رنگ مخصوص به خود




عنوان داستان : گِلی ژیرو
نویسنده داستان : اتابک مهراد

ماشینمان روی پل که رسید شروع به ریپ زدن کرد و درست وسط پل خاموش شد.آقا در تاریکی کور مال کور مال دنبال سوئیچ گشت.چند بار سوئیچ را چرخاند ماشین تکان خفیفی خورد و سر جایش ماند.آقا زیر لب شروع به ورد خواندن کرد و با غرُلند از ماشین پیاده شد.کاپوت ماشین را بالا زد.به سمت کابین برگشت و از کنار خرت و پرت های زیر صندلی چراغ قوه را پیدا کرد و به داخل موتور سرک کشید.از زیر شکاف کاپوت سایه روشن آقا بالا و پایین می پرید.همانطور که سرش لای سیم ها و لوله های موتور می چرخید از پشت کاپوت داد زد"استارت بزن" سوئیچ را هنوز تا آخر نچرخانده بودم که از داخل موتور صدای خفه ای بلند شد.آقا بلند تر از قبل داد وهوارش بلند شد"نزن"سرش را از داخل موتور بیرون کشید و به سمت عقب وانت رفت.همین چند دقیقه قبل بار ها را تحویل خنزر پنزر فروشی ده داده بودیم.عقب ماشین به جز چهار لیتری بنزینی که لای پلاستیک ها گذاشته بودم چیزی دیگری نبود.از شیشه پشت کابین آقا را نگاه کردم که بین پلاستیک ها و طناب های پشت ماشین می لولید.چند لحظه بعد آقا با چهار لیتری خالی بنزین از پنجره به داخل سرک کشید و گفت:
"مگه تونم لنگه ننت نباشی قُشمه دار"
بوی بنزین از دماغم بالا کشید و توی سرم پیچید.آقا چهار لیتری خالی را بالا آورد و گفت:
"توی دکون نگفتم درِ چهار لیتری رو محکم ببند دس و پا چوئی،تا کی اَ دَس تو ننت بکشم رو دل ها؟"
چشمانم روی چهار لیتری را گرفته بود.جرات زل زدن به چشم های آقا را نداشتم.قبل از آنکه خودم را جم و جور کنم آقا راهش را به سمت ده کشید.به پشت ماشین که رسید در ماشین را باز کردم.با صدای باز شدن در آقا به عقب برگشت و داد زد:
" ننت اینجا نی که باهات بیاد دم مُستراح.بمون کسی چیزی از ماشین ور نداره."
بدون اینکه به آقا نگاه کنم در ماشین را بستم و از پنجره بیرون را پایدم که آقا دوباره داد زد و گفت:
"اون شیشه ها رو بده بالا و درا رو هم قفل کن.چوب دستی ام بغلِ درِ."
توی چشم به هم زدنی آقا با قد مهای بلند توی تاریکی گم شد و تنها ردی از چراغ قوه اش روی جاده ماند که لحظه ای بعد دیگر به جز تاریکی چیزی پیدا نبود.هر چه با خودم فکر کردم به یادم نمی آمد که در چهار لیتری بنزین را محکم کرده بودم یا نه؟ بوی نای رودخانه بوی بنزین را از سرم پراند.صدای قورباغه ها که یکی در میان می خواندند و رودخانه را روی سرشان گذاشته بودند تا نزدیکی ده می رسید.شیشه ها ی پنجره ها را بالا کشیدم و به بیرون نگاه کردم.چیزی آن بیرون پیدا نبود حتی چنار های کنار جاده که غروب موقع آمدن تا ده همراهیمان می کردند.هوای داخل کابین دم کرده بود. بیرون هوا تکان نمی خورد.چند دقیقه ای پیاده تا ده بیشتر راه نبود،رودخانه گِلی ژیرو را از قصه های ننه وقت بی خوابی می شناختم ولی هیچ وقت آنجا را ندیده بودم.همه شان در خیالم پا گرفته بود از بچه های که تن به گِلی ژیرو داده بودند برای آب تنی و با خودش برده بودشان و تا گل های بنفش کوچکی که کف رودخانه به یادشان می روئید.ننه می گفت کف گِلی ژیرو دشتی از گل های بنفش کوچک است و به همین خاطر است رنگ رودخانه به بنفش می زند.اگر چشمهایت را خوب باز کنی گل ها را می بینی.چشم هایم را جم کردم و سعی کردم چیزی را توی تاریکی ببینم.اما چیزی پیدا نبود.ناگهان قورباغه ها صدایشان قطع شد انگار که همه شان یکباره خوابشان برده باشد.هیچ صدای از بیرون شنیده نمی شد.گوشم را به شیشه پنجره چسباندم.حتما چیزی توی رودخانه زیر پُل می چرخید که قورباغه ها از ترس ساکت شده بودند.کاش ماشین آن طرف پُل خاموش می شد.ضامن درها را فشار دادم و درها قفل شدند.با سر آستین پیراهنم عرق روی پیشانیم را کشیدم به موهای شقیقه ام. نه صدای می آمد و نه چیزی آن ور پُل پیدا بود.از شیشه کوچک پشت سر بیرون را نگاه کردم به جز تاریکی چیزی دیده نمی شد.به در تکیه دادم که عقب و جلو ماشین را راحتر ببینم.توی آسمان چند ستاره کور سو می زدند.دکمه ضبط را فشار دادم صدای خش خشی بلند شد و بعد از چند لحظه قطع شد.چند بار دکمه را فشار دادم اما دیگر هیچ صدای نیامد.گرمای تابستانها همه ی چیزها را توی خودش حل می کرد.به اصرار ننه تابستانها به همراه آقا پی بار می چرخیدیم.اینرا خاله سکینه تو کله ننه انداخته بود که باید بیشتر بیرون خانه کنار آقا باشم و توی مردها بپلکم،بخیالش چرخیدن با آقا زوتر پشت لبم را سبز می کرد.صدایم دورگه شده بود اما قد و قواره ام کوچک تر از هم سن و سال هایم بود تا جایی که توی کلاس همیشه خدا میز اول جایم بود و آرزوی نشستن ته کلاس به دلم مانده بود.آقا هر وقت خلقش تنگ می شد به ننه در می رفت و می گفت اینم از بخت سیاهِ منه که با این قد و قواره باس این بچه رِیتَل بشه اجاق گردونم.آقا پُک قلاجی به سیگار می زد و دودش را توی صورتم ول می داد و می گفت این بچه ریغو به تیر و طایفه تو رفته و تا آخر عمر داغِ روی دلمِ.اینجور وقت ها ننه خودش را به نشنیدن می زد و با حرص به جان کاسه بشقاب ها می افتاد منم مچ دستم را با مچ پتُ پهن آقا مقایسه می کردم.به حساب خودم تا الان باید آقا بر می گشت.روشنایی های ده پشت درختان چنار پنهان شده بودند.به سقف کابین نگاهی انداختم.سیم آویزانی به جای لامپ خودنمایی می کرد. از زیر دستمال کهنه ها توی داشبورد کبریتی را بیرون کشیدم و روشن کردم.نور شعله کبریت فضای کابین را پر کرد.روشنایی شعله دلم را گرم کرد.لحظه ای بعد شعله از تک و تا افتاد.چند بارکبریت کشیدم اما خیلی زود تاریکی به جای خود بر می گشت. خرت و پرت ها را توی داشپبورد ریختم. به سمت درِ راننده خم شدم.چوب دستی کنار در را برداشتم و با دو دست آنرا چسبیدم.احساس کردم که هوا بیشتر از قبل تاریک شده است.چوب دستی توی مشت های عرق کرده ام می چرخید.چند بار چوب دستی را توی کابین تکان دادم.جای برای چرخاندنش نبود. به پشت سر نگاه کردم تا شاید نور چراغ قوه آقا را ببینم.ناگهان صدای جیغ خفه ای توی کابین پیچید.جرات نگاه کردن به پشت سر را نداشتم.نفسم توی سینه ام گیر افتاده بود.سق دهانم خشک شده بود.گرمی از بالای رانم به پایین دوید.به ساق پایم رسید.توی کفش هایم چیزی که سالها بود فراموشش کرده بودم را حس کردم.گرمی از پاهایم به بالا کشید.دستها و بعد پیشانی ام را داغ کرد. بدون آنکه به پشت سرم نگاه کنم.چوب دستی را تکان دادم.صدای جیغ دوباره بلند شد. به پشت سر نگاه کردم و چوب دستی را تکان دادم،صدای جیغ بلندتر از قبل شنیده شد.ته چوب دستی روی داشبورد ماشین کشیده می شد وصدای خراشیده شدن داشبورد توی کابین می پیچید.خون گرمی توی رگ هایم دوید.انگار که آقا برگشته باشد.به فکرم رسید صدا که باشد سکوت از یادم می رود.چند بار چوب دستی را توی کابین کشیدم.روی سقف،درها.فرمان.حتی شیشه ها.اما هیچ یک از صدا ها شبیه هم نبودند.صدای داخل کابین دردم را کمتر کرده بود و متوجه سکوت بیرون از آنجا نمی شدم.شیشه پنجره را پایین کشیدم.چوب دستی را از پنجره به بیرون در کشیدم صدای بدنه ماشین با داخل کابین فرق می کرد.سرم را از پنجره بیرون آوردم و چوب دستی را روی کاپوت کشیدم.صدای جیغ ماشین توی گِلی ژیرو پیچید.در را باز کردم.از ماشین پیاده شدم.خاک جاده کفش ها و شلوار خیسم را پوشاند حالا به نظر می رسید دیگر خیس نیستند.نوک چوب دستی را روی بدنه ماشین حرکت دادم.صدای جیغ چوب روی بدنه بلند شد.آرام شروع به کشیدن چوب دستی کردم. صدا بلند تر از قبل به گوش می رسید.ماشین را دور زدم.همچنان چوب دستی را روی بدنه می کشیدم.قدم هایم را بلند تر کردم. صدا بلندتر شد.شروع به دویدن کردم و چوب را محکم تر از قبل روی بدنه ماشین می کشیدم.صدا زیر پُل می پیچید.قورباغه ها که گویا تازه از خواب بیدار شده بودند بلند تر و منظم تر از قبل شروع به خواندن کردند.با شنیدن صدای قورباغه ها انگار جراتم بیشتر شده بود.با چوب دستی ضربه ی آهسته ای به ماشین زدم.صدا با دیگر صدا ها فرق می کرد.به سمت جلوی ماشین رفتم و ضربه ای محکم تر از قبل به کاپوت زدم.صدا از قبل هم بیشتر شده بود.ضربه ای دیگر به شیشه جلو ماشین زدم صدای ترک برداشتن شیشه ماشین با بقیه فرق داشت.نور ضعیفی توی جاده از دور به سمت پُل می آمد.به سمت جلو ماشین رفتم.از دور که قامت آقا را توی سایه روشن دیدم نای جُم خوردن را نداشتم. عرق سردی روی پیشانی ام جا ماند،سرما از بالا تا توی کفش هایم دوید.حالا دیگر تب از تنم افتاده بود. نور آهسته نزدیک و نزدیک تر می شد. چوب دستی از میان دست عرق کرده ام به زمین افتاد.آقا به محض دیدنم قدم هایش را تند تر کرد.گویا به یکباره همه ی توش و توانم را از دست داده بودم.حالا دیگر قیافه آقا با چراغ قوه در یک دست و چهار لیتری در دست دیگرش پیدا بود.آقا نزدیک تر که شد به بدنه ماشین و شیشه ترک خورده نگاهی انداخت.دیگر صدای نفس کشیدن آقا را می شنیدم. سرم را بلند کردم و به چشم های آقا خیره شدم.این اولین باری بود که به چشمانش زل زده بودم در آن تاریک و روشنا بدنبال رنگ چشمهای آقا می گشتم.اینرا ننه چند باری به آقا گفته بود که به جز رنگ چشمهای من هیچ چیز دیگرم به آقا نکشیده است.بگمانم درد آقا هم از اینجا شروع شده بود که قبل اینکه سری میان دو گوش در بیاورد ننه را که پنج سال از او بزرگ تر بود به نافش بسته بودند و عیشش را تیش کرده بودند.حالا که همه جوانیش را پای زن و بچه ریخته بود تنها میراث خوارش شده بودم من که فقط رنگ چشمهایم به او برده بود.چشم های آقا به چوب دستی کنار پایش افتاد و آنرا توی مشتش گرفت. به جاده ی تاریکی که پشت سرم بود نگاه کردم.چوب دستی توی مشت آقا می چرخید و به شیشه ترک خورده ماشین نگاه می کرد.قبل از آنکه آقا نفسش چاق شود خودم را به ابتدای پُل رساندم.در تاریکی به چشمانش خیره شدم دیگر رنگ چشم های آقا از آن فاصله پیدا نبود.صدای نفس کشیدنش را هم نمی شنیدم.آقا در سایه روشن پُل نای تکان خوردن را نداشت.قورباغه ها دست از آواز خواندن کشیده بودند.نسیم ملایمی لای درختان چنار می پیچید.به پشت سر و جاده ای که به شهر می رسید نگاه کردم.هیچ چیز پیدا نبود.لحظه ای بعد ماشین با تکان بزرگی از جا کنده شد.تا خانه، آقا لام تا کام حرف نزد و من هم به ترک روی شیشه ماشین نگاه می کردم و به دشت بزرگ گل های بنفش کف گِلی ژیرو فکر می کردم.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب مهراد عزیز درود
داستان «گِلی ژیرو» داستان خوش ریتمی است. به نظر من این ریتم را هم مدیون یک عنصر مهم در داستان‌تان است.این‌که شما به خوبی توانسته‌اید از پس فضاسازی در داستان‌تان بر بیایید. همین است که وقتی وارد داستان می‌شویم فضایی که ساخته می‌شود به اضافه عناصر دیگری مانند دیالوگ و ایجاد لحن توانسته نظر مخاطب را به خودش جلب کند. فضاسازی یعنی همین کاری که شما با کلمات برای به تصویر کشیدن مکان و زمان و اتفاقاتی که رقم زده‌اید. این‌که پدر و پسری را در داستان می‌بینیم کهبه لحاظ ظاهری با هم سنخیتی ندارند و اتفاقا از همین منظر مشکلات و سردی رابطه بین این دو نفر خوب به چشم می‌آید. وقتی شما ایجاد تضاد می‌کنید می‌توانید امیدوار باشید که مخاطب‌تان هم با شما همراهی کند و پا به پای شما جلو بیاید. این است که وقتی به شرح تضاد بین پدر و پسر از نظر ظاهری می‌پردازید داستان شما رنگ به خود می‌گیرد و فضا را ویژه می‌کند. اما داستان شما سمت و سویی دیگر می‌گیرد که خلاف انتظار من است. وقتی چنین تضاد و اختلافی پیش می‌آید ترجیح می‌دهم چالشی بزرگ بین دو نفر ایجاد بشود. البته این‌که می‌گویم علاقه من به پیشبرد داستان در این مسیر است در حالی که شما دوست داشته‌اید مسیر دیگری را طی کنید و از جایی دیگر داستان‌تان را ادامه دهید. اما همان جایی هم که ادامه پیدا می‌کند جای درستی است. از فضای متضاد بین پدر و پسر به سمتی می‌روید که ترس و اضطراب برای پسر ایجاد می‌کنید و همین باعث شده که اختلاف در انتها رنگ دیگری به خودش بگیرد. رنگ ترس. باید بگویم در این داستان شما هم خوب از ترس و اضطراب استفاده کرده‌اید هم فضای اطراف‌تان را خوب تصویرکرده‌اید. این مهم است که داستان‌نویس بداند در چه فضایی قرار است داستانش را شکل بدهد و شما در این داستان از پس این موضوع خوب برآمده‌اید.
نکته دیگر در داستان شما ایجاد لحن برای شخصیت‌های‌تان است. این‌ مهم است که داستان‌نویس توانایی این را داشته باشد که شخصیت‌هایش را با گویش‌های مختلف به مصاف داستان بیاورد. این‌که شما اهل همدان هستید توانسته کمک کند که شخصیت‌تان لحن جذابی در داستان به نمایش بگذارد و شاهد چنین دیالوگ‌هایی باشیم: «توی دکون نگفتم درِ چهار لیتری رو محکم ببند دس و پا چوئی، تا کی اَ دَس تو ننت بکشم رو دل ها؟»
مثلا همین کلمه «بکشم رو دل» را که استفاده می‌کنید فضای داستان را به سمت خودتان می‌برید. این داستان را به سمت خود بردن یا مال خود کردن یکی از مهم‌ترین اتفاقاتی است که یک نویسنده می‌تواند رقم بزند. این یعنی شما کلمات خاص خودتان را دارید. همین که شما از این کلمه‌ها استفاده می‌کنید جهان تازه‌تری را پیش روی مخاطب باز می‌کنید. چه خوب است که تنوع زبانی وارد داستان‌های نویسندگان بشود و این ظرفیت مغفول مانده در داستان جان تازه‌ای به خود بگیرد. با این‌که در داستان از دیالوگ‌های زیادی استفاده نکرده‌اید اما باید بگویم در همین چند جمله‌ای که در داستان آورده‌اید موفق عمل کرده‌اید و داستان جان‌دار شده و رنگ و شکل خاص خودش را گرفته است.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت