توجه به قواعد داستان نویسی و کم کردن بار احساسات




عنوان داستان : بگذار صدایی غروب کند
نویسنده داستان : سعید حافظی

هنوز هم گاهی، صدایش را می شنوم؛ صدای مهربان دریا را. می خواهم که فراموش کنم، می خواهم اما... نمی خواهم؛ تابستانی را که پشت سر گذاشتم.
خورشید، دوباره و دوباره تکرار می شود. هر فصلی، هر روزی... از خورشید، متنفرم. هر چیزی را می شکافد و رد می شود؛ از پارچه ضخیم سیاه رنگ روی پنجره، از پلک های خواب زده ام، گاه از هر سدی درون ذهنم می گذرد و پرده سایه زده خاطراتم را به میان می آورد. هر روز، هر صبح، به یاد می آورم؛ به یادت می آورم...
تنهایی وقتی که بدانی قرار است از دستش بدهی، می دانی؟ تنهایی وقتی که لبخندی ماه نما بر لبانش باشد و سال ها از هم دور باشی. کیلومترها پوست مقابل چشمانت و خورشیدی فقط برای دیده شدن باشد. چشمانت را روی هم بگذاری و بدانی ثانیه ای از زندگی اش کم شده... می دانی؟ چرا او؟ چرا او؟ حتی اشک هایم زمزمه می کنند که تنها فصل ها عوض می شوند. تابستانی که گذراندم، شاخه شاخه از برگ های درختانی که با تو دیدم؛ می خواهم که بدانم، از دید تو دنیا چگونه بود؟ خندیدنت هنگام دیدن آن رودخانه چه بود؟ دویدنت زیر باران تابستانی... چه فکر می کردی؟ چگونه می گذراندی، زندگی با مرگت را؟ بدانی آینده ات تنها مرگی دردناک است...
می خواهم که حست کنم، نمی توانم. می خواهم بدانمت، نمی توانم. دنیایت را برایم باز گو؛ دوباره به پیشم برگرد، تنها تو را می خواهم. تنها یک خداحافظی، تنها یک... خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ.
هنوز هم در خیابان ها، ناخودآگاه به دنبال تو می گردم. چشمانم سرپیچانه تو را می خواهند، تو را می سازند، تو را می خواهم...
باور نمی کنم، نمی خواهم باور کنم. هنوز به تو سر نزده ام، من را ببخش؛ نتوانستم... اسمت که می آید، به یاد می آورم که هنوز به یاد دارمت. اگر دوباره بخواهم، شانه های مهربانت را برایم تکیه گاه می کنی؟ نه... من را فراموش نکن؛ من را که فراموش کنی، تنها مرگ برایت می ماند.
سیزده خرداد، درون دفتر خاطراتت... چه کسی را دیدی؟ او که بود که خبر مرگ را در آخرین روز تابستان به تو داد؟ چگونه قانع شدی؟ من را بی خبر نگذار. زمانی که در تابستان گذراندیم، به یاد داری؟ هنوز هم می شنوم، هنوز هم می شنومت. اگر به جای تو کس دیگری بود، هنوز هم اینقدر دردناک می شد؟ می خواهم به اعماق جهنم بروم، اما کسی دیگر جای تو بود؛ کسی دیگر جای تو می مرد، کسی دیگر جای تو...
از تمام دنیا می خواهم محو شوم اما تو بمانی. بیشتر از تو، بیشتر از هر کسی، بیشتر از تمام دنیا عاشقت بودم. اگر من جایت بودم، برایت دردناک نبود. تنها ناشناسی برایت بودم که برای یک تابستان دیدی. تنها یک تابستان... چرا برایم، هر روز آواز می خوانی؟ هنوز هم می شنوم، شش تابستان گذشته و هنوز هم می شنوم. هر ثانیه را می شنوم، اما نه از خداحافظی... می خواستم حداقل، برای یک بار هم که شده، برای یک ثانیه... می خواستم که از تو خداحافظی کنم. توانایی سر قبرت آمدن را ندارم.
یک تابستان با تو بودم، و یک تابستان با مرگ بودی. چگونه نفهمیدم؟ چگونه صورت زیبایت، چشمانم را به خود جذب کرد تا سایه غمزده ات را نبینم؟ هر روز از خدا می خواهم، تا درون خاطراتم زنده ات کند. درون خاطراتم، حداقل درون خاطراتم، لبخند بزن؛ لبخندی واقعی.
شاید هم خدا بود، یا که شاید فرشته ای، مجذوب اقیانوس موهایت که به تو گفت؛ تنها کمی زمان داری. چه کسی و چگونه؟ می خواهم بدانم. درون دفتر خاطراتت، تنها برایم غم باقی گذاشته ای. برایم بگو، چگونه گذراندی؟ چگونه گذراندی؟
آخرین تابستانی که برایت می نویسم، بگذار نامه خداحافظی ام باشد. دیگر نخواهم نوشت، دیگر نمی توانم بنویسم. دستان لرزانم، دیگر نمی توانند قلب ضعیفم را یاری کنند. آخر این تابستان، منتظرم بمان، بی رحم زیبایم. برایت می گویم، چگونه تابستانی را با مرگ گذراندم. قول بده، تو هم برایم بگویی، باشد؟
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای سعید حافظی سلام و احترام
احساسات می‌تواند در داستان وجود داشته باشد و البته گاهی موجب جذابیت نثر و انتقالِ بهتر مضمونِ مورد نظرِ نویسنده خواهد شد، این ویژگی بدی نیست؛ اما توجه افراطیِ نویسنده به این مسأله می‌تواند داستان را از چارچوبِ اصلی خود خارج کرده و آن را به قطعه‌ای ادبی نزدیک کند تا داستان. در حالی که برای نگارش داستان آنچه باید مد نظر نویسنده باشد توجه به قواعد کلی داستان‌نویسی است. لزوم طراحی یک پیرنگ با روابطِ علی و معلولی مستحکم و سپس مهندسی داستان با کمک گرفتن از ابزارهای صحیح و عناصر داستانی گام‌هایی است که نویسنده برای نوشتن یک داستان برمی‌دارد. شخصیت‌ پردازی، اتفاقِ داستانی و داستان پردازی از عناصر مهمی هستند که در داستان باید وجود داشته باشند. البته خواندن یک قطعه‌ی ادبی هم می‌تواند به اندازه‌ی خواندن یک داستان لذت بخش باشد؛ اما وقتی نوشته‌ای به عنوان داستان بررسی می‌شود، انتظار متفاوت خواهد شد و خواننده انتظارِ داستان بودن را از اثر دارد نه یک قطعه‌ی ادبی زیبا و عاطفی همراه با تعابیر شاعرانه و رمانتیک و حتی با آرایه‌های ادبی زیبا... مخاطب از نویسنده قصه می‌خواهد، گره‌افکنی و گسترش و اوج و گره‌گشایی... مخاطب باید بتواند فضای داستان و شخصیت‌ها را به کمکِ پرداختِ نویسنده در ذهنش مجسم کند تا بتواند با آن‌ها ارتباط برقرار کند و برایش باورپذیر باشد.
«بگذار صدایی غروب کند» اثر پر احساسی است، جملات بار عاطفیِ فراوانی دارند و پشتِ سرِ هم از غمِ راوی می‌گویند و یک تابستان؛ ولی خواننده نمی‌تواند شخصیت راوی را ببیند، بنابراین حس می‌کند که این حرف‌های نویسنده است که بر زبان راوی جاری شده است؛ از این حیث این نوشته توجه بیشتر نویسنده را به عناصر داستانی می‌طلبد؛ اگر قرار است خواننده از دو شخصیت که مرگِ یکی باعث رنج دیگری شده بداند؛ باید اول پرداختی روی شخصیت‌ها انجام شوند و برای خواننده در مِه باقی نمانند، باید آن اتفاقی که دلیلِ روایت داستان بوده، در جهانی که نویسنده می‌سازد و خواننده را دعوت می‌کند به ورود به آن شرح داده شود.
تأکید زیاد نویسنده به بروز احساسات راوی باعث شده این تصور برای خواننده پیش بیاید که دارد متنی پر از زیاده‌گویی می‌خواند. چرا؟ چون ماجرایی وجود ندارد که بخواهد آن را دنبال کند. هر چند که جملات زیبایی را می‌خواند و احتمالا لذت می‌برد ولی خواننده دنبال قصه است؛ این ماجرا ادامه دارد پاراگراف آخر. در پاراگراف آخر اوضاع قدری بهتر می‌شود. خواننده کمی از آن تابستان و مرگ یکی از شخصیت‌ها و تصمیمِ فعلی شخصیت دیگر مطلع می‌شود. پیشنهاد می‌کنم یک بار دیگر پیرنگی برای داستان طراحی شود، از بار احساسات کم شود و اتفاقِ داستانی و گره در داستان مشخص شود و سپس نویسنده به نگارش بپردازد.
جناب حافظی شما نویسنده‌ی جوانی هستید، 18 سالگی سن خوبی است برای نوشتن و ادامه دادنِ آن. قطعا فرصت‌ها بسیاری پیش روی شما خواهد بود و به نتایج بهتری خواهید رسید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۱
سعید حافظی » جمعه 26 اردیبهشت 1399
سلام. ممنونم از وقتی که برای خواندن و نقد کردن داستانم گذاشتید. کاملا برایم مورد قبول هست که قواعد نویسندگی مهم هستند ولی یک نکته، در واقع این یک نامه بود که در اخرین پاراگراف هم به آن اشاره کردم. یک نامه باید پر از احساس باشد و از دید دیگران، داستان مه آلود دیده شود زیرا همه چیز را نمی دانند. دلیل اصلی من برای اینگونه نوشتن همین بود ولی سعی کردم نقطه های کلیدی خط داستانی را به گونه ای در نامه جا کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت