد؛ نگاهش را از جسد بر نداشت. چند قطره اشک روی صورتش نشست . عجله داشت. می خواست، تکالیف مدرسه برادر کوچکش را که جا گذاشته بود؛ را به او برساند. بعد به سرکارش برود . دفتر کنار جوی آب افتاده بود. انگار سرنوشت دفتر و آن مرد با هم گره خورده بود. پدرش بدلیل تصادف، قطع نخاع شده بود. شاگردی سفید کاری رو میکرد که به بد دهنی معروف بود . پدرش می گفت: ((کار یاد خلق خدا میده به بد دهنیش توجه نکن دل رئوفی داره)) . با خودش گفت : (( یعنی الان چی میشه ، من مقصرم )) درد پاهایش را فراموش کرده بود . سفیدی استخوان زیر زانویش از پارگی شلوار مشخص بود. مردی که کنار خیابان مثل مجسمه به پهلو افتاده بود؛ برای جشن شاگرد ممتازی پسر کوچکش به مدرسه می رفت. همین دیشب به این فکر می کرد، که اگر نباشد؛ توی زندگی آنها چه اتفاقی خواهد افتاد. به این فکر می کرد اگر همسرش بشنود؛ او مرد؛ چه حالی به او دست می دهد. تحمل می کند، نمی کند . با خودش گفت :
- مطمئنا ناراحت می شود و خیلی گریه و زاری میکند.
بعد چهره همسرش را در زمانی که ناله و زاری میکند به یا آورد. آیا در حین گریه زاری به مشکلاتی که با هم داشتند هم فکر می کند . اویی که موقع عصبانیت، می گفت: (( برو ریختت رو نمیخوام ببینم )) اون موقع به این کلمات فکر میکند .یا فقط خاطرات خوب گذشته به یادش می آید. زمان تولد سالار، وقتی گردنبد و شمایل شبیه بز را برایش هدیه گرفته بودم ؛ را دید چنان ذوق زده شده بود که توی جمعیت صورتش را بوسید. هر چند رابطه ی شان این اواخر خوب نبود ولی او همسرش را دوست داشت. باز با خودش گفته بود؛(( باید خدا را شکر کنم که خودم را بیمه عمر کردم. لااقل با بیمه و حقوق می توانند زندگی راحتی داشته باشند. حداقلش دغدغه مالی ندارند.)) کمی بعد که به صورت همسرش که در خواب بود؛ نگاه کرد و گفت :
- نه ؛ نه هرشب قبل خواب، سرش را روی بازو هایم می گذارد و می گوید : (( این جای امن رو با هیچی عوض نمیکنم )).
خوابش نبرده بود . با خودش گفت :
- مطمئنم از پس کارها بر میاید . هم خودش را نگه میدارد، هم بچه ها را سر و سامان میدهد. بچه ها چی می شوند . وای چه گرفتاری . یعنی بعد من سرنوشت با آنها چه می کند. شاید سالارم بشود یکی مثل پسر حاج ناصر ، زمین کشاورزی را بفروشد و ساخت و ساز کند . یا مثل پسر حسن نانوا ، یک آدم عاطل و باطل . همه می گفتند پدر که بالا سر بچه نباشه، اینجوری میشه. چرا هیچ وقت درباره کار با او صحبت نکردم . چرا درباره زمان هایی که نخواهم بود صحبت نکردم . همیشه می گفتم تا جایی که درس میخوانی هوایت را دارم . الان که نیستم کی باید هوا آنها را داشته باشد . وای سپهرم! هنوز کلاس ششم را تمام نکرد.
حالا که آن گوشه افتاده بود و روح، بدنش را ترک می کرد و بر می گشت؛ حتما به این فکر می کرد . ای کاش ای کاش می شد برمی گشت و زندگی کردن بدون پدر را به آنها یاد می داد. به همسرش می گفت ؛ من همیشه دوستش داشتم . اگر بعضی وقت ها فکر میکردی محبت نمی بینی ؛ خستگی کار بود . کاش میشد برگردد و حرف هایش را به او بزند . پسرموتور سوار بغض کرده گفت:
- مرد؟
پیر مرد که بعلت تصادف یکی از پاهایش کوتاه شده بود؛ جواب داد.
- آره بنده خدا عمرش به دنیا نبود.
....
زن و شوهری که برای جشن بچه های ممتاز می رفتند . نگاهی به موتور سوار و آن مردی که کنار جوی آب افتاده بود انداختند. زن گفت :
- من این آقا رو می شناسم. پدر همون پسر درس خونه که کامی همش ازش تعریف می‌کنه، خدا کنه چیزیش نشده باشه
زن که شغلش پرستاری بود به سمت آن مرد رفت . دست ظریف و خنکش را کنار گردنش انداخت. با صدای بلند گفت :
- اینکه نبضش می زنه
یکی که صدایش خیلی دور به نظر می رسید گفت:
- آمبولانس تو راهه
همهمه ای شد . چند نفری که بی تفاوت کناری ایستاده بودند خودشان را به آنجا رساندند . زن با صدایی لرزان گفت:
- حمید! حمید! دستمال تمیز تو ماشین نداری؟ باید سرش رو ببندم.
مرد که قوی هیکل بود . با گام های بلند به سمت ماشین گام برداشت بر هرگامش بدن مرد تکانی میخورد . حمید جعبه کمک های اولیه را از صندوق عقب ماشین در آورد. با قدم های بلند خودش را به همسرش رساند و کنارش نشست .
- بیا اینم باند. وضعش چطوره؟
زن باند را چند تیکه کرد و صورت پر از خون را پاک کرد . دیگر از سرش خون نمی آمد . با باند جای که شکسته بود را تمیر کرد و بست . پلک چشم مرد را بالا داد و گفت :
- فک کنم برگشته
همان خانمی که از موقع تصادف تا بحال یک جا میخکوب بود با صدای نازکی گفت :
- خدا به زن و بچه اش رحم کرد
صدای آمبولانس آمد. زن دستش را روی مچ مرد تصادفی گذاشت و گفت :
- خدا رو شکر نبضش درست میزنه
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای علی‌اصغر ستوده سلام و احترام
به جز عده‌ی معدودی از نویسنده‌ها که کاملا غریزی نویس هستند و نبوغِ نویسندگی دارند و می‌توانند در نسخه‌ی اول تقریبا به آنچه مورد نظرشان بوده برسند و داستان قابل قبولی ارائه دهند، بسیاری از نویسنده‌ها برای رسیدن به یک داستان موفق آن را بارها بازنویسی می‌کنند که البته اگر پشتکار و تلاشِ مورد نظر را داشته باشند، در واقع با بازنویسی‌های مکرر کار به موفقیت می‌رسد.
«دست ظریف» چندمین بازنویسی از داستان «برگشت» است و نشان دهنده‌ی دغدغه‌ی نویسنده برای ارتقا و رضایتمندی از داستان. این تلاش و پشتکار اتفاق خوبی است و می‌تواند کمک کننده باشد.
در نسخه‌ی جدید راوی از اول شخص به دانای کل تغییر کرده است، توجه به جزئیات و توصیفِ بیشتری در شروعِ داستان وجود دارد، این‌ها اتفاق‌های خوبی است برای داستان. در نقد اول اشاره به داستان‌پردازی شد و این‌ که نویسنده داستانی را برای شخصیت اصلی در نظر بگیرند که بستری برای روایت شود و سپس این تصادف را در کنارِ داستانِ اصلی بگنجانند. نویسنده در بازنویسیِ بعدی با وارد کردنِ شخصیت‌هایی مثلِ همسر و فرزندانِ راوی یا شخصیت اصلی بهتر عمل کردند و انگیزه‌ای برای برگشتِ شخصیت از مرگ به او که در حالِ روایت بود دادند. در نسخه‌ی نهایی صحنه‌ی تصادفی روایت می‌شود و تمرکز نویسنده بیشتر روی همین صحنه است و کنش‌های آدم‌های حاضر در صحنه. بنا بر یادداشت اولیه‌ای که نویسنده برای منتقد گذاشته‌اند؛ قصد نویسنده نشان دادنِ بی تفاوتی مردم نسبت به جسمی که روح از بدنش جدا شده بوده؛ می‌شود گفت که این نسخه‌ی نهایی بیشتر به مضمونِ مورد نظرِ نویسنده نزدیک است تا نسخه‌های پیشین و احتمالا خواننده به آنچه نویسنده می‌خواهد در داستان می‌رسد؛ اما خواننده در نهایت توصیف و رخداد حادثه‌ای را خوانده است، وارد یک جهانِ داستانی با داستان‌پردازیِ متفاوت و ویژه نشده است و ممکن است در نهایت بگوید خب؟... آنچه داستان را نجات می‌دهد و باعث همراه شدن و همزات‌پنداری خواننده با شخصیت‌ها می‌شود؛ پرداخت داستان است؛ نویسنده با داستان‌پردازیِ جذاب و پرداختِ شخصیت‌ها خواننده را وارد جهان داستان می‌کند، و وقتی خواننده وارد جهانِ داستان می‌شود و شخصیت‌ها را باور می‌کند؛ آن وقت اگر ببیند یکی از شخصیت‌ها بی جان کنار خیابان افتاده و آدم‌های دور و برش نسبت به او بی تفاوت هستند دیگر نمی‌گوید خب؟... دلش می‌خواهد کاش در آن صحنه بود و می‌توانست کاری بکند.
پیشنهاد می‌کنم رمان و داستان‌های ماجرا محور بیشتر بخوانید، این به خلاقیت و داستان‌پردازی ذهنی‌تان کمک خواهد کرد. حتما در کارهای بعدی به نتایج بهتری خواهید رسید. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت