تندبادِ پیام و نماد در یک فضای انتزاعی




عنوان داستان : صندلی
نویسنده داستان : سید مصطفی حسینی

زنگ آخر به صدا در اومد. دختر ها با عجله مقنعه هاشون رو روی سرشون صاف کردن و کوله پشتی روی دوش از در کلاس بیرون رفتن.
صدای همهمه و جیغ دخترها از سالن تاریک مدرسه به فضای حیاط یورش برد.
خیلی خسته بودم.
حوصله دیدن کسی رو هم نداشتم. ترجیح دادم تا شوهرم میاد دنبالم توی کلاس منتظر بمونم.
از لف پنجره بلند شدم و از آفتاب دلگیر پاییزی به پستوی کلاس پناه بردم.
هر وقت برسه خودش زنگ میزنه.
روی یکی از صندلی های زهوار در رفته ردیف آخر ولو شدم. ناله صندلی بلند شد. انگار گربه ای داره بچه میزاد. چندش...
از وقتی اومدم توی این مدرسه به همه چیزش تونستم عادت کنم. دیوار های کثیف و رنگ و رو رفته. توالت مشترک با دانش آموز ها. چای کمرنگ توی لیوان کثیف که مستخدم مدرسه جونش در میاد تا جلوت بزاره. همه اینا قابل تحمل شدن اما صدای این صندلی ها نه...
بعضی وقتا چند تا ازین دختر های سلیطه کلاس لمبر هاشون رو روی تخته های صندلی تکون میدن. اون موقع است که یه سمفونی فریاد گربه به راه میفته.
گربه... گربه... گربه....

از کابوس گربه بدتر هم داریم؟
گور باباشون.

آرنجم رو تکیه سرم کردم و به نوشته روی دسته صندلی خیره شدم.
《بر شانه من کبوتری است که گلوی من را تازه میکند.

و با من از روشنی سخن میگوید و از انسان که رب النوع همه خدا هاست.》

کبوتر مگه میتونه گلو رو تازه کنه؟
نشسته باشی توی بالکن که یک کبوتر سفید بیاد بشینه روی شونه ات.
خیال قشنگیه ولی اگر یهو کبوتر خرابکاری کنه روی شونه ات چی؟
واقعا نشست و خرابکاری کرد روی شونه ات.
گربه همسایه میپره و خر کبوتر رو به دندون میگیره. خون میپاشه همه جا. پر پر بال های کبوتر .
قطره قطره پاشیدن خون.
خون لباسم رو کثیف میکنه. حالا این خون از روی لباس پاک نمیشه که. کبوتر و گربه. خون و لباس‌. بالکن پر از پر کبوتر شد. خون لباس رو چه جوری پاک کنم؟
نه کبوتر نباید بیاد. اصلا چرا کبوتر بیاد؟ چرا این شاعر ها همه اش از کبوتر مینویسن؟
چرا کلاغ نباشه؟
حالا کلاغ نه ولی حداقل پرستو باشه. خب آره پرستو بهتره. سیاه و سفید. مثل زندگی واقعی. بال ها مشکی و دم سفید. وقتی پرواز میکنه بال های سیاهش توی ذوق میزنه. وقتی تکون میده بیشتر توی ذوق میزنه. انگار هر چی بیشتر تلاش میکنه بره بالا سیاه تر و زشت تر میشه. وقتی میشینه ولی قشنگه. دم سفیدش نمیذاره اون سیاهی ها دیده بشه.
آره وقتی میخواد بشینه قشنگ تره.
اول بال های سیاهش دیده میشه بعد دم سفیدش رو میاره بالا.
سفیدی بعد سیاهی. انگار خوشی بعد غم.
اگه دمش سیاه بود. بال هاش سفید خیلی بی ریخت میشد.
مثل عزای بعد خوشی میمونه. ولی خوشی بعد غم بهتره. همیشه دوست داریم اینجوری باشه. شاید دلمون میخواد خودمون رو گول بزنیم.

انگار اگر بعد رنج و غم خوشی بیاد دیگه اون رنج از بین میره. مثل سینه مادر بعد زهرتلخ دارویی که تو حلق بچه ریختن. گریه بچه بعد زجر زایمان. حال خوب بغل بعد ساعت ها معطلی.
اما همیشه که بعد غم خوشی نمیاد.
خود من هر وقت خوشی میاد سراغم ترس برم میداره. نه... خوشی نباید طولانی باشه.
خوشی طولانی دلم رو میلرزونه.
ترس میاره برام.
ترس ازینکه نکنه همه چیز خراب بشه.

نه... اصلا پرستو هم خوب نیست.
همون کلاغ بهتره. سیاه سیاه. قیافه اش اینقدری وحشتناکه که هیچ گربه ای نمیاد سمتش
نه گربه ای نه جیغی نه خونی.
میاد با اون پاهاش زشت میشینه روی شونه ات. منقار بلند اش رو فرو میکنه توی موهات. ترسیدم ولی تکون نمیخورم. نمیتونم تکون بخورم نمیتونم جیغ بکشم.
نوک میزنه پشت گوشم رو زخمی میکنه. خیسی رد خون روی گردنم به یقه لباسم میرسه.
غار غار غار...
با همه اینا بازم کلاغ رو دوست دارم. نه به خاطر اینکه ظاهر و باطنش یکیه. به خاطر یکدندگی و سمج بودنش. همیشه سیاه. حتی روزای برفی. همه خوشحال از برفی که اومده. همه نگاه ها غرق در سفیدی محیط. ولی بازم کلاغ سیاه سیاه میمونه هر چقدر هم که برف سنگین باشه.
فریاد غار توی شب برفی. سیاه و سفید. همه جا سفید ولی بازم کلاغ میگه غار غار غار. سفیدی زیاد سیاهی کم. اما بازم هست. هیچوقت نمیره...

در کلاس باز شد. مستخدم مدرسه بود. شوهرتون بیرون منتظره.
از در ساختمون زدم بیرون. پرستویی بال زد و روی تابلو مدرسه نشست. دم سفیدش رو داد بالا. ترسیدم.
روی صندلی شاگرد ولو شدم.
هنوز سلام از دهنم خارج نشده بود که چشمم به سیاهی لباس شوهرم خشکیده موند.
سیاه پوشیده بود.
سیاه...
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای حسینی، سلام.

بعد از خواندن داستانتان اولین نکته‌ای که به‌نظرم رسید راوی شماست که خانم‌معلمی‌ست عصبانی و عاصی که از دانش‌آ‌موزانش و از هرچیزی که توی مدرسه‌ هست –حتی مستراحش!- بدش می‌آید بدون این‌که برای خواننده روشن باشد که این حجم از عصبانیت از کجا می‌آید. دلیلش چه می‌تواند باشد؟ از طرف دیگر، اِلمان‌های یک مدرسه دخترانه در داستان شما خلاصه‌شده در «مقنعه» و «جیغ زدن» و حتی توصیفی شبیه به این‌که: «بعضی وقتا چند تا ازین دختر های سلیطه کلاس لمبر هاشون رو روی تخته های صندلی تکون میدن. اون موقع است که یه سمفونی فریاد گربه به راه میفته. گربه... گربه... گربه....» که صرفاً نمایش گذرایی از حال فعلی اوست و مطلقاً داستان منشأ این تصورات را حتی برای مقدارکمی روشن نمی‌کند.
«صندلی» نشان می‌دهد نوشتن داستانی با راوی‌ غیرهم‌جنس چقدر می‌تواند سخت باشد و تساهل در آن می‌تواند باورپذیری و تلاش نویسنده را به‌شدت تحت‌الشعاع قرار بدهد. در این داستان، شما نه‌تنها شخصیت اصلی‌تان که فضای قصه زنانه است ولی خبری از جزئیات و ظرافت‌های زبانیِ زنانه نیست و بعید می‌دانم حتی بتواند خوانندگان خانم را سَر ذوق بیاورد. در ادامه امّا، ظاهراً، شما برای جبران چنین خلأیی دست‌به‌دامان ساخت فضای شاعرانه‌ای شده‌اید؛ فضایی که با بافت کلی داستان همخوانی ندارد و الصاقی جلوه می‌کند. شما می‌توانستید به‌گونه‌ای تداعی کنید که این خانم،‌ معلمِ ادبیات است تا آن تفسیرها و نمادهای بعدی توجیه منطقی پیدا کند ولی نمی‌دانم چرا به‌طرز عجیبی از شخصیت‌پردازی پرهیز کرده‌اید. دیگر این‌که، بازهم روشن نیست چنین معلم عصبانی و خشنی چرا یک‌هو و بدون هیچ منطقی باید سَر از یک فضای شاعرانه دربیاورد. می‌خواهد آرامش پیدا کند؟ آرامش از چه چیزی؟ از چه بحرانی؟ دل‌آشوبه‌ی چه چیزی را دارد؟
«بر شانه من کبوتری است که گلوی من را تازه میکند./ و با من از روشنی سخن میگوید و از انسان که رب النوع همه خدا هاست.» از این‌جا داستان به‌کل وارد فاز دیگری می‌شود و کلیّت قصه را دوپاره می‌کند. و غرضم از دوپارگی، نبود پُل منطقی برای توجیه این اتصالِ شاعرانه است. چرا قصه‌گفتن را متوقف کردید؟ چرا این‌قدر با عجله و هول‌هولکی با یک لباس سیاه همه‌چیز را تمام کردید؟ شما، به‌نظر من، بیش‌ازحد از تأویل‌ها و تفسیرهای شاعرانه‌ برای آن‌چه قرار است در انتها رخ دهد استفاده کرده‌اید. تفسیرهای انتزاعی با حضور پُررنگ «کبوتر» و «کلاغ» که حجم زیادی از داستانتان را گرفته هم چیزی به قصه اضافه نکرده است و از مسیری که باید منحرف شده است.
پیشنهاد می‌کنم موقع نوشتن داستان این‌قدر خودآگاهانه به پیام‌دادن و بازی با نمادها فکر نکنید. داستان را با شخصیت‌ها جلو ببرید و برایشان دغدغه بسازید. این بهترین کار ممکن است.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت