متن آموزشی یا متن داستانی؟




عنوان داستان : سفر ناشناخته
نویسنده داستان : میترا شادنیا

این داستان ویرایشی از داستان «باد و باران» می باشد.

در ان تاریکی آسمان و سردی هوا، پرتوهای نور به آرامی پرده از زیبایی گلهای بهاری برداشت. اما هنوز، زردی و قرمزی گل ها و حتی سبزی برگ ها به بنفشی می نمود. نسیمی تن گل ها را نوازش داد و دشت را به رقص واداشت. در این حین تلالو نگینی بر گونه ی گل، نسیم را از حرکت بازداشت. به سمت ان گل تاخت. نزدیک تر که می شد، صدای ناله و گریه ای که به او التماس می کرد، واضح تر شنیده می شد.
- نه به من رحم کنید، من بی کس و تنهام. منو اذیت نکنید. اینجا غریبم، رحم کنید.
نسیم با صدای گرم و دلنشین خود گفت: ای قطره ی درخشان چه می گویی؟ چه کسی قصد اذیت کردن تو را دارد؟
- قطره بدون فکر داد زد، تو! بغضش ترکید در حالی که به خود می لرزید، دوباره تکرار کرد تو . و گریه سر داد.
من درون گل خوابیده بودم تو اینقدر مرا تکان دادی که داشتم از روی گل می افتادم. مگه آزار داری؟ مگه من با تو چه کردم؟ اگر او را محکم نگرفته بودم آلان بین این سیل خروشان گم می شدم. التماس می کنم با من مهربان باشید.
نسیم که ترس زیاد قطره را مشاهده کرد ، اجازه داد کمی آرام شود سپس پرسید: تو از کجا آمده ای؟ اهل کجایی؟
- من دختر دریا، از نوادگان اقیانوس هستم. ابر بدجنس من رو از مادرم جدا کرد و در این دشت بزرگ تک و تنها رها کرد و رفت. از او متنفرم، من باید پیش مادرم باشم. ولی من اینجام و اون ابر موذی بالای آسمان پرواز می کند و می خندد.
هر چند تقصیر خودم بود. قطره ی نادون. اگر دنبالش نمی رفتم الان گم نمی شدم. منو پیش مادرم می بری؟؟
قطره بی توجه به نسیم سر در گریبان فرو برد و های های می گریست. و نسیم از این حجم کوچکی و ناراحتی قطره به او مهربانانه لبخند می زد.
او آنقدر غمگین و ناامید شده بود که اشک های کوچکش مثل آبشار چکه چکه روی تخته سنگ دورن رود می ریخت.
نسیم نفس عمیقی کشید و گفت: خوب قطره جان چه کمکی از دست من ساخته است؟ راستی تو دنبال چی بودی که از مادرت جدا شدی؟
هیچی. بین من و ابر داوری کن. به نظر تو اون بدجنس نیست؟
- کوچولو مطلب چیه؟
- ابر من رو دزدید. به من خیانت کرد. من توی خونمون مثل همیشه مشغول بازی بودم که یه دایره ی نورانی روی سقف خونه مون دیدم. از روی کنجکاوی بالا رفتم تا به اون دایره ی نور برسم. هر چه جلوتر رفتم، حس بهتری پیدا می کردم.
- چه حسی؟
- چه جوری بگم؟ خیلی گرم بود. خیلی روشن بود. تازه چیزایی می دیدم که اون پایین اصلا اون چیزا این شکلی نبود. مثلا ماهی هایی که اون پایین بود خیلی بزرگ بود اما ماهی های اون بالا خیلی کوچولو بودن . بعدش بازهم بالاتر رفتم. نباید قدم آخر رو بر می داشتم. یه دفعه همه چیز سفید شد.
- بسه دیگه اینقدر گریه نکن . بگو ببینم اون قدم آخر با تو چه کار کرد؟
چرا نمی فهمی ؟! اون قدم آخر من رو از خونم جدا کرد و توی چنگال اون ابر بدجنس اسیر کرد. روی هوا دست و پا می زدم مادرم رو صدا کردم اما اون منو نجات نداد. اونقدر بالا رفتم که کل خونمون رو یکجا دیدم. نسیم باورت می شه هیچ وقت فکرشو نمی کردم، خونه ای که توش زندگی می کنم این شکلی باشه. خونه ی ما ابی بود. خیلی بزرگ بود.اما من مامانم رو می خوام.

در اون تاریکی چمنزار تنها صدایی که شنیده می شد، صدای زجه های قطره ی کوچک بود . در حین گریه با دست و پای کوچکش به تن گل ضربه می زد. و التماس می کرد: ای گل زیبا تو کاری که ابر با من کرد رو تکرار نکن. تو از من مراقبت کن. من داشتم سر می خوردم اما تو با خیال راحت خوابیده بودی. چقدر شما بی رحم هستید.
نسیم قطره های بیشماری با سرنوشت او دیده بود که از خانواده خود جدا افتاده بودند، اما این حجم از بی قراری از خود نشان نمی دادند.
نمی توانست کاری برای او انجام دهد ، خداحافظی کرد و گفت سرزمین های دیگر منتظر من هستند. باید تا قبل از طلوع خورشید آنها را بیدار کنم. هرچه قطره او را صدا کرد از تصمیم اش منصرف نشد و به سرعت از چمنزار خارج شد.
گل که خود را با قطره تنها یافت خندید و گفت:
قطره ی زیبا، مایه ی حیاتم، حرفهایت با نسیم را شنیدم. باید بگویم ابری که از ان می گریی اصلا تقصیری ندارد، او مهربان ترین و بخشنده ترین دوست من است. من همیشه در آسمان چشم می گردانم تا او را ببینم. زمانی که مهمانان عزیزی مثل تو را برای من می فرستد بسیار خوشحال می شوم و خدا را شکر می کنم. ناراحت نباش.
قطره که طرفدارای گل از ابر را شنید از او روی برگرداند. با دستش چشمانش را پوشاند و سرش را بر روی زانویش گذاشت.
نه خیر، او خیلی هم بدجنس و ظالم هست بیخود از او طرفداری نکن. او حق نداشت این بلا رو سر من بیاره. او از بالای خونه ما گذشت هر چه به او گفتم من رو ول کن توجهی نکرد. وقتی سرزمین های بسیاری بین من و خانه ام فاصله انداخت ....
سرش را بلند کرد نفس زنان با بغض گفت:
ابر سر ما فریاد کشید، با ضربه ی محکمی ما را به پایین انداخت. یک چنین موجود بی رحمی چگونه می تواند دوست تو باشد؟
تازه تو یه دروغگویی! یه قطره کوچک مثل من چطور می تونه تو یا هر کس دیگری رو خوشحال کنه؟
گل با برگ هایش با احتیاط او را نوازش کرد و اشک هایش را پاک کرد و گفت:
غزیزم تو ناچیز و حقیر نیستی. تو کارهای بزرگی می تونی بکنی، فقط چون تجربه نداری از کارهایی که می تونی بکنی خبر نداری.
تو تا آلان فقط مشغول بازی بوده ای و نمی دونی که چه کارهایی روی این کره خاکی از دست تو بر می آد. جز تو کسی نمی تونه این کار رو بکنه. موندن تو،در دریا بی انصافی در حق ماست.
تازه خبر نداری من هم روزی مثل تو بودم و شرایط تو رو خیلی خوب درک می کنم. بی تاب، نگران، ناامید.
- تو هم از مادرت جدا شدی؟
- بله !! درست مثل تو.
همین نسیم که هر روز چشم انتظار او هستم، روزی بزرگترین دشمن من بود. یه روز ابری بود که من و خواهر و بردارام، تو آغوش مادرم در حال بازی و خنده بودیم. که ناگهان آسمان تیره و تار شد. باد شدیدی شروغ به وزیدن کرد. مادرم با گلبرگ هاش ما رو در آغوش گرفت اما باد اینقدر وزید و وزید تا ما رو از تن نحیف مادرم جدا کرد.
هر کدوم از ما رو جایی برد. مدت هاست که از خونوادم خبر ندارم. اما چه می شه کرد!
من رو اینجا آورد و روی زمین انداخت و رفت. خیلی تنها و بی کس بودم. می خواستم بمیرم. اما این همه ی ماجرا نبود. تازه داشتم به محیطم عادت می کردم که باران آمد.
- باران؟ اون کی هست؟
- قطره های کوچیکی مثل تو که از ابر روی زمین می ریزن اسمشون باران هست.
- باران با تو چه کرد؟
- من رو زیر خروارها خاک فرو کرد. چه روزهایی که تنهایی زیر خاک گریه کردم و فریاد زدم اما هیچکس نبود که دست من رو بگیره و از زیر خاک بکشه بیرون.
اینقدر اون زیر موندم که عادت کردم ، داشتم ناامید میشدم که دردی سراسر وجودم رو گرفت. اینقدر شدید بود که انگار تمام تنم رو پاره می کرد. قد کشیدم ، بزرگ رشدم، حس غریبی داشتم. من که دست و پایی برای حرکت نداشتم الان تو دل خاک داشتم حرکت می کردم. درست مثل تو. اینقدر بالا اومدم که سر از خاک در آوردم.
اینقدر این بیرون زیبا بود و پر نور که یکدفعه همه ی اون خاطره های بد از ذهنم پاک شد و به جاش یه زندگی جدید رو شروع کردم. درسته تنها بودم و از مادرم خبری نداشتم اما اینقدر تنهایی و زجر کشیده بودم که برای رفع اون احساس های بد دوستای زیادی پیدا کردم.
- با کی دوست شدی؟
مورچه . مورچه ها اولین کسایی بودن که با من دوست شدن. گذشت و گذشت و گذشت تا قد کشیدم و غنچه شدم. یه غنچه ی کوچولو مثل تو. اینقدر ضعیف که با هر نسیم به این طرف و اون طرف تاب می خوردم.
ولی قوی موندم ، صبر کردم، یاد مادرم افتادم که چه جوری در برابر نسیم محکم می ایستاد و می خندید. می گفت باید ایستاد و خندید تا به محیط زیبایی بخشید. یادش بخیر.
گل سرش را به سمت خورشید که داشت کم کم از پشت کوه بالا می آمد برگرداند و گفت:
آهای قطره ناامید این رو گفتم بدونی که تو باعث رشد من شدی و هنوز هم دلیل زنده بودنمی . به سمت قطره برگشت که عکس العمل قطره رو ببینه ، اما قطره نبود.
گل با تعجب تمام گل برگ هایش را وارسی کرد اما اثری از قطره کوچولو مشاهده نکرد. نگرانش شد اما خوب می دونست که به هیچ چیز و هیچکس نباید عادت کرد. قطره های زیادی پیشش اومده بودن و بیخبر رفته بودن. اما این یکی خیلی فرق داشت.
سر به آسمان برداشت و از شدت دلتنگی فریاد زد:
آهای قطره کوچولو صدامو می شنوی ؟ خیلی دوست دارم ، به امید دیدار .....
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم شادنیا، سلام.

از خواندن داستان‌تان لذت بردم. خیلی ساده و روان همه‌چیز جلو رفته بود. در ادامه، نکاتی را که حین خواندن به‌نظرم رسیده با شما درمیان می‌گذارم.
فکر می‌کنم زبان کارتان یک‌دست نیست. گاه از زبان محاوره استفاده کرده‌اید و گاه از زبان رسمی و حتی یک‌جاهایی به زبان متون کلاسیک ایرانی نزدیک شده‌اید. البته من نمی‌دانم داستانِ شما مشخصاً مرتبط با کدام گروه سنی کودکان است ولی فکر می‌کنم، تقریباً، حتی خردسالان و بچه‌هایی که خواندن و نوشتن بلد نیستند هم می‌توانند از شنیدنش لذت ببرند و البته همزمان نتوانند با برخی کلمات و تعابیری که در عین زیبایی شاید با بافت کلی متن همخوانی ندارد، ارتباط برقرار کنند. نکته‌ی دیگری که به‌نظرم می‌رسد، فضای محدودی است که همه‌چیز در آن‌ روایت می‌شود؛ حتی به‌نظرم بد نیست کمی خیال‌پردازانه‌تر به شخصیت‌های داستان نگاه کنید و آن‌ها را طوری دیگری نشان بدهید و دیالوگ‌های غیرقابل‌پیش‌بینی و اساساً تصویری ساختارشکنانه‌تر ارائه دهید. طبیعتاً این داستان می‌تواند چرخه‌ی حیات را خیلی راحت و ساده به بچه‌ها انتقال دهد ولی شما داستان نوشته‌اید نه یک کتاب آموزشیِ صرف. و مشکل اصلی دقیقاً همین‌جاست. گمان می‌کنم هم قطره و هم گُل و هم اَبر می‌توانند خیلی خیلی متفاوت‌تر از این‌ها تصویر شوند. شاید برای همین است که روایت شما تلاطمی ندارد و هیجان زیادی را تزریق نمی‌کند. شخصیت‌ها فقط یکی‌ پس از دیگری، در کنار هم، از سرگذشت‌شان می‌گویند و نهایتاً به‌هم دلداری می‌دهند و به این نتیجه می‌رسند که خب این چرخه یک روند طبیعی است و غُصه‌خوردن ندارد. شما انگار نخواسته‌اید یا نتوانسته‌اید چالشی هرچند کوچک در همان بافت و با همان لحن و مرتبط با همان فضا ایجاد کنید؛ چیزی‌که داستان را وارد فاز تازه‌ای بکند و از این رکود و آموزشی‌بودنِ صرف خارج کند. این را از این جهت می‌گویم که هم قصه چنین ظرفیتی دارد و هم فضایی که برای قصه‌گفتن ساخته‌اید. نکته‌ی دیگر این‌که، فکر می‌کنم مکتوب کردن بخشی از چرخه‌ی طبیعت در قالب داستان برای بچه‌ها مولود یک نگاه قالبی و حتی شتابزده است. این‌جا دیگر داستان کودک و نوجوان و بزرگسال را هم شامل نمی‌شود و هر داستانی، برای هرسطحی، بالأخره به جذابیت و به تمایز محسوسی احتیاج دارد. چون روی نوشتن داستان کودک تمرکز کرده‌اید می‌خواستم به این هم اشاره کنم که شخصیت‌پردازی خیلی در این کار شما محو است، انگار با خودتان گفته‌اید که شخصیت‌پردازی قطره‌ای که از اقیانوس آمده یا ابری که رعد دارد یا گُل یا غنچه خب همه می‌شناسند و می‌دانند. ولی اگر شما لباسی تن‌شان می‌کردید یا تکه‌کلامی را می‌انداختید توی زبانشان به‌نظر اتفاق بهتری نمی‌افتد؟ داستان رنگ نمی‌گرفت و از این محدودیت خارج نمی‌شد؟

امیدوارم در ادامه داستان‌های بهتری از شما بخوانم. موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت