انسجام داستان




عنوان داستان : صدای زنگ
نویسنده داستان : مرتضی الماسی

صدای زنگ در، مثل یک پتک سنگین تو سرم فرود می آمد.از وقتی که به این خانه اسباب کشی کرده بودم. این زنگ با آن صدای گوش خراشش تا ته مغزآدم می رفت و می آمد. بیشتر وقت ها اگر زنگ گیر می کرد.وقتی قرص هایم را بموقع نمی خوردم .هیجاناتم دوباره تکرار می شد،هرچه جلوی دست و پام بود می شکستم . دست خودم نبود . شده بود عادتم.زنگ در، خط قرمزصاحب خانه ام بود .می گفت اگر صدایش را قطع کنی ، بیرونت می کنم.می گفت یادگارمادرشه.مادرش می گفته ،وقتی زنگ به صدا درمیاد . یه خبر خوش یا آمدن بچه هایم به من الهام می شه.اعتقاد داشت که صدای زنگ ،قاصدک روزهای تنهایی اش بوده.
امروز که ازسرکار بر گشتم . وقتی خواستم کلید درخانه را بچرخانم . زن همسایه نگاهی دزدکی به من انداخت. از شرم آب شدم.
داشتم رخت های سرکار را می شستم ، دوباره صدای این زنگ لعنتی مثل پتک تو مغزم فرود آمد.ولی ،این دفعه خوشبختانه توی حیاط دورورم ، شکستنی نبود .فقط یک طشت پر از رخت چرک بود.خواستم ، سرو ته اش کنم . یک لحظه مغزم برگشت و آرام شدم.
وقتی درباز شد ،چهره اش به دلم نشست . او مثل یک قرص قمر بود.عین هو مثل فرشته ها با یک چهره معصوم و با آن چشمان درشت و لبان قیطانی .اما، خال لبش بیشتر به چشم می آمد.حسم کردم ، داره باخودش صحبت می کنه .
مردی جوان بود . قیافه اش چنان صادق و روشن بود . که از دیدن من ، شگفت زده شد . نگاهش از چهره من جدا نمی شد. با لحنی بسیار آرام ،سلام کردم .اما جوابی نشنیدم . همسایه ،همسایه ... لحظه ی چشمانش پلکی زد .فکر کردم به حال خودش ، برگشت .همسایه ، میشه یک کاسه برنج نذری برای کمک به فقرا بدهی . باز مثل اینکه متوجه حرف های من نشد.آقا با شما هستم .میشه یک کاسه برنج ،برای نذری بدهی .اما ... ! حس کردم که تمام وجودش خاموش شده بود.فقط دهن و چشمانش بازمانده بود. اونها هم مثل مجسمه یخی شده بود.راستی گفتم یخ ،آب یخ و چکار کنم! یخم ازش می گیرم.
همسایه ،همسایه صدام را می شنوی ،هی آقا! اما مثل اینکه جن دیده باشه ، نگاهش توی چشمهای من قفل شده بود. دستم را لای لبه چادرم پیچیدم ، یه سیلی محکم توی گوشش خواباندم.
از جا پریدم .عرق سردی تمام تنم را خیس کرده بود. تمام آن روز را خوابیده بودم .اگر این زنگ لعنتی از خواب بیدارم نمی کرد. شاید...
با عجله و چشمانی خواب آلود دررا بازکردم. مرگ بابام اگه دروغ بگم !خودش بود. همون که تو خواب ، چند لحظه پیش دیده بودم .بخدا خودش بود!نگاهش که به من افتاد. چشمایش از فرط تعجب گرد شد.جیغ زد و از جا پرید. بنده خدا در رفت.
با خودم گفتم ، این خانم جوان چرا جیغ زد ؟ مگه جن دیده !
دوماهی بود . داغ ندیدن زنم، مرا آش و لاش و عصبی کرده بود مثل همین حالا ! که حال خودم را نمی دانستم .
دریک چشم به هم زدن ،در را محکم بستم و بطرف اتاق خواب هن هن کنان دویدم.مثل بچه کوچیک ها که از لولو یا مامانشون ترسیده باشند. خزیدم زیر لحاف وقایم شدم.
صدای قلبم مثل آن وقت ها ، که تازه از بیمارستان مرخص شده بودم.یهو ریخت .نبضم با نفس هام ، کورس گذاشته بودند.گفتم حالاست ، قلبم بیاد توی دهنم.جوری حس شرم ، توی مغزم ریخته بود.که آرزو کردم . کاش آن روز،من هم مرده بودم.
دوباره فکر مرگ، سراغم آمد. اندیشه پایان زندگی می آمد و رهایم نمی کرد. به زور به زنده بودن فکر می کردم . اما به یکباره انرژی حیات در درونم ،شروع به جوشیدن کرد. میل سوزانی به تجدید زندگی ،بر من مستولی شد.به یکباره با خودم حرف زدم . چرا بمیرم؟! من که کاری نکرده بودم که بخواهم بمیرم .گناهم این بود ،که غش کردم واز حال رفتم وماشین به گاردریل کنارجاده برخورد کرد. من آش و لاش شدم و زنم مرد .تقسیر من چیه ؟ بنده خدا ،عادت نداشت کمربند ایمنی را ببندد.می گفت نفسم می گیره. آخه ! بنده خدا ،آسم داشت.تقدیر من بود،که او مرد.
زیر لحاف مثل بچه ها شروع کردم به گریه و زاری، اینقدر گریه کردم که لحاف با رطوبت دم کشیده هوا ، خیس شده بود. حس عجیبی داشتم . بعد نمی دانم ،خوابم برد یا غش کرده بودم.
امروزصبح ،زودتر از روزهای دیگر از خواب بیدار شدم . خنکی هوای دم صبح بهاری توی این شهر نوبر بود. همکاران به من می گفتند .اگه شمال بری ،خیلی آنجا ، دوام نمی آری و برمی گردی . آنجا رطوبت جوری ، توی جان آدم می افتد که حتی زیر شلورت خیس می شه .اما دکترها، چیز دیگری گفتند.با توصیه آنها محل کار وزندگیم را عوض کردم .می گفتند ،هم برای بیماریت خوبه ،هم غم از دست دادن ،عزیزت را فراموش می کنی.
امروز خدا را شکر، چشم زیر پای آسمون ،هوا خنکه. شال و کلاه کردم ،برم بیرون . بقول جوان های امروزی .هوایی تو سرم بخوره وشاید خیلی از چیزهای الکی که تو مغزم جمع شده بودند .به ریزه بیرون.
دوباره صدای این زنگ صاحب مرده بلند شد. اما این دفعه لباس کامل تنم بود.
وقتی در را باز کرد . با اون چشم های درشت با تبسمی که روی لب داشت.تا مرادید از جا پرید و ب ت پ ت افتاد.سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.منتظربود که من حرفی بزنم یا بزارم برم. اما من از اون دخترهای سریش که فکرشون همه راه می ره ، بودم .برگشتم گفتم آقا...ی ی... همین جوری که سرش پایین بود . با لحنی آرام گفت : مرادی خانم.
خواستم بگم، آقای مرادی بابت آن روز ، من کلی جا خوردم و تا یک هفته ،مثل دختر بچه ها باخودم زیرلب حرف می زدم . گاهی هم بلند بلند می زدم زیر خنده . اون موقع ، مامانم که روبروم نشسته بود .می گفت :خدا مرگم بده ! دختره خیر سر! مگه دیونه شدی ؟ که با خودت می خندی! اما نه ...
آقای مرادی می خواستم برای نذری پول جمع کنیم . شمامی خواید کمک کنید.هرچه کرم تونه.
آرام و یواشکی دستش ،توی جیب بغلش برد و یک دسته اسکناس در آورد و داد به من.
گفتم آقای مرادی مطمئنی،این همه پول را می خواهی بدهی ؟!
ولی اون هنوز سرش پایین بود . با صدایی آرام وگرفته گفت : بله خانم . در را بست . منم برگشتم خانه.
وقتی دررا بستم .نفسی عمیقی از ته دل کشیدم و بعد لبخندی زدم. آماده بیرون رفتن شدم. که دوباره صدای زنگ دربلند شد . وقتی در راباز کردم کسی نبود.بیرون توی کوچه هم احدی نبود. با خودم گفتم ، شاید همان صدای همیشگی باشه. که مثل زنگ درخونه ،تو مغزم را پر کرده بود.همه اش ؛فکر وخیال بود. اما لحظه ی نگذشت ،دوباره صدای زنگ بلند وکشیده تر شد. یعنی زنگ گیر کرده بود. دوباره رفتم بیرون ،کسی نبود . دیدم که چسب نواریی را روی شاسی زنگ چسبانده بودند.هنوزنیامده اذیت و آزار، بچه های کوچه شروع شد.چسب را از روی شاسی زنگ کندم و رفتم.
اولین بار بود که به شهر ساری آمده بودم .شهری به غایت زیبا و دوست داشتنی. و فرح بخش . سرسبزوهواخنک بود.آفتاب تو سایه درخت ها بازی می کرد. پایتخت بهارنارنج است .بوی عطر بهار نارنج در لابه لای کوچه و خیابانهاهمه جا سرک می کشید و تا ته ریه هام کشیده می شد. نفس هایم عمیق تر شده بود. کوچه وخیابانها خلوت بود . در کوشه ی از خیابان ،پیره زنی دیدم یک سبد پر از تخم مرغ محلی تو دستش گرفته بود .شاید داشت می رفت جمعه بازار ،نمی دانم.عطر گل های بهاری تو فضا چنان پیچیده بود.که اگرچشم هاتو می بستی ،فکر می کردی. توی یکی از کوچه های بهشت ،داری قدم می زنی !
بعضی از مغازه ها بازبودند ،بعضی هم تازه کرکره مغازه شون را بالا می زدنند. ماشین های زیادی توی خیابانها در رفت و آمد نبود.تعدادی دوچرخه سواراز کنارم رد شدند. توی خورجین عقب دوچرخه بارداشتند . مثل سبزی ، ترشی و... خلاصه هر کسی را می دیدی سرگرم کارخودش بود. شاید فکر می کردم تنها غریبه ، توی این شهر در این لحظه ، که توی خیابانها قدم می زد من بودم. البته حسابی داشتم کیف می کردم . وسعی کردم ،طبق توصیه دکترها فقط ،خاطرات شیرین زندگی را مرور کنم . و ازفکرد کردن به حوادث و خاطرات تلخ گذشته دوری کنم .زندگی آن چه زیسته ایم نیست ،بلکه همان چیزیه که درخاطرمان مانده .وقتی که به یادش می آوریم یا روایتش می کنیم .
فکرم رفت به سالهای دور . آقای مدیربه من گفت : وقتی تو را گذاشته بودند دم شیرخوارگاه ، کاغذی پیدا نکردیم ، که اسم تورا ، رویش نوشته باشند . به اصرار مادرم، اسم پسر دایی ام ، روی تو گذاشتیم "مهدی حسینی ".مادرم مهدی را بیشتر ازمن دوست داشت. توی انقلاب شهید شد. مادرم همیشه می گفت :خودم شیرش دادم و بزرگش کردم .
یاد زنم افتادم .که اونم به توصیه آقای مدیر از بچه های همان شیرخوارگاه بود. با هم ازدواج کردیم .اوایل زندگی ، بنده خدا ،زهرا را دوست نداشتم .شایدچون شبیه خودم بود باهاش ازداوج کردم. ولی گذشت زمان مهرش ، تو دلم افتاد. تمام زندگیم شده بود. همه وجودم بود. من واو نداشیتم.من او بودم ،اوهم من بود. لبخند هایش مرا فریفته خودش کرده بود.تازه طعم زندگی را می چشیدم .آنچه کمکم کرد که سالهای سخت زندگیم را از سربگذرانم .فقط وجود زهرا بود.
اما دیر باورم شد. که یکی هستیم.وقتی می خندید.بی اراده منم می خندیدم.وقتی به چیزی فکر می کرد. من هم به همان چیز فکر کرده بودم.وقتی گریه می کرد ،منم گریه ام می گرفت . ولی امان از وقتی که نفسش تنگ می شد. من نفسم بالا نمی آمد.عرصه برمن تنگ می شد. و با حس ناپیدای درونمان با همدیگر حرف می زدیم و برای هم یک لیوان آب می آوردیم. توی خانه هر موقع نفسش بند می آمد.من توی اداره نفسم میگرفت.
یادش که کردم، نفسم تنگ شد. دوباره ، حمله عصبی مثل اون روزها،سراغم آمد .دست وپایم به هم قفل شد . نمی توانستم حرکت کنم .سرم داشت گیج می رفت ، جلوی چشمانم سیاه شد.حس کردم زبانم دارد بند می آید . نفسم گرفت ،دیگربالا نیامد. چیزی نهفمیدم.
به زحمت قادر می شدم از جاری شدن اشکم جلو گیری کنم . کسی نبود مرا دلداری بده.چرا بخت منو اینجوری سیاه بستند؟ چرا ؟! منم مثل دخترهای دیگه ! چرا کسی مرا خوشبخت نمی کند ؟!چرا دست روی هرکه، می زارم یه جوری گم می شه !یا زندان می افته ! یا تصادف میکنه ،چلاق می شه ! یا مثل این آقای مرادی ! می میره.
مردم محله ، زیاد پشت سرش حرف می زدنند.بعضی می گند ،دق کرد.بعضی هم می گند،بنده خدا ،غشی بوده .کسی نمی دانست .قرص هم تو جیبش پیدا نکردند .می گند زبانش را بریده، تو حلقش گیر کرده وخفه شده.مثل اون روز که زنگ گیر کرده بود. از دل تنگی رفتم. روی شاسی زنگ در خونه اش ، چسب زدم ...
خیلی وقت بود، هیچ خواستگاری ،زنگ خونه ما را نزده بود .که خوشبختم کنه ! آخه ،صدای زنگ خواستگاری خیلی قشنگه ! ولی حیف کسی زنگ نمی زنه !
به بهانه نذری ، زنگ خونه آقای مرادی را می زدم . شاید او را خوشبخت کنم ! نمی دونم !شاید ...!یعنی حالا ، دیگه نیست؟! خوشبخته !
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای مرتضی الماسی سلام و احترام
ارتباط و همبستگی و پیوندهای میانِ جمله‌ها و روایتِ کلی، ارتباطِ تصاویر و شخصیت‌ها و فضا با خط اصلی روایت و در یک کلام چگونگی پیوند عناصر داستان و انسجام روایت بسیار با اهمیت است. به عبارتی در کنار پیرنگی قابل قبول و مستحکم و داستان‌پردازی خوب، میزان تسلط و تمرکزِ نویسنده در به کارگیری عناصرداستانی در موفقیت داستان موثر است.
یکی از نکاتِ مثبتی که در داستان «صدای زنگ» به چشم می‌خورد، داشتنِ قصه است. این نوشته نشان می‌دهد که نویسنده‌اش ذهنِ داستان‌پردازی دارد. داستان‌پردازی یکی از عناصر مهم در نوشتن داستان است؛ چیزی که شاید در بعضی از داستان‌های امروزی جایش خالی است و این موضوع داستان را بی‌رمق می‌کند. «صدای زنگ» قصه دارد و این اتفاق خوبی است؛ ولی این داستان در پرداخت مشکل دارد. مهمترین مطلبی که می‌شود درباره‌اش حرف زد؛ عدم انسجام در این داستان است، این عدم انسجام در روایت، پیوند تصاویر به یکدیگر، لحن و کنش شخصیت‌ها، فلش‌بک‌ها و حتی در نثر و ویرایش به چشم می‌خورد. از همین نثر و ویرایش شروع کنیم چون تمرکز و اصلاح در این موارد می‌تواند بخشی از مشکلات داستان را رفع کند. کلمات تنها ابزار نویسنده هستند، پس نویسنده باید بهترین و صحیح‌ترین استفاده را آن‌ها بکند. توجه به درستیِ ارکان جمله، درست بودن زمان افعال و استفاده از واژه‌های زنده و امروزی از ویژگی‌های یک نثر خوب است. نثر «صدای زنگ» بین زبان محاوره و نوشتاری گیر کرده است، گاهی جملات محاوره می‌‌شوند و گاهی نوشتاری، به عنوان مثال: «عینهو مثل فرشته‌ها با یک چهره‌ معصوم و با آن چشمان درشت و لبان قیطانی، اما خال لبش بیشتر به چشم می‌آمد، داره با خودش صحبت می‌کنه.» موارد اینچنینی دیگری هم در داستان به چشم می‌خورد، همچنین توجه به زمان افعال و صحیح بودن ارکان جمله، نبودن واژه‌ی اضافی(در مثال بالا عینهو و مثل به یک معنا هستند...) و... لازم است. این موارد و همچنین ایرادهای نگارشیِ کار، قدری آن را سخت‌خوان کرده است. برای مثال لازم است دیالوگ‌ها با دو نقطه و گیومه«...» از متن جدا شوند، یا استفاده‌ی صحیح از نقطه، ویرگول، نیم‌فاصله و...
مورد دیگر در مورد روای داستان است. خواننده داستان را می‌خواند و تقریبا با روای مردِ اول شخص ارتباط برقرار می‌کند؛ اما کمی بعد روایت انسجام خود را از دست می‌دهد، راوی عوض می‌شود، در حالی که بسترِ این تغییر راوی فراهم نشده است، لحن و زبان تقریبا همان است، خواننده باید در هر بند فکر کند درباره‌ی راوی‌ها و این تمرکز خواننده را می‌گیرد. در این داستان قرار بوده از دو راوی اول شخص زن و مرد استفاده شود که اتفاقِ قابل توجه‌ای هم هست، این که هر دو راوی با هم روایت را پیش ببرند جالب است ولی پرداخت این بخش مهم است که هنوز جای کار دارد.
همچنین پرداخت صحنه‌ها و عوض کردنِ تصاویر، تغییر صحنه باید طوری باشد که خط اصلی روایت را برهم نزند. پیشنهاد می‌کنم نویسنده خط طرحِ داستانی را یک بار دیگر مجسم کنند و با توجه به آن چیدمانِ شخصیت‌ها و صحنه‌ها و... را با روایتی منسجم پیش ببرند. همچنین می‌شود بخش‌هایی از داستان هرس شود و به جای آن به سوال‌های مهمتری در متن پاسخ داد؛ برای مثال می‌شود در مورد بیماری فرد توضیحات روشن‌تری داد یا مثلا صحنه‌ی روبه‌رو شدن مرد با دختر و جا خوردن دختر و رفتنش... و... می‌شود به چنین مواردی بیشتر پرداخت و بخش‌هایی را که بود و نبودشان برای داستان فرقی نمی‌کند حذف کرد.
جناب الماسی شما ذهن داستان‌پردازی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۳
مرتضی الماسی » جمعه 16 خرداد 1399
خانم رسولی با سلام : بخشی از داستان که یکی از نقاط عطف داستان محسوب می شود حذف شده. می خواستم بدانم ، آیا شما درجریان آن بخش از حذف داستان بوده اید یا نه ؟ چون بخش حذف شده به داستان لطمه می زند.با تشکر
ندا رسولی » سه شنبه 20 خرداد 1399
منتقد داستان
سلام. خیر... نقد با توجه به همین نسخه ی داستان است.
مرتضی الماسی » پنجشنبه 15 خرداد 1399
با سلام و سپاس: نقد جنابعالی راخواندم .سعی می کنم مواردی را که اشاره فرمودید. اصلاح و بازنویسی نمایم.ضمنا بابت تمام آنچه که بی منت برای نقد داستان بنده وقت گذاشتیدمتشکرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت