طرح برای داستان کوتاه




عنوان داستان : مهریه را در اولین دیدار می دهم
نویسنده داستان : میثم رشیدی مهرآبادی


مثل خون در رگ هایم حسش می کنم. هنوز در جریان است. اما همین خون هم گاهی سرطانی می شود. گاهی نمی شود زندگی را با آن ادامه داد. باید بی خیالش شد. باید ریختش...
***
نوشته: بين آدم هاي خوب و بد زندگيتان فرق بگذاريد، خوب ها را بگذاريد يك جاي امن... مثلا وسط قلبتان... بگذاريد بود و نبودنشان برايتان مهم باشد... حتي بود و نبودتان...
آدم هاي زيادي هر روز به زندگي ما مي آيند، برخي ماندگارند و برخي رفتني... بگذاريد اما سايه حضور ماندگارها روي زندگي تان باشد... دست احساسشان را بگيريد و نگه داريد.... روي حس هايتان، سبد سبد گل اقاقيا بپاشيد.. نگذاريد گل ها پژمرده شوند... از محبتي كه ميان تان جاريست، چند قطره روي گل ها بپاشيد... آدم هاي خوب زندگيتان را بغل كنيد، به آنها بگوييد كه دوستشان داريد، بگذاريد اين حس خوب دوست داشتن روي تك تك رگ و اعصابشان و حتي اعصابتان ته نشين شود، آن وقت حس زندگي قشنگ تر و ناب تر است...
این ها همه درست؛ اما همان وسط قلب را باید جراحی کرد. باید تن به بیهوشی داد و زیر تیغ جراح، دل را سپرد به بریدن و دوختن. اگر چه دیگر نه آن دل، دل است و نه آن قلب، قلب؛ اما چه می شود کرد. چاره ای نیست. گاهی خون را باید عوض کرد. گاهی قلب را باید عمل کرد. گاهی... اما زندگی همچنان جاری است.
***
قرارمان توی یک کافه نسبتا دنج در مرکز شهر بود. پله هایش را با حس خاصی پایین می رفتم. چند سالی بود می شناختمش اما خیلی کم و مختصر. شاید از نوشته های وبلاگی و شاید هم از مطالبی که در شبکه های اجتماعی می گذاشت. نه اینکه سلام و علیک نداشته باشیم. اتفاقا گاهی به هر بهانه ای حالش را می پرسیدم و سلامی رد و بدل می شد. خیلی مختصر. خیلی کوتاه. نه عکسی از او در پروفایلش بود و نه می شد چیز بیشتری از زندگی اش فهمید. فقط در یکی از آخرین پیامها فهمیدم بدش نمی آید همدیگر را ببینیم. خیلی وقت پیش از آن من را دیده بود بی اینکه متوجه بشوم و حالا قرار بود برای اولین بار همدیگر را به طور رسمی و در یک مکان عمومی ببینیم. البته نه چندان عمومی. نه عمومی و نه خصوصی.
عصر تب دار یک روز تابستانی، حیاط پشتی یک کافه نه چندان سنتی، تخت های نه چندان تمیزی را برای قلیان کشیدن و چای نوشیدن آماده داشت و ما روی یکی از آن ها یله دادیم. او زودتر رسیده بود. نه خیلی زودتر. شاید فقط چند دقیقه. نگاه اولش نجیب بود و بی تعجب. انگار سالها من را می شناخت اما من معذب بودم. حق داشتم. چند پله را پایین آمده بودم و بعد از یک سالن نه چندان کوچک که چند جای آن جوانک هایی در حال خودشان بودند، به پله هایی رسیده بودم که من را به حیاط می برد. حیاط بزرگی پر از تخت در دورادور و میزهاییی شیشه ای در میانه. با کولری آبی که بیشتر از خنکی، صدا داشت. «کافه سامی» برای من تازگی داشت اما بعدها فهمیدم غار تنهایی اوست. کمِ کم هفته ای دو بار به اینجا می آمد و یک لیمو نعناع سفارش می داد. اگر گرسنه بود یک چیپس و پنیر ویژه هم می زد تنگش. چای و نبات و خرما هم روی شاخش بود. شاید برای همین غریبی نمی کرد و وقتی نیم خیز شد تا مثلا احترامی گذاشته باشد، دوباره نشست و لوله قلیان را همان طور بی توجه به اطراف بین لبها قرار داد و دود غلیظ را به دهانش کشید. بعد هم آن را طوری مودبانه بیرون داد که حجم زیادش توی صورتم خالی نشود. ددیار اول همین طور ساده و بی پیرایه آغاز شد. نه قلیان جدیدی آمد و نه پرس چیپس و نعناع دو تا شد. هر چه بود را با هم خوردیم و کشیدیم.
بیشتر از آنکه حواسم به صورتش باشد، حجم پاهایش نظرم را جلب کرد. چاق بود و پرمغز اما نه آنقدر لَش که در اختیار صاحبش نباشد. انگار با تخت های «سامی» رفیق بودند. برعکس من که هزاربار جابجا شدم و مدام حس می کردم پاهایم خواب رفته است. می ترسیدم فکر کند اضطراب دارم؛ در حالی که بعد از چند دقیقه، من هم به فضا عادت کردم. وقتی کافی منِ «سامی» آمد و با احترام یک سریِ پلاستیکی برای قلیان آورد، از برخوردش خوشم آمد. پسری بود مبادی اداب و آرام. از همان هایی که اگر با او معاشرت کنی، محال است بفهمی کافی منِ «سامی» است.
وقت من محدود بود. حرف های اصلی خیلی دیر به زبانمان آمد؛ وقتی که غروب نزدیک بود و باید می رفتیم. نه اینکه او دیرش شده باشد؛ این من بودم که باید خودم را هر چه زودتر به خانه می رساندم. آن روز برای یک آشنایی ساده خوب گذشت. بی حرف و حدیث و در کمال آرامش. با این تفاوت که حس خوبی به من دست داده بود. خوشحال بودم که خط و خالش دلم را نبرده است. زیبا بود اما نه آنقدر که دیوانه ام کند. هنوز کمی عقل برایم مانده بود تا بتوانم برای ادامه روابطمان فکر کنم. هنوز برای تصمیمی زود بود. باز هم به معاشرت بیشتری نیاز داشتیم. هم من و هم او. و البته بیشتر از او، من...
***
سینما جای خوبی است. هم می شود رفت به دنیای فیلم و هم می شود یک تنهایی ناب را در آن تجربه کرد. اما گاهی هم جای خوبی است برای این که بی هیچ کلامی به نفرِ کناری ات بفهمانی چقر دوستش داری. ممکن است دستش را بگیری و حتی دستت را بیاندازی دور گردنش. حتی ممکن است سرش را بگذارد روی بازوهایت و انگاری که خیلی خسته است – خسته از روزگار – چشمانش را برای چند لحظه ببندد. صورتش آنقدر نزدیکت می شود که می توانی در همان همهمه فیلمِ روی پرده، صدای نفس هایش را بشنوی...
سینما جای خوبی است. مخصوصا اگر کنار همان کافه، یک سینمای قدیمی را بازسازی کرده باشند و وقتی سئانس و فیلمش را توی «سینما تیکت» چک می کنی، همه چیز برای رفتن تو و او مهیا باشد. ساعت خوب، فیلم خوب، رفیق خوب. این ها چقدر آدم را یاد ذغال خوب می اندازد!
سینما جای خوبی است. مخصوصا اگر سینمایی باشد که وقتی واردش می شوی، مسعود کیمیایی را در لابی اش ببینی. گرمای هوا هنوز آنقدر کم نشده که مشتری های این سینما از خانه هایشان بیرون بیایند. وقتی وارد لابی می شوم فقط منم و ساناز و مسعود و جواد. شاید یکی دو نفر دیگر هم باشند اما به چشمم نمی آیند.
سالن که تاریک شد دستش را گرفتم. مَحرم شده بودیم. همین چند روز پیش. پشت تلفن صیغه را خواند و من هم قبول کردم. مهریه را هم قرار شد در اولین دیدار پرداخت کنم...
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
داستان کوتاه ویژگی‌هایی دارد، دانستن ویژگی‌های داستان کوتاه یعنی دانستن اینکه داستان کوتاه چیست؟ وقتی می‌گوییم داستان کوتاه، همه‌ی ویژگی‌ها در همین کوتاه بودن است. همه‌ی عناصر داستان به نحوی به سمت این کوتاه بودن میل می‌کند. ضرورت کوتاه بودن است که باعث شده داستان کوتاه در فرایند تکاملش تنها به یک شخصیت اصلی اکتفا کند. ضرورت کوتاه بودن است که باعث شده داستان کوتاه فقط یک حادثه‌ی اصلی را مدّ نظر قرار دهد. ضرورت کوتاه بودن است که باعث شده داستان کوتاه به فضا و مکانی محدود بسنده کند و از همه مهم‌تر همین ضرورت کوتاه بودن است که داستان کوتاه را واداشته دست به انتخاب بزند و تمام توانش را تنها بر یک تاثیر کلّی و واحد صرف کند.
سوال این است که آیا این ضرورت کوتاه بودن خودش را بر طرح نیز تحمیل کرده است؟ پاسخ این سوال جوابی بدیهی و حتمی دارد؛ بله! و علم به این پاسخ بدیهی و حتمی است که باعث می‌شود، متن خود را درست قضاوت کنیم. علم به این پاسخ باعث می‌شود تنها به صرف اینکه متنی کوتاه نوشته‌ایم و مکان و زمانی محدود و شخصیتی محدود را انتخاب کرده‌ایم، نام نوشته‌امان را داستان کوتاه نگذاریم.
«مهریه را در اوّلین دیدار می‌دهم» حجم کوتاهی دارد، یک شخصیت اصلی دارد و زمان و مکانی محدود هم دارد امّا داستان کوتاه نیست. زیرا نویسنده نگذاشته است ضرورت کوتاه بودن، آنچنان که خود را بر عناصر داستان تحمیل کرده است، بر طرح نیز خود را تحمیل کند.
طرح یک داستان کوتاه باید واجد چنان شرایطی باشد که بتوان از آن داستان کوتاه پدید آورد. ما نمی‌توانیم بگوییم طرح، طرح است و فرقی میان طرح یک رمان با طرح داستان کوتاه وجود ندارد. اصولًه ساز و کار ذهنی نویسنده‌ی یک رمان، با ساز و کار نویسنده‌ی داستان کوتاه متفاوت است. پیش از نوشتن اثر از همان ابتدا که ایده‌ای شکار می‌شود تا به طرح تبدیل شود و تمهیدی برای پیاده شدنش اندیشیده شود، ذهنیت و نگاه نویسنده‌ی داستان کوتاه کاملاً متفاوت از نویسنده‌ی یک رمان عمل می‌کند. نویسنده‌ی داستان کوتاه بر اساس ضرورت کوتاه بودن دست روی ایده‌ای می‌گذارد که قابلیت برساختن یک طرح برای داستان کوتاه را داشته باشد.
طرح برای داستان کوتاه عبارت مهمّی است که هر نویسنده‌ی داستان کوتاهی آن را در زمان کشف یک ایده، برای خودش تکرار می‌کند. گفتگوی یک زن و مرد در ایستگاه قطار، انتظار یک مرد در یک کافه، هر کدام می‌توانند ایده‌ی داستانی کوتاه باشند که به مدد تخیّل نویسنده تبدیل به طرح بشوند؛ طرحی مناسب برای داستان کوتاه. امّا زخمی شدن ستوان جوان در جنگ و آشنا شدنش با یک پرستار ، ایده‌ای ست که کاملاً با دو ایده‌ی اوّل متفاوت است و در نتیجه مناسب طرحی برای داستان کوتاه نیست.
نویسنده داستان کوتاه باید ظرفیت ایده‌هایش را بسنجد، در حال و هوای آنها غرق شود و به مدد تخیّلش با توجه به ضرورت کوتاه بودن داستان که واجد خصوصیّاتی چون محدودیت زمان و مکان ، محدودیت رخداد و شخصیت و تاثیرگذاری است، به طرحش بیاندیشد. چه بسیارند داستان‌هایی که تنها کوتاهند بی‌اینکه داستان کوتاه باشند.
«مهریه را در اوّلین دیدار می‌دهم»، ایده‌ی مناسب داستان کوتاه ندارد و اگر فراز اوّل متن را ندیده بگیریم و با تساهلی البته زیاد، برای آن طرحی متصوّر شویم، دارای چنان طرحی نیست که از داستان کوتاه انتظار می رود.
برماست که به ویژگی‌های داستان کوتاه بیندیشیم و به خصوص به کوتاه بودن آن و اینکه کوتاه بودن چگونه خودش را بر تمامی عناصر تحمیل کرده است و برآن باشیم که همیشه ساز و کار ذهنمان را به عنوان یک نویسنده‌ی داستان کوتاه به سمتی ببریم که ایده‌ها و طرح‌های مناسب یک داستان کوتاه را گزین کنیم و آنها را از سایر ایده‌ها و طرح های دیگر بازشناسیم.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

متولد 1357 ورامین



دیدگاه ها - ۱
میثم رشیدی مهرآبادی » 6 روز پیش
داستان کوتاه می تواند یک برش باشد. یک فریم از یک فیلم. یک برش از یک کیک بزرگ. به نظر من این داستان کوتاه می تواند بخش کوتاهی از یک احساس بلند و طولانی را به خواننده نشان بدهد. البته که طرح اصلی اش را می شود در حد یک داستان بلند تعمیم داد و گسترش بخشید اما این داستان قرار است به اندازه یک پلک بر هم زدن، تصویرگر موقعیت یک مرد در مواجهه با یک زن برای بودنی موقت...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.