اهمیت پایان بندی




عنوان داستان : پیرمرد
نویسنده داستان : احمد رشید

زنی جوان چادر به کمرش بسته بود و بچه شیرخواره اش را در بغل گرفته بود ودر حالی که میدوید به هرکسی می‌رسید می‌پرسید:«شما شیشه برای پنجره ندارین ؟پنجره خانه ام شکسته شده . بعد از ظهرمیدم پسرم براتون بیاره.»کشاورزی مانند همه کشاورزان روستا توی خانه نشسته بود و با خودش فکر و خیال می‌کرد که نکند پیر مرد از زمین او رد بشود و برداشت امسالش پوچ بشود.چهارمرد اسم و رسم دار روستا جلوی دکان بقالی ایستاده بودند و به تپه سبز پشت قبرستان نگاه می‌کردند و زیر لب می‌گفتند :« خدا بخیر کند.» پسری دستانش را باز کرد بود و دنبال مرغ ها و جوجه ها می‌کرد و آن هارا به داخل مرغدانی هل میداد.پیرزن میدید که خر چوپان همه سبزی های تو باغچه اش را دارد له می‌کند ولی از ترسش از خانه بیرون نیامد و خود چوپان هم که آن روز گوسفند هارا نبرده بود چراگاه ،دنبال چوبی صاف می‌گشت تا جلوی دریچه آغل ببندد.آن روز دختر دم بخت روستا هم لب جو ننشسته بود و ظرف نمی‌شست .بوی پِهِن گاوداری ها نشان میداد کسی آن روز زیر پاهای گاو ها را هم تمیز نکرده.آن روز کسی صدای اذان را نشنید ولی وقتی اهالی روستا فهمیدند که خورشید بالای سرشان است و ظهر شده خودشان را به خانه هایشان رساندند.پنجره ها را بستند و پرده ها را کشیدند.همه درها بستند و پشتی اش را انداختند.دیگر کسی نمی‌توانست داخل خانه روستائیان را ببیند.آن ظهر روستا با همیشه فرق داشت.سگ ها با هم بازی نمی‌کردند و بچه ها دنبال سر هم نمی‌دوید.خروسی بالای دیوارنبود و مرغی به زمین نوک نمی‌زد.آن روز خبری از هیاهو همیشگی ظهر روستا نبود. همه اهالی از ترسشان توی خانه هایشان چپیده بودند و دعا میخواندند تا پیرمرد هرچه سریع تر بیاید و برود.وقتی که سگ نزدیک ترین خانه به قبرستان شروع کرد به پارس کردن همه فهمیدند که پیرمرد بالاخره آمد.مادرها بچه هایشان را در پناه چادر خود گرفتند و بعضی پدر ها بی قرار دست به تفنگ هایشان بردند که از قدیم به آن ها رسیده بود. پیر مرد، ضعیف و آهسته قدم برمی‌داشت و چوب دستی اش را زمین میزد.با هرقدمش در روستا صدای سگ ها بیشتر میشد.اهالی روستا هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد. باید صبر می‌کردند تا پیرمرد به راهش ادامه بدهد واز روستا خارج شود.پیر مرد تا وسط روستا نرم نرم جلو رفت وناگهان ایستاد.به چوب دستی اش تکیه داد منتظر ماند تا صدای سگ ها بخوابد.بعضی از اهالی روستا فکر کردند که پیرمرد که دیکر رفته است ولی کسی جرئت نمی‌کرد بیرون را نگاه کند و از خانه بیرون بیاید. پیرمرد وقتی که همه جا ساکت شد شروع کرد به حرف زدن:« قرارمان این بود که سرم را بیندازم پایین و بروم.پای حرفم می‌مانم و می‌روم.نیازی نیست بترسید.»صدای جیغ از بعضی خانه ها به گوش می‌رسید.پیرمرد تلاش کرد آن قدر بلند حرف بزند که همه در روستا صدایش را بشنوند:«می‌دانم تا وقتی که اینجا باشم نه زنی و نه فرزندی و نه مردی ،هیچ کدامتان از خانه ها بیرون نمی‌آیید.هیچکس در خانه اش را به روی من باز نمی‌کند و حتی هیچ کس نمی‌خواهد لحظه ای من را ببیند.نمیخواهم شما را بترسانم . گفتم که می‌روم فقط قبل از آن که من بروم یا خودتان بهتر می‌دانید من را از اینجا بیرون کنید حرف هایی دارم برای گفتن.باید بگویم. برای شما که سالیانی عمر کردید هم نمی‌گویم برای کودکان و نوجوان هایی می‌گویم .گفتنی ها به شما بزرگتر ها گفته شده بود و گوشتان به این چیز ها بدهکار نیست اگر بود که آن بلا هارا سر مادربزگ مظلوم من نمی‌آوردید .حالا که همه در خانه نشستید و منتظر رفتن من هستید بهترین موقع است تا حرف هایم را بزنم و بعد بروم. مادر بزرگ و پدر بزرگ هایتان می‌دانند که هفتاد سال پیش من با مادربزرگ و پدر و مادرم در همین روستا زندگی می‌کردم. در یک خانه زپرتی که بعد تر بزرگترهایتان خرابش کردند.بزرگتر های شما می‌گفتند مادر بزرگ من بخیل است. می‌گفتند به هرچیزی که نگاه می‌کند آن را نیست ونابود می‌کند. اگر به زمین گندمی نگاه کند گندم آن زمین آسیاب نمی‌شود. اگر به زنی نگاه کند آن زن دیگر فرزند نمی‌آورد.کودکان را فلج می‌کند و با نگاهش گاو ها دیگر شیر نمی‌دهند.آنقدر گفتند و گفتند که مادر بزرگم خار توی چشم هایش کرد و خودش را کور.اما حرف ونیش کنایه های بزرگتر های شما تمام نشد.می‌گفتند فقط به نگاه کردن نیست با حرف های هم بدیمنی می‌آورد.با فکرش برای ما بدبختی می‌آوردآنقدر گفتند و گفتند و توی سر مادربزرگم کوبیدند که خودش خواست از بزرگتر های شما دور بشود و به پدر من گفت یک خانه و یک باغچه پشت قبرستان برای باقی عمرش بسازد وهمانجا بگذراند تا بمیرد.پدرم خانه را ساخت مادربزرگ را برد توی همان خانه تا بزرگتر های شما آرام گرفتند. همان خانه ای که من همه این سال ها را آنجا گذرانده بودم .من را هم از مادربزرگم دور کردند،مادربزرگ تنهای تنها زندگی می‌کرداما اینطور نماند. پدر مادرم از همان بیماری که کل روستا را پر کرده بود گرفتند و مردند .مثل خیلی از اجداد شما و شما این بیماری را هم به اسم مادربزرگ من تمام کردید .من چاره ای نداشتم که بعد از مرگ پدر و مادرم دوباره برگردمم پیش مادربزرگم. اما بزرگتر های شما با ما چه کردند ؟بزرگتر های شما وقتی پدر و مادرم را تشییع می‌کردند با چوب در خانه را روی من و مادربزرگ بستند تا مبادا مادربزرگم کسی را ببیند تا مبادا توی تشییع پسر و عروسش باشد .غم این دو نفر برای همیشه با او ماند و شما ها حتی نگذاشتید که یک بار سراغ قبر آن ها برود. با همین غم از پا در آمد اما نمرد. هیچ وقت هم نمرده است.من از نزدیک دیدم که مادر بزرگ شما را نفرین می‌کرد و به آسمان می‌رفت .حرفم عحیب نیست نیست ! می‌توانید از بزگرتر هایتان بپرسید همه آن ها دیده اند که از خانه مادربزرگ دود سفیدی به آسمان بلند شد و همه آن ها هم می‌دانند که مادربزرگ نمرده. مرده جسمش روی زمین می‌ماند ولی او جسمش را با خودش برد یک جای دیگر.نفرین مادربزرگ همیشه با شما خواهد بود.هفتاد سال گذشته اما هیچ وقت یادم نمی‌رود از وقتی مادربزرگ رفت می‌خواستم برگردم پیش بزرگترها اما نگذاشتید . می‌گفتید من هم برای شما مشکل می‌آورم.من را هم زندانی کردید. می‌خواستم زود تر بگذارم و از اینجا بروم اما پدر ومادرم اینجا بودند. هفتاد سال توی همان خانه که شما مادربزرگ را دق مرگ کرده بودید زندگی کردم و حالا یک روز کسی را می‌فرستید که روستا دارد بزرگ می‌شود و به خانه من نزدیک شده.اگر نروم مجبورید من را بکشید. باشد ، باشد ،ملالی نیست من دارم می‌روم و مشکلی هم نیست. نفرین مادربزرگم همیشه با شما بود و از این به بعد نفرین من هم تا ابد همراه شما خواهد بود.» صدای سگ ها پیرمرد را بدرقه می‌کردند و مردم کم کم از خانه هایشان بیرون می‌آمدند.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای احمد رشید سلام و احترام
ایجاد تعلیق در داستان خواننده را وا می‌دارد تا داستان را دنبال کند و به او امکانِ حدس زدن‌هایی درباره‌ی ادامه‌ی حوادث داستان، اعمالِ داستانی و کنش‌های شخصیت‌ها و در نهایت فرجام داستان می‌دهد. این که خواننده‌ی کم حوصله‌ی امروز با این سوال مواجه شود که بعد چه خواهد شد یا چرا اینچنین شد یا... اتفاقِ خوبی است برای داستان و این یعنی نویسنده موفق خواهد شد خواننده را پای داستان خود نگه دارد.
داستان «پیرمرد» با عدم تعادل آغاز می‌شود. زنی بچه به بغل در پیِ تهیه‌ی شیشه برای پنجره‌ی شکسته‌ی خانه‌اش است. در همین خطوطِ اول خواننده هول و ولای زن را می‌بیند و می‌پرسد چرا؟ بنابراین ترغیب می‌شود برای ادامه‌ی داستان. این که نویسنده حاشیه نرفته و خواننده را مستقیم پرت کرده است در دلِ داستان اتفاقِ خوبی است؛ همان اتفاقی که لازم است در یک داستان کوتاه بیفتد. داستان به اندازه‌ی کافی تعلیق دارد و خواننده در پیِ یافتنِ پاسخِ سوال‌های پیش آمده در ذهنش داستان را دنبال می‌کند و با آن همراه می‌شود؛ خواننده تا این جا فقط هول و ولای مردمِ ده‌ای را می‌بیند که گویا از مواجه شدن با پیرمردی واهمه دارند. این موضوع در روایت داستان وجود دارد تا این که بالاخره پیرمرد وارد داستان می‌شود. پیرمردی که انگار حتی برای سگ‌های ده هم غریبه است که با دیدنش سر و صدا راه انداخته‌اند. پیرمرد به وسطِ ده که می‌رسد می‌ایستد و شروع می‌کند به بلند حرف زدن و در روایتی به اندازه‌ی بیش از یک سوم داستان قصه‌ی زندگی خودش را بازگو می‌کند... در این‌جا می‌شود به ذهن داستان‌پردازِ نویسنده پی برد، داستان‌پردازی یکی از نکات مهم است که در این داستان وجود دارد. داستان «پیرمرد» قصه دارد و این خیلی خوب است. اما مشکلی که وجود دارد: شاید بهتر بود خواننده ماجرای پیرمرد را از زبان خودش نشنود، پیرمرد رو می‌کند به مردمِ ده و بلندبلند داستانِ خودش را می‌گوید. چه دلیلی دارد این اتفاق بیفتد؟ وقتی مردم ده همه چیز را خودشان می‌دانند و پیرمرد هم می‌داند که گفتن و نگفتن آن حرف‌ها قطعا تأثیری برایش نخواهد داشت. خواننده حس می‌کند این بخش قدری از کار بیرون زده و در واقع روی صحبت پیرمرد با خواننده‌ای است که در پیِ یافتنِ سوال‌هاش است، نه مردم. این بخش قدری مصنوعی درآمده. می‌شود این قصه‌ی پیرمرد تکه تکه در داستان پخش شود و توسطِ دیالوگ‌‌های مردم یا راویِ دانای کل بیان شود.
مورد دیگر در مورد دود شدنِ مادربزرگ است که از زبان پیرمرد می‌شنویم؛ این بخش قدری جادویی شده، به نظرم بد نیست نشانه‌های بیشترِ اینچنینی و عناصر غیرواقعی در کار بیاید تا این بخش قابلِ پذیرش باشد یا اینکه نویسنده از این بخشِ کلا صرف نظر کنند.
و نکته‌ی دیگر در مورد پایان‌بندی است. مادبزرگِ پیرمرد مردم را نفرین کرده و پیرمرد هم همچنین و در نهایت پیرمرد از ده می‌رود. این پایان اقناع کننده‌ی خواننده نیست. انگار که نویسنده آن شروع و گسترش و تعلیق و داستان‌پردازی خوب را در نهایت بدون هدف رها کرده است.
جناب رشید شما نویسنده‌ی جوانی هستید و سابقه‌ی کوتاهی هم در داستان‌نویسی دارید؛ با این وجود داستان خوبی نوشته‌اید و قطعا با خواندن و نوشتنِ مداوم به نتایجِ بهتری خواهید رسید.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت