کاشت داستانی برای رویداد حوادث




عنوان داستان : ثانیه های آخر
نویسنده داستان : نیکبخت خالقی

پاهایم دیگر رمقی نداشت دیگر حسش نمی کردم نمی توانستم تکانش بدهم انگار اصلا وجود ندارد, خاطرات سی سال زندگی ام از جلوی چشمانم یک به یک می گذشت ؛
روزی که دستان مریم را می فشردم و به او گفتم دوستت دارم به او قول دادم به خواستگاری اش بروم برق چشمان مریم و لبخند خجالت زده اش ,اشک های مادرم وقتی قرآن دستش بود وبا گوشه روسری اش اشک‌هایش را پاک می‌کرد ,خداحافظی دوستانم که آن شب تا صبح بیدار بودیم و یاد گذشته ها کردیم ,تمام اینها مانند یک فیلم صد ثانیه ای از جلوی چشمانم می گذشت .
زمانی که نیم‌تنه ام روی کوله پشتی سیاهی بود؛ پاهایم درون آب دریا, دریایی که از بلعیدن خسته نشده بود انگار باز هم گرسنه بود وتن نیمه جانم را میخواست .
آن روز با تمام روزهای عمرم فرق داشت انگار نور خورشید رنگ دیگری بود وقتی کنار ساحل ایستاده بودم و به آب دریا نگاه میکردم حباب هایی که با موج دریا تکان می خوردند وبه شنهای سیاه کنار ساحل میرسیدند ومحو میشدند, تا به حال دریا را از نزدیک ندیده بودم این همه آب یک جا را ندیده بودم .
از فرط خستگی چشمانم خواب آلود شده بود ولی وقتی به اشکهای مادرم و قول هایی که به مریم داده بودم فکر میکردم خواب از چشمانم دور میشد اگرچشمانم را میبستم دیگر در آب فرو می رفتم و همین دلایل به من امید میداد وحشت را از من دور می‌کرد .
آدم های ترسناکی بودند یکی از آنها سلاح کمری داشت,کسانی که قرار بود مارا از دریا عبور دهند,قایق شش متری بادی را داخل آب انداختند که فقط یک موتور داشت,مرد سلاح به کمر کنار قایق ایستاد اآب تقریبا تا بالای سینه اش بودبا صدای بلندی گفت: اول زن ها وبچه ها سوار شن .در همان حین چشمم به خانواده پنج نفره افتاد معلوم بود که از وطن آمده بودند اینها را از لباس های خامک دوزی دخترها میشد فهمید ,تقریباً ۶یا ۷ سال داشتند واقعا زیبا بودند ,
همه زن ها و بچه ها سوار شدند بعد نوبت به مجردها رسید من هم خودم را به زور جا کردم و سوار قایق شدم همه تقریباً سوار شدند نزدیک به ۵۰ نفر بودیم باورم نمی شد آن همه آدم سوار قایق بادی شدیم که دست و دلم را میلرزاند ولی باز هم خود را به راهی دیگر زدم.
قایق با دو بار کشیدن طناب موتورهندلی روشن شد و شروع به حرکت کرد حواسم به دریا و نور خورشید بود ,نور خورشید روی سطح دریا مانند لکه های درخشان می درخشید که این با موج های دریا محو میشد,
از ساحل دور شده بودیم دیگرآن تپه های ساحلی پیدا نبود همه آب بود و آب. همه افراد قایق زیر لب زمزمه داشتند یکی قرآن ,یکی دعا, یکی صلوات,هر کسی به زبان خودش دعا میخاند. چشمم به بچه های داخل قایق افتاد که مثل جوجه های مرغ خود را به مادرش چسبانده بودند, ناگهان کسی داد زد آب ها را بیرون بریزید, مرد سکاندار بود ,که مرا از افکارم بیرون کشید, همه داشتن از زیر پاهای شان با هرچیزی که دم دستشان بود ,حتی با دست های خالی آب ها رابیرون از قایق می ریختند ؛اما فایده نداشت آب همین طور بالا و بالاتر می آمد .
با تکان های زن ها و بچه های قایق برگردان شد و همه ۵۰ نفر درون آب افتادند.
من از همان ابتدا با کمی شنایی که بلد بودم خودم را به چیزی رساندم که بعداً فهمیدم یک کوله‌پشتی نسبتاً سبک و پفکی است که روی آب معلق مانده است .
همه میان آب دست و پا می زدند و من تنها نظاره گر بودم.از اینکه نمی‌توانستم کمک کنم اشکهایم درآمد, آب دریا مانند غولی با دست های بزرگ, پاهای ظریف و کوچک کودکانه دختران را به درون خود می‌کشید و تمام آرزوهای آنها تنها کف های بر روی سطح آدریا شد من تنها اشک بودم که میریختم و اشک‌های شورم در شوری آب دریا گم می‌شد .طولی نکشید که همه قایق به اعماق آب رفت و کم کم تقلای سرنشینان قایق هم کمتر وکمتر میشد وبار دیگر دریا را سکوت گرفت .
تمام آن پنجاه نفر را دریا بلعیده بود وتنها یادگارهای برجامانده از آنها وسایلشان بود که روی سطح دریا معلق مانده بود.لنگه کفش ,روسری ,خوراکی,عروسک اینها تمام دارایی آنها قبل از رفتنشان بود که آن را هم روی سطح دریا جا گذاشتند ورفتند.
من تنها کسی بودم که از آن تعداد مسافر باقی مانده بودم وتوانسته بودم خودم را روی سطح دریا نگه دارم.
هوا هر چه به غروب نزدیکتر میشد رو به سردی میزد. تمام سطح دریا از غروب خورشید نارنجی رنگ شده بود آب دریا گرم‌بود جوری که چشمانم را به خواب عمیق دعوت می کردولی اگر میخابیدم بسترم دریا بود,نمیخواستم بستر من و آرزوهایم دریا باشد .
همه جا تا چشم‌ کار مبیکرد آب بود وآب.از بس داخل چشمانم آب رفته بود سوزش گرفته بود وپوست بدنم مانند اسفنجی که پر از آب است شده بود.
چند ساعتی بود مانند یک چوب روی آب معلق بودم دیگر توانم تمام شده بودسوی چشمان خود را از دست دادم چشمان تیره شد دست هایم سست شد دستانم از کوله رها شدند و جسم نیمه جانم به داخل آب فرو می رفت آب داخل ریه هایم رفته بود انگار نفس های آخرم بود غول دریا من را داشت میبلعید تنها روشنی دریا آخرین چیزهایی بود که میدیدم دستانم هنوز روبه بالا بودانگار هنوز منتظره معجزه ای بود, حباب های که از داخل دماغم بیرون میامد اخرین چیزهایی بود که میدیدم وتیره وتار بود.
ناگهان دستانی بازوانم را محکم گرفت و به سمت بالا برد نمیدانم چه کسی بود فقط این را میدانم ناجی من بود .....
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم نیکبخت خالقی سلام و احترام
وضعیت آغازین و پایانی داستان کوتاه اهمیت ویژه‌ای دارد؛ از این حیث که فرصت کوتاهی در اختیار نویسنده است برای بیان مضمونِ مورد نظر خود، بنابراین نویسنده‌ی داستان کوتاه باید تقریبا بدون مقدمه‌چینی و زیاده گویی، مستقیم خواننده را به درونِ جهانِ داستان خود وارد کند و به قولی قلابِ داستانی را بر جانِ مخاطب بنشاند که او بتواند و بخواهد داستان را ادامه دهد. در مورد پایان‌بندی هم همین حساسیت وجود دارد. نویسنده داستان را آغاز می‌کند و فرصت کوتاهی در اختیار دارد تا بر اساسِ پیرنگی که طراحی کرده و شخصیت‌ها و اتفاقِ داستانی، گره افکنی کند، سپس داستان را به اوج برساند و در نهایت گره‌گشایی... و بتواند فرود خوبی برای پایان‌بندی داشته باشد؛ این پایان باید به نحوی باشد که برای خواننده باورپذیر و قابل پذیرش باشد، خواننده نباید با پایانی رها شده یا شتاب زده روبه‌رو شود. مخاطب انتظار یک پایان حساب شده و صحیح دارد که قبلا بسترِ پذیرشِ چنین پایانی در داستان فراهم شده باشد.
داستان «ثانیه‌های آخر» تقریبا شروع خوبی دارد و جملاتِ ابتدایی داستان خواننده را کنجکاو می‌کند برای دانستنِ وضعیت راوی. در پاراگراف بعدی راوی اشاره‌ای دارد به دختری که به او قولِ خواستگاری داده... و مادری که با اشک بدرقه‌اش می‌کرده. و در پاراگراف بعدی وضعیت راوی تقریبا روشن می‌شود برای خواننده. با جمله‌ی: «زمانی که نیم تنه‌ام روی کوله‌پشتی بود، پاهایم درون آب دریا...» این وضعیتِ عدم تعادل و بحرانی که پیش آمده خواننده را با داستان همراه می‌کند و اتفاقِ خوبی است. در ادامه راوی از چگونگیِ این اتفاق حرف می‌زند و این که چطور اینچنین شد... مسافرانی در قایقی بادی سوار می‌شوند و همه‌شان در آب دریا غرق می‌شوند، راوی به یک کوله پشتی تکیه می‌زند و خودش را نگه می‌دارد. در نهایت خسته می‌شود و در آب فرو می‌رود و درست وقتی که در حال غرق شدن است نجات پیدا می‌کند. هر نویسنده‌ای قبل از این که شروع به نوشتن کند باید بداند چه می‌خواهد بگوید و چگونه... یا در نهایت می‌خواهد به کجا برسد. داستان «ثانیه‌های آخر» لحظاتِ آخر زندگی یک فرد را نشان می‌دهد که سرانجام نجات پیدا می‌کند؛ اما مشکلی که وجود دارد این است که بستری برای پذیرشِ این پایان بندی در داستان فراهم نشده است. باز شدنِ معجزه‌آسای گره‌ها در داستان برای خواننده قابلِ پذیرش نیست. نویسنده باید تدبیری بیندیشد برای استحکامِ روابطِ علی و معلولی در داستان و مقدمه‌ای ایجاد شود برای این پایان بندی. نکته‌ی مهمی که وجود دارد این است که اتفاقی داستانی است که سرِ بزنگاهی و تصادفی نباشد. شاید در زندگیِ عادی اتفاق‌های تصادفی پیش بیاید و ما بپذیریم؛ ولی در داستان این مسأله نباید پیش برنده‌ی داستان باشد، نویسنده نمی‌تواند با تصادف داستان را جلو ببرد یا به پایان برساند، بلکه باید از قبل حتما کاشت داستانی برای آن در فضای داستان داشته باشد.
نکته‌ی دیگر انتخاب راوی غیرهمجنس برای داستان است. وقتی راوی مرد برای داستانی که نویسنده‌اش زن است انتخاب می‌شود نویسنده باید توجه کند که بتواند لحن و زبان و روایت و کنش‌های راوی را مردانه درآورد. لحن و نحوه‌ی روایت مردانه نیست. از طرفی وقتی راوی در چنین موقعیتی گیر کرده خواننده انتظار دارد حس اضطراب و ترس و رنجِ راوی را ببیند، منتظرِ یک روایت آرام و به عنوان مثال توصیفِ رنگِ دریا و... نیست.
و مورد دیگر در مورد نثر داستان است. استفاده‌ی صحیح از افعال، کلماتِ زنده و امروزی و داستانی مهم است. به نظر می‌رسد بد نیست که نویسنده قدری راحت‌تردر این باره عمل کنند. استفاده از بعضی واژه‌ها از جمله: می‌فشرد، بازوانم و... مواردی از این قبیل نثر را کراوات زده و خشک می‌کند.
خانم خالقی شما سابقه‌ی کوتاهی در نوشتن دارید و قطعا با خواندن و نوشتنِ مداوم به نتایجِ بهتری خواهید رسید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۲
نیکبخت خالقی » جمعه 26 اردیبهشت 1399
خیلی ممنون که وقت گذاشتین و نقد کردین واقعا متشکرم
ندا رسولی » شنبه 27 اردیبهشت 1399
منتقد داستان
خواهش میکنم،موفق باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت